خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهار

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهار

 

به سختی تونستم حوا رو آروم کنم ، وقتی تونست بخوابه آهسته از اتاقش خارج شدم که چشمم به ارباب زاده افتاد ، متعجب گفت :
_ حوا چیزیش شده ؟
_ تو این خونه هیچکس حواسش به حوا نیست همه درگیر مشکلات خودشون هستند
_ چی داری میگی ؟
بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت اتاقم رفتم داخل شدم ، ارباب زاده هم پشت سرم داخل شد بازوم رو تو دستش گرفت و بهم توپید :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ منظورت چی بود ؟
_ میخواستم بگم یکم هم شده حواستون به حوا باشه خیلی بی پناه شده همش درگیر هست الان یه بچه بیگناه داخل شکمش هست اما شوهرش پیشش نیست کلن ولش کرده رفته
_ شوهرش ولش کرده ؟
_ مگه غیر از اینه ؟
_ حوا طلاق نگرفته ستاره چی داری واسه خودت میگی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ درسته ستاره طلاق نگرفته اما همه چیز کاملا عیان هست و داریم میبینیم چه اتفاق هایی داره میفته
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ این درست نیست من حواسم به حوا هست ، از شوهرش هم خبر دارم
_ کجاست اون بی غیرت ؟
_ درگیر هست !.
عصبی خندیدم :
_ میشه بگی دقیقا درگیر چه کاری هست که مهمتر از زنش هست هان ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ اون نمیتونه بیاد پس نیاز نیست بیخود بهش گیر بدیم تو هم بهتره دست برداری ستاره به جای این کارا به فکر زندگی خودت باش
شوکه شده بهش خیره شدم و بعد چند ثانیه به خودم اومدم و پرسیدم :
_ زندگی من چه مشکلی داره ؟
_ چه مشکلی میتونه داشته باشه همش داغون هست من شوهرت هستم اما تو من و ترک کرد و گذاشتی رفتی با بچه داخل شکمت
_ تو تقصیری نداشتی تو رفتن من ؟

_ نه
_ میدونی هنوز هم خودخواه هستی ، باور نداری تو اذیت کردن من دست داشتی ، تو بیشتر از همه باعث شدی حال من بد بشه خودت شاید یادت نیست چه بلا هایی سر من آوردی اما من خیلی خوب یادم هست !.
خیره به چشمهام شد :
_ شاید تو گذشته کار هایی انجام داده باشم که زیاد خوب نباشه اما من بشدت ناراحت هستم !.
نیشخندی حواله اش کردم :
_ تو هیچوقت ناراحت نمیشی همیشه زندگیت همین باقی میمونه چون خودخواه هستی
_ تو معنی واقعی خودخواه بودن رو نمیفهمی
خواستم چیزی بهش بگم که صدای در اتاق اومد ، ارباب زاده گفت :
_ بله
در اتاق باز شد ارباب سالار اومد داخل کلافه بود خیلی زیاد
_ میخوای با این پسره چیکار کنی ؟
ارباب زاده نفس عمیقی کشید :
_ واسه شما مهم هست میخوام باهاش چیکار کنم ؟
_ آره واسه من مهم هست حالا عین ادم جواب درست بده ببینم
_ هر وقت جواب تست اومد میفهمید
_ امیدوارم کاری نکنی که بعدش پشیمون بشی .
_ بهم اعتماد داشته باش بابا !.
_ بهت اعتماد دارم اما نگرانت هستم .
گیج گفتم :
_ چخبره ؟
ارباب سالار خیره بهم شد :
_ دوست پسر ترانه اومده بود
چشمهام گرد شد ، شوکه شده پرسیدم :
_ واسه چی اومده بود ؟
ارباب زاده نیشخندی زد و جوابم رو داد ؛
_ میخواست ببینه حال اون خائن کثیف خوب هست یا نه حالا فهمیدی ؟
با شنیدن این حرفش داشتم دیوونه میشدم اصلا همچین چیزی نمیتونست واقعیت داشته باشه
_ شما دارید جدی میگید ؟
_ آره
_ چجوری روش شده بیاد ؟
نیشخندی زد :
_ چرا نباید روش بشه بیاد وقتی روش شده با یه زن متاهل رابطه داشته ، اگه تا الان بهش اجازه دادم زنده باشه دلیل دارم بزار جواب مشخص بشه میدونم با جفتشون چیکار کنم ، عاقبت بازی کردن با من رو باید بفهمن چه مجازاتی داره

نمیدونستم ارباب زاده قراره باهاشون چیکار کنه و حسابی هم نگران بودم چون میترسیدم واسش مشکل ساز بشه
_ خانوم
با شنیدن صدای خدمتکار از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله
_ یه دختره میخواد شما رو ببینه
_ کی ؟
_ نمیدونم خانوم
_ بگو بیاد
_ چشم
نمیدونم چقدر طول کشید که اومد ، نگاهم رو بهش دوختم اصلا نمیشناختم چه کسی بود ، چه کاری میتونست باهام داشته باشه خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ چه کاری باهام دارید ؟
بدون اینکه بهش اجازه بدم اومد روبروم نشست و گفت :
_ تو من و نمیشناسی اما من خیلی خوب میشناسمت اومدم بهت هشدار بدم از خانواده من فاصله بگیری وگرنه واست خیلی بد میشه
اخمام بشدت تو هم فرو رفت
_ تو کی هستی ؟
_ من خواهر سپهر هستم
کمی ساکت شده بهش خیره شدم بعدش فهمیدم چیشده ، نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم و گفتم :
_ روت شده اومدی اینجا ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چرا نباید روم بشه ؟
_ کاملا مشخص هست بخاطر کار هایی که تو این مدت انجام دادی نباید روت بشه بیای تو میدونستی خانواده ی واقعیت نیستند باز هم مخفی کردی
_ به تو مربوط نیست
خونسرد بهش خیره شدم
_ من بعد سال ها خانواده واقعیم رو پیدا کردم و قصد ندارم ازشون فاصله بگیرم
_ واست گرون تموم میشه
خم شدم تو صورتش و بهش توپیدم :
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی میفهمی تو این تهدید هات رو ببر واسه کسی که ازت بترسه
با خشم بلند شد و گفت ؛
_ یه گدا گشنه مثل تو باید هم بخاطر همچین خانواده ای این رفتار رو نشون بده
بلند شدم و با عصبانیت داد کشیدم :
_ گدا گشنه تویی بدبخت که داری بخاطر پول جلز و ولز میکنی چون همه چیزت رو از دست دادی اما من همه چیز هایی که باید رو دارم برو واسه خودت متاسف باش جوجه تیغی

خواست بیاد سمتم که صدای سپهر اومد :
_ هی سیمین وایستا

سیمین سرجاش ایستاد به سمت سپهر برگشت و بهش توپید :
_ چیه ؟

سپهر حسابی اخماش تو هم بود با خشم غرید :
_ اینجا چه غلطی میکنی هان ؟

نیشخندی حواله اش کرد :
_ میخواستی اینجا چیکار کنم اومدم دیدن کسی که داره باعث میشه زندگیم خراب بشه میخوام پاش رو از زندگیم بکشه بیرون چیه واسه این باید ازت اجازه میگرفتم داداش ؟

داداش رو با لحن مسخره ای گفت ، سپهر نفس عمیقی کشید ، سعی داشت خودش رو کنترل کنه اما انگار نمیشد دستش رو به نشونه ی تهدید جلوش قرار داد :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم چون دیگه به هیچ عنوان تکرارش نمیکنم !.

 

سیمین ساکت شده داشت بهش نگاه میکرد که ادامه داد :
_ تو این همه سال واقعیت رو میدونستی اما با مامان بابا همکاری کردی باعث شدی فریب بخوریم اونم فقط بخاطر پول پس دیگه حق نداری بیای پیش ستاره چون اون مثل تو نیست

سیمین عصبی خندید :
_ اون خانواده مال منه نه این گدا گشنه !.

_ خفه شو

سیمین ساکت نشد و اینبار داد زد :
_ خودت خفه شو میفهمی چرا میخوای باعث بشی من از خانواده خودم جدا بشم نکنه نقشه ای واسه من کشیدید هان ؟

با شنیدن این حرف سیمین ساکت شده بهش خیره شد ، یهو دستش رفت بالا روی صورتش فرود اومد ، چشمهام بسته شد ، سیمین بهت زده دستش رو روی گونه اش گذاشت و بهت زده گفت :
_ تو روی من دست بلند کردی ؟

_ لازم باشه بازم همچین کاری میکنم تا بفهمی چه کسی روبروت ایستاده و چی داره از دهنت درمیاد

 

بعد اینکه سپهر سیمین رو برد وا رفته نشستم چقدر این دختر ذات بدی داشت درست مثل مامان باباش بود که قلب کثیفی داشتند
_ ستاره

با شنیدن صدای مامان نازگل به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان

_ خوبی ؟
_ آره

_ این دختره رو نباید راهش میدادند داخل چقدر پرو بود کسی که باید طلبکار باشه تو هستی ببین چه حرفایی هم میزد احمق شانس آورد سپهر بردش وگرنه میدونستم چه بلایی سرش بیارم
_ مامان نازگل

خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان

_ من دیگه نمیخوام اصلا باهاشون همکلام بشم چون فقط باعث این میشن که دعوا درست بشه

سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ حق با توئه میفهمم چی میگی !..
خندیدم :
_ پس ارباب زاده کجاست امروز اصلا ندیدمش

_ تا همین چند دقیقه پیش اینجا بود بعدش نمیدونم کجا رفت
_ پس دخترشون کجاست ؟

_ چون اوضاع عمارت خوب نیست ارباب زاده ترسید تو حال دخترش اثر بزاره واسه همین برد جایی پیش یکی از دوستاش

_ فکر خوبی کرده یه بچه نباید تو همچین شرایطی اینجا باشه مخصوصا با کار هایی که مادرش داره انجام میده

سرس رو با تاسف تکون داد :
_ اصلا نمیشه فهمید چرا داره انقدر رفتارش بد میشه ، گاهی فکر میکنم دیوونه هست !.

_ نیست ؟
_ هست
با اومدن ارباب سالار جفتمون ساکت شدیم اومد نشست اما حسابی کلافه بود
_ چیشده ؟

خیره به مامان نازگل شد و گفت :
_ جواب آزمایش اومد
_ خوب ؟

_ دختر اهورا نیست
مامان نازگل شوکه شده پرسید :
_ پس دختر کیه ؟

_ اون پسره که اهورا زندانیش کرده بود ، ازش تست گرفته داده آزمایش کنند مثبت در اومده

مامان نازگل دستش رو روی دهنش گذاشت ، چقدر همه چیز افتضاح شده بود ، یعنی تمام این سال ها ارباب زاده رو بازیچه دست خودش کرده بود ، مامان نازگل با گریه نالید :
_ پسرم کجاست ؟

_ گریه نکن نازگل اهورا بیرون هست داره میاد ، ببینه داری گریه میکنی بیشتر ناراحت میشه
مامان نازگل سریع دستی به چشمهاش کشید اما مگه میشد بیتفاوت بود در برابر این قضیه …

اون پسره رو آوردند ترانه هم همینطور ارباب زاده خیره به پسره شد و گفت :
_ با هم نقشه کشیده بودید ؟
پسره که اسمش رضا بود متعجب پرسید :
_ چه نقشه ای ؟
ارباب زاده سرد بهش خیره شد :
_ اینکه ترانه با نقشه زن من بشه و جوری وانمود کنید انگار من بهش تجاوز کردم …
پسره دستی داخل موهاش کشید و با خشم غرید :
_ خفه شو حرومزاده تو به عشقم تجاوز کردی مجبورش کردی زنت بشه فکر کردی من بی غیرت هستم مثل تو هان ؟
ارباب زاده اخماش حسابی تو هم فرو رفت اینطور که مشخص بود این نقشه کثیف رو ترانه خودش تنهایی کشیده بود خیره به ترانه شد و بهش توپید :
_ تو خجالت نمیکشی ؟
ترانه نفس عمیقی کشید و گفت :
_ منظورت چیه ؟
_ منظور من رو خیلی خوب متوجه شدی تو این همه سال ما رو بازی دادی ، من بهت تجاوز نکرده بودم بعدش هم هیچ رابطه ای باهات نداشتم وقتی زن من شده بودی ، دختری که بدنیا اوردی مال من نیست مال این پسره هست
رضا چشمهاش گرد شد :
_ چی ؟
ارباب زاده نیشخندی حواله اش کرد :
_ عاشق یه زن مکار و حیله گر شدی که با نقشه تو رو داخل دستش نگه داشته ترنم دختر من نیست دختر توئه ازت تست گرفتیم مثبت دراومد پدرش هستی
رضا اشک تو چشمهاش جمع شد با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفت :
_ ترانه بگو همش دروغه
ترانه اشکاش با شدت روی صورتش جاری شدند با گریه نالید :
_ رضا من نمیخواستم اینطوری بشه …
دستش رو روی گلوش گذاشت و سرش داد کشید :
_ به من نگاه کن ببینم
خیره بهش شد که ادامه داد :
_ تو بهم دروغ گفتی این همه سال که گذشت از من سواستفاده کردی !.
_ نمیخواستم اینطوری بشه
_ اما شد
_ ببخشید

رضا نشسته بود عین دیوونه ها داشت گریه میکرد حسابی دلم واسش میسوخت نمیتونستم ببینم تا این حد حالش بد شده ، اصلا یجورایی واسه من قابل باور نبود نمیتونستم شکسته شدن یه مرد رو تماشا کنم ، ارباب زاده عاشق ترانه نبود اما رضا عاشقش بود
ارباب زاده رفت سمتش دستش رو روی شونه اش گذاشت و گفت :
_ پاشو
رضا به پاهاش افتاد و نالید :
_ حتی اگه الان به دستای شما کشته بشه دیگه هیچ چیزی نمیخوام من به شما خیانت کردم لیاقتم مرگ هست من نمیدونستم عشقم من رو بازی داده .
واقعا حق داشت تا این حد ناراحت باشه ، ارباب زاده خطاب بهش گفت :
_ پاشو رضا
بعدش بازوش رو گرفت بهش کمک کرد رضا بلند شد اما داغون شده بود
_ بخاطر ترنم بهش یه فرصت بده دوباره زندگیت رو بساز من تو تمام این سال ها که زن من بوده بهش دست نزدم ، شما الان یه دختر و یه پسر کوچیک دارید .
صورت رضا حسابی قرمز شده بود
_ نمیتونم الان فکر کنم دارم دیوونه میشم من تموم این سال ها بازیچه شده بودم
ارباب زاده نفس عمیقی کشید ؛
_ میدونم واست سخت هست حرفا و واقعیت هایی که شنیدی ، بهتره بری آروم شدی بیا پیش بچه هات
رضا سرش رو تکون داد و بدون حرف گذاشت رفت ، ترانه روی زمین نشسته بود داشت گریه میکرد
مشخص بود چقدر رضا رو دوست داره اما این کارش خیلی بد بود نباید با عشقش بازی میکرد ، ارباب زاده به خدمتکار ها اشاره کرد اومدند ترانه رو بردند سمت اتاقش ، که صدای مامان نازگل بلند شد :
_ اهورا
_ بله مامان
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ رضا میاد ترنم و پسرش رو میبره ، ترانه هم طلاقش میدم اگه رضا خواست عقدش میکنه
_ واقعا میخوای ترنم رو بهش بدی ؟
_ مامان ترنم دختر من نیست دختر رضا هست ، درثانی قرار نیست ترنم رو بی کس و کار بزارم بخاطر گناه ترانه زیر پر و بال خودم هستند بهشون کمک میکنم میدونم رضا مرد خوبیه درموردش تحقیق کردم .

مامان نازگل پوزخندی زد ؛
_ اگه مرد خوبی بود با یه زن متاهل رابطه برقرار نمیکرد
نفس عمیقی کشید :
_ مامان رضا واقعا عاشق این زنیکه بود و فکر میکرده من بهش تجاوز کردم باعث شده بودم عشقش ازش گرفته بشه ، درسته کارش اشتباه بود من اصلا تائید نمیکنم اما این چیزی بوده که خودش خواسته .
_ من اجازه نمیدم ترنم رو ببره
ارباب زاده نگاهی به ارباب سالار انداخت بعدش گذاشت رفت منم پشت سرش راه افتادم داشت میرفت که صداش زدم :
_ ارباب زاده
با شنیدن صدام ایستاد با اخم بهم خیره شد و گفت :
_ چیه ؟
_ کجا دارید میرید ؟
_ مزرعه
_ منم میام !.
نگاه عمیقی بهم انداخت :
_ نمیشه واسه مسافرت نمیرم کار دارم
_ منم میام همراه شما اگه من رو نبرید میرم تو روستا واسه خودم میگردم
اخماش بشدت تو هم فرو رفت و راه افتاد سمت ماشین این به این نشونه بود که میتونستم بیام لبخند محوی روی لبهام نشست سوار شدم ، تموم مدت بدون حرف داشت رانندگی میکرد
_ ارباب زاده
_ بله
_ شما همیشه میاید مزرعه ؟
_ نه
_ هوم
ساکت شدم دنبال یه بحث بودم تا باهاش صحبت کنم دوست نداشتم حالش خراب باشه
_ ستاره
به نیم رخش خیره شدم و جواب دادم :
_ جان
_ تو از من متنفر هستی ؟
چشمهام گرد شد
_ نه
پوزخندی زد :
_ اما من همیشه فکر میکنم از من متنفر باشی !.
_ اصلا همچین چیزی نیست

_ وقتی این همه بهت بدی کردم چجوری هست که دوستم داری ؟
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ شاید دوست دارم آرامش داشته باشم ، واسه همین ترجیح میدم فراموش کنم چه اتفاق هایی افتاده

ساکت شد دیگه چیزی نپرسید ، تا رسیدن به مقصد ساکت به روبروم خیره شده بودم وقتی پیاده شدم و همراهش داخل خونه شدیم ، رفتم روی مبل نشستم اومد روبروم نشست و گفت :
_ نباید باهام میومدی ؟

خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ چرا ؟
_ چون ممکن هست چند روز کار من طول بکشه اونوقت واست مشکل میشه
_ نه هیچ مشکلی پیش نمیاد من خودم خواستم همراه شما بیام درضمن اگه میموندم خواهر جدیدم میومد
خندید
_ خواهر جدیدت ؟

_ همون دختره که خودش رو جای من زده بود
_ بیش از حد پرو هست موندم چجوری روش میشه بیاد ، تازه تهدید میکنه
_ بخاطر پول هر کاری میکنند

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

4 دیدگاه

  1. مسخره کردین این چه وضع پارت گذاری کم که میذارین دیر هم میذارین جواب گو هم نیستین

  2. دوهفتس پارت جدید نذاشتین وقتی هم میزارید ما باید پارت قبلشو‌ بخونیم بفهمیم قسمت قبلی چی بوده ک پارت جدید و بخونیم.چه مسخرع واقعا

  3. چرا پارت بعدی رو نمیزارید خسته شدیم دیگه چه کاریه واقعا

  4. چرا پارت بعدی رو نمیزارین ….حدود ۴ روزه دارم سر میزنم ولی بعد از چهار روز پارت بعدی رو نزاشتین …..چه مسخره .. دگه از خوندش واقعن کلافه شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *