خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو پنج

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو پنج

با شنیدن این حرف من صورتش از شدت عصبانیت کبود شد ، ارباب زاده دستم رو داخل دستش گرفت و بوسید که نیاز سریع از اتاق خارج شد ، ترنج خندید
_ حسودیش شد
با شنیدن این حرفش ناراحت شدم دوست نداشتم هیچکس چشمش دنبال ارباب زاده باشه مخصوصا نیاز که حالا زن عقدی و شرعیش شده بود ، میتونست خیلی راحت قلب ارباب زاده رو به دست بیاره چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدایی اومد :
_ ستاره
چشمهام رو باز کردم به مامان نازگل خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ هیچکس دوست نداره نیاز تو این خونه باشه ، مطمئن باش اون هیچ خطری نمیتونه واسه تو باشه ذاتا با تهدید زن اهورا شده که خیلی زود از دستش خلاص میشیم تنها کاری که باید انجام بدی این هست !
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چه کاری باید انجام بدم ؟
_ چون حامله هستی ممکن هست نیاز بلایی سر بچت بیاره پس باید ازش فاصله بگیری و مراقب بچت باشی .
با ترس دستم رو روی شکمم گذاشتم
_ نه
ارباب زاده عصبی گفت :
_ مامان این چه حرفیه چرا باعث میشید بترسه ، نیاز تا وقتی زنده هستم هیچ بلایی نمیتونه سر زن و بچم بیاره
_ پسرم احتیاط شرط عقل کسی ضرر نمیکنه
چند تا نفس عمیق کشیدم سعی کردم به خودم مسلط باشم بعدش به مامان نازگل خیره شدم و گفتم :
_ خیلی احساس بدی دارم
_ میتونم درکت کنم اما تو باید تمام احساس های بدی که داری رو از خودت دور کنی شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
خندید
_ خوبه
بعدش به سمت ارباب زاده برگشت و گفت :
_ میشه بیای اتاق من باید صحبت کنیم ؟
_ باشه
ارباب زاده پیشونیم رو بوسید و همراه مامان نازگل از اتاق خارج شد ، باید به خودم میومدم و نباید میذاشتم به همین راحتی حالم بد بشه نیاز زیاد اینجا نمیموند میدونستم ارباب زاده خیلی زود از دستش خلاص میشد .

سر میز شام نشسته بودیم که نیاز هم اومد درست کنار ارباب زاده نشسته که باعث دستم مشت بشه ، دستی روی دستم قرار گرفت سرم و بلند کردم ارباب زاده چشمهام رو به معنی آروم باش روی هم فشار داد که لبخندی بهش زدم حق باهاش بود فعلا باید آروم میشدم نباید هیچ حرکتی از خودم نشون میدادم ، صدای ارباب سالار بلند شد :
_ اهورا
_ بله بابا .؟
_ مردم قصد دارند فردا واسه تبریک بیان عمارت تو هم باید همراه نیاز حضور داشته باشی .
ارباب زاده نیشخندی زد :
_ این ازدواج که همش بخاطر دروغ های این زن کثیف بود اصلا نیاز به تبریک گفتن نداره
ارباب سالار خونسرد بهش خیره شد :
_ میدونم نیاز به تبریک گفتن نداره اما باید اونجا باشید پس بهتره عاقل باشی و چرت پرت نگی میفهمی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره میفهمم
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ ارباب سالار
_ جان
_ حالا حتما باید حضور داشته باشند ؟
_ آره
ساکت شدم واسم سخت بود ، درد داشت خیلی زیاد اما باید تحمل میکردم خدا لعنتت کنه نیاز باعث شدی زندگیم خراب بشه امیدوارم هیچوقت خوشبخت نشی
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب سالار از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ تو حامله هستی نباید ناراحت باشی پس به این چیز ها فکر نکن شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره شنیدم
لبخندی روی لبهاش نشست با رضایت سرش رو تکون داد که اینبار نیاز گفت :
_ ستاره نیاز به حسادت نیست بلاخره اهورا شوهر من هم هست و نسبت بهم مسئولیت هایی داره ، شاید منم حامله شدم و تونستم این کدورت هایی که پیش اومده رو از بین ببرم و …
_ خفه شو
با شنیدن صدای تقریبا عصبی ارباب زاده ساکت شد ، نفس عمیقی کشیدم سعی داشتم خودم رو کنترل کنم مگه میشد اصلا میدونستم نیاز قصدش فقط اذیت کردن من هست چون ارباب زاده اصلا بهش نزدیک نمیشد اما با همین حرفی که زده بود حال من آشوب شده بود .

ارباب زاده با عصبانیت به سمتش برگشت و گفت :
_ میدونی هیچوقت قرار نیست تو حامله بشی چون من قصد ندارم بهت دست بزنم تو خیلی زود گورت رو از این عمارت گم میکنی
نیاز پوزخندی زد :
_ خیلی زود داری عصبی میشی اهورا اما بهتر هست این و بدونی تو بلاخره مقاومتت شکسته میشه و مال من میشی شک نکن تو خیلی من و دست کم گرفتی ‌.
چشمهام گرد شده بود از شدت تعجب این زن واقعا وقاحت رو از حدش گذرونده بود اصلا نمیشد بهش چیزی گفت چند تا نفس عمیق کشیدم که صداش بلند شد :
_ هیچوقت به آرزوت نمیرسی
نیاز بلند شد و قبل رفتن گفت :
_ میبینیم
بعدش رفت که ارباب زاده عصبی مشتش رو روی میز کوبید ، ارباب سالار بلند شد
_ اهورا با من بیا
ارباب زاده همراه ارباب سالار رفتند که قطره اشکی روی گونم چکید دستم رو روی گونم کشیدم که صدای مامان نازگل بلند شد :
_ ستاره
با بغض گفتم :
_ جان
_ مگه من بهت نگفته بودم باید قوی باشی ؟
_ گفته بودید
_ پس چرا انقدر ضعیف شدی هان ؟
با شنیدن این حرفش ناراحت سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_ ببخشید
_ ببخشید جواب من نیست ستاره دوست ندارم دیگه این شکلی ببینمت
_ باشه
مامان نازگل بلند شد رفت که ترنج و حوا اومدند کنارم نشستند
_ بسه انقدر خودت رو اذیت نکن
_ دیدید چی گفت ؟
_ آره به حرفاش توجه نکن من نیاز رو خیلی خوب میشناسم میخواد با حرفاش روان تو رو خراب کنه تا بهتر بتونه نقشه هاش رو اجرا کنه
_ میتونه قلب ارباب زاده رو به دست بیاره ؟
_ نه

از پنجره به بیرون خیره شده بودم ، ارباب زاده کنار نیاز ایستاده بود مردم داشتند بهشون تبریک میگفتند و هر کسی یه هدیه میداد ارباب زاده حسابی اخماش تو هم فرو رفته بود اما نیاز با لبخندی که روی لبهاش بود مشغول حرف زدن با مردم بود دستام مشت شده بود از شدت عصبانیت من خیلی خوب این زن رو میشناختم میدونستم دلیل این رفتارش چی هست !. و دلیل این رفتارش چیزی نبود جز اینکه سعی داشت خودش رو تو قلب مردم جا بده !
_ کثافط
_ به کی داری فحش میدی ؟
با شنیدن صدای ارباب سالار شرمنده به سمتش برگشتم که خندید
_ الان مثلا خجالت کشیدی ؟
_ ببخشید
_ نگفتی ؟
با حرص نفسم رو بیرون فرستادم :
_ نیاز
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا ؟
_ چون خیلی موزی هست تماشا کنید ببینید
با شنیدن این حرف من از پنجره به بیرون خیره شد و بعد گذشت چند دقیقه گفت :
_ از چی عصبانی شدی ؟
_ یعنی شما متوجه نشدید ؟
_ نه
_ اون سعی داره همش خودش رو تو قلب همه جا بده واسه همین من عصبانی شدم اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نباید بخاطر همچین چیزی ناراحت بشی
_ اما دست خودم نیست
_ باید دست خودت باشه
_ نمیدونم چرا این شکلی شده واقعا
_ میتونم درکت کنم واست چقدر سخت هست اما عصبانی شدن باعث میشه آدم بی منطق بشه پس باید سعی کنی خونسرد باشی تا درست تصمیم بگیری
اشک تو چشمهام جمع شد
_این مشکلات چرا تموم نمیشه ؟
خونسرد بهم خیره شد
_ بلاخره یه روز تموم میشه نگران نباش فکرت رو آزاد کن
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم
_ باشه

وقتی مراسم تموم شد ارباب زاده اومد داخل اتاق بشدت عصبانی بود اصلا نمیشد بهش نزدیک شد یا باهاش حرف زد چون سعی داشت خره خره ادم رو بجوه چند دقیقه که گذشت با عصبانیت داد زد :
_ من چجوری باید اون زنیکه ی هرزه رو تحمل کنم !
و گلدون رو برداشت پرت کرد وسط زمین که با صدای بدی شکست ترسیده داشتم بهش نگاه میکردم صورتش بشدت کبود شده بود ، بیش از حد تصور عصبانی شده بود
در اتاق باز شد ارباب سالار مامان نازگل نیاز ترنج حوا همشون اومده بودند
ارباب سالار به سمت ارباب زاده رفت و گفت :
_ پسرم چیشده چرا انقدر عصبانی هستی ؟ ببین زنت به چه حال و روزی افتاده
ارباب زاده نگاهش به من افتاد که از شدت ترس صورتم رنگش پریده بود دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ همش این زن باعث میشه من عصبانی بشم !
_ کدوم زن ؟
_ نیاز
بعدش به سمتش حمله ور شد گلوش رو داخل دستش گرفت و با خشم غرید :
_ فکر کردی من عاشقت میشم یا یه هرزه مثل تو رو تحمل میکنم هان ؟ کاری میکنم هر روز ارزوی مرگ کنی نمیزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره تو باید هر روز تقاص پس بدی شنیدی ؟!
_ دستت رو بردار دارم خفه میشم !
ارباب زاده عصبی خندید :
_ این تازه اولش هست تو قراره هر روز بمیری و زنده بشی پس فراموش نکن
بعدش دستش رو برداشت که به سرفه افتاد
_ گمشو بیرون
نیاز با ترس از اتاق خارج شد ، مامان نازگل به سمت پسرش رفت و گفت :
_ آروم باش اهورا چرا به این وضع افتادی
ارباب زاده نفس عمیقی کشید و گفت :
_ مامان لطفا برید بیرون من اصلا حوصله ندارم بشینم با شما سر و کله بزنم میفهمید ؟!
مامان نازگل سرش رو تکون داد همشون از اتاق خارج شدند ارباب زاده به سمتم اومد :
_ از من میترسی ؟
اشک تو چشمهام جمع شده بود :
_ نه

کنارم نشست و گفت :
_ از من نترس ستاره من اصلا حالم خوب نیست نمیتونم نیاز رو تحمل کنم اما باید چند ماه صبر کنم ، چند ماه مدت کمی نیست که یه هرزه رو تحمل کنم میفهمی ؟
روی تخت نشستم دستش رو گرفتم روی شکمم گذاشتم و گفتم :
_ میدونم خیلی سخته واست این شرایط اما بخاطر بچمون هم که شده باید بتونی با همه چیز کنار بیای ما دوستت داریم نمیخوایم هیچ بلایی سرت بیاد
لبخند قشنگی روی لبهاش نشست خم شد پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ منم دوستت دارم !.
چشمهام گرد شد ارباب زاده گفته بود من و دوست داره نکنه اشتباه شنیده باشم قبل از اینکه چیزی بپرسم ارباب زاده بلند شد رفت چه احساس خوبی بهم دست داده بود با شنیدن این حرفش کاش میشد من بهش بگم چقدر دوستش دارم اما ارباب زاده به من فرصت نداد چیزی بهش بگم شاید هم احساساتی شده بود شاید …
* * * *
_ ببین دختر جون من خیلی قبل عاشق اهورا بودم از همه بیشتر دوستش دارم اجازه نمیدم به همین راحتی مال تو بشه مطمئن باش کاری میکنم هم خودت هم اون توله سگ داخل شکمت رو از عمارت پرت کنه بیرون اونم خیلی زود
با تاسف سرم رو براش تکون دادم :
_ واقعا واست متاسف هستم که همچین چیزی اومده تو ذهنت تو واقعا چه فکری درمورد من کردی هان ؟
_ من درباره تو اصلا فکر نمیکنم چون ذره ای واسم ارزش نداری میفهمی ؟
انگشتش رو به نشونه تهدید جلوی من گرفت و ادامه داد :
_ خوب گوش کن خوشگله !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ میشنوم
عصبی گفت :
_ تمومت میکنم تو نباید پیش عشق من باشی !
_ دیوونه شدی
_ نه اما کاری میکنم تو دیوونه بشی شک نکن
_ گمشو بابا
از کنارش رد شدم چون دوست نداشتم بیشتر به تهدید هاش گوش بدم همین .

_ ستاره نیاز چی داشت بهت میگفت ؟
_ چی میخواستی بگه ، نشسته بود تهدید میکرد که من عاشق ارباب زاده شدم اول حق تو نیست کاری میکنم تو و بچت رو پرت کنه بیرون از این مزخرفات داشت میگفت واسم مهم نیست حرفاش
ترنج با تاسف سرش رو تکون داد :
_ خیلی دوست دارم یه بلایی سرش بیارم
لبخندی بهش زدم :
_ منم دوست دارم یه بلایی سرش بیارم اما افسوس که نمیشه فعلا باید به خودش حرفاش توجه نکنیم .
_ ستاره
به سمت ارباب سالار برگشتم و گفتم :
_ جان
_ اهورا کجاست ؟
_ تو حموم بود میاد چند دقیقه دیگه .
صدای نیاز اومد
_ این وقت صبح چرا رفته حموم اون …
یهو حرفش نصفه موند بهم خیره شد ، یهو گذاشت رفت متعجب به سمت ترنج برگشتم و گفتم :
_ چرا یهو این شکلی شد ؟
ترنج خندید :
_ نفهمیدی ؟
_ نه متاسفانه
_ فکر کرد داداش باهات رابطه داشته الانم رفته حموم
چشمهام گرد شد
_ واقعا ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ چقدر ذهنش منحرف هست
صدای ارباب زاده اومد
_ ذهن کی منحرف
از جا پریدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ چرا بدون خبر میاین ؟
_ نگفتی
ترنج جواب داد :
_ نیاز
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا ؟
ترنج واسش تعریف کرد وقتی حرفش تموم شد ارباب زاده با لذت بهم خیره شد

اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ خوشت اومد حسودیش شده بود آره ؟
_ نه
_ پس چرا داری این شکلی من و نگاه میکنی ؟
خندید
_ چون تو حسودیت شده خوشم اومده
_ من ؟
_ آره
خواستم چیزی بهش بگم صدای مامان نازگل اومد :
_ اهورا
ارباب زاده به سمتش چرخید و گفت :
_ جان مامان
_ ما میخوایم بریم شهر ستاره رو هم میبریم واسه چکاپ پیش دکتر باید معاینه بشه بخاطر حامله بودنش مشکلی که نداری ؟.
ارباب زاده سرش رو تکون داد :
_ نه مشکلی نیست منم با شما میام
با شنیدن این حرف ارباب زاده چشمهام برق زد از شدت خوشحالی دوست نداشتم تو این دوران تنها باشم صدای نیاز اومد :
_ میخوای زنت رو تنها بزاری بری ؟
ارباب زاده به سمتش برگشت نیشخندی زد
_ تو زن من نیستی فقط یه مزاحم هستی
_ تو نمیتونی من و انکار کنی !
ارباب زاده خواست چیزی بگه که دستش رو فشار دادم و گفتم :
_ هیس بهش چیزی نگو دوست ندارم باهاش دهن به دهن بشی فهمیدی !؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
بعدش رد شدیم رفتیم نشستیم به ارباب زاده تکیه دادم که ارباب سالار با خنده گفت :
_ اهورا خیلی زن ذلیل شدی
_ شما بیشتر بابا
جفتشون خندید منم خوشحال بودم کنار عشقم بودم کسی که دوستش داشتم و این وسط کسی نمیتونست زندگی من و خراب کنه باعث نابودیش بشه مخصوصا یکی مثل نیاز که اصلا نمیتونست !.
_ ستاره
_ جان
_ بهتره تو این دوران بیشتر مراقب خودت باشی باید یه نوه سالم و سر حال واسه ی ما به دنیا بیاری
با خجالت سرم رو پایین انداختم که ارباب زاده محکم من رو به خودش فشار داد .

بلاخره بعد از اینکه کامل چکاپ شدم و مشخص شد بچه صحیح و سالم هست خیلی خوشحال شدیم ، چند روز تو شهر موندیم کلی خرید انجام دادیم بعدش برگشتیم ، نیاز با حسادت به من خیره شد و گفت :
_ خوش گذشت ؟
لبخند دوندون نمایی زدم و گفتم :
_ جای شما خالی
بعدش از کنارش رد شدم رفتم سمت اتاق مشترکم با ارباب زاده داخل شدم که نیاز هم پشت سر من اومد ، به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ کاری داری ؟
_ نه
_ پس واسه چی اومدی داخل اتاق من ؟
_ چون باید یه سری …
وسط حرفش پریدم :
_ تهدید هات رو بزار واسه خودت نیاز من حوصله ی شنیدن تهدید های تکراری رو ندارم پس بفرما برو بیرون .
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ تو ..
هنوز حرفش کامل نشده بود که ارباب زاده اومد داخل اتاق نگاهش رو به نیاز دوخت و گفت :
_ اینجا چیکار میکنی ؟
نیاز با غضب گفت :
_ فقط اومدم دیدن زن تو نکنه مشکلی داری با این قضیه ؟
ارباب زاده خونسرد بهش خیره شد
_ آره مشکل دارم با این قضیه چون تو نمیای دیدن زن من بلکه میای بهش آسیب بزنی ، دفعه بعدی تو رو اطراف ستاره نبینمت حالا گمشو بیرون .
با رفتن نیاز ارباب زاده به سمتم اومد
_ واسه چی اومده بود ؟
_ میخواست تهدید کنه بهش گفتم الکی وقتش رو هدر نده
ِآهسته خندید
_ خیلی خوب نیاز رو شناختی
_ نه آخه هر وقت که میبینمش همش یه تهدید رو میگه باعث میشه اعصاب آدم خورد بشه
سرش رو تکون داد
_ حق داری
_ ارباب زاده
_ جان
_ نیاز شما رو دوست داره
_ میدونم ، اما من دوستش ندارم پس نیاز نیست چیزی بگی ‌.

 

آرشیو پایانی:

 

دزدی در خانه فقیری می‌جُست ؛
فقیر از خواب بیدار شد و گفت : ای مرد ! آنچه تو در تاریکی می‌جویی ، ما در روزِ روشن می‌جوییم و نمی‌یابیم …!

👤 عبید زاکانی

پدرم همیشه یه نصیحت بهم میکرد :
به کسی که بهت اعتماد کرده دروغ نگو و
به کسی که بهت دروغ گفته اعتماد نکن !

🎥 Dexter

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *