خانه / رمان آنلاین / رمان گرداب/پارت هفتادو هشت

رمان گرداب/پارت هفتادو هشت

 

به زور کارت رو تو دستم گذاشت و من هم دیگه حرفی نزدم…

گونه ش رو بوسیدم و ازش تشکر و خداحافظی کردم..داشتم میرفتم سمت ماشین پیش عسل که صدام کرد….

برگشتم طرفش و سوالی نگاهش کردم..خیلی عادی و ساده گفت:
-رمز کارت، تاریخ تولد خودته…

لبخندم کش اومد و با ذوق سرم رو تکون دادم..تو دلم یهو چه جشنی به پا شد…

از سامیار اینجور کارها بعید بود که تاریخ تولد من رو بگذاره رمز کارتش..همین کارهای غیرمنتظره و توجه های زیرپوستیش بود که من نمی تونستم یه ثانیه ازش دور باشم و دلم براش پر میکشید….

نشستم تو ماشین که عسل با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-چیه..چرا نیشت بازه؟..

کارت تو دستم رو بالا اوردم و گفتم:
-سامیار کارت بانکیش رو داد بهم..

-واسه این ذوق کردی و نیشت گوش تا گوش در رفته؟…

چپ چپ نگاهش کردم و درحالی که کارت رو تو کیفم می گذاشتم گفتم:
-خیلی بیشعوری..بخاطره اصرارش گرفتم وگرنه پول که باهام هست و نیاز ندارم…

استارت زد و ماشین رو راه انداخت و گفت:
-پس چته؟..

-سامیار تاریخ تولد منو واسه رمز کارتش گذاشته..خیلی تعجب کردم و خیلیم خوشحالم…

عسل زد زیر خنده و غش غش خندید..با تعجب نگاهش کردم که میون خنده گفت:
-خره اینم چیزیه که تو واسش ذوق کردی؟…

-اخه تو که سامیارو میشناسی..اصلا تو خط اینجور کارا نیست و انجام نمیده..واسه همین باعث تعجب و شادیم شد..باورت میشه هنوز یکبار هم ازش نشنیدم که دوستم داره؟…..

 

ابروهاش رو انداخت بالا و نیم نگاهی بهم کرد:
-پس چطور مطمئنی دوستت داره و میخواهی باهاش ازدواج کنی؟…

شونه بالا انداختم و با مکثِ کوچکی گفتم:
-نمیدونم فقط اینو میدونم دوستم داره..البته منم دلم میخواد از زبونش بشنوم و حتی گاهی شک میکنم بهش اما این واسه وقتای عصبانی شدنمه وگرنه مطمئنم….

-هر زنی دوست داره بشنوه..چون خیالش راحت میشه و دلش اروم میگیره..تو هم یکی مثل بقیه…

-اره اما حتی اگه نگه هم من مطمئنم…

لبخندی زد و با مهربونی گفت:
-با اون همه کاری که واست کرده و مهمتر از همه اون نگاهاش بهت، منم مطمئنم…

لبخند نشست روی لب هام و دیگه حرفی نزدم..غرق شده بودم تو خاطراتم با سامیار وحواسم به اطرافم نبود…

با برخورد دست عسل به بازوم به خودم اومدم و نگاهش کردم…

ماشین پشت چراغ قرمز ایستاده بود و با تعجب گفتم:
-چی شده؟..

-اول کجا میریم؟..

-بریم اول واسه حلقه..بعد میریم جای همیشگی لباس میگیریم…

سرش رو تکون داد و چراغ که سبز شد حرکت کرد و گفت:
-حلقه دستش میکنه؟..

-باید دستش کنه..وقتی من حلقه ی اونو میندازم اونم باید احترام بذاره…

-یعنی اگه قبول نکنه جرات داری همین حرفو بهش بزنی؟…

از حرفش خنده ام گرفت و مشتی به بازوش زدم:
-زهرمار..معلومه که میگم…

اون هم خندید و پیچید تو خیابون سمت چپ و گفت:
-شک دارم بتونی مجبورش کنی..خنگول تر از این حرفایی…

سرم رو به تاسف تکون دادم و تا رسیدن به جایی که مدنظرمون بود، دیگه حرفی نزدیم…

ماشین رو توی پارکینگ پاساژ پارک کرده و پیاده شدیم..

خیلی وقت بود با عسل خرید نیومده بودیم..انقدر درگیر مشکلات زندگی شده بودیم که وقت خرید کردن هم نداشتیم…

اول از همه رفتیم سراغ خرید حلقه که از همه واجب تر بود..پشت ویترین مغازه ها نگاه می کردیم و نظر میدادیم….

یه حلقه ی ساده می خواستم که سامیار بدون بهانه گرفتن از مدل و ژینگول بودنش بتونه راحت دستش کنه…

با هم نظری عسل یه رینگ ساده ی طلا سفید انتخاب کردم و از فروشنده خواستم تاریخ روز عقدمون رو داخلش حک کنه….

حلقه ی خودم رو هم که دستم بود دراوردم و ازش خواستم داخل حلقه ی خودم هم تاریخ رو بزنه…

تاریخی که برای سه روز بعد بود و اون روز من و سامیار رسما و دائما ازدواج می کردیم…

چی می تونست لذت بخش تر از این باشه برای من..تو این روزها من خوشحال ترین زن روی زمین بودم….

کمی اونجا معطل شدیم اما ارزشش رو داشت و حلقه هامون دقیقا همونی شده بود که می خواستم…

بعد از حساب کردن و تشکر از فروشنده از مغازه زدیم بیرون و عسل گفت:
-بریم لباس بگیریم برات…

سرم رو تکون دادم و دوتایی راه افتادیم تا لباسی مناسب پیدا کنیم…

یکی یکی تو مغازه ها می چرخیدیم و با شوخی و خنده لباس هارو پرو می کردیم…

می دونستم دیگه هیچوقت حال و هوای این روزهام رو تجربه نمی کنم و فقط همین یکبار می تونستم ازش لذت ببرم…..

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

2 دیدگاه

  1. سلام
    پارت جديد رو كي ميزاريد؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *