خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو یک

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودو یک

_ هیچکس تو رو متهم نکرده داری اشتباه میکنی ستاره ، درسته مامان باهات بد حرف زده اما همش بخاطر ناراحتی بوده وگرنه همه میدونند چقدر دوستت داره .
پوزخندی بهش زدم :
_ ببینم تو واقعا تصور کردی من بچه هستم که داری همچین حرفایی بهم میزنی ؟!
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد
_ نه
_ پس این حرفای تو چه معنی میتونه داشته باشه ؟!
_ حرفای من به هیچ عنوان معنی خاصی نداره فقط دوست ندارم ناراحت شده باشی .
_ ناراحتی من واست مهمه ؟!
با شنیدن این حرف من خیره به چشمهام شد بعدش با صدایی خش دار شده گفت :
_ آره
عصبی خندیدم
_ داری دروغ میگی .
_ نه
_ چرا باید باور کنم تو همیشه باعث میشی من ناراحت بشم .
نگاه عمیقی بهم انداخت و از اتاق خارج شد قلبم داشت با شدت خودش رو میکوبید اصلا باورم نمیشد یعنی من واسه ارباب زاده مهم بودم اصلا همچین چیزی تو ذهن من نمیگنجید
_ ستاره
با شنیدن صدای مامان نازگل سرم و بلند کردم ، انقدر غرق افکار خودم شده بودم که اصلا نمیدونستم کی وارد اتاق شده با صدایی گرفته گفتم :
_ بله
اومد پیشم ایستاد و گفت :
_ من هیچوقت عمدا دوست نداشتم باعث بشم تو ناراحت بشی ، درسته تو این مدت خیلی باعث شدم تو رنجیده بشی حرفایی بهت زدم که خودم بیشتر ناراحت شدم اما من نمیخواستم اینجوری بشه درک میکنی ؟!
غمگین بهش چشم دوختم
_ میدونم مامان نازگل شما هم یه مادر هستید و باید به فکر بچه های خودتون باشید اما باید یه چیزی رو بدونید من قصد ندارم باعث بشم آرامش شما و بقیه به هم بخوره حتی با ترانه هم کاری ندارم خودش بیخود و بی جهت به پر و پای من میپیچه جای اینکه قلب شوهرش رو بدست بیاره .

_ بشین
خودش هم نشست روی تخت رفتم کنارش نشستم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اهورا بعد اینکه واقعیت رو فهمید ذره ذره آب شد هر جایی که فکرش رو بکنی دنبال تو بود من نتونستم طاقت بیارم بهش گفتم اومد اما تو نبودی ارباب سالار من و تهدید کرد گفت اگه بخوام دخالت کنم خیلی بد میشه نمیتونستم ببینم شوهرم از دستم ناراحت باشه سکوت کردم میدونستم کجا هستی اما سکوت کردم ، اهورا روز به روز داشت حالش بدتر میشد خیلی نگرانش بودیم که یهو تصمیم گرفت با ترانه ازدواج کنه میدونستیم هیچ عشقی در کار نیست اما باز چیزی بهش نگفتیم وقتی باهاش ازدواج کرد زیاد طول نکشید حامله شد ، اهورا دوباره خوشحال شد وقتش رو با دخترش میگذروند اما دقیقا دو سال هست که دوباره حالش بد شده از دخترش دوری میکنه ک بعد گذشت این دو سال شما اومدید حالا پسرتون امیرعباس شش سالش شده خیلی سال گذشته اهورا دوباره نگاهش خوب شده اما گاهی عصبی میشه رفتارش با ترانه خیلی بد شده نمیدونم میخوام پسرم خوب بشه چون حالش اصلا خوب نیست .
_ با رفتن ما حالش بهتر میشه ؟!
_ نه
_ اگه با رفتن ما حالش بهتر میشه ما میریم
_ با برگشت شما دوباره حالش بهتر شده خواهش میکنم دیگه درمورد رفتن چیزی نگو باشه ؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم :
_ باشه
لبخندی روی لبهاش نشست میتونستم ببینم چقدر خوشحال شده
_ مامان نازگل
_ جان
_ شما از من متنفر هستید ؟!
متعجب پرسید :
_ نه ، چرا داری همچین چیزی میگی ؟!
لبخندی بهش زدم :
_ فکر کردم شاید من و مقصر میدونی چون حال پسرت بد شده
_ نه اصلا همچین چیزی نیست ، من خودم به ارباب سالار گفتم وقتش شده شما برگردید ، حرفایی که بهت گفتم همش بخاطر حال بدی بود که داشتم .
با شنیدن این حرفاش احساس خوبی بهم دست داد حداقل میدونستم مامان نازگل نسبت به من احساس بدی نداره بلکه خیلی زیاد من و دوست داره
_ ستاره

خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ میخوام به اهورا کمک کنی حالش خوب بشه ، اما از ترانه فاصله بگیری باهاش کل کل نکن ، ترانه حسودیش میشه خودت یه زن هستی میدونم میفهمی چی میگم ، درسته ترانه یه مقدار بد شده حرفایی که نباید میزنه اما تو بزار به پای عصبانیتش و بهش جواب نده .
_ من کاریش ندارم مامان نازگل حتی باهاش همکلام هم نمیشم همش خودش سعی میکنه من و ناراحت کنه تا به حرفاش واکنش نشون بدم اما من باشه باهاش دیگه اصلا صحبت نمیکنم اما اگه درمورد پسرم چرت و پرت گفت جوابش رو میدم من روی پسرم حساس هستم .
_ من خودم اجازه نمیدم درمورد امیرعباس بد صحبت کنه نیاز نیست نگران باشی .
با شنیدن حرفاش خوشحال شده بودم از طرفی هم میترسیدم و نگران حالش شده بودم واسه همین گفتم :
_ مامان نازگل
_ جان
_ شما حالتون خوب هست ؟!
_ آره ، چرا میپرسی ؟!
_ با وجود این همه اتفاق که داره میفته میترسم حال شما بد بشه
خندید
_ من چیزیم نمیشه فقط نگران شماها هستم .
_ نگران نباشید درست میشه .
بعدش مامان نازگل بلند شد که منم بلند شدم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ ارباب سالار خیلی از دستم ناراحت شده بهم گفت عوض شدی دیگه اون کسی که میشناختم نیستی ، با شنیدن این حرفش به خودم اومدم من زیادی غرق شدم نباید اینجوری بشه دوست ندارم عشقم رو از دست بدم .
با شنیدن حرفاش ناراحت شدم ارباب سالار نباید به مامان نازگل که حساس بود چیزی میگفت اگه حالش بد میشد چی باید باهاش حرف میزدم اما به وقتش
_ شما اصلا عوض نشدید شما فقط میخواستید از پسرتون محافظ کنید مگه نه ؟!
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
_ پس نگران نباشید و به چیزی فکر نکنید
_ خیلی خوبه باهام صحبت کردم حالم خوب شد .

ارباب زاده عاشق ترانه نبود این از چشمهاش کاملا مشخص بود اما من عاشقش شده بودم اون هم خیلی زیاد واسه همین به هیچکس اجازه نمیدادم باعث بشه ناراحت بشه بعدش چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای ترنج بلند شد :
_ ستاره
با شنیدن صداش به خودم اومدم و گفتم :
_ جان
_ پاشو برو امیرعباس رو از تو حیاط بیار هر چی بهش میگم نمیاد
چشمهام گرد شد :
_ واسه چی رفته تو حیاط ؟!
_ منتظر باباش هست
بلند شدم به سمت حیاط راه افتادم کنار راه پله نشسته بود کنارش نشستم و پرسیدم :
_ بابات و دوست داری ؟!
به سمتم برگشت و صادقانه جوابم و داد :
_ آره
لبخندی بهش زدم :
_ بابات بیاد ببینه شام نخوردی اینجا نشستی خیلی از دستت ناراحت میشه .
با شنیدن حرفای من کمی فکر کرد بعدش گفت :
_ من نگران بابا هستم به هیچ عنوان هم نمیام تا بابا بیاد
خدایا چرا این پسر انقدر لجباز بود اصلا شبیه من نبود ، شبیه ارباب زاده بود
_ امیرعباس
_ بله ؟!
_ پاشو بیا شام دارم عصبی میشم !.
_ مامان
_ بله ؟!
_ نمیاممممم تا بابام بیاد برو میخوام تنها باشم چرا …
بغض نذاشت ادامه بده باورم نمیشد پسر مغرور من بغض داشت ناراحت کنار پاش زانو زدم و گفتم :
_ پسرم گریه نکن ببخشید مامان قربونت بشه چرا بغض میکنی آخه
_ مامان بابام چیزیش نشه خیلی ناراحت بود امروز
_ پسرم تو چرا نگران بابات هستی ؟!
_ چون بابام خیلی تنهاست
چشمهام گرد شد :
_ از کجا میدونی بابات تنهاست
_ میدونم بابام تنهاست چون هیچکس نگرانش نیست هیچکس دوستش نداره اما من میدونم دوستم نداره ولی دوستش دارم چون بابام هست چون واسم مهمه
با شنیدن حرفای امیرعباس احساس میکردم دارم منفجر میشم دوست نداشتم جلوش گریه کنم واسه همین بلند شدم و رفتم تو حیاط داشتم جلو میرفتم اشکام روی صورتم جاری بودند که به کسی برخورد کردم کم مونده بود بیفتم که دستی دورم حلقه شد …

وحشت زده چشمهام رو باز کردم که نگاهم به ارباب زاده افتاد اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟!
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نمیدونم
_ یعنی چی ؟!
نفس عمیقی کشیدم بعد گذشت چند ثانیه منم مثل خودش با اخم بهش خیره شدم و گفتم :
_ تا این وقت شب کجا بودی ؟!
ابرویی بالا انداخت
_ باید بهت جواب پس بدم
با مشت روی سینه اش کوبیدم و نالیدم :
_ اره باید بهم حساب پس بدی لعنتی تو ندیدی پسرم چجوری داره گریه میکنه واسه پدرش
با شنیدن این حرف من شوکه شد
_ چی ؟!
_ آره
_ امیرعباس کجاست ؟!
_ نشسته تو حیاط منتظره تو بیای واسه شام نمیاد ، میدونی چی بهم گفت ؟!
با صدایی خش دار شده گفت :
_ چی ؟!
غمگین خندیدم :
_ بهم گفت مامان بابا دوستم نداره اما من دوستش دارم ، بابا تنهاست هیچکس نگرانش نیست ‌..
اشکام اجازه نداد صحبت کنم با شنیدن حرفای امیرعباس قلبم تیکه پاره میشد پسر کوچولو من نگران باباش بود دوستش داشت اما فکر میکرد ارباب زاده دوستش نداره با خشم غرید :
_ گریه نکن
با هق هق گفتم :
_ دوستش نداری ؟!
_ کی گفته من پسرم و دوست ندارم ؟!
_ حتما یه رفتاری داشتی که همچین چیزی داشت میگفت هیچوقت نمیبخشمت باعث شدی پسر من گریه کنه
نفس عمیقی کشید
_ هیچوقت همچین قصد و نیتی نداشتم !.
_ آره کاملا مشخص هست .
_ ستاره امیرعباس پسر من هست دوستش دارم شک نداشته باش هیچوقت حاضر نیستم خار به پاش بره چه برسه به اینکه دوستش نداشته باشم تو فکر کردی من انقدر سنگدل هستم واقعا واست متاسف هستم .

 

بعدش گذاشت رفت پیش امیرعباس ایستاد و گفت :
_ چرا اینجا نشستی ؟!
امیرعباس با اخم بهش خیره شد :
_ خودم
بعدش رفت داخل پسر من مثل پدرش مغرور بود ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ مثل خودت هست هم شباهتش هم رفتارش
بعدش راه افتادم سمت خونه داخل شدیم ، میدونستم ارباب زاده خیلی زیاد از دست من ناراحت هست اما تقصیر من نیست منم ناراحت شده بودم نمیتونستم هضم کنم همچین اتفاق هایی افتاده باشه !.
_ ستاره
از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم که ادامه داد :
_ امیرعباس واقعا گفت دوستش ندارم ؟!
_ آره
_ من هیچ رفتاری نشون ندادم که همچین چیزی رو اثبات کنه خودم باهاش صحبت میکنم دوست ندارم پسرم همچین احساسی داشته باشه .
بعدش به سمت اتاق امیرعباس راه افتاد به لبخند به مسیر رفتنش خیره شده بودم که کسی کنارم ایستاد به سمتش چرخیدم ترانه بود خواستم برم که گفت :
_ میخوای همیشه اینجا باشی ؟!
جوابش رو ندادم از کنارش رد شدم طبق قولی که به مامان نازگل داده بودم داشتم عمل میکردم سر میز شام نشستیم که مامان نازگل پرسید :
_ پس امیرعباس کجاست
_ با باباش تو اتاقش هستند میان
مامان نازگل سری به نشونه ی تائید تکون داد
_ ستاره
_ جان
_ فردا میای بریم جشن روستا ؟!
ابرویی بالا انداختم
_ چ جشنی هست ؟!
خندید :
_ عروسی
_ میام امیرعباس رو هم میارم خیلی وقته بیرون نرفتیم حتما عالی میشه .
_ اما تو نمیتونی بری
با شنیدن صدای ترانه بهش خیره شدم که مامان نازگل خطاب بهش گفت :
_ ترانه
_ ببخشید مامان نازگل اما تو روستا خیلی زشت میشه معشوقه ارباب حضور داشته باشه اونم با پسری که مشخص نیست مال ارباب زاده هس …

_ ترانه
با شنیدن صدای ارباب زاده رنگ از صورتش پرید گیج بهش خیره شد و با صدایی گرفته شده گفت :
_ من هیچ منظوری نداشتم ارباب زاده
ارباب زاده پوزخندی بهش زد :
_ آره مشخص بود ترانه من بعد شام به حسابت میرسم مطمئن باش
بعدش امیرعباس رو کنار خودش نشوند
_ پس من نمیام ترنج
ارباب زاده من و مخاطب قرار داد :
_ ستاره تو داخل شناسنامت اسم شوهرت کیه ؟!
متعجب جوابش رو دادم :
_ شما
لبخندی زد :
_ من طلاقت ندادم درسته تو هنوز زن منی ؟!
شکه شده بهش خیره شدم ؛
_ آره
_ پس فردا همراه ترنج پسرمون به این جشن میریم تو زن منی همه تو رو میشناسن تو معشوقه من نیستی که میترسی از رفتن به جشن .
تازه فهمیدم ارباب زاده چی گفت ، خیلی زیاد خوشحال شدم که ارباب زاده همچین چیزی گفت
_ من دوست نداشتم واسه شما حرف دربیاد
_ کسی جرئت نداره پشت سر من یا خانواده من بد و بیراه بگه .
مامان نازگل لبخندی زد :
_ حق با اهورا هست عزیزم بنظر منم باید بری حال و هواتون عوض میشه ‌.
_ باشه
_ ارباب زاده
نگاهش رو به ترانه دوخت
_ بله
_ مگه حرمسراست که دوتا زن شما بیان ؟!
_ ترانه فکر نمیکنی بیش از حد داری صحبت میکنی ؟!
ترانه ببخشیدی گفت و سرش رو پایین انداخت مشغول بازی با غذاش شد ، من دیگه دوست نداشتم با ستاره کل کل کنم چون میتونستم ببینم چقدر عصبانی میشه

 

بیرون ایستاده بودم به آسمون خیره شده بودم که کسی کنارم قرار گرفت نگاهم به ارباب زاده افتاد با صدایی گرفته شده گفتم :
_ خوب ارباب زاده قراره چی بشه ؟!
ابرویی بالا انداخت
_ چی ؟!
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم و پرسیدم :
_ زندگی ماها قراره چی بشه ؟!
ارباب زاده نگاهش رو عمیق به من دوخت و گفت :
_ قرار نیست اتفاق خاصی بیفته پس نیاز نیست این همه ترس داشته باشی
با شنیدن این حرفش با تاسف سرم رو واسش تکون دادم و گفتم :
_ خیلی زیاد تغیر کردی اما بعضی اخلاقت مثل همیشه هست
_ این خوبه یا بد ؟!
_ بد
_ تو از من متنفری ؟!
_ نه
_ چون از عمارت انداختمت بیرون بدون اینکه به حرفات ذره ای گوش بدم از دستم ناراحت نیستی ؟!
_ نه
چشمهاش گرد شد
_ داری شوخی میکنی ؟!
لبخندی بهش زدم :
_ نه
_ مگه میشه ؟!
_ متنفر نیستم اما ناراحت هستم هنوز نتونستم فراموش کنم شما باور کردید من میتونم یه فاحشه باشم .
_اگه ببینی پیش یه دختر لخت از خواب بیدار میشم چه فکری میکنی ؟!
_ میدونم باهاش رابطه داشتی چون همچین سابقه ای داری ، چون یه ارباب زاده هستی مگه همین چند شب پیش کنار ترانه نبودی شبت رو باهاش سپردی نکردی ؟!
ساکت بهم خیره شد جوابم رو نداد ، خواستم برم که بازوم رو گرفت و گفت :
_ چرا درمورد موضوعی که عصبی میشی حرف میزنی آخه ؟!
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ من اصلا عصبانی نشدم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *