خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوشش

رمان شوهر غیرتی من/پارت هفتادوشش

بیشتر مراقب خودم بودم چون چند ماه گذشته بود و من حامله بودم ، هر روز که میگذشت شکمم بیشتر از قبل بزرگتر میشد چند تا نفس عمیق کشیدم و به بیرون خیره شدم هوا ابری بود خیلی دوست داشتم برم قدم بزنم اما با وضعیتی که من داشتم اصلا نمیشد
_ ستاره
با شنیدن صدای ترمه خدمتکار شخصی که ارباب واسم گرفته بود و باهاش دوست شده بودم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
شیرین خندید
_ چیزی نیاز نداری واست بیارم ؟
_ نه عزیزم
_ من یه چیزی متوجه شدم نمیدونم گفتنش درست هست یا نه اما باید بهتون بگم چون این وظیفه منه
متعجب بهش خیره شدم
_ چیشده !؟
_ نیاز خانوم این روز ها خیلی مشکوک هستند نمیدونم چرا اما همش احساس میکنم قراره یه اتفاق بد واسه شما بیفته
با شنیدن این حرفش منم حس بدی بهم دست داد نمیدونم چرا اما منم احساس میکردم قراره یه اتفاق بدی بیفته حالا این اتفاق چی باشه خدا میدونست
_ ترمه
_ بله خانوم
_ حرفای امروز رو پیش هیچکس نگو فقط مراقب باش اگه چیزی ازش دیدی بهم بگو باشه !؟
سرش رو تکون داد :
_ چشم
بعدش رفت منم عمیق تو فکر فرو رفتم یعنی قرار بود چی بشه چرا این احساس بدی که داشتم دست از سر من برنمیداشت نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم کاش میشد یه سری از اتفاق هایی که بد بودن رو یه جوری دستکاری کرد تا هیچوقت پیش نیاد .
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ چیشده خیره شدی به بیرون و غرق افکارت شدی ؟
آهسته خندیدم :
_ چیزی نیست داشتم به آینده فکر میکردم ، امروز هوا انقدر خوب هست که باعث میشه آدم واسه خودش رویا ببافه .

_ نیاز من میخوام طلاقت بدم همه چیز آماده هست !
نیاز با شنیدن این حرف ارباب زاده چند ثانیه شکه بهش خیره شد ، یعنی اصلا باورش نمیشد ارباب زاده همچین چیزی بهش گفته باشه اما سریع به خودش اومد خونسرد گفت :
_ باشه
من و ترنج با بهت داشتیم بهش نگاه میکردیم مشکوک بود حرفاش مگه میشد نیاز خیلی راحت راضی به طلاق بشه چرا همچین چیزی شد آخه با تاسف سرم رو تکون دادم که صدای مامان نازگل بلند شد
_ ستاره
_ جان
_ زود باش غذات و بخور من باهات کار دارم .
_ چشم
وقتی غذام تموم شد همراه مامان نازگل رفتیم اتاقش همین که داخل شدیم مامان نازگل گفت :
_ ستاره نیاز یه نقشه ای واسه تو کشیده اما نمیدونم چی هست باید بفهمیمم وگرنه اتفاق بدی واست میفته
با شنیدن این حرفش نگران شدم با صدایی که حالا بشدت داشت میلرزید گفتم :
_چه نقشه ای واسه من کشیده شما از کجا میدونید ؟
_من میدونم یه نقشه کشیده وگرنه این همه اروم بودنش وقتی فهمید اهورا میخواد طلاقش بده چی بود ؟
کمی به مخم فشار آوردم حق باهاش بود این همه آروم بودن زیادی مشکوک بود
_ باید چیکار کنیم ؟
_ باید رو رفتارش کار هاش دقت کنیم ، به هیچ عنوان تنهایی جایی نرو و مراقب باش
_ چشم
بعدش همراه مامان نازگل از اتاق خارج شدیم اما من بشدت غرق افکار خودم شده بودم میترسیدم اتفاق بدی قراره بیفته
_ ستاره
_ جان
_ بریم وقت خوابت هست
_ چشم
همراه ارباب زاده به سمت اتاقمون راه افتادیم همین که داخل شدیم ارباب زاده من رو روی دستاش بلند که جیغ خفه ای کشیدم و گفتم :
_ دارید چیکار میکنید ارباب زاده

_ چیشده !؟
نگهبان سرش رو پایین انداخت و گفت :
_ ارباب زاده با شما کار دارند پشت عمارت
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ اما ارباب زاده که رفتند بیرون پس …
وسط حرفم پرید :
_ دوباره برگشتند گویا با شما کار دارند
متعجب سرم رو تکون دادم و رفتم پشت عمارت یه مرد پشت به من ایستاده بود اما اصلا شبیه ارباب زاده نبود قبل از اینکه بخوام چیزی بگم یه دستمال روی دهنم قرار گرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت و کم کم چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق …
با شنیدن صدای فریاد چشمهام رو به سختی باز کردم ، گیج به اطرافم خیره شدم ، ارباب زاده مامان نازگل ایستاده بودند ، ارباب زاده با چشمهای به خون نشسته اش داشت بهم نگاه میکرد
خواستم چیزی بگم که نگاهم به خودم افتاد لخت تو بغل یه پسره بودم که نمیشناختمش خدایا اینجا چخبر شده بود ، از شدت شوکی که بهم وارد شد دوباره چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق …
* * *
با چشمهای پر از اشک به مامان نازگل خیره شدم و نالیدم :
_ من بهش خیانت نکردم همش دروغ مامان نازگل
با ناراحتی دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ میدونم همش یه نقشه کثیف از طرف نیاز اما اهورا دیوونه شده اصلا باورش نمیشه ، نیاز ذهنش رو مسموم کرده دخترم و …
قبل اینکه حرفش تموم بشه در اتاق با صدای بدی باز شد و اومد داخل اتاق با خشم نگاهی بهم انداخت
_ همین الان گورت رو از عمارت گم میکنی من زن فاحشه نمیخوام
با گریه نالیدم :
_ ارباب زاده من به شما خیانت نکردم ، من حامله هستم شما چجوری میتونید باهام …
_ خفه شو
با شنیدن صدای فریاد بلندش ساکت شدم که با عصبانیت بیشتری ادامه داد :
_ اگه باهات کاری ندارم بخاطر اون توله سگ داخل شکمت هست که معلوم نیست بچه ی کدوم کثافطی هست اما تو گورت رو گم میکنی و واسه همیشه میری من یه زن فاحشه نمیخوام و این رو بدون زنده بودنت رو مدیون توله سگ داخل شکمت هستی .

ارباب زاده من رو از عمارت مثل یه تیکه آشغال پرت کرده بود بیرون بدون اینکه به من فرصت بده از خودم دفاع کنم ، با گریه داشتم بی هدف راه میرفتم حتی نمیدونستم کجا باید برم بیش از حد گیج شده بودم صدایی از پشت سرم اومد :

_ ستاره وایستا

ایستادم به عقب برگشتم با گریه به ارباب سالار خیره شدم که بهم اشاره کرد

_ زود باش بیا سوار شو

رفتم سوار ماشین شدم که مامان نازگل هم عقب نشسته بود بهش خیره شدم و گفتم :

_ چیشده !؟

_ ما میدونیم بیگناه هستی اما صادقانه همه چیز رو واسمون تعریف کن بفهمیم چیشده .

سرم رو تکون دادم به معنی باشه و همه چیز رو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد ارباب سالار با اخم نگاهش رو به روبرو دوخت و گفت :

_ اهورا خون جلوی چشمهاش رو گرفته .

با شنیدن این حرفش گریه ی من شدت گرفت با دردی که تو شکمم پیچید آخی گفتم و خم شدم ، صدای نگران مامان نازگل تو گوشم پیچید :

_ ستاره چیشد خوبی ؟

با عجز بهش خیره شدم و نالیدم :

_ شکمم

_ چیشده شکمت !؟

_ درد میکنه

بعدش چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق …

با احساس سردرد چشمهام رو باز کردم داخل اتاق ناآشنایی بودم نیم خیز شدم که دردی تو شکمم پیچید خم شدم و آخ کوتاهی گفتم که صدای دختر غریبه ای اومد :

_ بهت فشار اومده پس سعی کن از جات تکون نخوری استراحت کنی این بخاطر بچت هست .

به سمت صدا برگشتم یه دختر خوشگل بود که از لباس هاش مشخص بود اهل اینجا نیست

به سختی گفتم :

_ تو کی هستی !؟

با شنیدن این حرف من به سمتم اومد

_ نترس قاتل نیستم

قطره اشکی روی گونم چکید

_ مامان نازگل و ارباب سالار کجا هستند ؟

_ برگشتند عمارت اما تو قراره اینجا زندگی کنی پیش من و با قوانین من دست از پا خطا کنی بلایی سرت میارم که هیچوقت یادت نره ، حق خیانت دوباره به اهورا رو نداری .

_ من بهش خیانت نکردم .

پوزخندی زد :
_ اگه بهش خیانت نکردی پس چرا از عمارت پرتت کرده بیرون هان ؟
دستی به چشمهای خیس شده ام کشیدم و گفتم :
_ من بهش خیانت کردم وقتی عاشقش هستم و قراره بچش رو بدنیا بیارم همش نقشه کثیف نیاز بود یه روز خودش واقعیت رو میفهمه اما اون روز من نمیبخشمش .
_ میتونی واسم تعریف کنی زندگیت رو من شنونده خوبی هستم .
انقدر دلم پر بود که حد نداشت شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد دستش رو روی شونم گذاشت و گفت :
_ هیس آروم باش
با چشمهای گریون بهش خیره شدم :
_ خیلی تنها شدم همش بخاطر نقشه های نیاز همه رو از دست دادم بیکس و تنها شدم .
_ تنها نیستی من و داری .
با گریه پرسیدم :
_ تو من و دوست داری ؟ بهم اعتماد داری ؟!
سرش رو تکون داد :
_ آره
بی هوا بغلش کردم تنها کسی بود که حالا داشتمش من همه رو از دست داده بودم وقتی حسابی گریه کردم آروم شدم ، من و از خودش جدا کرد و گفت :
_ من هولیا هستم از این به بعد قراره با هم زندگی کنیم ، از اقوام ارباب سالار هستم اونا بهت اعتماد داشتند واسه همین آوردنت اینجا قرار شده هر چند مدت یکبار بیان دیدنت چون عجله داشتند رفتند .
_ واقعا باورم دارند ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره ، اگه باورت نداشتند نجاتت نمیدادند
قطره اشکی که روی گونم چکید رو با دست پسش زدم
_ کاش ارباب زاده هم باورم میکرد
هولیا بلند شد
_ دیگه گریه نداریم ، تو باید مراقب سلامتی بچت باشی ستاره از امروز یه زندگی جدید و شروع میکنیم .
_ زندگی بدون ارباب زاده واسه من سخته
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ واسه پسرت هم که شده باید زندگی کنی میفهمی !؟
سری تکون دادم :
_ آره

آرشیو پایانی:

در بدترین ما آنقدر خوبی هست ،
و در بهترین ما آنقدر بدی هست ،
که هیچ یک از ما
حق این را نداریم که از دیگری
عیب جویی کنیم …

👤 ویلیام شکسپیر

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *