خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو دو

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادو دو

با شنیدن این حرف من رنگ از صورتش پرید مردمک چشمهاش لرزید مشکوک داشتم بهش نگاه میکردم که سریع گفت :
_ من برم پیش بقیه
بعدش رفت داخل پس حرفای ترنج درست بود ، نیاز عاشق من شده بود هر چی بیشتر میگذشت درمورد نیاز بیشتر میفهمیدم انگار قبلا کر و لال شده بودم که فقط ترنج رو مقصر میدونستم و بهش اخطار میدادم خودش رو درست کنه برای همین از نیاز غافل شده بودیم .
#ستاره

بلاخره بعد استراحت حالم بهتر شده بود ، بیش از حد استرس داشتن و دلشوره باعث شده بود به این حال بیفتم که دکتر هم فهمید و بهم گفت نباید همچین احساس هایی داشته باشم منم بهش گوش دادم ‌.
بلاخره آرومتر شده بودم رفتم پایین برای شام کنار ارباب زاده نشسته بودم که دستم رو گرفت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
خجالت زده جوابش رو دادم :
_ بله
صدای ارباب سالار اومد :
_ بیشتر مراقب خودت باش ستاره
_ چشم
نگاهم به نیاز افتاد دستاش مشت شده بود و داشت با عصبانیت به من نگاه میکرد چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ چیزی شده ؟
با شنیدن این حرف من به خودش اومد و مصنوعی خندید :
_ نه
_ آخه عصبی داشتی بهم نگاه میکردی فکر کردم کار بدی انجام دادم برای همین یه لحظه نگران شدم .
ارباب زاده با تشر گفت :
_ برای هیچی حق نداری نگران یا ناراحت بشی مگه حرفای دکتر رو فراموش کردی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه فراموش نکردم ولی آخه با دیدن نگاهشون یه لحظه حسیه که میاد سراغ آدم خوب
ارباب زاده به سمت نیاز برگشت و گفت :
_ چرا داشتی اون شکلی به زن من نگاه میکردی ؟
نیاز با دهن باز بهش خیره شده بود که مامان نازگل گفت :
_ اهورا

_ بله مامان ؟
_ مواظب حرف زدنت باش داری باعث ناراحت شدن نیاز میشی ، چت شده تو ؟
اهورا اخماش رو تو هم کشید و خیره به چشمهای مامان نازگل شد و گفت :
_ من یه سئوال پرسیدم مامان چرا جبهه میگیری خیر باشه ؟ بعدش وقتی اون این شکلی عصبی به زن حامله من نگاه میکنه باید دلیلش رو بفهمم یا نه ؟
مامان نازگل خونسرد به ارباب زاده زل زد :
_ ستاره بزرگش میکنه نیاز فقط داشت نگاهش میکرد اصلا هم عصبانیت داخل نگاهش نبود به من که اعتماد داری ؟
_ من دروغ گفتم پس ؟
با شنیدن صدای لرزون شده من به چشمهام خیره شد :
_ من نگفتم تو دروغ میگی فقط گفتم اشتباه میکنی همین حالا میشه این بحث و تمومش کنیم ؟
_ باشه
بعدش بلند شدم که ارباب زاده گفت :
_ کجا ؟
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ گرسنه نیستم میرم استراحت کنم اگه اجازه بدید
_ وایستا ببینم
با شنیدن این حرفش ایستادم به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ با هم میریم منم گرسنه نیستم دیگه با حرفای مامان جفتمون سیر شدیم .
صدای مامان نازگل اومد :
_ وا اهورا من چی گفتم مگه ؟
اهورا بلند شد دست من رو گرفت و رو به مامانش گفت :
_ احساس میکنم نمیشناسمت
بعدش من و ارباب زاده به سمت اتاق رفتیم بهش خیره شدم
_ چرا اون شکلی نگاه میکنی ؟
_ مامان نازگل ناراحت شد
خندید
_ نه ناراحت نشد
_ اما من از چشمهاش فهمیدم !
_ اشتباه فهمیدی پس چون اصلا ناراحت نشد
کلافه نفسم رو بیرون فرستادم حق باهاش بود شاید واقعا همین بود اما نمیشد به همین راحتی چیزی رو فهمید .

همراه ارباب زاده و ارباب سالار نشسته بودیم مشغول حرف زدن شده بودیم که ارباب سالار گفت :
_ اهورا مامانت از دستت ناراحت شده بود !
اهورا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ من نمیخواستم باهاش اون شکلی صحبت کنم اما خودش باعث شد چرا چشمهاش رو باز نمیکنه ببینه اطرافش چخبر هست سرش رو مثل کبک کرده زیر برف
_ از دست مادرت ناراحت نباش اون تقصیری نداره نیاز رو مثل دختر خودش دوست داره نمیدونه همش داره براش فیلم بازی میکنه
_ میدونم اما ….
_ سعی کن باهاش درست برخورد کنی و از راه درست مامانت متوجه بشه اشتباه کرده .
_ باشه بابا ببخشید دیگه تکرار نمیشه
ارباب سالار لبخندی بهش زد :
_ اشکالی نداره
_ راستی ستاره
_ بله ارباب سالار
_ دوست داری داداشت رو ببینی ؟
با یاد آوری سپهر داداشم اشک تو چشمهام جمع شد میدونستم چقدر من و دوست داره و تلاش کرده تا از این همه مشکلات که دارم رها بشم اما خوب نمیشد سخت بود باید خودش میفهمید
نگاهم به ارباب زاده افتاد که داشت خیره خیره نگاهم میکرد ، نگاهم رو ازش دزدیدم و با بغض خیلی آهسته گفتم :
_ نه
_ از من میترسی ؟
با شنیدن این حرف ارباب زاده بی اختیار زل زدم تو چشمهاش آره میترسیدم دوباره باهام بد بشه میترسیدم من اینبار دیگه طاقتش رو نداشتم چون عاشقش شده بودم این واسه یه زن که عاشق شوهرش هست خیلی سخت بود
_ ستاره جواب من و بده ؟
_ نه
_ دروغ میگی میدونم !
_ نه
_ به من نگاه کن ببینم باید بفهمم چی داره تو مغزت میگذره من بهت اجازه میدم داداشت رو ببینی .

با شنیدن این حرفش شوکه سرم و بالا آوردم زل زدم تو چشمهاش باورم نمیشد ، یعنی داشت راست میگفت یا همش بخاطر این بود بفهمه واکنش من چی هست ، پوزخندی زد :
_ پس از من میترسی از شوهرت
بعدش با خشم بلند شد رفت با پشیمونی به مسیر رفتنش خیره شده بودم مگه من چه کار بدی انجام داده بودم که از دستم ناراحت شده بود همش بخاطر خودش بود دوست نداشتم چیزی بشه
_ ستاره
به سمت ارباب سالار برگشتم ناراحت بهش خیره شدم که گفت :
_ به چیزی فکر نکن درست میشه از دستت ناراحت شده بود بهش حق بده
_ اما من چیزی نگفتم دوست نداشتم باعث ناراحتیش بشه
_ دوست نداری داداشت رو ببینی ؟
با شنیدن این حرف چونم لرزید به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفتم و با بغض گفتم :
_ دوست دارم ببینمش
_ پس چرا دروغ گفتی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم
_ دوست نداشتم ارباب زاده دوباره از دستم عصبی بشه و مثل قبل بشه اون از داداش من خوشش نمیاد من نمیخواستم با شنیدن این حرفم برگردیم به روزای قبل …
_ یعنی بخاطر همین ؟
سرم رو تکون دادم ؛
_ آره
_ خوب اشتباه کردی باید رک و راست حرفت و میزدی ، دیدی که از دستت ناراحت شد بعدش اهورا عوض شده اون دیگه نمیتونه به هیچکس هیچ آسیبی بزنه
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ میدونم
_ پس چرا اینو بهش گفتی ؟
_ یه لحظه شد میترسیدم بهم حق بدید ، من از قصد کاری نمیکنم ارباب زاده عصبی یا ناراحت بشه خودتون میدونید دوستش دارم بعدش من حامله هستم چرا باید باعث بشم خودم هم آسیب ببینم
_ درست میگی !
_ کجا رفت ارباب زاده ؟.
_ رفت داخل حیاط سیگار بکشه آروم بشه !.
_ من میرم باهاش صحبت کنم
ارباب سالار سرش رو تکون داد منم به سمت حیاط راه افتادم همین که رسیدم کنارش ایستادم با دیدن من سیگارش رو خاموش کرد اخماش رو تو هم کشید :
_ برای چی اومدی بیرون ؟
_ صحبت با شما !

_ برو داخل هوا سرده سرما میخوری مریض میشی ، نیاز به صحبت نیست
با لجبازی گفتم :
_ هست
به سمتم برگشت ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خوب بگو میشنوم چیشده ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من دوست دارم داداشم رو ببینم اما فقط داداشم اما بقیه خانواده رو نه چون بعد رفتنم هیچوقت سراغم نیومدند ولی داداشم اومد ، داخل هم گفتم نه دروغ بود چون دلیل داشتم دوست نداشتم از دستم ناراحت بشید دوباره بشید همون ارباب زاده گذشته که خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود
_ چرا همچین فکری کرده بودی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نمیدونم خودش اومد بعدش دوست نداشتم شما رو از دست بدم شما الان خیلی خوب شدید .
با چشمهای ریز شده به من خیره شد و گفت :
_ یعنی تو من و انتخاب کردی بین داداشت و من ؟
سرم رو تکون دادم به نشونه مثبت خم شد سمتم گونم رو بوسید که شکه شدم از این حرکتش بعدش دستش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ من مشکلی ندارم داداشت رو ببینی اما دیگه به هیچ عنوان حتی تو بدترین شرایط دروغ نگو باشه ؟
_ چشم ارباب زاده
دستم رو گرفت همراهش داخل شدیم ارباب سالار خندید
_ آشتی کردید ؟
ارباب زاده جوابش رو داد :
_ قهر نبودیم که آشتی کنیم !.
صدای مامان نازگل اومد :
_ ستاره
به عقب برگشتم با دیدن نگاهش دلم هوری ریخت پایین چرا انقدر عصبی بود چیکار کرده بودم مگه متعجب گفتم :
_ بله
_ چرا لباس نیاز رو پاره کردی ؟
چشمهام گرد شد
_ چی ؟
مامان نازگل با عصبانیت بیشتری داد زد :
_ چرا لباسش رو پاره کردی هان کی بهت انقدر رو داده که اینطوری رفتار کنی فکر کردی کی هستی جز یه عروس خونبس که دیر یا زود میری پی کارت تو حق نداشتی به وسایل نیاز دست بزنی و به خودت اجازه بدی تا این حد گستاخ باشی !

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

6 دیدگاه

  1. آقا یکی به این نویسنده یه چیزی بگه . دهن آدم سرویس میشه تا پارت بعد بیاد 😠😠

  2. این نازگل چقد بد شده یکم یاد خودت کن خودتم خونبس بودی بخاطره یه دختره غریبه چجوری با این بدبخت حرف زد خیلی بدم اومد ازش😡

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *