خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

 

اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با صدایی بشدت گرفته شده جوابش رو دادم :
_ سعی میکنم واسم مهم نباشه چون من واسه یه مدت کوتاه اینجا هستم اما خاله حوا من گاهی شک میکنم خانوم بزرگ واقعا خانواده من رو بشناسه

_ چرا همچین فکری میکنی ؟

_ این تنفر بی دلیل نیست

ساکت شد شاید میدونست حق با منه و این همه تنفر نمیتونه بی دلیل باشه
_ نمیدونم لاله چون تو تنها کسی هستی که مامان نازگل باهاش بد رفتاری میکنه !
_ میدونم و میخوام دلیلش رو بفهمم
_ من بهت کمک میکنم !

_ شما نمیترسید ؟
_ از چی ؟

_ اینکه اگه بفهمه از دست شما عصبانی بشه ؟

_ نه
خوشحال شده بودم کسی کنارم هست که دوستم داره این حرفش واسه ی من کلی ارزش داشت ، بعد گذشت چند دقیقه صداش زدم :
_ خاله حوا

با صدایی خش دار شده گفت :
_ جان

_ خیلی خوشحال هستم که شما رو دارم !

 

خاله حوا میخواست کنار من باشه خیلی خوشحال شده بودم ، برعکس دیروز امروز دلیل داشتم واسه شاد بودن ، امیرعباس و شیرین برگشته بودند جوری رفتار میکردم انگار واسم مهم نبود ، شیرین تو دورهمی شب که همه نشسته بودند داشت همش از مزرعه تعریف میکرد جوری شد که ارباب سالار بهش تیکه انداخت :
_ ببینم عروس خیلی وقت بود با شوهرت جایی نرفته بودی ؟
شیرین پشت چشمی نازک کرد :
_ من همیشه با شوهرم میرم جاهایی که دوست دارم منتها اینبار متفاوت بود
بعدش مرموز بهم خیره شد و لبخند بدجنسی زد ، دوست داشتم با پشت دست محکم بکوبم رو دهنش تا بفهمه نباید با من اینطوری صحبت کنه
_ لاله
به سمت ارباب زاده برگشتم و گفتم :
_ بله
_ فردا میرم دیدن نازنین میخواستم ببینم اگه دوست داری تو هم میتونی بیای !
چشم های برق شادی زد :
_ جدی میگید ؟
_ آره
چقدر خوشحال شده بودم از این حرفش واقعا دوست داشتم برم دیدنش مگه میشد نرم نازنین خواهرم بود سریع جوابش رو دادم :
_ منم میام ارباب زاده
_ بهتر نیست اولش از شوهرت اجازه بگیری ؟
به سمت شیرین برگشتم ، امیرعباس خودش نبود اما این بلد بود روی مخ راه بره
_ وقتی من بهش بگم امیرعباس مخالفتی نداره !.
شیرین دندون قروچه ای از شدت حرص کرد :
_ شما پدر شوهرش هستید نه شوهرش پس باید از شوهرش اجازه …
_ بسه
با دادی که ارباب زاده زد ساکت شد ، ارباب زاده خشمگین سرش داد کشید :
_ با چه جسارتی روبروی من نشستی داری مزخرف میگی واسه ی خودت هان ؟
_ شما دارید الکی …
_ گمشو تا یه بلایی سرت درنیاوردم
سریع بلند شد با گریه گذاشت رفت ، ارباب سالار خیره به ارباب زاده شد :
_ آروم باش

_ پرو شده شما باعث شدید اینطوری بشه اگه اجازه میدادید باهاش برخورد بشه حالا اینقدر بی ادبانه صحبت نمیکرد
ارباب سالار بلند شد اما قبل رفتن گفت :
_ به شوهرش بگو بهش رسیدگی کنه ، کسی که باید بهش رسیدگی کنه تا رفتارش درست بشه شوهرش هست
بعدش گذاشت رفت ، ارباب زاده هم پشت سرش بلند شد …
_ لاله
به سمت ستاره خانوم برگشتم و گفتم :
_ جان
_ ناراحت شدی ؟
_ یخورده شوکه شدم این حرفش نشون از شعور و ادب خانوادگیش بود
خانوم بزرگ صداش رو صاف کرد :
_ حق نداری به شیرین توهین کنی
پوزخندی بهش زدم :
_ شما نمیتونید بهم بگید چیکار باید بکنم ، بعدش کسی که توهین کرد من نبودم عروس نازنین شما بود
بعدش با عصبانیت بلند شدم به سمت بیرون رفتم ، فضای خونه واسم سنگین شده بود
_ لاله
به چشمهاش زل زدم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا اینطوری میکنی ؟
_ دیدید و شنیدید چجوری با من برخورد شد انگار من یه هرزه هستم و کسی که باعث همچین اتفاق هایی شده ، اصلا درکش نمیکنم .
_ نیاز نیست اینطور بگی ما درمورد تو اصلا به هیچ عنوان همچین افکاری نداریم
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی گیج شده بودم کاش رفته بود
_ میشه تنها باشم ؟
_ نه
_ خاله ترنج
_ نمیخوام تنها باشی اینطوری فقط افکار منفی میاد ذهنت و حالت بد میشه
_ همین الانم حالم بد هست اما فقط دارم تحمل میکنم میخوام درست بشه اما نمیشه
_ مامان نازگل یه مدت رفتارش بد شده میدونم …
حرفش رو قطع کردم :
_ یه مدت ؟
_ میدونم رفتارش با تو بد هست اما دلیلش رو نمیفهمم !

_ منم دلیلش رو نمیفهمم چرا با من بد هست امیدوارم یه روز بفهمم
چند دقیقه ایستاده بودیم داشتیم صحبت میکردیم که بلاخره امیرعباس اومد خیره به من شد و گفت :
_ چرا اینجا ایستادید ؟
خاله ترنج جوابش رو داد :
_ داشتیم صحبت میکردیم که الان تموم شد !
بعدش خاله ترنج گذاشت رفت ، منم خواستم برم که بازوم رو تو دستش گرفت :
_ کجا ؟
خیره به چشمهاش شدم و جوابش رو دادم :
_ برم اتاقم
_ چیشده ؟
_ چیزی باید شده باشه ؟
_ شیرین باهام تماس گرفت اذیتش کردید
با دهن باز داشتم بهش نگاه میکردم این شیرین چقدر عوضی بود داشت دروغ میگفت ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من اذیتش نکردم در واقع هیچکس اذیتش نکرد ، بلکه خودش بقیه رو اذیت کرد ، حالا اگه میشه دستتون رو بردارید
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ تو حق نداری درمورد شیرین بد بگی شنیدی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ داری اذیتم میکنی !
_ من
_ آره
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ دفعه ی دیگه خیلی بدتر باهات برخورد میکنم شنیدی ؟
_ باشه فهمیدم اما شما قبل اینکه قضاوت کنید برید ببینید کی مقصر هست
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد :
_ منظورت چیه ؟
_ شما خودتون برید از بقیه بپرسید ممکن هست من به شما دروغ بگم
سریع دستش رو برداشت و رفت داخل اتاق میتونستم بفهمم چیشده داشت اینطوری باهام برخورد میکرد ، میخواست همیشه من مقصر باشم تو این قضیه دیگه نمیدونستم چرا اینطوری شده بود …

 

منم پشت سرش داخل شدم که داد زد :
_ شیرین
زیاد نگذشته بود شیرین با گریه اومد پایین به سمتش رفت خواست امیرعباس بغلش کنه اما امیرعباس خیره بهش شد و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره بهش شد و با صدایی خش دار شده جواب داد :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ چیشده چرا داری گریه میکنی ؟
شیرین دستش رو به سمت من دراز کرد و با گریه نالید :
_ این باعث شده من گریه کنم حسودیش میشه به من چون تو من رو دوست داری و …
ساکت شد چون نگاهش به پشت سرم افتاده بود به عقب برگشتم ارباب زاده بود حسابی اخماش تو هم فرو رفته بود و خطاب بهش توپید :
_ ببینم تو هنوز آدم نشدی ؟
_ من ؟
_ بله
_ ببینم تو چی داری میگی اصلا متوجه حرفات نمیشم چون درکی نداری
نفس عمیقی کشید :
_ امیرعباس زنت رو درستش کن تا کاری نکردم از زنده موندنش پشیمون بشه
_ چیشده بابا ؟
ارباب زاده به سمتش رفت و حرفای شیرین رو بهش گفت یهو امیرعباس شیرین رو از خودش جدا کرد و سیلی محکمی خوابوند تو گوشش ، شیرین دستش رو روی گوشش گذاشت و بهت زده لب زد :
_ تو چیکار کردی ؟
امیرعباس با خشم غرید :
_ فکر کردی من احمق هستم آره ؟
اشکاش روی صورتش جاری شدند :
_ من همچین فکری درباره اش نداشتم اشتباه متوجه شدی !
پوزخندی بهش زد :
_ جدی ؟
_ بله
_ دهنت رو ببند تا زنده زنده چالت نکردم
ساکت شد چون میدونست امیرعباس چقدر عصبانی شده ، امیرعباس به سمت پدرش برگشت ؛
_ معذرت میخوام واقعا
_ چرا معذرت خواهی میکنی از من مگه مشکلی هست این وسط ؟
_ من بخاطر رفتار شیرین از شما میخوام من و ببخشید چون من باعثش شدم !

 

_ تو نباید بخاطر رفتار زشت این دختر معذرت بخوای فقط باید بهش یادآوری کنی ما کی هستیم و حق نداره درمورد ما چرت و پرت بگه !
بعدش گذاشت رفت ، امیرعباس با خشم غرید :
_ گمشو تو اتاق زود باش
شیرین رفت که خودش هم پشت سرش راه افتاد ، نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که صدای ستاره خانوم بلند شد :
_ امشب همین که سالم از دست امیرعباس در بره خودش خیلی هست
متعجب به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون امیرعباس به همین راحتی ازش نمیگذره
میدونستم چی داره میگه حسابی هم از دستش عصبانی شده بودم چون حق نداشت با من همچین رفتار هایی داشته باشه ، بعد گذشت چند دقیقه اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ من واقعا خوشحال هستم که تو عروس من هستی ، شیرین هیچکدوم از معیار هایی که ما میخواستیم رو نداشت این ازدواج صرفا بخاطر درست شدن روابط بین دو تا روستا بود و ارباب ها بود
میدونستم چی داره میگه و بنظرم واقعا حق داشت ، چون شیرین اصلا رفتار درست حسابی نداشت
بعدش رفتیم سمت اتاق هامون تا استراحت کنیم ، زیاد نگذشته بود که در اتاق باز شد متعجب خیره به امیرعباس شدم صورتش حسابی قرمز شده بود و این نشون دهنده عصبانیتش بود
_ ارباب کوچیک حالتون خوبه ؟
_ نه
به سمتم اومد روبروم ایستاد ، یهو خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت خیلی خشن داشت میبوسید ، شوهرم بود پس میتونستم باعث آرامشش بشم این مشکلی نداشت ، منم باهاش همراه شدم ‌…
با آرامش تو آغوشش به خواب فرو رفته بودم چی بیشتر از این باعث میشد یه خواب آرامش بخش داشته باشم …
با شنیدن صدای در اتاق چشم باز کردم خبری از امیرعباس نبود لابد زودتر از من بیدار شده بود
_ بله
_ خانوم نزدیک به نهار هست ستاره خانوم گفتند شما رو بیدار کنیم
_ باشه
بلند شدم به سمت حمام رفتم بعد پوشیدن یه لباس درست حسابی یه آرایش ملیح روی صورتم انجام دادم که باعث شد صورتم یکم تغیر کنه شاداب تر شده بود ، به سمت پایین رفتم که همه ناراحت نشسته بودند ، کنار خاله ترنج نشستم و پرسیدم :
_ چیزی شده ؟
_ آره

 

_ چی ؟
قبل اینکه خاله ترنج جوابم رو بده ، خانوم بزرگ با خشم بهم توپید :
_ میخواستی چی بشه مثل همیشه گند زدی به همه چیز حالا با خیال راحت اومدی نشستی روبروی ما
با چشمهای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم من چیکار کرده بودم که روحم هم ازش خبر نداشت
_ من چیکار کردم که باعث عصبانیت شما شده و خودم ازش خبر ندارم
نفسش رو با عصبانیت بیرون فرستاد :
_ تو همیشه باعث عصبانیت من میشی ، تو باعث شدی امیرعباس زنش رو کتک بزنه و زنش با وضعیت داغونی بره پیش خانواده اش و حالا همین باعث جنگ و دعوا بین دو خانواده میشه
_ خانوم بزرگ
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشت که تازه اومده بود و بهش توپید :
_ چیه ؟
_ شما حق ندارید لاله رو سرزنش کنید اون مقصر نیست ، شیرین باید حد خودش رو میفهمید هیچکس حق نداره به پدرم بی احترامی کنه ، رفت خونه ی باباش یه مدت میمونه عقلش سر جاش اومد برمیگرده
خانوم بزرگ پوزخندی زد :
_ مطمئنی با کار امشب برمیگرده ؟
_ برنگشت هم مهم نیست
دود داشت از سرش خارج میشد بس که عصبانی شده بود مخصوصا با حرفای امیرعباس بیشتر شده بود
امیرعباس که رفت که ستاره خانوم گفت :
_ شیرین خیلی وقت بود رفتارش بی ادبانه شده بود باید باهاش برخورد میشد یا نه ؟
_ این برخورد بود یا داغون شدن ؟
_ حالا هر چیزی که بود بهش رسیدگی شد و شما نباید انقدر بزرگش کنید
خانوم بزرگ با عصبانیت بلند شد رفت ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ عصبانیت خانوم بزرگ وجود منه
_ لاله
به سمت خاله حوا برگشتم :
_ جان
_ نیاز نیست ناراحت باشی همه ی ما میخواستیم شیرین ادب باشه حالا چه با زبون خوش چه با کتک باید آدم میشد همه رو تو این خونه عاصی کرده بود

خانوم بزرگ هنوزم عصبانی بود منم بشدت نگران بودم ، هیچ خبری نشده بود همین سکوت هم ترسناک شده بود خیلی زیاد تنها کسایی که هیچ ترسی نداشتند مرد های این خونه بودند
_ لاله خانوم
خواستم جواب خدمتکار رو بدم که صدای سر و صدا اومد ، متعجب بهش چشم دوختم :
_ این سر و صدا بخاطر چیه ؟
_ نمیدونم خانوم !
متعجب از اتاق خارج شدم همزمان با من ستاره خانوم و خاله ترنج و خاله حوا هم از اتاقشون اومدند بیرون به سمت پایین رفتیم ، شیرین کنار پدرش ایستاده بود ، ارباب ده بالا قیافه اش خیلی ترسناک بود
استرس گرفته بودم داشت با ارباب سالار و ارباب زاده صحبت میکرد
نگاهش به من افتاد زوم شد روی من یهو لبخند وحشتناکی زد و گفت :
_ پس کسی که باعث شده دختر نازنین من به این حال و روز بیفته تو هستی آره ؟
از ترس مثل بید داشتم میلرزیدم من باعث این حالش نشده بودم چرا دخترش یه دروغگو بود
_ بسه
به سمت ارباب سالار برگشت :
_ اگه دوست ندارید خون و خونریزی بشه این دختره طلاقش رو میدید میفرستید پیش من
ارباب زاده یه تای ابروش بالا پرید :
_ که چی بشه ؟
زشت خندید :
_ میخوام صیغه ی من بشه تا بهش ادب یاد بدم !
_ اگه همین الان زنده هستی بخاطر اینه بهت یه فرصت دادم پس بهتره دهن کثیف رو ببندی و گورت رو گم کنی شنیدی ؟
_ چرا میترسی خطرناک باشم واسش ؟
_ دهن نجست رو ببند پیرمرد کثیف تا همینجا زنده زنده چالت نکردم
با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشت خیره بهش شد ؛
_ چیشده شجاع شدی بلاخره از لونت در اومدی ؟
امیرعباس با لحن یخ زده اش گفت :
_ هیچ ترسی از تو ندارم ، درضمن یکبار دیگه اسم زن من رو به زبونت بیاری معشوقه پنهانیت رو با اون توله سگ حرومیش میفرستمش ته جهنم
رنگ از صورتش پرید :
_ تو چی داری میگی ؟
_ واضح گفتم متوجه شدی دوست نداری که معشوقه ات بمیره هان ؟
_ میکشمت حرومزاده !
_ بسه

با شنیدن صدای داد ارباب سالار جفتشون ساکت شدند ، ارباب به سمتش برگشت و پرسید :
_ الان مشکلت چیه ؟
_ این پسر باعث شده دخترم به این حال و روز بیفته باید اون پتیاره رو طلاقش بده و …
_ خفه شو
با دادی که امیرعباس زد همه وحشت زده داشتیم بهش نگاه میکردیم بیش از حد تصور عصبی شده بود
_ تو فکر کردی کی هستی به من بگی چیکار کنم ، یکبار دیگه کافیه زر زر اضافه کنی تا زندگیت رو به جهنم تبدیل کنم ، دخترت رو بردار با خودت ببر طلاقش میدم !
رنگ از صورت شیرین پرید دستش پدرش رو گرفت و با التماس نالید :
_ بابا خواهش میکنم
انگار طاقت نداشت دخترش رو اینطوری ببینه واسه همین نفس عمیقی کشید و گفت :
_ حق طلاق نداری
_ شما میگید چیکار کنم ؟
_ امیرعباس
با شنیدن صدای ارباب زاده سکوت اختیار کرد ، که اریاب زاده خیره بهش شد و خیلی سرد گفت :
_ میتونه بیاد و به عنوان عروس ما اینجا زندگی کنه اما باید حدش رو بفهمه
_ دختر من شعورش از همه ی شما بیشتر هست بیخود دارید اذیتش میکنید
_ دخترت به من گفت با عروسم رابطه دارم بعدش شما میگید شعور داره ؟
یهو قیافه اش وحشتناک شد :
_ چی ؟
_ میتونید ازش بپرسید !
سریع به سمت شیرین برگشت و پرسید ؛
_ درسته
_ بابا درست نیست اونا منظور من رو اشتباه متوجه شدند من فقط …
یهو دستش بالا رفت و در کمال بهت و ناباوری روی صورت شیرین فرود اومد ، شیرین شوکه شده دستش رو روی صورتش گذاشته بود که باباش با عصبانیت ادامه داد :
_ اومدی یه سری دروغ سر هم کردی داشتی باعث جنگ بین دوتا خاندان میشدی حالیته ؟
_ بابا
_ پیش شوهرت و خانواده اش میمونی اگه زبون درازی کردی هر بلایی سرت اومد نمیای پیش من
بعدش خیره به بقیه شد :
_ من بابت اشتباه دخترم معذرت میخوام همینطور بابت حرفای زشتی که تو عصبانیت زدم
بعدش گذاشت رفت ، شیرین بهت زده سرجاش ایستاده بود …

 

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید :
_ بهتره حواست به کار هات باشه چون من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم یهو دیدی یه بلایی سرت آوردم شنیدی ؟!
شیرین ترسیده سرش رو تکون داد و بعدش دوید رفت سمت بالا
_ لاله
با شنیدن صدای خاله ترنج از شوک خارج شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ دیدی حتی واسه ی بابا هم مهم هستی چون پشتت بود !
بنظرم اگه پشت من درنمیومد میشد بی غیرت چون اون مرتیکه حرف زشتی زده بود ، وقتی امیرعباس رفت ارباب سالار و ارباب زاده هم پشت سرش رفتند ، رفتیم تو سالن نشستیم ، خانوم بزرگ نگاهش رو بهم دوخت و قبل از اینکه دهن باز کنه من به حرف اومدم :
_ لابد اینم تقصیر منه ؟
_ نیست ؟
_ نه
_ از وقتی تو اومدی باعث این مشکلات شدی پس نیاز نیست یه جوری وانمود کنی انگار اصلا مقصر نیستی !
_ مشکل شما با من چیه ؟
_ من مشکلی با تو ندارم چرا حرفای الکی میزنی
_ مطمئنید چون همه دارند میبینند شما یه مشکل شخصی با من دارید
_ بسه بیخود چرت و پرت نگو تو یه بی خانواده هستی ما بزرگت کردیم حالا قرار نیست واسمون زبونت دراز بشه اگه ما نبودیم باید …
وسط حرفش پریدم :
_ اگه میمردم از این زندگی که شما واسم درست کردید بهتر بود
بعدش بلند شدم با گریه از خونه خارج شدم میخواستم از اون عمارت دور باشم برم پیش نازنین تنها کسی که رفتارش با من خوب بود دوستم داشت ، نمیدونم چقدر گذشت که رسیدم تقه ای زدم زیاد نگذشت در باز شد با دیدن نازنین با گریه خودم رو انداختم تو بغلش دستش دورم حلقه شد ، بعدش رفتیم داخل مشخص بود حسابی متعجب شده با صدایی گرفته و نگران گفت :
_ هوا بیرون خیلی سرده چرا اینطوری اومدی ؟
_ داشتم اذیت میشدم دلم واست تنگ شده بود خیلی زیاد …
_ تو عمارت باعث شدند اذیت بشی ؟
_ کار همیشگیشون هست
_ اینبار کی ؟
_ خانوم بزرگ

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *