خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو چهار

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو چهار

 

مامان نازگل چشمهاش پر از اشک شد

_ من هنوز از دیدن امیرعباس سیر نشدم تو نباید بری ستاره میدونم اهورا باهات برخورد بدی داشت اما تو بای واسه بدست اوردن دوباره اش تلاش کنی .

_ من ارباب زاده واسم مهم نیست که بخاطرش تلاش کنم تو این مدت که اینجا هستیم میتونید با امیرعباس باشید هر وقت هم که رفتیم میتونید بیاید دیدنش .

بعدش بلند شدم رفتم تو حیاط ایستادم نفس عمیقی کشیدم برعکس دیروز امروز عمارت ارباب زاده خیلی عجیب ساکت بود شاید بخاطر اومدن ما بود .

_ واسه چی برگشتی ؟!

با شنیدن صدای یهویی ارباب زاده به سمتش برگشتم با چشمهای سرد و بی روحش داشت بهم نگاه میکرد

_ مطمئن باش بخاطر تو نیومدم .

نیشخندی زد :

_ پس لابد بخاطر پول اومدی !

با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد شکه گفتم :

_ چی ؟

_ بخاطر پول اومدی تا یه پولی بدست بیاری وگرنه چه دلیلی داره برگشت تو

با تاسف سرم رو واسش تکون دادم :

_ واقعا واست متاسف هستم با این افکار مزخرفی که داری به هیچ جایی نمیرسی مطمئن باش

با شنیدن این حرف من نیشخندی زد

_ دهنت رو ببند

_ دوست ندارم بیشتر اینجا باشم و به چرندیاتت گوش بدم .

بعدش خواستم برم که صدام زد :

_ وایستا ببینم

ایستادم به سمتش برگشتم و با خشم بهش خیره شدم که گفت :

_ همیشه اینو تو خاطرت داشته باش من از تو و پسرت متنفر هستم پس جفتتون تو این مدت از من دور باشید .

با تمسخر بهش خیره شدم

_ من که حاضر نیستم حتی بهت نگاه کنم چون چندشم میشه اما پسرم پدرش رو دوست داشت بهش میفهمونم پدرش چه آدم کثیفی هست مطمئن باش خودش اون برخورد اولت رو که دید دیگه هیچوقت حاضر نیست حتی بهت نزدیک بشه پس بشین و ببین که هیچکس حاضر نیست سمتت بیاد

 

با شنیدن حرفای من عصبانی شده بود کاملا از چشمهاش که قرمز شده بود مشخص بود نیشخندی بهش زدم خواستم برم که بازوم رو داخل دستش گرفت و با خشم غرید :

_ کجا !؟

نیشخندی بهش زدم :

_ جایی که تو نباشی تا بشینم به حرفای مزخرفت گوش بدم دارم میرم پیش پسرم تو هم راحت باش .

_ وایستا ببینم حرفات و زدی جوابت رو بگیر بعدش هر جایی دوست داشتی برو

خونسرد بهش خیره شدم و گفتم :

_ خوب میشنوم چی میخواستی بگی ؟!

با شنیدن این حرف من سرش رو با تاسف تکون داد

_ وقتی حامله بودی رفتی واسه همیشه من رو از دست دادی حالا هم نیاز نیست هر چند دقیقه بیای پیش من شنیدی ؟!

با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم

_ من نیومدم پیش تو ارباب زاده تو اومدی باهام حرف زدی منم عاشقت نیستم که بیام پیشت .

بعدش خواستم برم که صداش بلند شد

_ کجا !

_ جهنم

بعدش داخل عمارت شدم ارباب زاده هم پشت سر من اومد ، ترانه داشت با خشم بهم نگاه میکرد اما مهم نبود من که به شوهرش نگفته بودم بیا پیش من که حالا واسه من پشت چشم نازک میکنه پس اصلا مهم نیست راه افتادم داخل که صداش بلند شد :

_ خوب نیست افتادی دنبال شوهر بقیه !

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم ، رفتم روبروش ایستادم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :

_ اگه من ارباب زاده رو میخواستم کسی که بهم تهمت ناپاک زدن زده خیلی زودتر از این میومدم اما همچین چیزی نیست من اصلا هیچ احساسی نسبت بهش ندارم بعدش اون هنوز شوهر منه کسی که بعد من زنش شده تویی زن دوم پس نیاز نیست چرت و پرت بگی ، نمیخواد بخاطر من احساس خطر کنی چون من ارباب زاده اصلا واسم مهم نیست .

بدون توجه به چشمهای گرد شده اش به سمت اتاق رفتم همین که داخل شدم صدای مامان نازگل پشت سرم اومد :

_ این چه کاری بود ستاره

به سمتش برگشتم نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم

_ دیوونم کردی

 

 

چشمهاش گرد شد

_ چی ؟

به سمت مامان نازگل رفتم اشکام روی صورتم جاری شدند با گریه گفتم :

_ دیوونم کردید فکر کردید واسه من راحت هست تو این عمارت کنار کسایی باشم که هر لحظه عذابم میدن ارباب زاده عشق منه شوهر منه اما ازدواج کرده دختر داره دوستش داره اما به پسر من اهمیت نمیده میفهمید چه عذابی داره ؟

مامان نازگل به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید دستش رو نوازش وار پشتم کشید و گفت :

_ هیس آروم باش داری خودت رو اذیت میکنی !

با شنیدن حرفاش اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند

_ چجوری باید آروم باشم وقتی همه چیز باعث شده بهم فشار بیاد

_ درست میشه ستاره

_ پسرم به امید دیدن باباش اومد اما باباش باهاش بد تا کرد هیچوقت نمیتونم ارباب زاده رو ببخشم اون نه تنها من و بلکه پسرم رو هم اذیت کرد .

نمیدونم چقدر گذشته بود اما آرومتر شده بودم رفتم روی تخت دراز کشیدم سردرد بدی داشتم مامان کنارم نشست و گفت :

_ استراحت کن حالت اصلا خوب نیست !.

با شنیدن این حرف مامان نازگل غمگین بهش خیره شدم سرم رو تکون دادم حق باهاش بود اصلا حال مساعدی نداشتم با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :

_ امیرعباس

_ نگران نباش مراقبش هستم تو استراحت کن .

با شنیدن این حرفش چشمهام رو با آرامش بستم نیاز داشتم به استراحت زیاد طول نکشید که چشمهام بسته شد

* * *

با دیدن ترانه که داشت امیرعباس کتک میزد چشمهام گرد شد ، با خشم به سمتش حمله ور شدم و محکم هلش دادم که پرت شد روی زمین تموم بدنم داشت از شدت عصبانیت میلرزید با خشم سرش فریاد کشیدم :

_ داشتی چه غلطی میکردی هان ؟

ترسیده داشت بهم نگاه میکرد که به سمتش رفتم لگد محکمی بهش زدم که صدای ارباب زاده اومد :

_ داری چیکار میکنی ؟

بدون اینکه به سمتش برگردم جوابش رو دادم ؛

_ داشت پسرم رو کتک میزد منم دارم خودش رو ادب میکنم ، هیچکس حق نداره دستش به پسر من بخوره .

 

 

ارباب زاده من رو پس زد به سمت ترانه رفت بهش کمک کرد بلند بشه باورم نمیشد همچین برخوردی داشته باشه اما با دادی که زد از جا پریدم

_ تو چجوری تونستی دستت رو روی یه پسر بچه بلند کنی هان ؟

ترانه با گریه گفت :

_ ارباب زاده این زن داره دروغ میگه هیچکدوم از حرفاش واقعیت ندارند من اصلا بهش آسیبی نزدم خودش همش اومد جلو من و کتک زد .

قبل از اینکه چیزی بهش بگم امیرعباس رفت جلو و گفت :

_ این زن بیخود داشت من و کتک میزد مامان هم اومد بهم کمک کرد ، مامان من دروغگو نیست .

بعدش اومد کنارم ایستاد

ارباب زاده یه سیلی محکم خوابوند تو گوش ترانه و دستش رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفت

_ نگاه نمیکنم مادر دخترم هستی دفعه بعدی میفرستمت یه راست خونه ننه بابات .

بعدش گذاشت رفت .

ترانه با نفرت بهم خیره شد

_ خیلی بد تقاص پس میدی مطمئن باش

_ عروس

با شنیدن صدای ارباب سالار رنگ از صورتش پرید ، نیشخندی به صورت ترسیده اش زدم با صدایی که داشت میلرزید گفت :

_ ارباب سالار من …

ارباب سالار حرفش رو قطع کرد

_ حرفایی که اهورا بهت زد رو جدی بگیر اهورا روی بعضی چیز ها خیلی حساس هست شک نداشته باش طلاق دادن تو واسش خیلی آسون هست پس خیلی راحت میتونه از دستت خلاص بشه و تمام .

بعد رفتن ترانه خم شدم کنار امیرعباس نشستم صورتش رو بوسیدم و گفتم :

_ پسرم حالت خوبه ؟!

سرش رو تکون داد

_ من خوبم مامان نیاز نیست نگرانم باشی .

مگه میشد نگرانش نباشم وقتی تا این حد حالش بد شده بود

_ دیگه هیچکس اذیتت نمیکنه

_ مامان اون زن بدجنس درمورد شما حرفای بدی گفت منم نتونستم طاقت بیارم جوابش رو دادم واسه همین عصبانی شد من رو کتک زد .

میدونستم پسرم چقدر غیرتی هست و تو بعضی مسائل نمیتونه جلوی خودش رو بگیره .

 

ارباب سالار رو به امیرعباس گفت :

_ برو اتاقت پسرم من با مادرت کار دارم .

_ باشه

بعد رفتن امیرعباس ارباب سالار با اخم بهم خیره شد

_ این چه کاری بود انجام دادی کم مونده بود بکشیش !

با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :

_ میدونید چیه خوب کاری کردم بازم پیش بیاد همین بلا رو سرش درمیارم هیچکس حق نداره با پسرم اینجوری برخورد کنه .

ارباب سالار دستم رو گرفت رفتیم نشستیم خیره بهم شد و گفت :

_ میتونستی بهتر برخورد کنی .

اشک تو چشمهام جمع شد

_ شما توقع داشتید چیکار کنم ؟ وقتی پسرم رو داشت کتک میزد ؟

_ هیس آروم باش ستاره

_ چیشده ؟

با شنیدن صدای مامان نازگل با چشمهای گریون بهش خیره شدم و گفتم :

_ میخواستید چی بشه عروس شما داشت پسر من رو کتک میزد

چشمهاش گرد شد

_ چی ؟

ارباب سالار چشم غره ای به سمت من رفت و با حرص اسمم رو صدا زد :

_ ستاره !

مامان نازگل به سمت ارباب سالار برگشت و پرسید :

_ این درسته ؟

_ آره متاسفانه

مامان نازگل با خشم غرید :

_ میکشمش

بعدش خواست بره که ارباب سالار بلند شد بازوش رو گرفت و گفت :

_ کجا

_ ولم کن میخوام حسابش رو برسم چرا انقدر پرو شده فکر کرده میتونه بلایی سر نوه من بیاره

 

 

_ وایستا نازگل اهورا حسابی باهاش دعوا کرد تموم شد بعدا میتونی تو آرامش بهش هشدار بدی بترسونیش نه اینکه باهاش دعوا کنی درسته ؟!

مامان نازگل نفس عمیقی کشید سرش رو تکون داد

_ درسته

بعدش اومد نشست کنار من و گفت :

_ ستاره

سئوالی بهش خیره شدم که با بغض ادامه داد :

_ من نمیدونستم ترانه همچین کاری کرده ، چرا جوری باهام رفتار میکنی انگار دشمنت هستم تو از من کینه به دل داری میدونم بخاطر اوندفعه هست که جای تو رو به پسرم لو دادم اما من دوستت داشتم هر کاری کردم بخاطر خودت بود من میخواستم شما کنار هم باشید .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛

_ مامان نازگل من از دست شما فقط دلخور بودم همین هیچ کینه ای نسبت به شما ندارم الان خودم هم مادر شدم میتونم درک کنم چه حس و حالی میتونید داشته باشید پس نیاز نیست نگران باشید

دستی به چشمهاش کشید

_ یعنی از دست من ناراحت نیستید ؟!

سری واسش تکون دادم :

_ نه

آهسته خندید

_ خوبه

صدای ارباب سالار اومد :

_ ستاره

_ جان

_ از این به بعد بهتر برخورد میکنی باشه ؟!

_ باشه اما کسی نباید پسرم رو اذیت کنه

مامان نازگل اخماش رو تو هم کشید و گفت :

_ هیچکس اجازه نداره نوه من و اذیت کنه وگرنه اینبار من حسابش رو میرسم مطمئن باشید .

مشغول حرف زدن بودیم که صدای ارباب زاده اومد :

_ ستاره

با شنیدن صداش که اسمم رو صدا زد سرم و بلند کردم سئوالی بهش خیره شدم که گفت :

_ میخوام باهات صحبت کنم دنبالم بیا .

سری تکون دادم بلند شدم همراهش رفتم همین که داخل اتاق شدیم در رو پشت سرش بست و گفت :

_ خوب میشنوم

با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و متعجب پرسیدم :

_ چی رو میشنوی !؟

 

_ منظورت چیه قصد و نیت چی ؟!

با شنیدن این حرف من خندید

_ دوباره برگشتی بعد این همه سال با پسرت تا از من انتقام بگیری واسه همین زن من رو …

وسط حرفش پریدم :

_ ببینم تو دیوونه شدی فکر کردی عاشقت هستم بیام واسه انتقام گرفتن ؟ پس خوب گوشت رو باز کن دلیل برگشتن دوباره ام رو صادقانه بهت بگم پسرم بیقرار باباش بود بابایی که من هیچوقت پیش پسرم ازش بد نگفتم همیشه من و ارباب سالار بهش خوبیاش رو گفتیم نه بدیاش پسرم شش ساله اش شده عقل داره هوش داره آوردمش ببینه باباش رو گفتم واسه من که شوهر خوبی نبودی حداقل واسه پسرت بابای خوبی میشی اما چیشد ؟ تو باعث شدی نابود بشه میفهمی ؟!

با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید به سمتم اومد و حق به جانب گفت :

_ تو باعث شدی

نیشخندی بهش زدم

_ من باعث شدم ؟

_ آره

_ دیگه داری چرت و پرت میگی ارباب زاده سعی نکن خودت رو توجیه کنی تو باعث شدی پسر من شکسته بشه .

_ من هیچوقت قصد نداشتم اینجوری بشه .

_ اما شد !.

دوباره چشمهاش سرد شد

_ برو بیرون

با تاسف سرم رو واسش تکون دادم و از اتاق خارج شدم ارباب زاده اصلا تعادل نداشت ، همین که خارج شدم با ترانه چشم تو چشم شدم به سمتم اومد با عصبانیت گفت :

_ تو نمیتونی شوهر من و بدست بیاری

_ وقتی میدونی شوهرت رو نمیتونم بدست بیارم چرا همش میفتی دنبال من هدفت چیه ؟!

چند ثانیه ساکت بهم خیره شد ، بعدش به حرف اومد :

_ من هدف خاصی ندارم خودم اومدم دیدن تو حالا مشکلی هست

پوزخندی بهش زدم

_ ببین ترانه خانوم یکبار دیگه به پسرم نزدیک بشی زندگیت رو جهنم میکنم شنیدی ؟!

_ تو …

_ دهنت رو ببند

 

بعدش از کنارش رد شدم بعد کلی بلا که سر پسرم آورده حالا وقیحانه اومده روبروم ایستاده حرف میزنه فکر میکنه بهش رحم میکنم زنده اش نمیزارم اون به همین راحتی نمیتونه از دست من در بره من تقاص پس میگیرم ازش ، ارباب زاده هم بیش از حد ممکن روی اعصاب بود

فکر میکرد برگشتم تا زندگیش رو با ترانه خانومش خراب کنم چه افکار مزخرفی داشت

_ ستاره

با شنیدن صدای ارباب سالار از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و خسته گفتم :

_ بله

ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ خوبی چرا اینجوری شدی ؟!

_ بریم تو حیاط صحبت کنیم هوای اینجا واسه من سنگین شده

سرش رو تکون داد

_ آره

همراهش رفتیم بیرون نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :

_ ارباب زاده خیلی عوض شده

ارباب سالار نفس عمیقی کشید

_ خیلی زیاد

_ سنگدل بودنش بی رحم بودنش زیاد شده اون اصلا عوض نشده همیشه همین بود

_ چی گفت بهت اینجوری شدی ؟

پوزخندی زدم :

_ بهم گفت بعد چند سال برگشتم تا باعث جدایی اون و خانومش بشم !.

ارباب سالار خندید

_ عصبی شده این و گفته وگرنه همه میدونند بعد رفتن تو چجوری داغون شد .

به سمت ارباب سالار برگشتم تو چشمهاش زل زدم و پرسیدم :

_ چرا دارید دروغ میگید ؟!

_ چی رو دارم دروغ میگم ؟

_ ارباب زاده من و پسرم رو دوست نداره حتی از ما متتفر هم هست شما چرا وانمود میکنید اون ما رو دوست داره ؟!

_ چون واقعا دوستتون داره هیچ دلیلی نیست من قصد داشته باشم بهت دروغ بگم من و میشناسی درسته تا حالا شده بهت دروغ گفته باشم ؟

بدون تردید جواب دادم :

_ نه

چون واقعا تا حالا هیچ دروغی بهم نگفته بود اما من گیج شده بودم ارباب زاده همش سعی میکرد من رو اذیت کنه امیرعباس رو از خودش روند

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

یک دیدگاه

  1. sarina.farzin

    پارت۸۳چیشد پس؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *