خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ این و شما واسه من خریدید ؟!
با دیدن ماشین کنترلی داخل دستش متعجب سرم رو به نشونه منفی تکون دادم
_ نه
_ پس شما واسه من خریدید بابا بزرگ ؟!
_ نه
صدای ارباب زاده از پشت سرش اومد
_ من واست خریدم
امیرعباس به سمتش رفت و گفت :
_ تو که من و دوست نداشتی بهم گفتی بابات نیستم پس واسه چی این و برام خریدی ؟
ارباب زاده اخماش رو تو هم کشید و جواب داد :
_ خیلی وقت پیش این و داشتم دادم بهت بازی کنی هی تو عمارت سر و صدا نکنی اعصابم خورد بشه .
امیرعباس مثل همیشه با حاضر جوابی گفت :
_ میدونم این و تو برام خریدی و برعکس حرفات من و دوست داری چون وقتی داشتم به مامان نازگل میگفتم چی دوست دارم شنیدی واسه همین رفتی خریدی برای من !.
ارباب زاده همچنان اخماش تو هم بود
_ تو هم مثل مامانت توهم میزنی بچه جون
بعدش گذاشت رفت با بهت به مسیر رفتنش خیره شده بودم ، یعنی ارباب زاده واسه امیرعباس این هدیه رو گرفته بود چشمهام از شدت خوشحالی برق زد
_ مامان
با شنیدن صدای امیرعباس از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ واقعا بابام اینو واسم خرید !.
لبخندی بهش زدم که ارباب سالار گفت :
_ برو پیش مامان بزرگت ما میایم
_ چشم
با رفتنش به سمت ارباب سالار برگشتم و پرسیدم :
_ یعنی واقعا ارباب زاده واسش خریده ؟!
سرش رو تکون داد
_ بهت که گفتم اهورا شما رو دوست داره فقط از دستت عصبانی هست باید بهش زمان بدیم .
_ ترانه …
_ به وقتش درمورد ترانه هم میفهمی اما الان نه ، اول باید یاد بگیری همیشه درست برخورد کنی .

 

بعدش ارباب سالار گذاشت رفت ، یعنی چی درمورد ترانه بود که من نمیدونستم میدونستم هر وقت وقتش شد ارباب سالار بهم میگه اما اول باید اروم میشدم به خودم مسلط میشدم نباید انقدر زود عصبانی میشدم و واکنش نشون میدادم که باعث عصبانیت ارباب زاده میشد .
رفتم داخل ارباب سالار مامان نازگل ترنج حوا امیرعباس نشسته بودند
رفتم نشستم امیرعباس اومد کنارم نشست و گفت :
_ مامان بابا من و دوست داره میدونستی ؟
سرش رو بوسیدم و با مهربونی جواب دادم :
_ مگه میشه کسی پسر من و دوست نداشته باشه
بعدش با حسادت گفت :
_ من و از اون دختره ی زشت بیشتر دوست داره
متعجب پرسیدم :
_ کدوم دختره ؟
_ ترمه
با شنیدن این حرف امیرعباس چشمهام گرد شد ، شوکه بهش خیره شده بودم پسرم به خواهر ناتنیش حسودی میکرد دوست نداشت ارباب زاده به کسی جز خودش توجه کنه
بعد رفتن امیرعباس ، ارباب سالار خطاب به من گفت :
_ ستاره
گیج گفتم :
_ بله
_ باید بیشتر به امیرعباس حواست باشه میترسم کار دست خودش بده
با شنیدن این حرفش ترسیده بهش خیره شدم که نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد
_ میگم حواست بهش باشه افسرده نشه تو چرا این شکلی شدی آخه
_ میترسم اتفاقی واسه پسرم بیفته واسه همین اینجوری شد شما ببخشید
با شنیدن این حرف من غمگین بهم خیره شد
_ تا وقتی من زنده هستم اجازه نمیدم چیزی باعث بشه امیرعباس اذیت بشه .
ترنج با حسادت گفت :
_ بابا شما امیرعباس رو بیشتر از ما دوست داری ؟
با شنیدن این حرفش خندیدم
ارباب سالار چشم غره ای به سمتش رفت و گفت :
_ به این سن رسیدی به امیرعباس حسودی میکنی ؟
لب برچید
_ خوب شما بهش خیلی توجه میکنید باعث میشه ما حسود بشیم

شب شده بود داخل اتاقم خوابیده بودم تازه چشمهام داشت گرم میشد که احساس کردم دستی دورم حلقه شد سریع چشمهام رو باز کردم که نگاهم به ارباب زاده افتاد با حرص گفتم :
_ شما اینجا چیکار میکنید ؟!
با چشمهای قرمز شده اش خیره به چشمهام شد و با صدایی کشیده گفت :
_ اومدم امشب باهات خوش باشم میخوام یه جوری بهت حال بدم پرواز کنی عشقم
چشمهام گرد شد ، دهنش داشت بوی گند الکل میداد ، مست شده بود اومده بود اتاق من
_ پاشو برو پیش زنت تو مست هستی
_ من مست نیستم
خواستم پسش بزنم که حلقه دستش رو تنگ تر کرد لبش رو روی گردنم گذاشت درست جایی که حساس بودم و خیلی نرم بوسید که باعث شد بدنم شل بشه با صدایی که انگار از ته چاه میومد بیرون گفتم :
_ برو بیرون خواهش میکنم تو زن داری
_ تو هم زن من هستی پس امشب باید از شوهرت تمکین کنی .
بعدش بدون توجه به من کار خودش رو انجام دادم ، بخاطر برخوردش تو رابطه آخرش تسلیم شدم و باهاش همراه شدم من زنش بودم نمیتونستم خود داری کنم باید خودش میفهمید
* * *
با احساس درد زیر شکمم ناله ای کردم و چشمهام رو باز کردم با دیدن ارباب زاده که لخت کنارم بود جیغ خفه ای کشیدم که چشمهاش باز شد نگاهش به سر و وضع جفتمون افتاد پوزخندی زد
_ چیه چرا جیغ میکشی انگار دیشب خوب نتونستم راضیت کنم آره
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با حرص بهش خیره شدم و گفتم ؛
_ خجالت نمیکشی نصف شب مست میکنی میای اتاق من هان مگه تو زن نداری ؟
_ مگه تو زن من نیستی ؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم واقعیت همین بود من هم زنش بودم پس چی میتونستم بهش بگم .

بلند شدم ملافه دورم بود میخواستم برم حموم که دستش از پشت نشست روی شونم وحشت زده به سمتش برگشتم دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم :
_ مگه کرم داری اینجوری پشت سر من ظاهر میشی ؟!
با شنیدن این حرف من خندید
_ نه فقط چون خیلی دوستت دارم پشت سرت ظاهر شدم همین
نفسم رو عصبی بیرون فرستادم داخل حموم شدم ارباب زاده رسما دیوونه شده بود شاید هم سرش به جایی خورده بود وگرنه چجوری تو این مدت کوتاه که گذشت انقدر عوض شده بود چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، صدای در اتاق اومد نشون میداد ارباب زاده رفته بعد اینکه حمام کردم خارج شدم لباس پوشیدم و رفتم پایین همه سر میز صبحانه نشسته بودند
ترمه خطاب به ارباب زاده گفت :
_ بابا منم میتونم امروز همراه شما بیام ؟
_ نه
ترمه لب برچید :
_ چرا بابایی
_ چون بیرون کار مردونه دارم نمیتونم تو رو همراه خودم ببرم تو پیش مامانت باش مراقبت هست باشه ؟!
با شیرین زبونی گفت :
_ باشه
ترانه به ارباب زاده خیره شد و پرسید :
_ ارباب زاده امروز بابام برمیگرده میتونم برم پیش خانواده ام ؟
ارباب زاده سری به نشونه ی تائید واسش تکون داد و گفت :
_ آره میتونی بری اما با راننده هماهنگ باش شنیدی ؟
با شادی سرش رو تکون داد
_ آره
_ خوبه
امیرعباس پرسید :
_ بابا
عجیب بود اما ارباب زاده نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ جان
که باعث شد چشمهای من از شدت تعجب گرد بشه ، ارباب زاده یا عقلش رو از دست داده بود یا نقشه ای تو سرش بود که داشت اینجوری رفتار میکرد ازش داشتم میترسیدم کم کم ، با شنیدن صدای امیرعباس از افکارم خارج شدم و نگاهم رو بهش دوختم .

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام نا تمام پارت چهارده

این چندباری که اومد، احساس میکردم یه جوری نگاهم میکنه؛ انگار از قبل من رو …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *