خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت نودودو

رمان شوهر غیرتی من/پارت نودودو

_ اما چشمهات اصلا اینجوری نمیگه !.
_ چشمهای من داره اشتباه میگه حالا میشه دست من و ول کنی میخوام برم .
دستش رو برداشت که لبخندی روی لبهام نقش بست چه خوب بود که تونسته بود بعضی اخلاقش رو تغیر بده خواستم برم که صدام زد :
_ ستاره
_ بله
_ واسه فردا آماده باش همراه پسرمون میریم .
_ نمیشه ما نیایم ؟!
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و پرسید :
_ چرا ؟!
_ دوست ندارم ترانه ناراحت بشه میدونی که خیلی حساس شده
با شنیدن این حرف من لبخندی روی لبهاش نشست و جوابم رو داد :
_ ترانه باید با خودش کنار بیاد تو زن منی پس باید بیای حالا میتونی بری .
به سمت داخل رفتم راستش از اخلاق جدید ارباب زاده خیلی خوشم میومد نشون میداد من و دوستم داره
و چی بهتر از این میتونست باعث خوشحال شدن من بشه !.
_ ستاره
با شنیدن صدای مامان نازگل ایستادم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ ترانه
متعجب ابرویی بالا انداختم :
_ ترانه چی ؟!
_ تموم مدت ایستاده بود با گریه داشت شما رو تماشا میکرد
_ ما فقط داشتیم صحبت میکردیم مامان نازگل قسم میخورم هیچ چیزی جز این نبود
سرش رو تکون داد
_ میدونم
_ شما از دست من ناراحت هستید ؟!
_ نه
آسوده بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ نمیدونم ترانه چرا انقدر حسود شده
_ چون عاشق شده حق داره نتونه ببینه کسی که کنار شوهرش ایستاده اما من زن اولش هستم پس باید با خودش کنار بیاد .

بعدش از کنار مامان نازگل رد شدم ، میتونستم بفهمم مامان نازگل با تموم حرفایی که بهم زده بود باز هم ترانه رو بیشتر از من دوست داشت فکر میکرد من باعث میشم پسرش نابود بشه به ترانه حسودیم میشد که مامان نازگل انقدر دوستش داشت ، رفتم داخل اتاقم روی تخت خوابیدم چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی بخوابم زیاد طول نکشید که چشمهام بسته شد .
_ ستاره تو نیا خواهش میکنم !.
با شنیدن این حرف مامان نازگل متعجب بهش خیره شدم و بعد گذشت چند ثانیه پرسیدم :
_ چیشده چرا همچین درخواستی از من دارید ؟!
_ میترسم
شکه شده گفتم :
_ از چی میترسید ؟!
_ میترسم ترانه بیشتر از این داغون بشه خواهش میکنم ستاره
_ باشه نمیام
با شنیدن این حرف من آروم شد ، لبخندی روی لبهاش نشست تشکر کوتاهی کرد و گذاشت رفت ، تلخندی زدم چقدر مامان نازگل زود حرفاش رو فراموش کرد .
به سمت اتاق امیرعباس رفتم که آماده شده بود نمیتونستم قلبش رو بشکنم امیرعباس میتونست همراه باباش بره داخل اتاق شدم رفتم کنار پنجره ایستادم که در اتاق زده شد با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و ارباب سالار اومد داخل اتاق خیره بهم شد و گفت ؛
_ چرا آماده نشدی ؟!
_ من نمیام
صدای ارباب زاده اومد :
_ چرا ؟!
با شنیدن صداش چند ثانیه شکه شدم بعدش به سمتش رفتم و گفتم ؛
_ میشه یکبار هم شده به تصمیم من احترام بزاری ؟! امیرعباس رو با خودت ببر مراقبش باش من من نمیام باشه ؟
نگاه طولانی و عمیقی به من انداخت بعدش خش دار شده گفت :
_ باشه
با شنیدن این حرفش احساس خوبی بهم دست داد میدونستم واسه من ارزش قائل شده
_ ممنون
بعدش ارباب زاده از اتاق خارج شد .

_ تو خیلی دوست داشتی به این جشن بیای پس چیشده که حالا قصد نداری بیای ؟!
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و جوابش رو دادم :
_ مشخص هست دلیلش چیه
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خوب بگو میشنوم چ دلیلی میتونه داشته باشه
_ با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ مامان نازگل خواست من تو این مهمونی نباشم چون حال ترانه بد میشه دوست نداشتم باهاش مخالفت کنم و فکر کنه من اومدم باعث خراب شدن زندگی پسرش بشم .
_ باید با نازگل صحبت کنم داره خیلی پیچیده میشه مشخص نیست اون دختره ی هرزه چه بلایی سرش آورده که همش داره بهش خوبی میکنه
با بهت گفتم :
_ هرزه
با شنیدن این حرف من تازه ارباب سالار فهمید چی گفته با صدایی که مشخص بود پشیمون شده گفت :
_ من …
_ ارباب سالار
کلافه بهم خیره شد :
_ باشه یه دلیل دارم واسه این حرفم اما الان وقتش نیست دوست ندارم چیزی درموردش بگم .
_ ارباب سالار این موضوع مهمی که میدونید ؟!
_ خوب ؟
_ بخاطر همین از من و پسرم خواستیم برگردیم تا ارباب زاده با شنیدنش داغون نشه درسته ؟!
_ آره
_ متوجه شدم من چیزی نمیگم وقتش که شد شما خودتون بهم میگید
_ ممنون عزیزم
_ نیاز نیست تشکر کنید ارباب سالار شما همیشه در هر شرایط سختی که داشتم پشت من بودید
_چون تو مثل ترنج و حوا واسه ی من عزیز هستی .
_ ممنون ارباب سالار هر چی که بشه من هیچوقت اجازه نمیدم شما از دست من ناراحت بشید .
به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید و روی سرم رو بوسید که صدای مامان نازگل اومد :
_ نمیای ؟!
_ میام
بعدش ازم جدا شد و با خنده گفت :
_ به دخترم هم حسودی میکنه میبینی
_ آره

همشون رفته بودند جشن اما من تنها نشسته بودم تو بالکن و داشتم قهوه میخوردم سردم شده بود اما نه خیلی زیاد ، دوست نداشتم با رفتن به این مهمونی باعث یه دعوا دیگه بشم واسه همین ترجیح دادم تنها باشم !.
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده متعجب به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ مگه نرفته بودی جشن ؟!
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
چشمهام گرد شد واقعیتش این بود شکه شده بودم ، الان چند ساعت گذشته بود ، بلند شدم و گفتم :
_ پس امیرعباس …
وسط حرفم پرید :
_ پیش باباست نگرانش نباش
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، ارباب زاده نشست که منم نشستم و با شک پرسیدم :
_ چرا نرفتید ؟!
خیره بهم شد
_ خیلی دوست داشتی من تو این جشن حضور داشته باشم ؟!
_ آره
لبخندی زد :
_ من زیاد علاقه ای به شرکت کردن تو جشن ها ندارم همه میدونند
_ اما شما میخواستید برید چیشد منصرف شدید ؟!
نگاه گرم و خاصی بهم انداخت :
_ درسته من میخواستم برم اما قرار بود تو هم همراه من باشی درسته ؟!
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ آره اما ترانه که بود
_ من میخواستم تو باشی !.
این حرفش هزار تا معنی واسه من داشت ، یه جورایی خوشحال شده بودم از اینکه ارباب زاده به این مهمونی نرفته بود اما خوب ترجیح میدادم مثل همیشه ساکت باشم و چیزی نگم اما با یاد آوری مامان نازگل و حرفایی که زده بود نگران شدم حالا فکر میکرد من همچین نقشه ای کشیدم بلند شدم که گفت :
_ کجا
_ میرم بخوابم من …
_ از مامان میترسی ؟!

با شنیدن این حرفش شکه شده بهش نگاه کردم و گفتم :
_ چرا داری همچین چیزی میگی ؟!
_ پس چه دلیل دیگه میتونه داشته باشه ؟!
_ من فقط احساس خستگی میکنم میخوام …
با بلند شدنش ساکت شدم ، خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ بیا خودمون رو گول نزنیم تو میخواستی بری بخوابی تا وقتی که مامان اومد فکر کنه تو باعث نشدی پسرش تو این مهمونی شرکت کنه درسته ؟!
حرفاش همش درست بود اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض جوابش رو دادم :
_ اصلا همچین چیزی نیست داری اشتباه میکنی
با شنیدن این حرف من زد زیر خنده
_ اتفاقا همینجوری هست و من اصلا اشتباه نمیکنم پس نیاز نیست انقدر بترسی
با شنیدن حرفاش شرمنده شده بودم یه جورایی چون داشتم همش بهش دروغ میگفتم .
_ ستاره
_ بله
_ نیاز نیست انقدر بترسی من ترسناک نیستم !.
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ درسته اما …
وسط حرف من پرید و گفت :
_ اما چی ؟!
_ مامان نازگل دوست نداشت من باعث خراب شدن رابطه شما بشم بعدش من دنبال دردسر نیستم .
به سمتم اومد دستش رو دور کمرم انداخت من رو به سمت خودش کشید که نالیدم :
_ ارباب زاده
_ چیه مگه تو زن من نیستی ؟!
_ هستم اما بعد گذشت این چند سال و حرفایی که پشت سر من زده میشه …
وسط حرفم پرید و عصبی گفت :
_ هیچکس حق نداره پشت سر تو چیزی بگه شنیدی ؟!
پوزخندی بهش زدم :
_ شما اینجوری میگید اما بقیه …
_ بقیه اصلا حق ندارند درموردت بد صحبت کنند شنیدی ؟!
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ آره

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

یک دیدگاه

  1. سلام ادمین جان، اطلاعی نداریدکه این رمان کی تموم میشه؟
    دیالوگهاش زیادی تکراری شده،مثل رمان تدریس عاشقانه کع همه میخواستیم فقط تموم بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *