خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو چهار

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو چهار

نیاز از هممون فاصله گرفت اما قبل رفتن دستش رو به نشونه ی تهدید جلوی همه تکون داد و گفت :
_ دیر یا زود یه طوفان خیلی بزرگ میاد وسط خانواده شما بدون اینکه هیچکدومتون بفهمید ، یواش یواش زندگیتون نابود میشه ، من میرم اما خیلی کم مونده تا نابود شدن خانواده شما .
بعد رفتن نیاز با ترس به سمت ارباب زاده برگشتم :
_ قراره چیکار کنه ؟
_ نترس قرار نیست کاری انجام بده اون همیشه از این تهدید های پوچ و تو خالی میکنه چون به هدفش نرسیده مثلا میخواد یه جوری زهر خودش رو بریزه فقط همین .
صدای مامان نازگل اومد :
_ کاش دیگه هیچوقت نبینمش
صدای ارباب سالار بلند شد :
_ شک نکن دیگه هیچوقت نمیبینیش پس آروم باش و به چیزی فکر نکن .
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم میدونستم نیاز یه نقشه ی کثیف داشته وگرنه بیخود اون حرفارو نمیزد اما کاش میتونستم به این دلشوره لعنتی پایان بدم !.
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ اما اینطور که از حال و روزت مشخص هست حالت اصلا خوب نیست .
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم که ترنج گفت :
_ داداش تو برو به کارت برس من مراقب ستاره هستم .
ارباب زاده به تکون دادن سرش فقط اکتفا کرد

بعد رفتن ارباب زاده ترنج مامان نازگل و حوا بودند ، ترنج دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ چیشده قربونت بشم چرا این شکلی شدی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ حالم خوب نیست حرفای نیاز میترسم دست خودم نیست همش میترسم یه بلایی سر یکیمون بیاد
مامان نازگل اسمم رو صدا زد :
_ ستاره
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ تا وقتی ما زنده هستیم هیچکس نمیتونه به شما آسیب برسونه بعدش اون نیاز هیچ غلطی نمیتونه بکنه تموم کمک های مالی که از طرف ما بهش میشد قطع شد فقط یه خونه واسش خریدیم که یه پناه واسه زندگی داشته باشه دیگه هیچ چیزی نداره .
ترنج با هیجان به مامان نازگل خیره شد :
_ ماشین همه چیز رو از دستش گرفتید ؟
مامان نازگل سرش رو تکون داد :
_ آره
_ باورم نمیشه !
مامان نازگل با تاسف سرش رو تکون داد :
_ هیچوقت دوست نداشتم همچین اتفاق هایی بیفته اما افتاد کاش بتونم جلوی اتفاق های بد رو بگیرم کاش .
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم که صداش بلند شد :
_ مراقب باشید هیچوقت قلبتون کثیف نشه .
_ مثل قلب من !
به سمت حوا برگشتیم که غمگین خندید ، مامان نازگل با اخم بهش خیره شد :
_ کی گفته قلب تو کثیفه ؟
_ یادتون نیست واسه کشتن شما اومده بودم ؟
مامان نازگل سرش رو تکون داد :
_ یادم هست اما تا جایی که من یادمه تو اصلا نمیدونستی چی به چیه از هیچ چیزی خبر نداشتی از تو سواستفاده شده بود خیلی سختی کشیده بودی اما بعد شنیدن واقعیت یکی شدی مثل ترنج مثل اهورا و ستاره تو دختر منی مگه میشه قلب دختر من پاک نباشه ؟

حوا به سمتش رفت دستاش رو بوسید
_ شما بهترین مامان دنیا هستید کاش زودتر شما رو پیدا کرده بودم اون وقت خوشبخت ترین دختر دنیا میشدم !.
_ کم کم داره حسودیم میشه
با شنیدن این حرف ترنج همه با خنده بهش خیره شدیم که صدای فریادی اومد از بیرون و باعث شد خنده روی لبهای هممون خشک بشه این صدا از کجا داشت میومد به سمت حیاط رفتیم با دیدن صحنه ی روبروم خشکم زد
_ تو داشتی چه غلطی میکردی هان ؟
مرد با التماس به ارباب زاده خیره شده بود
_ ببخشید ارباب زاده غلط کردم !.
ارباب زاده اخم وحشتناکی روی پیشونیش نشست و گفت :
_ غلط کردن هیچ فایده ای نداره نباید همچین کار کثیفی انجام میدادی شنیدی ؟!
مامان نازگل رفت جلو و گفت :
_ پسرم چیشده ؟
ارباب زاده خشن گفت :
_ مامان شما برید داخل زود باشید
با شنیدن این حرف ارباب زاده مامان نازگل بهمون اشاره کرد هممون داخل شدیم اما تموم مدت منتظر ارباب زاده ایستاده بودیم کنار در سالن چون نگران بودیم ، دلشوره امونم رو بریده بود
زیاد طول نکشید که ارباب زاده اومد همراه ارباب سالار با عصبانیت وسط سالن ایستاد و فریاد کشید :
_ میکشمش
مامان نازگل به سمتش رفت و پرسید :
_ چیشده پسرم ؟
_ میخواستی چی بشه مامان اتفاق های خیلی بدی افتاده که نمیتونم حتی به زبون بیارم .

مامان نازگل ترسیده به سمت ارباب سالار رفت و گفت :
_ چیشده ؟
ارباب سالار دستی پشت گردنش کشید
_ نیاز رفته همه ی روستا گفته اهورا بهش تجاوز کرده و ما بعد فهمیدن واقعیت انداختیمش بیرون بهش تهمت زدیم ، الان هم مردم روستا عصبی شدند با یه دختر یتیم همچین کاری کردیم اما اصلا نمیدونند همه ی اینا نقشه های کثیف خودش هست
با صدایی که حالا داشت میلرزید گفتم :
_ حالا چی میشه ؟
به سمتم برگشت و گفت :
_ قرار نیست چیز خاصی بشه همونطور که همه میدونند باید اهورا نیاز رو عقد کنهد
با شنیدن این حرفش احساس کردم چشمهام سیاهی رفت اما فقط واسه یه لحظه بود ، ارباب زاده با خشم فریاد کشید :
_ من به هیچ عنوان با اون هرزه ازدواج نمیکنم !.
_ مجبور هستی
_ نیستم
_ هستی پسرم باید باهاش ازدواج کنی تا بیشتر از این باعث ابرو ریزی نشده اما فقط واسه یه مدت کوتاه بعدش خیلی راحت میتونی طلاقش بدی
ارباب زاده دستی داخل موهاش کشید
_ من چجوری میتونم با همچین کسی که تا سر حد مرگ ازش متنفر هستم ازدواج کنم اصلا نمیتونم بفهمم دارم دیوونه میشم .
با شنیدن این حرف من چند تا نفس عمیق کشید
_ درسته منم دارم دیوونه میشم چون فکرش رو هم نمیکردم تا این حد پیش بره اما مجبور هستی قبولش کنی .
با شنیدن این حرفاشون اشکام روی صورتم جاری بودند و اصلا بند نیومدند
_ ستاره
با شنیدن صداش به چشمهاش خیره شدم ، به سمتم اومد دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ نبینم گریه کنی
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ دست خودم نیست ارباب زاده نمیتونم طاقت بیارم چرا همچین میکنه شما که همچین کاری انجام ندادید
_ فقط قصدش اینه اعتبار ما خراب بشه اما من اجازه نمیدم باهاش ازدواج میکنم یه مدت کوتاه بعدش طلاقش میدم چنان زجرش میدم تو این مدت که اصلا فراموش نکنه .

حتی برای یه لحظه هم اشکام بند نیومد بی وقفه روی صورتم جاری شده بود ، ارباب زاده سر سفره ی عقد بود و وقتی عاقد اونارو زن و شوهر اعلام کرد چشمهام سیاهی رفت وقتی به هوش اومدم داخل اتاق خودم با ارباب زاده بودم ترنج هم دست من و گرفته بود
با دیدن چشمهای باز من با خوشحالی گفت :
_ بلاخره به هوش اومدی
با شنیدن این حرفش یاد عقد ارباب زاده با نیاز افتادم و دوباره شروع کردم به گریه کردن که دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ چرا گریه میکنی قربونت بشم ؟
با شنیدن این حرفش به سختی گفتم :
_ ارباب زاده نیاز رو عقد کرد
ترنج ناراحت بهم خیره شد :
_ تو حامله هستی ستاره به فکر بچت باش ، خودت میدونی داداش عقدش کرده واسه یه مدت کوتاه بعدش طلاقش میده چرا انقدر ضعیف هستی ؟
_ قلبم داره آتیش میگیره ترنج نمیتونم ارباب زاده رو کنار هیچکس ببینم میتونی درک کنی ؟
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ داداش مجبور شد خودت هم خیلی خوب میدونی ، میدونم واست سخته عشقت یکی دیگه رو عقد کرده اما باید تحمل کنی تا این ازدواج اجباری تموم بشه .
اشکام با شدت جاری شدند مگه میشد تحمل کرد من داشتم دیوونه میشدم حتی یه ثانیه هم نمیتونستم تحمل کنم ارباب زاده کنار یکی دیگه باشه !.. با باز شدن در اتاق ارباب زاده اومد داخل نگاهم بهش افتاد
اومد به سمت من و گفت :
_ حالت خوبه ؟
با گریه نالیدم :
_ آره
اخماش بشدت تو هم فرو رفت و گفت :
_ اگه حالت خوبه پس این اشکا واسه چیه هان ؟
با شنیدن این حرفش تند دستم رو به چشمهام کشیدم تا اشکام رو پاک کنم اما بند نمیومد صدای ترنج بلند شد :
_ داداش فایده نداره بخاطر عقد شما این شکلی شده
ارباب زاده عصبی گفت :
_ میدونی که این عقد الکیه درسته ؟
_ آره

_ پس نباید بشینی بخاطرش گریه کنی ، تو حامله هستی ستاره دوست ندارم بلایی سر جفتتون بیاد پس آروم باش این ازدواج خیلی زود تموم میشه
به سختی روی تخت نشستم و گفتم :
_ میشه من و بغل کنید
با شنیدن این حرف من کنارم نشست و محکم بغلم کرد سرم رو یه سینه اش چسپوند و پشتم رو نوازش کرد با گریه نالیدم :
_ خیلی سخته شوهرت رو با کسی تقسیم کنی حالا هر چند اجباری یه حسی از درونم داره من و دیوونه میکنه ارباب زاده اشکام دست خودم نیست وقتی شما رو کنار یه زن دیگه دیدم دارم دیوونه میشم این چه حسیه …
_ آروم باش ستاره آروم باش خانومم تو مال من هستی به هیچ عنوان اجازه نمیدم مال هیچکس جز من باشی !.
با شنیدن این حرفش ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ ارباب زاده
خش دار گفت :
_ جان
_ دوستتون دارم !
برای چند لحظه ساکت بهم خیره شد بعدش بدون توجه به حضور ترنج لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن چشمهام رو بستم و همراهیش کردم این بوسه اش آرامش خاصی بهم میداد وقتی ازم جدا شد با شیطنت گفت :
_ نمیدونستم بخاطر بوسه من داری بیقراری میکنی خانومی
با شنیدن این حرفش خجالت زده بهش خیره شدم
_ ارباب زاده
_ جان
با شنیدن این حرفش بیشتر خجالت کشیدم که صدای ترنج اومد :
_ داداش منم هستم همش دارید حرکات مثبت هجده میرید !
ارباب زاده به سمتش چرخید
_ ور پریده باید شوهرت بدیم همش نشستی داری ما رو دید میزنی
شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ من دید نمیزدم شما بیش از حد در حال لاو ترکوندن بودید که من و فراموش کردید ، بعدش این زنت دو ساعت تمام یه ریز داشت گریه میکرد ساکت نمیشد همین که بوسیدیش ساکت شد انگار دلش فقط بوسه میخواسته !.

با شنیدن این حرف ترنج خجالت زده سرم رو پایین انداختم آخه این دیگه چه حرفی بود ، صدای باز شدن در اتاق اومد و بعدش صدای نگران مامان نازگل اومد :
_ ستاره حالش خوبه ؟!
ترنج با شیطنت گفت :
_ آره مامان نگران نباش حالش کاملا خوبه از منم بهتره حالش
با شنیدن حرفش صورتم از شدت خجالت گر گرفته بود واقعیتش اصلا باورم نمیشد ارباب زاده جلوی خواهرش من رو بوسیده بود
_ ستاره
با شنیدن صدای مامان نارگل خواستم نیم خیز بشم که ارباب زاده گفت :
_ تو باید استراحت کنی !.
_ من حالم خوبه نیاز نیست نگران باشید
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ آره مشخص هست چقدر حالت خوبه !
دوباره مجبور شدم دراز بکشم مامان نازگل اومد سمت من دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ تو باید بیشتر مراقب خودت باشی !
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ هستم شما نگران نباشید
با باز شدن در اتاق صدای نیاز تو اتاق پیچید :
_ ستاره حالش خوبه ؟
ارباب زاده با خشم رو بهش توپید :
_ خفه شو
چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و گفت :
_ چرا عصبانی میشی من فقط یه سئوال پرسیدم !.
_ من حالم خوبه
با شنیدن صدام اومد جلو و کنار تخت پوزخندی زد
_ با دیدن اینکه زن اهورا شدم ناراحت شدی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ وقتی شوهرم دوستت نداره چرا باید ناراحت بشم آخه ؟ دیوونه شدی ؟

آرشیو پایانی:

 

 

صبورانه در انتظار زمان بمان ؛
هر چیز در زمان خودش رخ می‌دهد …
باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند ،
درختان خارج از فصل خود
میوه نمی‌دهند …!

👤 ارنستو چگوارا

 

مجازات آدم دروغگو اين نيست كه كسی باورش نمی‌كند ، بلكه اين است كه خودش نمی‌تواند حرف كسی را باور كند !

👤 جورج‌ برنارد شاو

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، …

8 دیدگاه

  1. پارت بعد رو کی میزارین؟؟؟؟؟
    و اینکع
    تایم پارت گذاریتون چ طوریع؟؟؟؟

  2. پارت بعدیو کی‌میزارید !؟

    چند پارت دیگه تمام میشه؟

    • سلام هنوز نویسنده اعلام نکردن پارت بعدی فردا دوستان علت پارت گذاری نکردنمون ایراد سیستمی هست ولی حتما تا فردا شب درست میشه و پارت گذاری میکنیم

  3. کی تمام میشه چند پارت دیگه؟

    • سلام هنوز نویسنده اعلام نکردن پارت بعدی فردا دوستان علت پارت گذاری نکردنمون ایراد سیستمی هست ولی حتما تا فردا شب درست میشه و پارت گذاری میکنیم

  4. چند پارت دیگه تمام میشه اخه خیلی کش دادید به نظر من بعد قضیه نیاز تمامش کنید

    • سلام هنوز نویسنده اعلام نکردن پارت بعدی فردا دوستان علت پارت گذاری نکردنمون ایراد سیستمی هست ولی حتما تا فردا شب درست میشه و پارت گذاری میکنیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *