خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو سه

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو سه

#چند_سال_بعد

چند سال گذشته بود ، مامان نازگل بخاطر حال بد ارباب زاده بهش همه چیز رو گفته بود و داشتند میومدند تا پسرم رو از دست من بگیرند که ارباب سالا با همایون تماس میگیره و میگه بهش از اونجا بریم تنها کسی رو که میدیدم ارباب سالار بود از بقیه اصلا خبری نداشتم حتی نمیدونستم حالشون خوب هست یا نه ، وقتی ارباب سالار میومد دیدن من و امیرعباس هیچی درمورد اونا نمیگفت منم چیزی نمیگفتم حالا امیرعباس شش سالش شده بود کاملا صورتش رفتارش شبیه ارباب زاده بود و همین باعث میشد با هر بار نگاه کردن بهش یاد ارباب زاده بیفتم و دلتنگش بشم .
_ مامان
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان مامان
اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود
_ پس بابای من کی قراره بیاد ؟
با شنیدن این حرفش درست مثل همیشه بغض کردم و با صدایی که داشت میلرزید آهسته لب زدم :
_ بلاخره میاد
دستش رو به کمرش زد
_ شما همیشه میگید میاد اما نمیاد مامان چرا دروغ میگی به من هان ؟
اشکام جاری شدند نتونستم اینبار جلوی خودم رو بگیرم من چی باید جوابش رو میدادم اینبار با نگرانی گفت :
_ مامان گریه نکن دیگه درمورد بابا چیزی نمیپرسم مامان …
نمیدونم چیشد یهو چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق …
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم مثل همیشه هولیا کنار من نشسته بود داشت با همایون حرف میزد
_ من چم شده ؟
با شنیدن صدام هولیا به سمتم برگشت و گفت :
_ باز به خودت فشار آوردی باعث شدی امیرعباس هم بترسه .
با شنیدن این حرفش سریع تو جام نیم خیز شدم که درد بدی تو سرم پیچید آخ گفتم که هولیا با حرص گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟
با درد نالیدم :
_ امیرعباس
_ این شکلی بیشتر باعث میشی بترسه زود باش دراز بکش باید استراحت کنی بهت فشار اومده

وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم ارباب سالار کنار من بود
_ ارباب سالار
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ چرا مراقب خودت نیستی ببین چه بلایی سر خودت آوردی مثلا بهت گفته بودم بیشتر مراقب خودت باش ، امیرعباس خیلی ترسیده .
با شنیدن اسم امیرعباس همه چیز یادم افتاد و باعث شد اشک تو چشمهام جمع بشه
_ امیرعباس باباش رو میخواد
ارباب سالار چند دقیقه ساکت به من خیره شد و بعدش گفت :
_ وقتش نشده برگردی ؟
_ میترسم
ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید
_ از چی میترسی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ از خشم ارباب زاده نزدیک هشت سال گذشته از اون روز ها پسرم هفت ساله شده و حالا من جا افتاده شدم اون زمان فقط هفده سال سن داشتم حالا بیست و پنج ساله شدم ، ارباب زاده بابت اینکه پسرش رو این همه سال ازش مخفی کردم از دست من عصبانی هست میدونم .
ارباب سالار کنارم نشست و گفت :
_ عصبانی هست درسته چون حق داره این همه سال که گذشته زمان کمی نیست ستاره هشت سال هست که زن و بچش ازش دور بودند این تاوان بزرگی بود واسش حالا وقتش شده برگردی عصبانیتش به مرور کم میشه من پشتت هستم ستاره اجازه نمیدم اذیت بشی اما وقتش شده که برگردی پسرت به پدرش نیاز داره .
لب گزیدم :
_ میام بخاطر پسرم کی قرار هست برگردیم ؟
_ فردا صبح
_ باشه
بعدش صدای در اتاق اومد ، سرجام نیم خیز شدم پسرم بود امیرعباس به سمتم اومد محکم بغلش کردم صورتش رو بوسیدم و با مهربونی پرسیدم :
_ خوبی پسرم
_ ببخشید مامان نمیخواستم ناراحتت کنم بهت قول میدم دیگه هیچ سئوالی درمورد بابا از شما نپرسم من …
وسط حرفش پریدم :
_ فردا قراره بریم پیش بابات !
با شنیدن این حرف من چند ثانیه شکه بهم خیره شد ، بعدش با شادی داد زد :
_ واقعا
_ آره قراره همراه بابا بزرگت بریم .
امیرعباس به سمت ارباب سالار رفت و محکم بغلش کرد خیلی وابسته به ارباب سالار بود و دوستش داشت ، استرس بدی داشتم میترسیدم از واکنش بد ارباب

بلاخره برگشته بودیم همون عمارت بود که از وقتی یادم هست شکنجه شده بودم دست امیرعباس رو گرفته بودم داخل شدیم پشت سر ارباب سالار صدای مامان نازگل داشت میومد :
_ خبر مهمت چی بود …
با دیدن من و امیرعباس ساکت شد ، شکه گفت :
_ ستاره !
با شنیدن این حرفش ترنج حوا رو دیدم ، حوا شکمش برجسته شده بود اینطور که مشخص بود حامله بود اما ترنج یه دختز هشت ساله بغلش بود با دیدن کسی که اومد کنارش ایستاد چشمهام گرد شد داداشم بود کسی که بخاطرش من عروس خونبس شدم با بهت گفتم :
_ داداش
به سمتم اومد محکم بغلم کرد تو بغلش اشک ریختم دستی به سرم کشید
_ کجا بودی این همه سال عزیز دل داداش
خیره به چشمهاش شدم خواستم جوابش رو بدم که صدای مامان نازگل اومد :
_ چرا من و بدون خبر گذاشتی ؟
با شنیدن این حرف مامان نازگل ساکت به چشمهاش خیره شدم خودش خیلی خوب میدونست دلیل این کار من چی بود
_ مامان پس بابام کجاست ؟
با شنیدن صدای امیرعباس مامان نازگل با گریه کنارش نشست و گفت :
_ عزیزم دلم خوبی
امیرعباس با لبخند بهش خیره شد
_ شما باید مامان بزرگ من باشید ، همون که بابا بزرگ همیشه ازش میگه ، خیلی دوست داشتم ببینمتون من شما رو خیلی دوست داره .
بعدش خم شد دست مامان نازگل رو بوسید ، مامان نازگل با صدای بلندی زد زیر گریه منم قلبم داشت تند تند میزد یه حس و حال بدی داشتم که نمیتونستم بفهمم دلیلش چی هست
_ چخبره اینجا ؟
با شنیدن صدای خشک و بم ارباب زاده احساس کردم قلبم ایستاد
به سمتش برگشتم تغیر کرده بود اما نه زیاد درست مثل گذشته خوشتیپ و جذاب بود با دیدن من اخماش رو تو هم کشید و خیلی سرد گفت :
_ این زن رو کی راه داده ؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم توقع داشتم داد و بیداد کنه اما این حرفش زیادی سنگین اومد واسه ی من صدای ارباب سالار بلند شد :
_ ستاره مهمون من هست و هیچکس حق نداره بهش بی احترامی کنه

امیرعباس دستم رو کشید و گفت :
_ مامان اون بابای منه همون که همیشه عکسش رو بهم نشون میدادی ؟
_ آره
امیرعباس دستم رو ول کرد به سمت ارباب زاده رفت دستش رو گرفت و بوسید که باعث شد اشکام روی صورتم روون بشند با شادی گفت :
_ شما بابای من هستید
ارباب زاده نگاه وحشتناکی بهش انداخت و پسش زد که باعث شد چشمهام گرد بشه با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید داد زد :
_ تو پسر من نیستی !.
نگاهم به امیرعباس افتاد که با مظلومیت بهش خیره شده بود
_ شما بابای من هستید چرا دوستم ندارید ؟
ارباب زاده قبل از اینکه چیزی بگه صدای یه دختر بچه اومد
_ بابا ببین مامان چی واسم خریده
ارباب زاده به سمتش برگشت بغلش کرد و بوسیدش که باعث شد اشکای امیرعباس روی صورتش جاری بشند ، پس ارباب زاده ازدواج کرده بود نمیتونستم بیشتر از این شاهد شکسته شدن پسرم باشم و همینطور خودم به سمت امیرعباس رفتم دستش رو گرفتم و از اون عمارت خارج شدیم
داشت دنبال ما میومد ارباب سالار
_ وایستا کجا داری میری ؟
ایستادم بهش خیره شدم و گفتم :
_ ارباب زاده ازدواج کرده صاحب یه دختر شده چرا ما رو آوردید ؟
ارباب سالار با اخم بهم خیره شد
_ درسته ازدواج کرده توقع نداشتی که این همه سال مجرد باشه ؟
عصبی خندیدم
_ نه همچین توقعی نداشتم اما توقع نداشتم پسرم خورد بشه .
امیرعباس با گریه گفت :
_ مامان بابا چرا ما رو دوست نداره ؟
کنار پاش زانو زدم اشکای روی صورتش رو پاک کردم و با عصبانیت گفتم :
_ چون اون یه آدم عوضی هست همیشه هم من و اذیت کرد اون نمیتونه واست بابای خوبی باشه امیرعباس اون …
_ بسه
با شنیدن صدای داد ارباب سالار بلند شدم و خیره بهش شدم
_ چیه چرا عصبانی میشید ؟
_ داری اذیتش میکنی !
_ شما باعث شدید اذیت بشه ندید چجوری پسرم رو خورد کرد هان ؟
_ بیا داخل آروم شدی حرف میزنیم .
_ ما میریم من پام و تو اون عمارت نمیزارم

_ ستاره به حرفام گوش بده قانع نشدی برو باشه ؟
_ باشه
همراه ارباب سالار وارد عمارت شدیم اینبار حتی نگاه هم به ارباب زاده ننداختم از ارباب سالار پرسیدم :
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
_ ارباب زاده کی ازدواج کرد ؟
_ بعد رفتن تو سه ماه بعدش ازدواج کرد زود هم زنش حامله شد صاحب یه دختر بچه شدند
_ اون دختر …
وسط حرفم پرید :
_ از اهالی همین روستا هست شاید قبلا دیده باشیش نمیدونم
_ ارباب زاده قلبش انقدر سیاه شده که حتی به پسر خودش هم رحم نکرد بعد شما میگید امیرعباس رو دوست داره ببینم دیوونه شدید ؟
_نه
_ پس چرا میگید دوستش داره ؟
_ ببین هر چی باشه امیرعباس پسرش هست دوستش داره چون از دست تو عصبانی هست داره بد واکنش نشون میده یه مدت صبورش باش همه چیز درست میشه تو زن اولش هستی باید کنارش باشی میفهمی ؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم :
_ آره
_ خوبه
بلند شدم و پرسیدم :
_ امیرعباس کجاست ؟
_ پیش مادر بزرگش
_ هیچوقت دوست نداشتم اینجوری بشه باید باهاش صحبت کنم میدونید اون الان خیلی حساس شده .
سرش رو تکون داد
_ آره
بلند شدم که ارباب سالار گفت :
_ کجا
_ باید برم با امیرعباس صحبت کنم الان ناراحت شده بخاطر اینکه باباش پسش زد خودتون میدونید هیچوقت درمورد باباش بهش بد نگفتم واسه همین بود که باباش رو دوست داشت عاشقش بود .
_ میفهمم

رفتم پیش امیرعباس ناراحت کنار مامان نازگل نشسته بود ، دستش رو گرفتم و گفتم :
_ پسرم بیا پیش من باهات کار دارم باشه ؟
_ باشه مامان
همراهش رفتیم داخل اتاقی که مال من بود در رو بستم روی تخت نشستیم خیره بهش شدم
_ از دست من ناراحت هستی ؟
_ خیلی
_ چرا ؟
سرش رو بلند کرد چشمهاش برق اشک داشت با بغض گفت :
_ به من دروغ گفتید بابام اصلا من و دوست نداره اون دخترش رو دوست داره اون خودش خانواده داره مامان چرا اومدیم اینجا کاش من بهتون نمیگفتم کاش …
وسط حرفش پریدم :
_ بابات دوستت داره امیرعباس !
ساکت به من خیره شد که ادامه دادم :
_ خیلی زیاد هم دوستت داره اما چون از دست من ناراحت هست اینجوری واکنش نشون میده یه مدت صبور باش پسرم یه مدت اینجا میمونیم بعدش میریم باشه ؟
امیرعباس ناراحت سرش رو تکون داد :
_ باشه
_ دیگه هم از دست من ناراحت نباش پسرم گلم من به هیچ عنوان دوست ندارم این شکلی ببینمت .
امیرعباس با اخم بهم خیره شد
_ من شب پیش شما میخوابم .
آهسته خندیدم :
_ باشه
با شنیدن صدای در اتاق جواب دادم :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد خدمتکار اومد داخل و گفت :
_ خانوم گفتند شام حاضر هست تشریف بیارید
_ باشه
همراه امیرعباس به سمت پایین رفتیم از اونجایی که امیرعباس شباهت بسیار زیادی به ارباب زاده داشت چه ظاهری چه اخلاقش خیلی مغرور بود و حالا چون ارباب زاده باهاش بد برخورد کرده بود ، امیرعباس بهش محل سگ نمیداد
کنار ارباب سالار نشست که باعث شد نگاهم به زن ارباب زاده بیفته مشخص بود همسن و سال ارباب زاده هست نسبت به من سنش بیشتر بود و با آرایش صورتش خوشگل شده بود
_ شما واسه چی اومدید ؟
با شنیدن صداش نگاهم رو بهش دوختم قبل اینکه چیزی بگم ارباب سالار خطاب بهش گفت ؛
_ ترانه تو چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن شنیدی ؟

ترانه لبخندی زد :
_ ببخشید ارباب سالار قصد نداشتم جسارت کنم فقط یه سئوال واسم پیش اومد پرسیدم همین .
این دختر یا مودب بود یا داشت ادا درمیاورد هر چیزی که بود من اصلا احساس خوبی نسبت بهش نداشتم اما گفتم :
_ ارباب سالار نیاز نیست عصبانی بشید
بعدش نگاهم رو به ترانه دوختم و ادامه دادم :
_ دوتا عزیزی که پیششون زندگی میکردم واسه یه مدت رفتند جایی چون تنها بودیم ارباب سالار پیشنهاد داد ما برگشتیم فقط همین
ترانه همچنان لبخند داشت میزد
_ چون سال ها پیش یهویی رفتی واسه همیشه و دوباره بعد چند سال برگشتی یخورده عجیب شد
پوزخندی بهش زدم :
_ بخاطر آدم های بد که وجود داره گاهی نیاز هست بری اما خداروشکر که رفتم باعث شد خیلی چیز ها بدست بیارم و مهمترینش پسرم امیرعباس هست .
سرش رو تکون داد و دیگه هیچ سئوالی نپرسید ، دخترش که اسمش ترنم بود امیرعباس رو مخاطب قرار داد :
_ تو داداش منی ؟
امیرعباس با اخم بهش خیره شد :
_ نه
بعدش به سمت من برگشت و گفت :
_ مامان میشه برم استراحت کنم ؟
بلند شدم و گفتم :
_ آره عزیزم پاشو با هم بریم .
همراه امیرعباس خواستیم بریم که ترانه گفت :
_ حق نداشتی قبل بقیه بلند بشی !
به سمتش برگشتم
_ جان ؟
نیشخندی زد :
_ اینجا باید صبر کنی وقتی همه غذاشون تموم شد بعدش میتونید برید
_ اما من عضو این خانواده نیستم پس واسه من مهم نیست من مهمون هستم .
بعدش همراه امیرعباس گذاشتیم رفتیم این زن واقعا باعث عصبانیت من میشد منم اصلا نمیتونستم بهش حرفی بزنم

کنار مامان نازگل ترنج و حوا نشسته بودم ، مامان نازگل من رو مخاطب قرار داد :
_ هانیه حالش خوبه ؟
_ آره با همایون خیلی زندگی خوبی دارند صاحب یه دختر بچه شدند و هانیه دوباره حامله شده .
مامان نازگل اشک تو چشمهاش جمع شد
_ خیلی خوشحالم بلاخره به عشقش رسید و خوشبخت شد خیلی داشت سختی میکشید
_ همه ما همین هستیم باید سختی بکشیم تا به چیزی که دوستش داریم برسیم .
_ اما بعضی وقتا سختی هم بکشی نمیتونی به چیزی که میخوای برسی .
با شنیدن این حرفش اخمام بشدت تو هم فرو رفته بود این حرف و ترانه زده بود فکر میکرد من دارم درمورد ارباب زاده حرف میزنم پس بد نبود به یه شکلی میسوزندمش از اولش هم احساس خوبی نسبت به این دختر مهربون نما نداشتم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ من که خداروشکر زندگی سختی ندارم که بعدش به چیزی که دوست دارم برسم ، تموم چیز هایی که دوست داشتم رو بهشون رسیدم فقط یکیش مونده که اونم درست میشه .
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق بدی زد :
_ منظورت ارباب زاده هست ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ آرزوهایی که تو داری رو من ندارم ترانه خانوم پس بهتره جای تیکه انداختن و ادای آدمای خوب در آوردن بشینی رک حرفت و بگی حالا که تو جرئت نداری چیزی بگی پس من میگم بهت و آویزه ی گوشت کن چون صد بار بهت نمیگم من نیومدم برگردم پیش مردی که سال ها پیش بهت تهمت ناپاک بودن زد نیاز نیست انقدر از من بترسی !.
_ من نمیترسم ازت فقط …
_ بسه من حرفام و گفتم تموم شد تو هم خوب متوجه شدی چی بهت گفتم .
ترانه ساکت شد گذاشت رفت ، ترنج خندید :
_ چجوری جرئت کردی بهش همچین حرفایی بگی ؟
_ خودش باعث شد من اینجوری باهاش صحبت کنم بعدش من اصلا نمیخواستم باهاش برخورد بدی داشته باشم فکر میکنه من رقیبش هستم .
_ نیستی ؟
_ نه
حوا با اخم پرسید :
_ تو قصد داری بری ؟
_ قصد موندن ندارم من و امیرعباس یه زندگی داریم ، امیرعباس قصد داشت پدرش رو ببینه دید تموم شد یه مدت میمونیم هانیه که برگشت برمیگردیم .

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *