خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوهشت

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوهشت

_ تو هم همیشه مثل من تنها بودی
_ تنها بودم اما سعی میکردم وقتم پر باشه تا ذهنم مشغول نشه .

_ من نمیتونم هر وقت میشه احساس میکنم تنها هستم مخصوصا حالا که ارباب زاده رو ندارم ، شاید اگه نیاز هیچوقت پاش به عمارت باز نمیشد من و ارباب زاده خوشبخت بودیم ‌.

_ چرا میگی تقصیر نیاز هست از کجا انقدر مطمئن هستی ستاره ؟

با درد بهش خیره شدم :

_ چون نیاز عاشق ارباب زاده بود همیشه دنبال یه راهی بود که من رو کنار بزنه تا بتونه به ارباب زاده نزدیک بشه و حالا که قرار بود ارباب زاده طلاقش بده همچین نقشه ی کثیفی واسه من کشید من تا حالا تو عمرم واسه هیچکس دعای بدی نکرده بودم اما واسش دعا کردم هیچوقت طعم خوشبخت بودن رو نچشه .

_ خوشبخت نمیشه چون نمیتونه زندگیش رو روی خرابه های زندگی تو بسازه .

_ ارباب زاده باهام بد کرد

_ بهش حق بده ستاره تو اون وضعیت تو رو دیده همین که تو رو نکشته خودش خیلیه .

_ اما میتونست به حرفام گوش بده

_ حالا که گوش نداده و تموم شده پس سعی کن بهش فکر نکنی باشه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ باشه
بعدش دستی روی شکمم کشیدم و ادامه دادم :
_ دیگه چیزی تا به دنیا اومدن پسرم نمونده دوست دارم اسمش رو بزارم محمد همیشه دوست داشتم وقتی پسردار شدم اسمش محمد باشه .
هولیا لبخند قشنگی تحویل من داد و گفت :
_ اسم زیبایی هست
دستش رو گرفتم
_ میشه یه قول به من بدی ؟
متعجب پرسید :
_ چه قولی ؟
_ اول قول بده
_ باشه بهت قول میدم حالا بگو .
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ اگه اتفاقی واسه من افتاد مراقب پسرم باشی مثل پسر خودت بزرگش کنی میدونم خواسته ی زیادی هست اما تو این مدت که شناختمت میدونم میشه بهت اعتماد کرد واسه همین که من چیزیم شد …
وسط حرف من پرید و گفت :
_ بسه
ساکت شدم که بلند شد و با عصبانیت ادامه داد :
_ قرار نیست هیچ اتفاق بدی واست بیفته طبق چکاپ هایی که انجام شد تو این مدت پسرت کاملا سالم هست و خودت هم همینطور پس نیاز نیست همچین چیز هایی بگی .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ از دست من ناراحت نباش هولیا من …
با اومدن خدمتکار ساکت شدم ، هولیا که هنوز عصبانی بود بهش توپید :
_ چیه مزاحم خلوت ما شدی ؟
_ ببخشید خانوم ارباب سالار و نازگل خانوم اومدند
هولیا متعجب گفت :
_ مطمئن هستی ؟
سرش رو تکون داد :
_ بله خانوم !
_ اما چطور ممکن هست واسه چی اومدند تازه چند روز پیش رفته بودند ‌

وقتی رسیدیم ارباب سالار و مامان نازگل اومده بودند ، نگران بهشون خیره شدم و گفتم ؛
_ چیشده ؟
ارباب سالار اشاره کرد بشینم متعجب رفتم نشستم که هولیا پرسید :
_ اتفاق بدی افتاده ؟
مامان نازگل سرش رو تکون داد :
_ نمیشه گفت اتفاق بد
ارباب سالار نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اهورا واقعیت رو فهمید اینکه تو این مدت بازیش دادند ، اینکه ستاره هیچوقت بهش خیانت نکرده واسه همین دیوونه شده دنبال ستاره هست اما هیچ اثری ازش نیست ، خبر نداره ما مخفیت کردیم اگه بفهمه دیوونه میشه البته همین الانش هم دیوونه شده که زن حامله اش رو پرت کرده بیرون و هیچ خبری ازش نیست .
قطره اشکی روی گونم چکید
_ بهش نگید از من خبری دارید .
_ اما دخترم پشیمون شده داره همه جا دنبالت میگرده قصد نداری بهش یه فرصت بدی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند با گریه گفتم :
_ من یکبار بهش فرصت دادم اما اون تو سخت ترین شرایط من رو تنها گذاشت و از زندگیش پرتم کرد بیرون چجوری میتونم بهش یه فرصت دوباره بدم من نمیتونم ببخشمش لطفا دیگه اصرار نکنید و همچین چیزی از من نخواید .
ارباب سالار دستش رو روی شونه ی زنش گذاشت و گفت :
_ دیگه اصرار نکن هر تصمیمی که ستاره بگیره ما بهش احترام میزاریم .
بلند شدم که مامان نازگل صدام زد :
_ ستاره
_ جان
صداش لرزید :
_ دوستش داری ؟
تلخ خندیدم :
_ دوستش دارم همیشه هم دوستش خواهم داشت هیچوقت کاری نمیکنم باعث بشه شرمنده بشه پسرش رو مثل خودش مرد بزرگ میکنم هیچوقت بهش خیانت نمیکنم چون دوستش دارم اما هیچوقت برنمیگردم پیشش چون تو سخت ترین شرایط من و تنها گذاشت !.
مامان نازگل چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ ببخشش
_ نیاز نیست از من طلب بخشش کنید .

قرار شد مامان نازگل شب پیش من باشه و فردا همراه ارباب سالار برگردند ، شب کنار هم تو حیاط نشسته بودیم که مامان نازگل گفت :
_ وقتی واقعیت رو فهمید دیوونه شد !.
_ از کجا فهمید ؟
_ خودش افتاده دنبال پیدا کردن واقعیت و وقتی همه چیز رو فهمید اون پسره که واست نقشه کشیده بود همراه شریک جرمش جفتشون رو آویزون کرد
چشمهام گرد شده بود باورم نمیشد
_ یعنی چی ؟
_ وسط روستا داد جفتشون رو آویزون کنند و تا میتونند کتکشون بزنند ، چشمهام با درد باز و بسته شد
_ نمیتونم درک کنم یه آدم تا این حد نسبت به هم نوع خودش کینه داشته باشه
سرش رو تکون داد :
_ درسته من بهت حق میدم میفهمم چی داری میگی چون خود منم نمیتونم بفهمم نیاز چرا کینه داره ، پدر و مادرش دوستای من بودند بعد مرگ جفتشون من مسئولیت نیاز رو قبول کردم اجازه ندادم که بره یتیم خونه واسه همین همیشه مثل ترنج و اهورا دوستش داشتم من بعد شنیدن واقعیت درموردش دیوونه شدم .
_ الان نیاز کجاست ؟
نیشخندی زد
_ نمیدونم چون اهورا از عمارت انداختش بیرون
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببخشید
سرش رو تکون داد
_ من منتظر برگشتت میمونم
_ من نمیتونم بیام !.
غمگین خندید
_ بلاخره یه روز میای
خیلی دوست داشتم بهش بگم همین الانش هم قلبم داره تیکه تیکه میشه اما باید صبر کنم چون من به همه اینا عادت داشتم کاش میشد

 

آرشیو پایانی:

موی بشکافی به عیب دیگران
چون به عیب خود رسی کوری از آن…

مولانا

اگر کوسه ها آدم بودند
در قلمروشان بی تردید مذهبی وجود داشت که به ماهیان می آموخت :
زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود…!

برتولت برشت

 

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدو ده

برگه ی ازمایش رو انداخته بود روی داشبورد اما سمت خودش و هرچند لحظه یکبار …

3 دیدگاه

  1. پارت بعدی کیه؟؟

  2. پارت بعدی رو کی میزارید!؟

  3. sarina.farzin

    سلام خسته نباشید.پارت بعدی رو کی میزاری

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *