خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سی

نمیدونستم چرا اما شک داشتم نسبت به این قضیه اصلا نمیتونستم باور کنم چون بنظرم سامیار هیچ نکته ی مثبتی نداشت که رفتارش بخواد خوب باشه واقعا حسابی داشتم به خودم فشار میاوردم و گیج شده بودم ولی خوب نمیدونستم چی باید بگم !.
صدام زد ؛
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ میدونم نگران منی اما میخوام این قضیه رو بفهمی ک من اصلا کاری نمیکنم حالت بد بشه
لبخندی روی لبم نشست داشت کاملا درست میگفت هیچوقت باعث نمیشد حالم بد بشه اما من نگران خودش شده بودم ن نگران حال خودم پس نباید اینطوری میگفت ، چند دقیقه ک گذشت صداش زدم :
_ نگار
_ جان
_ من حالم خودم نه حال تو واسم مهم هستش میخوام خوب باشی
_ مطمئن باش اجازه نمیدم سامیار اذیتم کنه خیلی خوب از پسش برمیام
میدونستم داره درست میگه پس نباید بیشتر از این نگرانش میکردم اینطوری خیلی بهتر بود
* * *
_ لاله
به سمت ارباب سالار برگشتم :
_ جان
_ یه چیزی خیلی زیاد واسه ی من عجیب هستش اما نمیدونم چطوری این رو باید بهت بگم
با چشمهای پر از سئوال داشت بهم نگاه میکرد چند دقیقه ک گذشت گفتم :
_ چیزی شده ؟
_ نگران نباش میخواستم ببینم مشکل تو و امیرعباس چی هستش !
_ یعنی شما نمیدونید ؟
_ نه

_ بنظرم بهتر هست این قضیه رو اصلا انکارش نکنید چون شما خیلی خوب میدونید
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ واقعا نمیدونم چرا داری اینطوری میگی اما همچین چیزی نیستش
گوشه ی لبم کج شده بود مگه میشد همچین چیزی نباشه داشتند این قضیه رو پنهانش میکردند
_ واقعا
_ آره
_ پس نیاز نیست چیزی بدونید
بعدش به سختی بلند شدم که صداش بلند شد :
_ امیرعباس داره اذیت میشه
خیره به چشمهاش شدم و گفتم ؛
_ وقتی برگشتم اینجا همش فکر میکردم به فکر منم هستید اما اصلا اینطور نبود
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ نمیفهمم چی داری میگی !
_ واقعا
_ آره
_ بیخیال پس
خواستم برم ک بلند شد دستم رو گرفت و صدام زد :
_ لاله
ایستادم سئوالی بهش چشم دوختم ک گفت :
_ واقعا نمیدونم چیشده
_ نوه ی شما به من خیانت کرد
_ چی ؟
_ با شیرین بهم خیانت کرد این کارش اصلا قابل بخشش نیست پس درخواست نکنید بخشیده بشه
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم واقعا حسابی تحت فشار بودم اما داشتم خودم رو کنترل میکردم کاش همه چیز درست بشه البته اگه میشد
_ لاله تو مطمئنی ؟
_ با چشمهای خودم دیدم چجوری دارید میپرسید مطمئن هستم یا نه
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد مشخص بود حسابی جا خورده
_ من نمیدونستم همچین کاری وگرنه مطمئن باش خودم حسابش رو میرسیدم !.
_ میدونم !.

ارباب سالار حالا که متوجه شده بود امیرعباس مقصر هست بیشتر حواسش به من بود اما من قلبم شکسته بود نمیتونستم امیرعباس رو به همین آسونی ببخشم باید از قلبم درمیاورد حالا هر طوری که شده البته نمیشد کسی که خیانت کرد رو بخشید
_ به چی داری فکر میکنی ؟
با شنیدن صدای خانوم بزرگ از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم ؛
_ به زندگی تلخی ک داشتم !
_ زندگیت تلخ بوده تا اینجا واست ؟
_ آره
واسم تلخ شده بود خیلی زیاد حتی نمیتونستم یه روز خوب به یاد بیارم چون بعدش بی شک یه اتفاق خیلی بد واسه ی من پیش اومده بود
چند دقیقه ک گذشت صدام زد :
_ لاله
خیره بهش شدم :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره
_ دوست داری از امیرعباس طلاق بگیری ؟
با شنیدن این حرف جا خوردم چون واقعا فکر نمیکردم قراره همچین سئوالی از من بپرسه اما پرسیده بود ، ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم انگار لال شده بودم نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم من طلاق میخواستم یا نه ! چقدر هضمش واسم سنگین بود
_ لاله
وقتی اسمم رو صدا زد به خودم اومدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ جواب من رو ندادی ؟
_ نمیدونم !
_ نمیدونی ؟
_ آره
_ مگه میشه بهش فکر نکرده باشی !.
نمیدونم چرا ناخوداگاه بغض کردم در حالی که خیره بهش شده بودم با صدایی گرفته شده پرسیدم :
_ چرا همچین سئوالی میپرسید ؟
_ فقط قصد دارم مطمئن بشم همین
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ از چی مطمئن بشی ؟
_ همه چی !.

نمیدونستم قصد داشت به چی برسه اما من واقعا اصلا به طلاق حتی فکر هم نکرده بودم پس نباید به خودش اجازه میداد همچین سئوالی از من بپرسه حسابی تحت فشار قرار گرفته بودم و این وضعیت خیلی واسه ی من سخت و دشوار شده بود
_ خوب !
سرم رو بلند کردم خیره به خانوم بزرگ شدم و گفتم :
_ تا وقتی یه جواب درست حسابی از امیرعباس نشنوم نمیتونم چیزی بگم .
لبخند محوی روی لبش نشست و سرش رو تکون داد ، واقعا قصد داشت به چی برسه …
صدای شیرین اومد :
_ خلوت کردید
با شنیدن صداش دستام از شدت عصبانیت مشت شده بود حسابی ازش متنفر شده بودم و خیلی احساس بدی داشتم ولی خوب نمیدونستم باید چیکار کنم همه چیز خیلی بد داشت پیش میرفت و این داشت بهم فشار میاورد
_ دوباره اومدی
خیره به خانوم بزرگ شد
_ توقع داشتی نیام ؟
_ آره
_ خیلی سخت در اشتباه هستی !
واقعا نمیدونستم چی باید بگم قلبم حسابی داشت به درد میومد
_ لاله
_ بله خانوم بزرگ
_ پاشو بریم تو حیاط یکم قدم بزنیم
_ باشه
بلند شدم فقط میخواستم از شیرین دور باشم اصلا دوست نداشتم ببینمش اما همش میومد روبروی من پوزخندی گوشه ی لبش نشست ؛
_ خوشحالی ؟
خونسرد بهش چشم دوختم :
_ به تو ربطی داره ؟
لبخندی زد و گفت :
_ بلاخره بچه ی شوهرم تو شکمت هست میخواستم ببینم همه چیز نرمال هستش یا نه
_ آره نرمال هستش نیاز نیست بیخود نگران باشی !

_ چرا بیخود شاید بعد زایمان بچه رو دادی من بزرگش کنم هان !
میخواست عصبانیم کنه موفق هم شده بود ، اما باید یه جواب دندون شکن بهش میدادم خیره بهش شدم و با خشم غریدم :
_ بهتره حواست رو جمع کنی چون دیگه خیلی داری چرت و پرت میگی !
گوشه ی لبم کج شد :
_ اصلا نمیفهمم چی داری میگی پس بهتر هستش ساکت باشی شنیدی ؟
_ نه
خواستم برم سمتش که خانوم بزرگ دستم رو گرفت و صدام زد :
_ لاله
ایستادم تو چشمهاش زل زدم که گفت :
_ این رفتار اصلا مناسب تو نیست پس بهتر هست باهاش دهن به دهن نشی
_ من عروس شما هستم !
خانوم بزرگ پوزخندی تحویلش داد :
_ اما من تو رو به عنوان عروس این خاندان نمیبینم پس بهتر هستش خفه خون بگیری
دیگه نمیدونستم چجوری باید باهاش برخورد کنم حسابی هم تحت فشار بودم و دوست داشتم درست بشه
_ لاله
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ آره
_ چرا انقدر زود عصبانی شدید
_ شما مگه ندیدید چیا داشت بهم میگفت
_ چرا دیدم
_ پس چرا دارید همچین سئوالی از من میپرسید ؟
_ چون توقع نداشتم انقدر وحشی بشی
شرمنده بهش خیره شدم وقتی بحث بچم باشه نمیتونم آروم باشم ، لبخندی روی لبش شکل گرفت ؛
_ اما خوشم اومد !
_ خانوم بزرگ
_ بله
_ بنظر شما امیرعباس قصد داره بچم رو از من جدا کنه که شیرین اون شکلی گفت ؟
_ نه
_ مطمئن هستید
_ آره

نمیدونستم چرا اما از امیرعباس میترسیدم و این احساس ترس حالا به سراغم اومده بود
انگار خانوم بزرگ متوجه ترس من شده بود چون خیره به من شد و گفت :
_ تو نباید اصلا از چیزی بترسی این تازه شروع راه هستش متوجه هستی !
_ آره
میدونستم میخواست قوی باشم و از همین الان انقدر گرفته نباشم اما دست خودم نبود
_ لاله
_ جان
_ میدونی شیرین قصد داشت کاری کنه ناراحت و عصبانی بشی ک موفق هم شد
اشک تو چشمهام جمع شد با بغض نالیدم :
_ همش تقصیر امیرعباس هستش
_ نیست
_ چرا اینطوری میگید !
_ خودت الان ضعیف هستی
_ امیرعباس باعث شد این شکلی بشم وگرنه من قوی بودم !.
واقعا من قوی بودم امیرعباس باعث شده بود این شکلی بشم چون باعث شده بود اعتماد بنفس خودم رو از دست بدم چ لزومی داشت بهم خیانت کنه
_ خودخوری نکن
_ شما از حال من چیزی میفهمید ؟
_ آره خیلی خوب میفهمم چون من خیلی چیزا تجربه کردم تا به اینجا رسیدم
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ میشه تمومش کنید !
_ نه
_ اما من حالم خوب نیست
_ باید با واقعیت روبرو بشی
_ واقعیت اینه ؟
_ آره
_ این واقعیت نیست تلخی هستش پس تمومش کنید چون دارم عقلم رو از دست میدم کاملا

 

صحبت کردن با خانوم بزرگ باعث شده بود حالم کمی بهتر بشه بنظرم حرفاش خیلی منطقی و درست بود که باعث میشد یه حس و حال عجیب بهم دست بده
_ لاله
به سمتش برگشتم و با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ جان
_ قصد نداشتم کاری کنم ناراحت بشی فقط میخواستم به خودت بیای
لبخندی روی لبم نقش بست :
_ میفهمم چی میگید !
_ ناراحت ک نشدی
_ نه
واقعیتش هم این بود ک ناراحت نشده بودم فقط میخواستم اون حس و حال بدی ک هست از من دور بشه فقط همین
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس کلافه به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
_ هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی !
_ کور ک نیستی
واقعا نمیدونستم چی باید بگم حسابی داشت بهم فشار میومد تا امیرعباس باهام صحبت میکرد داغ میکردم همش میخواستم باهاش دعوا کنم تا یه حس و حال خوبی داشته باشم …
_ لاله
_ بله خانوم بزرگ
_ آروم باش امیرعباس ک چیز بدی نگفت
نفس عمیقی کشیدم :
_ ببخشید
صدای امیرعباس بلند شد
_ رسما عقلت رو از دست دادی
خیره بهش شدم و گفتم :
_ تو باعثش شدی !
_ پس دهنت رو ببند
_ کسی ک باید دهنش رو ببنده و ساکت بشه تویی !.
خواست چیزی بگه ک خانوم بزرگ با تشر ساکتش کرد :
_ امیرعباس
کلافه دستی تو موهاش کشید :
_ آخه …

 

امیرعباس این روزا همش دوست داشت با من دعوا کنه هر کی نمیدونست فکر میکرد من بهش خیانت کردم رسما رد داده بود ، بعد شام هممون تو سالن نشسته بودیم که خانوم بزرگ صداش بلند شد :
_ نگار و لاله یه هفته دیگه میرن پیش خانواده اشون تا بعد زایمان لاله هم قرار نیست بیان
صدای سرد امیرعباس بلند شد :
_ من اجازه نمیدم
واقعا خندم گرفته بود فکر کرده بود واسه ی من مهم هستش اجازه بده یا نه ک داشت واسه ی خودش اراجیف سر هم میکرد واقعا فکر کرده بود کیه که به خودش اجازه داده بود اینطوری برخورد کنه
_ تو کی باشی ؟
با خشم غرید :
_ شوهرت
پوزخندی بهش زدم که بیشتر عصبانی شد خواست چیزی بگه که ارباب زاده صداش زد :
_ امیرعباس
ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد اما میشد دید چقدر اعصابش خورد شده
_ پاشو
امیرعباس بلند شد جفتشون رفتند که صدای ارباب سالار بلند شد :
_ لاله
_ جان
_ واقعا میخوای بری ؟
_ آره
_ ولی چرا ؟
_ به زایمان دارم نزدیک میشم دوست دارم پیش خانواده ام باشم دلیل خاصی نداره
نفس عمیقی کشید میدونست برم خیلی بهتر هستش چون اینجا اصلا آرامش نداشتم !
_ باشه من باهاش صحبت میکنم
_ ممنون ارباب سالار
با رفتن ارباب سالار صدای شیرین بلند شد
_ بعدش فقط بچه رو بفرست خودت نیا چون دیگه کسی تو رو نمیخواد
خندیدم
_ چون نازا هستی دوست داری بچه ی من رو بزرگش کنی اما متاسفم عزیزم
_ ساکت باش
_ کسی ک باید ساکت باشه شماها هستید

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *