خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو نه

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو نه

_ از نیاز نپرسید واسه چی همچین کاری انجام داده ؟
_ چرا پرسید اون هم با کمال پرویی گفت هر کاری که انجام دادم خوب کردم اون دختر باعث شده زندگیم نابود بشه منم کاری کردم زندگیش نابود بشه همین .
با تاسف سرم رو تکون دادم :
_ من هیچ کاری انجام ندادم که زندگیش نابود بشه مقصر اصلی خودش هست پس نمیتونه بگه من باهاش کاری کردم اما من قلبم از ارباب زاده گرفته میتونست بیاد پیش من دلیل بپرسه نه اینکه هر کاری دوست داشت انجام بده
مامان نازگل نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد
_ هر چی بگی حق داری .
صدای پایی اومد بعدش ارباب سالار کنارم نشست دستش رو دورم حلقه کرد و گفت :
_ به اهورا نمیگیم کجا هستی چون فعلا باید تنبیه بشه خیلی در حقت بد کرده ، اما وقتش که رسید خودم بهش میگم تو باید تو این مدت مراقب سلامتی خودت و بچت باشی ستاره ببینم کوتاهی کردی خودم به اهورا میگم بیاد دنبالت شنیدی ؟
_ آره
صدای مامان نازگل بلند شد :
_ اهورا طاقت نمیاره
ارباب سالار به سمتش برگشت اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ اهورا یه مرد هست و یه ارباب زاده میتونه قوی باشه باید یاد بگیره همیشه چه برخوردی داشته باشه ، باید به دشمنت هم که شده واسه یکبار اجازه بدی توضیح بده
مامان نازگل با ناراحتی نگاهش رو از ارباب سالار گرفت بلند شد رفت داخل من هنوز خیره به جای خالیش بودم که ارباب سالار گفت :
_ نگرانش نباش دوباره میاد
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ داشت من و قضاوت میکرد اما اون خبر نداره چه عذابی میکشیدم ، میدونم نگران پسرش هست اما منم ناراحت هستم ارباب زاده بهم فرصت نداد از خودم دفاع کنم من و پرت کرد بیرون درست مثل یه تیکه آشغال یعنی من واسش هیچ ارزشی نداشتم !؟
_ هیس آروم باش دخترم همه چیز تموم شد ، اهورا هم بخاطر بدی که در حق تو و بچش کرده مطمئن باش الان سخت داره عذاب میکشه و دوری از تو بیخبر بودن از تو بدترین تنبیه هست واسش .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم من دوست نداشتم ارباب زاده عذاب بکشه با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ دوست ندارم عذاب بکشه من …
ساکت شدم که ارباب سالار پرسید :
_ دوستش داری ؟

_ آره
_ میدونم نگرانش هستی اما یه مدت باید تنبیه بشه تا یاد بگیره به چیز هایی که دیده اعتماد نکنه باید با عقل پیش بره اون دشمن زیاد داره
_ میدونم ارباب سالار مراقبش باشید ارباب زاده خیلی خوب هستند فقط تنها مشکل اینجا بود که من و دوست نداشت
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ داری اشتباه میکنی !.
آهسته خندیدم :
_ من اشتباه نمیکنم همیشه همینطور بوده واسه همین دیگه دوست ندارم چیزی بهش بگم پس سکوت میکنم .
_ باشه تو فقط مراقب خودت باش و بچت من حواسم به اهورا هست وقتش که شد برمیگردی
_ باشه
ارباب سالار بلند شد ، منم بلند شدم لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ نصف شب شده باید بخوابی فردا صبح ما میریم .
با بغض گفتم :
_ دلم واستون تنگ میشه !
هر ماه میایم پیشت ستاره اصلا نگران نباش ، از هولیا راضی هستی ؟
_ خیلی دختر خوبیه مثل یه خواهر شده واسه من .
آهسته خندید
_ میدونستم مطمئن هست واسه همین خواستم پیشش باشی .
با قدر دانی بهش خیره شدم میدونستم چقدر من و دوست داره اما من نگران یه چیز دیگه بودم و اون هم این بود که نمیشد بعضی چیز ها رو عوض کرد کاش میشد عوض کرد بعد رفتن ارباب سالار من هم به سمت اتاق خودم رفتم تا استراحت کنم چون نیاز داشتم به یه خواب راحت و خوب چند تا نفس عمیق کشیدم زیاد طول نکشید که چشمهام بسته شد و خوابم برد
_ ستاره
با شنیدن صدای هولیا چشمهام رو باز کردم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم ؛
_ جان
_ حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
اما زیاد حال من خوب نبود چون امروز دوباره تنها میشدم ، سر جام نشستم خیره بهش شدم :
_ چیزی شده ؟
_ ارباب سالار و خاله نازگل دارند میرن نمیای واسه بدرقه ؟!

بعد خداحافظی با مامان نازگل و ارباب سالار غمگین یه گوشه نشستم ناراحت شده بودم دوست نداشتم به این زودی برن حالا دوباره تنها شده بودم ، هولیا اومد کنارم نشست و گفت :
_ امروز بریم جنگل ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم
_ نه
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ باید بیای
به سمتش برگشتم
_ اما من اصلا حوصله ندارم هولیا میخوام امروز یه جا بشینم فقط
_ بشینی و غصه بخوری ؟
_ نمیدونم
_ دست بردار ستاره تو باید به فکر بچت باشی اون چه گناهی کرده که بخاطر شما باید ناراحت باشه
وحشت زده بهش خیره شدم
_ من هیچ کار بدی …
وسط حرفم پرید :
_ آره کاملا مشخص هست
بعدش بلند شد که صداش زدم :
_ وایستا
ایستاد به سمتم برگشت و گفت ؛
_ بله
_ میام
لبخندی روی لبهاش نشست ، به سختی بلند شدم که اومد سمتم کمکم کرد
_ ببین ستاره با غصه خوردن چیزی درست نمیشه من خیلی وقت هست این و متوجه شدم تو هم باید بفهمی و دست برداری از این رفتارت شنیدی ؟!
_ آره
با دیدن پسری که داشت میومد به سمت ما متعجب به سمت هولیا برگشتم و گفتم :
_ اون کیه داره میاد سمت ما ؟
با شنیدن این حرف من به عقب برگشت رنگ از صورتش پرید
_ بریم
چشمهام گرد شد
_ چیشد هولیا چرا صورتت رنگش پریده ؟
خواست بره که اون پسره صداش زد :
_ هولیا وایستا
و زیاد طول نکشید که رسید بازوی هولیا رو گرفت به سمت خودش کشید و گفت :
_ چرا فرار میکنی هان ؟ نمیدونی چقدر دنبالت گشتم کجا غیب شدی آخه قربونت بشم .

 

هولیا با بغض گفت :
_ دستت رو بردار همایون من نمیخوام ببینمت ازت متنفر هستم من …
پسری که فهمیده بودم اسمش همایون هست سفت و محکم هولیا رو بغل کرده بود ، هولیا هم داشت تو بغلش گریه میکرد وقتی آرومتر شد از همایون جدا شد و گفت :
_ واسه چی اومدی ؟
_ اومدم زن خودم رو ببرم !.
هولیا پوزخندی بهش زد :
_ زن صیغه ای ؟
همایون با خشم غرید :
_ اگه دوست نداری دندونات رو تو دهنت خورد کنم پس ساکت باش و حرف اضافه نزن شنیدی ؟
_ چیه مگه دروغ میگم ؟
همایون کلافه دستی داخل موهاش کشید ، چند تا نفس عمیق کشید انگار سعی داشت آروم بشه که موفق هم شد
_ ببین هولیا خودت هم خیلی خوب میدونی چرا صیغه شدیم چون قرار بود کار هامون رو زودتر رو انجام بدیم و عقد کنیم اون شب هم تو رسما زن من شدی میفهمی ؟
_ برو همایون بدون من خوشبخت باش زندگیت رو بساز من نمیتونم خوشبختت کنم همش باعث میشم ناراحت بشی بعدش همایون بخاطر بکارت من عذاب وجدان نداشته باش ترمیم میکنم
همایون با شنیدن این حرفش چشمهاش قرمز شد
_ تو گوه میخوری همچین کاری کنی مگه دست خودت هست هان !؟
_ همایون
_ مامان مجبورت کرد بری آره ؟
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد
_ حق داشت من دختری بودم که نه مامان داشتم نه بابا چرا بخوان همچین کسی عروسشون بشه برو همایون من …
_ ساکت باش هولیا تو نمیتونی بخاطر حرف مامان چند روز مونده به عروسی بزاری بری میدونی چند سال هست دارم دنبالت میگردم ؟ فکر کردی من بدون تو خوشبخت میشم ؟
_ اما …
_ هیس ساکت باش فقط
هولیا ساکت بهش خیره شد که ادامه داد :
_ همینجا زندگی میکنیم ، فردا هم میریم ازدواج میکنیم هولیا چیزی بگی همینجا جلوی چشمهات خودم و آتیش میزنم شنیدی !؟
سرش رو تکون داد
_ آره

 

_ میشه یکی به من بگه اینجا چخبر شده ؟!
با شنیدن این حرف من نگاهش رو بهم دوخت و گفت :
_ چی چخبر شده میشه واضح صحبت کنی !؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ این آقا کیه چیشده مگه نگفتی عاشق شدی نتونستی بهش برسی پس این چی داره میگه ؟
هولیا بهم زل زد
_ من بهت توضیح میدم ستاره من واقعیت رو بهت نگفتم .
با اخم بهش خیره شدم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ خوب من و همایون عاشق شدیم قرار شده بود ازدواج کنیم به اصرار من یه صیغه محرمیت بین ما خونده شد تا راحت باشیم اما خوب یه شب اتفاق هایی که نباید افتاد فرداش مامانش اومد منم فکر کردم همایون بدون من خوشبخت میشه واسه همین گذاشتم اومدم .
_ باورم نمیشه بخاطر همچین چیزی مگه میشه !؟
_ آره میشه چون من همایون رو خیلی دوست داشتم فکر میکردم بدون من خوشبخت میشه واسه همین هر کاری که فکر میکردم به صلاحش هست رو انجام میدم .
_ اما تو عقلت نصفه نیمه هست !.
هولیا با اخم به سمت همایون برگشت و گفت :
_ دوستت داشتم وگرنه هیچوقت همچین طرز فکری نداشتم همایون
_ بسه !.
با شنیدن صدای من جفتشون به سمتم برگشتند که پرسیدم :
_ کی قرار هست ازدواج کنید !
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_ فردا
_ خوبه
بعدش خواستم برم که هولیا گفت :
_ کجا ؟
خیره بهش شدم و گفتم :
_ برم داخل تو و شوهرت یکم خلوت کنید .
هولیا چشمهاش گرد شد
_ شوهر ؟
_ مگه صیغه نبودید مگه زنش نشدی ، شدی ! پس تو الان زن شرعیش هستی هولیا انقدر خنگ نبودی بسلامتی با دیدن همایون عقلت رو از دست دادی .
چشمهاش گرد شد
_ باورم نمیشه داری همچین چیزی میگی اصلا
اینبار همایون گفت :
_ دوستت بیشتر از تو میفهمه
لبخندی بهش زدم و گذاشتم رفتم تا جفتشون تنها باشند

امروز قرار بود هولیا و همایون ازدواج کنند خیلی خوشحال بودم اونقدر که حد نداشت اون دوتا میتونستند خوشبخت بشند مشخص بود عاشق هستند
_ ستاره
با شنیدن صدای همایون به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ میتونی از امروز بهم بگی داداش من قراره مراقبتون باشم تو هم خواهر من هستی هیچکس حق نداره اذیتت کنه
با شنیدن حرفاش اشک تو چشمهام جمع شد
_ نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم
_ اصلا نیاز به تشکر نیست همین که کمک کردید خودش یه دنیایی هست
_ هولیا خیلی خوشبخت میشه میدونم ، خوشحال هستم شوهر هولیا یه مرد هست نه یه نامرد
همایون لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ بریم خواهر کوچولو
لبخندی بهش زدم و همراهش شدم بعد خونده شدن خطبه عقد هولیا و همایون رسما زن و شوهر شدند
* * *
ترنج با ناراحتی بهم خیره شد
_ اگه مامان بابا نمیگفتند کجا هستی از ناراحتی دق میکردم چجوری تونستی این همه مدت از همه مخفی بشی هان !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ مجبور شدم !
_ چرا مجبور شدی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ چون بهم تهمت ناپاک بودن زده شد ، چون شوهرم مهر تائید زد روی این حرف و من رو عین یه تیکه آشغال پرت کرد بیرون من نمیتونستم خودم رو کوچیک کنم بیشتر از این میفهمی ؟.
به سمتم اومد محکم بغلم کرد
_ هیس آروم باش
وقتی جفتمون حسابی گریه کردیم آرومتر شدیم ، ترنج خیره به چشمهام شد
_ قصد برگشت نداری ؟
دستش رو روی شکمم گذاشت
_ چرا ؟
دستم رو روی دستش گذاشتم
_ بخاطر پسرم .
متعجب پرسید :
_ یعنی چی ؟
_ میخوام پسرم تو آرامش بزرگ بشه میخوام تنها باشم تا شاید یه روزی فراموش کنم باهام چیکار کردند

آرشیو پایانی:

 

میخوای زندگی خوبی داشته باشی؟
چیز پیچیده‌ای نیست ، به دختری که دوستش داری بگو عاشقشی !

🎥 Yesterday

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

یک دیدگاه

  1. چند روز یک بار پارت میزارین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *