خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هشت

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشت

امشب بخاطر حامله بودن مریم داخل خونه جشن بود و همه داشتن شادی میکردن اما من اجازه ی رفتن نداشتم خدمتکار شخصی خانوم بزرگ اومد و بهم گفت چون من دیگه هیچ وقت نمیتونم حامله بشم و از شوهرم طرد شدم خوبیت نداره تو این جشن باشم پس بهتره اصلا از اتاقم بیرون نرم ک برام بد میشه آه تلخی کشیدم و به در بسته شده ی روبروم خیره شده بودم چقدر تلخ بود اینکه حتی اجازه ی این رو نداشتم برم بیرون!
خیلی دلم میخواست تو این روز کنار مریم باشم و تنهاش نزارم اما مگه میشد اگه میرفتم خانوم بزرگ عصبی میشد از اینکه به حرفش گوش ندادم روی تشک کهنه ای ک تو اتاق پهن بود دراز کشیدم قطره اشکی از روی گونم چکید ک پسش زدم من نباید گریه میکردم باید قوی میبودم
باید طاقت میاوردم ارباب حتما یه روزی عاشق من هم میشد
با باز شدن در اتاق روی تشک نیم خیز شدم نگاهم به مریم افتاد با تعجب گفتم
_اینجا چیکار میکنی مگه امشب برای تو جشن نگرفتن
لبخند تلخی زد و گفت
_همه اومدند اما فقط تو نیومدی چرا؟!
سرم رو پایین انداختم و با صدای گرفته ای گفتم
_اجازه نداشتم بیام
با عصبانیت گفت
_یعنی چی ک اجازه نداشتی بیای ؟!
_خدمتکار خانوم بزرگ بهم گفت اجازه ندارم تو این جشن بیام چون نمیتونم دیگه مادر بشم خوبیت ندارم
مریم با عصبانیت گفت
_این چرندیات یعنی چی اصلا این جشن مگه برای من نیست پس به چه حقی به خودشون اجازه میدند نزارن خواهرم شرکت کنه!!!
تا خواستم حرفی بزنم صدای خانوم بزرگ از پشت سر مریم اومد
_اینجا چخبره؟!
با دیدن خانوم بزرگ رنگ از صورتم پرید و با ترس بهش خیره شده بودم ک صدای مریم بلند شد
_خانوم بزرگ شما اجازه ندادید نازگل تو جشن شرکت کنه؟!
خانوم بزرگ متعجب نگاهی بهم انداخت و گفت
_نه من هم اومده بودم ببینم چرا نازگل به این جشن نیومد!
مریم با حرصی ک تو صداش مشهود بود گفت
_گویا خدمتکار شخصی شما به نازگل گفتند اجازه ندارند تو این جشن شرکت کنند!
خانوم بزرگ به سمت خدمتکارش برگشت و گفت
_تو این و گفتی؟!
خدمتکار به وضوح رنگش پرید و با من من گفت
_خانوم بزرگ خوب من من ….
خانوم بزرگ وسط حرفش پرید و گفت
_واسه من من من نکن بگو ببینم کی بهت گفته بیای و این چرندیات رو به نازگل بگی هان؟!
_خانوم من
_فقط اسم بگو میدونی ک هر چرتی بگی قبول ندارم میدم وسط روستا فلکت کنن
به وضوح رنگ از صورتش پرید و به گریه افتاد ک خانوم بزرگ داد زد
_اسم!؟
_ناز بانو خانوم!
خانوم بزرگ از عصبانیت دستاش رو مشت کرد و گفت
_بهش نمیگی من خبر دار شدم فهمیدی کافیه بفهمم گفتی تا زنده زنده دفنت کنم
_چشم خانوم تو رو خدا به من رحم کنید
_فعلا گمشو از جلوی چشمهام!

خانوم بزرگ نگاهش رو به من و مریم دوخت و گفت
_فعلا نمیخوام کسی از ماجراهای امشب با خبر بشه فهمیدید؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادیم ک گفت
_خیلی خوب بیاید بریم همه مشغول خوش گذرونی هستن
هنوز ایستاده بودم ک مریم گفت
_بریم
_اما من…‌
صدای خانوم بزرگ اومد
_نازگل من هیچکدوم از اون حرف ها رو نگفتم و به اون چرندیات ذره ای اعتقاد ندارم الان هم تو همراه من و مریم میای و داخل جشن شرکت میکنی فهمیدی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک لبخندی زد و رفت من و مریم هم پشت سرش از اتاق رفتیم بیرون نگاهم به مهمون ها افتاد ک همه مشغول خوردن و رقص بودند یه گوشه ایستاده بودم ک نازیلا به سمتم اومد و گفت
_چرا دیر کردی نازگل ؟!
_خوب من ….
صدای همسر اول ارباب مانع از حرف زدنم شد
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
قبل از اینکه من جوابش رو بدم صدای نازیلا بلند شد
_خوب واضح فکر کنم اومده جشن حامله بودن مریم
ناز بانو پوزخندی زد و گفت
_اما اون اجاقش کوره و این اصلا خوبیت نداره ک تو جشن شرکت کنه
با بغض به زمین خیره شده بودم ک صدای خانوم بزرگ بلند شد
_پس با این وجود تو هم نباید شرکت میکردی داخل این جشن چون اجاق تو هم کوره درسته؟!
با شنیدن این حرف صورت ناز بانو از عصبانیت کبود شد نتونست حرفی بزنه فقط نگاه عصبیش رو به خانوم بزرگ انداخت و رفت
نازیلا با بهت گفت
_این زن مریض؟!
خانوم بزرگ پوزخندی زد و گفت
_آره انگار مریض شده بود

تقریبا چند روز از روز جشن میگذشت همه چیز خیلی آروم داشت پیش میرفت اذیت های همسر اول ارباب ک تمومی نداشت هنوز هم ک هنوزه به هر طریقی سعی داره اذیت و تحقیرم کنه جدیدا نسبت به حرف هاش خیلی بیتفاوت شده بودم هر چی میگفت فقط ساکت نظاره گرش بودم تا خودش رو خالی کنه همسر اول ارباب انگار من یه سرگرمی براش هستم ک خودش رو با اذیت و آزار کردن ارضاع میکرد!
ارباب هم یه مدت بود کمتر میدیدمش خیلی دلتنگش بودم اما اون حتی بهم سر هم نمیزد آهی کشیدم و به سمت بیرون خواستم برم ک یادم افتاد ارباب تو حیاط رفتن رو قدغن کرده بخاطر مرد هایی ک داخل حیاط مشغول کار کردن بودند دلم برای بیرون رفتن تنگ شده بود اما نمیتونستم جایی برم!
صدای خانوم بزرگ ک من و مخاطب قرار داده بود از پشت سرم بلند شد
_نازگل؟!
به سمتش برگشتم وسر به زیر گفتم
_بله خانوم بزرگ!
_وسایلت رو جمع کن باید بری!
با شنیدن این حرف خانوم بزرگ خشکم زد با بهت گفتم
_کجا ؟!
_به عمارت قدیمی خواهرم تو روستای بالا قراره بری تازه پسرش از خارج اومده و ارباب شده اونجا به کمک نیاز دارند من هم تصمیم گرفتم تو بری!
دلم اصلا راضی نبود به رفتن من چجوری میتونستم ارباب رو ترک کنم و برم ناچار با صدای گرفته ای گفتم
_چشم
و به سمت اتاق کوچیک و تاریکم حرکت کردم تا وسایلم رو جمع کنم چمدون کوچکی ک خدمتکار برام آورد رو روی زمین گذاشتم و لباس هام رو داخلش گذاشتم و وسیله هایی ک داشتم.
نمیدونستم قراره تا کی داخل اون خونه بمونم اما این رو هم خوب میدونستم ک مجبورم برم چون نمیتونم رو حرف خانوم بزرگ حرف بزنم!
بعد از اینکه وسایلم رو جمع کردم چمدون کوچیکم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم داشتم از سالن رد میشدم ک صدای ناز بانو اومد مثل همیشه نیش زد
_به سلامتی داری میری!
بدون اینکه حرفی بزنم ساکت ایستاده بودم ک دوباره صداش بلند شد
_نکنه کر شدی بسلامتی!

 

به سمتش برگشتم و مثل همیشه با صدایی آروم گفتم
_دارم میرم خونه ی ارباب ده بالا!
با شنیدن این حرفم ک برق سه فاز بهش وصل کرده باشند ک سریع بلند شد و باصدای تقریبا بلندی گفت
_چی!
نمیدونستم کجای حرفم انقدر تعجب آور یا شکه کننده اس ک اون تا این حد تعجب کرده بود صدای خانوم بزرگ اومد
_آماده ای نازگل؟!
به سمتش برگشتم و گفتم
_بله خانوم بزرگ
_سلیمه ماشین دم در منتظره ببرش
_چشم خانوم
سلیمه به سمتم اومد و گفت
_زود باش بریم
_خداحافظ خانوم بزرگ
_خداحافظ
تا خواستم همراه سلیمه حرکت کنم صدای ناز بانو بلند شد
_وایستا
ایستادم ک به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت
_تو نمیتونی جایی بری!
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_چی باعث شده ک به خودت اجازه بده این شکلی حرف بزنی هان؟!
_اما…
_ساکت شو خیلی گستاخ شدی
نگاهش رو بهم دوخت و گفت
_تو برو
سری تکون دادم و رفتم همراه سلیمه تمام طول راه به رفتار عجیب ناز بانو داشتم فک میکردم اینکه وقتی فهمیدم میخوام بیام اینجا شکه شده بود و میخواست جلوم رو بگیره ولی واقعا چرا! هر چقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد کلافه سرم و تکون دادم ک صدای ایستادن ماشین اومد و صدای راننده
_خانوم رسیدیم!
از ماشین پیاده شدم و چمدونم رو هم برداشتم و به سمت عمارت بزرگ روبروم رفتم چقدر بزرگ و زیبا بود حتی از عمارت خانوم بزرگ هم خوشگلتر بود
_چی کار داری دختر جون؟!
با شنیدن صدای نگهبان کنار در با صدای آرومی گفتم
_من و خانوم بزرگ فرستاده اسمم نازگل گویا قبلا هماهنگ شده.
نگاهی بهم انداخت و گفت
_صبر کن
و به کسی زنگ زد بعد از چند دقیقه تماس رو قطع کرد و گفت
_برو داخل
و در رو باز کرد داخل عمارت شدم با دیدن زیباییش دهنم باز موند عجب جایی بود لبخند محوی روی لبهام نشست صدایی باعث شد نگاهم و بهشم بدوزم یه دختر تپل و جوون
_خانوم بفرمائید خانوم بزرگ منتظر شما هستن
سری تکون دادم و همراهش حرکت کردم

داخل خونه ک شدم خدمتکار من رو به سمتی برد ک انگار سالن نشیمن بوو یه زن مسن و سالخورده ک بهش میخورد همسن خانوم بزرگ باشه روی مبل نشسته بود با صدای آرومی مثل همیشه گفتم
_سلام خانوم!من و خانوم بزرگ ده پایین فرستاده برای کمک به شما!
با شنیدن صدام سرش و بلند کرد و نگاهش رو بهم دوخت نمیدونم من حس کردم یا واقعا اشک داخل چشمهاش جمع شد لبخند تلخی زد و گفت
_سلام دخترم خوبی!
لبخندی زدم و گفتم
_سلام
به سمت خدمتکار برگشت و گفت
_اتاقش رو بهش نشون و کارهایی ک باید هر روز انجام بده
خدمتکار با احترام سری به نشونه ی تائید تکون داد و گفت
_چشم
به سمتم برگشت و گفت
_بریم
با گفتن با اجازه ای همراهش حرکت کردم من و به سمت طبقه ی بالا برد اتاقی ک درش مشکی رنگ بود رو بهم نشون داد و گفت
_این هم اتاقت از فردا صبح کارهایی ک باید انجام بدی رو هم بهت میگم
_ممنون
لبخندی زد و با گفتن کاری داشتی صدام کن رفت داخل اتاق شدم ک از بزرگیش دهنم باز موند چه اتاقی بود با خوشحالی به سمت تخت رفتم و روش خوابیدم انقدر خسته بودم ک با همون لباس ها خوابم برد
با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم
_بله
صدای همون دختره ی خدمتکار مهربون اومد
_وقت شام خانوم!
_الان میام
بعد از گفتن این حرف بلند شدم و دنبال سرویس گشتم بعد از پیدا کردنش سر و صورتم رو شستم و با همون لباس هایی ک اومده بودم به سمت پایین رفتم هاج و واج کنار پله ها ایستاده بودم ک صدای نازک زنونه ای از پشت سرم اومد
_هی تو!؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم یه دختر جوون با صورت پر از آرایش غلیط و اخم های تو هم داشت بهم نگاه میکرد
_لالی!؟
شرمنده سر به زیر انداختم و گفتم
_ببخشید خانوم
پوزخندی زد و گفت
_اومدی برای گدایی؟!
_نه خانوم
_قیافه ات ک شبیه گدا هاس نکنه یکی از کلفت های جدید عمارتی؟!،
_نرگس!
با شنیدن صدای مردونه ی خشنی ک از پشت سرش اومد ساکت شد و…

با صدای پر از ناز و عشوه ای گفت
_جانم عزیزم
_اینجا چخبره باز؟!
نگاهم رو بهش دوختم یه پسر همسن ارباب بود با صورت خوشگل و البته خوش قیافه چشمهای ابی رنگ و موهای بور بر عکس ارباب ک صورتش کاملا شرقی بود
صدای نرگس باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم ک داشت به ارباب میگفت
_انگار یه خدمتکار جدید اومده من فکر کردم گداست!
با شنیدن این حرف از خجالت قرمز شدم و سرم رو پایین انداختم ک صدای خشن پسره ک حتی اسمش رو نمیدونستم بلند شد
_نرگس بهتره دیگه جرئت نکنی جلوی من این حرف هارو بزنی وگرنه برات خیلی بد تموم میشه!
بعدش بدون توجه به چشمهای گرد شده ی نرگس به سمتم اومد و گفت
_تو نازگل همسر سالاری؟!
_بله
با شنیدن این حرفم لبخندی زد و انگار چشمهاش برق خاصی زد نمیدونم چرا اصلا احساس بدی نسبت بهش نداشتم با مهربونی گفت
_من فربد هستم ارباب اینجا از آشنا شدن باهات خوشبختم خانوم کوچولو
با شنیدن این حرفش گونه هام از خجالت سرخ شد ک صدای خنده اش بلند شد وقتی خنده اش تموم شد گفت
_بریم شام ؟!
_من باید برم آشپزخونه پیش بقیه خدمتکارا اما راه رو پیدا نکردم
با شنیدن این حرفم اخمی کرد و گفت
_کی گفته قراره با خدمه ها غذا بخوری؟!
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم صدای اون دختره ک فهمیده بودم اسمش نرگس بلند شد
_عزیزم خوب خدمتکاره با خدمتکار ها غذا میخوره
_کسی ازت سئوالی پرسید!نه پس دهنت و ببند
رو کرد بهم و گفت
_بریم شام از این طرف
و به جلو اشاره کرد ک همراهش حرکت کردم وقتی رسیدیم سر میز شام اون خانوم مسن و چند تا مرد و زن دیگه هم نشسته بودند ک اصلا نمیشناختمشون با صدای آرومی گفتم
_سلام
با مهربونی جوابم رو دادند ک همون پسره فربد گفت
_این خانوم نازگل همسر سالار
با شنیدن این حرف حس کردم فضا سنگین شد و نگاه های عجیبشون رو روی خودم احساس میکردم
صدای بغضدار زنی بلند شد
_نازگل!
به سمتش برگشتم ک داشت با گریه بهم نگاه میکرد این زن چش شده بود چرا داشت گریه میکرد چرا نگاه بقیه انقدر عجیب بود

نمیدونستم چرا رفتارشون انقدر عجیب و غریب بود صدای فربد بلند شد
_مامان لطفا!
نمیدونم چیشد ک مامانش افتاد بی اختیار به سمتش دویدم و با نگرانی گفتم
_خانوم خانوم
صدای نگران فربد از پشت سرم اومد
_برید کنار ببینم
خم شد و مادرش رو از روی زمین برداشت و برد هنوز گیج و مبهوت بودم بهش خیره شده بودم ک مادرش رو بلند کرد و برد همه به دنبالش رفتند من هم خواستم برم ک صدای اون خانوم مسن بلند شد
_نازگل!؟
به سمتش برگشتم و گفتم
_بله خانوم
_میز و جمع کن نمیخواد بری بالا
_چشم خانوم
خانوم ک بلند شد من هم به سمت میز رفتم و مشغول جمع کردنش شدم اما تموم فکرم پیش اون خانوم بود ک مادر فربد بود یعنی چش شد چرا یهو غش کرد من تا حالا یکبار هم اون زن رو ندیده بودم تا حالا بعد از اینکه کارم تموم شد به سمت اتاقم حرکت کردم ک فربد رو راه پله دیدم با صدای آرومی گفتم
_آقا!؟
با صدای خشداری گفت
_بله؟!
با نگرانی گفتم
_خانوم حالش چطوره خوب شدن؟!
لبخند محوی زد و گفت
_آره یکم ضعف داشت الان حالش بهتره استراحت کنه بهترم میشه
_کاری بود بگید انجام بدم
_باشه
با گفتن با اجازه ای به سمت اتاقم حرکت کردم تا خواستم در اتاق رو باز کنم کسی از پشت بازوم رو گرفت وحشت زده به عقب برگشتم ک با دیدن نرگس نفس راحتی کشیدم و گفتم
_خانوم چیشده؟!
با تنفر بهم خیره شد و گفت
_تو از شوهر من دور باش وگرنه بد میبینی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با بهت گفتم
_شوهر شما کیه چی دارید میگید؟!
پوزخندی زد و گفت
_ببین دختر جون نمیخواد خودت رو به اون راه بزنی من امثال شما رو خوب میشناسم! وای به حالت ببینم بازم به فربد نزدیک شدی کاری میکنم ک از به دنیا اومدنت پشیمون بشی و بعدش بدون اینکه فرصت فکر کردن دیگه ای بهم بده با عصبانیت از کنارم رد شد و رفت

این دیوونه دیگه کی بود چرا داشت حرف الکی میزد من ک خودم شوهر داشتم چرا باید به شوهر اون چشم داشته باشم یه آدم چقدر میتونست پست باشه ک به همه خیلی راحت تهمت بزنه!
شب شده بود و حالا همه داخل سالن نشسته بودند تو آشپزخونه به خدمتکار ها کمک میکرد ظرف میوه رو برداشتم و به سمت سالن رفتم میوه رو ک روی میز گذاشتم خواستم به سمت آشپزخونه برم تا بقیه ی وسایل رو بیارم ک صدای مادر فربد بلند شد
_دخترم
سرم رو بلند کردم و گفتم
_بله خانوم
_کجا داری میری بیا بشین!
_خانوم من باید برم کارام رو بکنم تو آشپزخونه
با شنیدن این حرفم اخمی کرد و گفت
_اون وظیفه ی خدمه هاست نه تو بیا بشین
صدای اون دختره نرگس بلند شد
_وا مامان اینم خدمتکاره ک
_اون خدمتکار نیست درست صحبت کن نرگس
_من ک چیزی نگفتم مامان!
_بشین دخترم
سری تکون دادم و روی مبل دو نفره ک خالی بود نشستم همه مشغول حرف زدن بودند صدای مامان فربد بلند شد
_تو همسر ارباب سالاری؟!،
سری تکون دادم ک مامان فربد ادامه داد
_ارباب سالار چند تا زن داره؟!
_سه تا!
_اون دختره ناز بانو هنوز هم هست؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم
_آره
صدای نرگس بلند شد
_وای من عاشق ناز بانوام!
مامان فربد با طعنه گفت
_هر کسی از هم ذات خودش خوشش میاد
نرگس با شنیدن این حرف جیغی کشید و گفت
_فربد نمیخوای به مادرت چیزی بگی!؟
فربد اخمی کرد و گفت
_مادرم حرفی بدی نزده تو هم بهتره وقتی کسی ازت نظری نپرسیده نظر ندی ساکت یه گوشه بچین!
نرگس با عصبانیت بلند شد و رفت با رفتنش احساس گناه کردم شاید چون فکر کردم مثل همیشه من مقصرم!
_پدر و مادرت کجان دخترم؟!
با شنیدن این حرف اشک داخل چشمهام جمع شد با صدای گرفته ای گفتم
_مامان و بابام رو نمیدونم
_یعنی چی؟!
_اونا من و به ارباب فروختند از اون به بعد دیگه ندیدمشون
صدای مامان بلند شد
_ببخشید دخترم نمیخواستم ناراحتت کنم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

یک دیدگاه

  1. سلام پارت بعدی رو کی میزارین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *