خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو چهارده

_ تو که میدونستی من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس چرا به زنت شک کردی ؟!
با شنیدن این حرف مهسا نگاهی به من انداخت و با صدایی خشک و خش دار شده گفت :
_ من به محمد هیچ شکی ندارم و کاملا ازش مطمئن هستم !.
بعدش گذاشت رفت احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه چجوری میتونست همچین چیزی بگه یعنی به من شک داشت که قرار هست محمد رو از راه به در کنم یعنی من همچین آدمی بودم ، همچنان بهت زده سر جام ایستاده بودم که مهسا نگران به سمت من اومد دستش رو روی شونم گذاشت و پرسید :
_ لاله چرا اینطوری شدی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ شاید اگه تو هم جای من بودی میفهمیدی چرا حال و روزم اینطوری شده
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی گرفته شده گفت :
_ امیرعباس دوستت داره اما نمیدونم چرا رفتارش با تو انقدر بد شده مطمئن باش …
حرفش رو قطع کردم :
_ امیرعباس جز خودش هیچکس رو نمیتونه دوست داشته باشه پس بهتره بهش چیزی نگید
نمیدونست چی باید بگه حسابی اعصابش خورد شده بود ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_جان
_ من معذرت میخوام
_ تو چرا داری عذر خواهی میکنی وقتی هیچ گناهی نداری .
_ نمیدونم احساس میکنم بخاطر من و محمد اینطوری شده واسه همین احساس خیلی بدی دارم
_ ببین مهسا من از شما ناراحت نیستم و فقط میخوام فراموشش کنی مثل من که قرار هست فراموشش کنم اگه اینجا هستم چون دوست نداشتم نازنین زندگیش تباه بشه پس طاقت میارم هر بلایی که سرم بیاد .
_ چرا نازنین زندگیش تباه بشه ؟
با شنیدن صدای مجتبی به پشت سرم برگشتم کی اومده بود که متوجهش نشده بودیم
مهسا سریع گفت :
_ چیزی نیست مجتبی
اخماش بشدت تو هم فرو رفت و پرسید :
_ یه سئوال پرسیدم
به چشمهاش زل زدم :
_ فکر نمیکنم زندگی خواهرم به تو مربوط باشه درسته ؟
دود داشت از سرش خارج میشد ، مشخص بود عاشق نازنین هست پس چرا نازنین این عشق رو نمیدید …

 

بعد رفتن مجتبی مهسا با چشمهای گرد شده به مسیر رفتنش داشت نگاه میکرد و بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ چرا انقدر عصبانی شده بود بابت این قضیه مگه مشکلی وجود داره ؟!
پوزخندی گوشه ی لبم نشست و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ یعنی تو متوجه نشدی مجتبی عاشق نازنین هست ؟
دستش رو روی دهنش گذاشت مشخص بود اصلا خبر نداشته
خواستم برم که دستم رو گرفت ، به چشمهاش زل زدم که با هیجان گفت :
_ تو از کجا میدونستی مجتبی عاشق نازنین هست ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ من کاملا از همه چیز خبردار هستم ، نیاز نیست کسی بهم بگه چیشده
ابرویی بالا انداخت :
_ جدی ؟
_ آره
بعدش رفتم سمت اتاقم میخواستم تنها باشم چون امیرعباس خیلی قلبم رو شکسته بود
_ هی تو
ایستادم چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، اصلا اعصاب درست حسابی نداشتم و این زن قصد داشت روی اعصاب من راه بره
_ چیه چی میخوای ؟
پوزخندی زد :
_ شنیدم امیرعباس پایین چی گفت بهت اعتماد نداره
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم :
_ و منم دیدم که امیرعباس هیچ علاقه ای نسبت بهت نداره ، از چشمش افتادی
خشمگین گفت :
_ دهن کثیفت رو ببند
_ آخی ناراحت شدی کوچولو ؟
با عصبانیت داد زد :
_ تو حق نداری با من اینطوری صحبت کنی پتیاره خودت یه هرزه هستی که با وجود شوهر به بقیه چشم داری
خونسرد داشتم بهش نگاه میکردم چون امیرعباس باعث شده بود شیرین به خودش اجازه بده همچین فکر هایی درمورد من داشته باشه
_ کافیه شیرین
با شنیدن صدای عصبانی ستاره خانوم ساکت شد ، خیره بهش شد و به من من افتاد :
_ من فقط من …

 

_ تو فقط ایستاده بودی و با وقاحت تمام داشتی بهش توهین میکردی مگه نه ؟!
شرمنده شده سرش رو پایین انداخت مشخص بود دوست نداشت اینطوری باشه اما خودش خواسته بود
_ من فقط میخواستم حدش رو بهش نشون بدم چون از وقتی زن شوهر من شده …
_ جای تو رو تنگ کرده بود ؟!
_ نه
_ پس چی باعث شده بود به خودت اجازه بدی بهش توهین کنی ؟!
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ داره سعی میکنه شوهرم رو عاشق خودش کنه اما من بهش همچین اجازه ای نمیدم
سکوت کرده بود نمیدونست چی باید بگه منم دوست نداشتم چیزی بگم که باعث توهین بشه
_ اگه شوهرت عاشقش بشه پس معنیش میتونه این باشه که شوهرت عاشق تو نبوده
چشمهاش گرد شد :
_ شما چی دارید میگید الان ؟!
نفس عمیقی ‌کشید :
_ مشخص نیست ؟
_ ببینید من واسه شما ارزش قائل هستم و دوست ندارم هیچ توهینی به شما بشه پس دخالت نکنید
ستاره خانوم پوزخندی زد :
_ اشتباه ما بود که پسرمون رو قربانی کردیم و باعث شدیم مجبور بشه با تو ازدواج کنه
شیرین چشمهاش گرد شد ، حسابی شوکه شده بود به سمتش اومد :
_ منظورش شما چیه ؟
_ واقعا نمیفهمی منظور من چیه ؟
_ نه
_ پسرم با عشق باهات ازدواج نکرده همش بخاطر اجبار بود تا ارتباط بین دوتا روستا بهتر بشه ، که ای کاش این وسط پسر من قربانی نمیشد
مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده اما نمیدونست چی باید بگه
_ لاله
_ جان
_ با من بیا اتاقم
_ باشه
بعدش پشت سرش راه افتادم ، اما آخرین لحظه میتونستم نگاه پر از نفرت شیرین رو ببینم ولی من زیاد بهش اهمیت نمیدادم بزار هر کاری دوست داشت انجام بده شاید یه عقل میومد تو سرش و باعث میشد آدم بشه
_ به من نگاه کن ببینم
به چشمهاش خیره شدم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ با من کاری داشتید ؟
_ آره

_ چی ؟!
_ میدونم بخاطر حرفای زشت امیرعباس باعث شده شیرین به خودش اجازه بده بهت توهین کنه ، همینطور کار ترنج واقعا زشت بود میدونست احساسی بین شما دوتا نیست پس نباید میومد حرف بار تو میکرد
غمگین شدم از شنیدن حرفای ستاره خانوم حق باهاش بود همشون باعث شده بودند من اذیت بشم اما واسشون مهم نبود چون من یه آدم بی کس و کار بودم که هر طوری دلشون میخواست باهام رفتار میکردند .
_ مهم نیست ستاره خانوم !
اخماش رو تو هم کشید و بهم توپید :
_ چرا خودت رو بی ارزش میکنی ؟!
_ متوجه حرف شما نمیشم که چی دارید میگید ، میشه واضح صحبت کنید
_ تو هرزه نیستی پس نباید اجازه بدی باهات مثل یک هرزه برخورد بشه
_ من به هیچکس همچین اجازه ای ندادم !
_ دادی ! وقتی خودت احساست نسبت به خودت بد هست پس بقیه هم هر طوری دوست داشته باشند باهات برخورد میکنند میفهمی
_ آره
_ پس سعی کن به خودت اعتماد داشته باشی و بفهمی اتفاقایی که اطرافت میفته رو به یه شکلی حلش کنی تا باعث نشه تو حالت تاثیری داشته باشه .
_ شما چرا من و اذیت نمیکنید ؟
خندید :
_ چرا باید اذیتت کنم ؟
_ چون زن دوم پسر شما هستم دلیل خوبی هست واسه ی این کار
_ تو زن پسرم هستی من واست ارزش قائل میشم اگه تو رو اذیت کنم پس انگار دارم پاره ی تنم رو اذیت میکنم .
سری تکون دادم اما یه سئوال تو ذهن من پیش اومده بود که چرا پس رفتارش با شیرین برعکس من هست ، چند ثانیه که گذشت صداش بلند شد :
_ بپرس
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟!
_ سئوالی که واست پیش اومده رو بپرس نگاهت کاملا مشخص هست قصد داری چیزی بپرسی اما نمیتونی به زبونش بیاری
اولش ساکت شدم اما بعد گذشت چند دقیقه با صدایی گرفته شده گفتم :
_ خوب من باید یه چیزی به شما بگم
_ چی ؟
_ پس چرا شما رفتارتون با شیرین زیاد خوب نیست ؟
_ چون باعث شد پسرم اذیت بشه و هنوزم دست از کار های زشتش برنمیداره ، شیرین کیس ایده آل امیرعباس نبوده و نیست سر یه اجبار مجبور شد باهاش ازدواج کنه .

امیرعباس عادتش شده بود رفتارش با من زشت باشه و این دست خودش نبود منم نمیتونستم هیچ اعتراضی داشته باشم پس باید صبور میشدم تا به وقتش همه چیز درست بشه واقعا سخت بود اتفاق هایی که واسه من افتاده بود نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم !
_ لاله
با شنیدن صدای نازنین به سمتش برگشتم کی اومده بود اصلا متوجه نشده بودم بلند شدم به سمتش رفتم محکم بغلش کردم و با دلتنگی گفتم :
_ چرا بهم نگفته بودی میای ؟
لبخندی بهم زد :
_ میخواستم غافلگیر بشی واسه همین بهت خبر ندادم تا خوشحال بشی !
چشمهام از شدت شادی داشت برق میزد واقعا خوشحال شده بودم بخاطر اومدنش نازنین تنها کسی بود که من رو دوست داشت و دوستش داشتم پس هیچ چیزی بیشتر از این باعث شادی من نمیشد !
_ بریم اتاقم
نازنین به سمت بقیه برگشت و بهشون سلام داد بعدش خواستیم بریم که صدای شیرین مانع شد :
_ چ عجب یکی اومد دیدنش من داشتم فکر میکردم هیچکس رو نداره جز خانواده اش حتی یه دوست هم نداره چون حرومزاده اس
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم این دختر قصد نداشت عاقل بشه
نازنین با عصبانیت به سمتش برگشت و بهش توپید :
_ فکر نمیکنی بعضیا مسائل بهت ربطی نداره که هی دخالت میکنی ؟
_ نه چون من عروس این خانواده هستم !
نازنین پوزخندی بهش زد :
_ ذاتا چون عروسشون هستی دارند تحملت میکنند وگرنه با این اخلاقت شوهرت باید میرفتی تو طویله پیش گاو ها !
دود داشت از سرش خارج میشد سریع بلند شد و با خشم فریاد کشید :
_ گمشو از اینجا بیرون
نازنین خونسرد بهش چشم دوخت :
_ خواهرم زن ارباب کوچیک هست پس من جایی نمیرم خیلی ناراحت هستی خودت برو
شیرین خواست چیزی بگه که خانوم بزرگ خیلی سرد رو بهش گفت :
_ شیرین کافیه برو اتاقت زود باش !

شیرین بهت زده گفت :
_ شما دارید من و از اینجا بیرون میکنید ؟!

_ وقتی نمیتونی جلوی زبونت رو بگیری باید بری اتاقت زود باش
شیرین نگاه بدی بهمون انداخت و گذاشت رفت که نازنین آهسته زمزمه کرد :
_ ببینم این دختره دیوونه شده یا عقلش رو از دست داده که اینطوری رفتار میکنه ؟!

_ هیچکدوم

_ پس این رفتارش زشتش واسه ی چی هست ؟ اصلا متوجه این ادا هایی که از خودش درمیاره نمیشم ، مگه تو خواستی زن شوهرش بشی

_ نه
_ نازنین

با شنیدن صدای خانوم بزرگ نگاهش رو بهش دوخت :
_ بله خانوم بزرگ

_ شیرین عروس این خانواده هست و هیچکس حق نداره بهش توهین کنه
نازنین لبخندی بهش زد :
_ مگه من بهش توهین کردم که شما دارید اینطوری میگید ؟!

_ آره
_ وا

 

_ دوست ندارم دفعه دیگه همچین رفتار زشتی ازت ببینم که نسبت بهش داشته باشی
نازنین خواست چیزی بهش بگه که سریع دستش رو گرفتم فشاری بهش دادم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه

بعدش اون رو با خودم کشیدم بردم سمت اتاقم همین که داخل شدیم منفجر شد :
_ چجوری میتونه به من بگه مودب باش کسی که بی ادبی کرده من نبودم
اسمش رو صدا زدم ؛
_ نازنین

_ بله
_ خواهش میکنم آروم باش

_ چجوری باید آروم باشم مگه ندیدی چی داشت به من میگفت ؟
_ دیدم فهمیدم و ازت میخوام که آرامش داشته باشی باشه ؟

نگاهی به چشمهام انداخت و گفت :
_ باشه
_ نازنین

_ جان

_ هیچکس تو این عمارت از شیرین خوشش نمیاد
_ حق دارند مگه کسی هست که بشه دوستش داشت اصلا رفتار زشتش رو ندیدی ؟
_ دیدم و میدونم با همه همینطوریه

بلاخره نازنین آروم شد و نشست بهش چشم دوختم :
_ نازنین
_ جان
با شیطنت گفتم :
_ میدونستی مجتبی دوستت داره ، اونم خیلی زیاد نبودی دیروز ببینی وقتی اسمت رو شنید چشمهاش چه برقی داشت میزد قشنگ مشخصه دوستت داره
چشمهای نازنین اولش برق شادی زد اما بعدش با صدایی گرفته شده گفت :
_ مجتبی من و دوست نداره خواهش میکنم دیگه درموردش صحبت نکنیم لاله
شونه ای بالا انداختم :
_ باشه دیگه درموردش صحبت نمیکنم اما بنظر من که دوستت داره
بحث رو عوض کرد :
_ چرا در مقابل این دختره سکوت میکنی ؟
_ من خیلی باهاش بحثم شده و هم اینکه خسته شدم از دستش واسه همین دیگه سعی میکنم کاری بهش نداشته باشم تا هر غلطی دوست داشت بکنه
_ اما من نمیتونم این رفتارش رو تحمل کنم یه کاری دستش میدم میمونه رو دستم .
_ نازنین دوست ندارم ورودت به عمارت ممنوع بشه پس تا جایی که میشه ازش فاصله بگیر
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ دیگه نمیدونم چی باید بگم واقعا اعصابم بشدت خورد شده
چند ساعت گذشته بود و ما مشغول صحبت کردن شده بودیم حسابی سرمون گرم شده بود
* * * *
_ پس چرا حامله نمیشی نکنه تو هم نازا هستی ؟
با شنیدن این حرف امیرعباس که با لحن بدی گفته بود احساس خیلی بدی بهم دست داد اخمام رو تو هم کشیدم و با صدایی بشدت گرفته شده گفتم ؛
_ شاید این مشکل از شما باشه نه همسرتون اصلا شما آزمایش دادید که …
سیلی محکمی تو صورتم زد که شوکه شده ساکت شدم ، دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم گرفت :
_ دفعه ی آخرت باشه مردونگی من و زیر سئوال میبری شنیدی ؟
_ نه
_ تو کاری میکنی جنازه ات رو از این عمارت ببرون مثل اینکه حالیت نیست داری با من در میفتی .

_ شما هم اگه متوجه حرفاتون شده باشید همش دارید توهین میکنید
دستی داخل موهاش کشید و با صدایی که خش دار شده بود گفت :
_ دهنت رو ببند لاله وگرنه بد بلایی سرت میارم من و میشناسی میدونی که
پوزخندی بهش زدم :
_ آره میشناسمت میدونم چیزی بگم چیکارم میکنی مثل دفعه قبل و …
با خشم به سمتم اومد دستش بالا رفت و خیلی محکم تو صورتم فرود اومد
دستم رو روی دهنم گذاشتم و با پوزخند داشتم بهش نگاه میکردم که با خشم غرید :
_ همش مجبورم میکنی یه بلایی سرت بیارم
_ من مجبورت کردم ؟!
_ آره
واقعا این مرد عقلش رو از دست داده بود ، با صدایی دو رگه شده از شدت عصبانیت داد زد :
_ همش روی اعصاب من راه میری
بعدش از اتاق خارج شد مشخص بود داره میره پیش زن اولش شیرین تا آرومش کنه
* * *
_ شوهرم هر چیزی بشه بعدش میاد سمت من چون فقط پیش من آروم میشه .
میدونستم منظورش من هستم چون دیشب باعث عصبانیت امیرعباس شده بودم
_ ببینم شیرین تو چی داری میگی دوباره ؟
به سمت ستاره خانوم برگشت و گفت :
_ امیرعباس من و دوست داره
مهسا با طعنه گفت ؛
_ حالا چرا میخوای به بقیه ثابت کنی شوهرت دوستت داره داره ؟
شیرین اخماش رو تو هم کشید :
_ چون همتون میخواستید امیرعباس بره سمت این زن اما نشد نتونستید
اینبار خانوم بزرگ دخالت کرد :
_ شیرین اینجا تو حق نداری به هیچکس توهین کنی اگه لاله زن امیرعباس شده دلیل داره اونم بخاطر بدنیا آوردن بچه هست پس حد و حدود خودت رو بفهم قرار نیست بهش توهین کنی همش .
ساکت شده بود مشخص بود حسابی اعصابش خورد شده انقدر که نمیشد فهمید
_ من فقط …
_ تو نازا هستی شیرین نمیتونی واسه ی شوهرت بچه بدنیا بیاری پس ساکت باش
دلم واسش سوخت درست بود همیشه در حق من بدی میکرد اما قیافه اش یه شکلی شده بود که دلت واسش میسوخت و این خیلی بد بود

شیرین با چشمهای گریون بهش زل زد :
_ درسته من نازا هستم و خودم گفتم شوهرم دوباره ازدواج کنه نیاز نبود شما انقدر بی رحمانه بگید .
بعدش بلند شد رفت که ستاره خانوم خطاب به خانوم بزرگ گفت :
_ نباید اینطوری بهش میگفتید ناراحت شد
_ باید از همین الان عادت کنه قرار نیست هر چیزی شد عصبانی بشه به بقیه توهین کنه
حق با خانوم بزرگ بود اما میتونست یه جوری بهتری بهش بگه باز هر چیزی بود شیرین هم یه احساسی واسه خودش داشت و جلوی بقیه باعث شده بود قلبش شکسته بشه
_ باز دوباره قهر نکنه بره خونه باباش
_ میدونه دستش واسشون رو شده پس جایی نمیره بهتره دیگه اسمی از شیرین نبرید
* * * *
_ لاله
_ بله ؟
مجتبی دستی داخل موهاش کشید مشخص بود حسابی کلافه هست از حرکاتش مشخص بود ، یهو خیلی ناگهانی پرسید :
_ نازنین کسی رو دوست داره ؟
چشمهام گرد شد چی داشت واسه ی خودش میگفت مگه میشد نازنین کسی رو دوست داشته باشه ، شاید میخواست از من حرف بکشه واسه همین داشت همچین سئوالی میپرسید
_ چرا میپرسید ؟
_ همینطوری
به سختی جلوی خندم رو گرفته بودم میدونستم دوستش داره
_ پس نیاز نیست جوابی بهت بدم چون زندگی شخصی نازنین بهت ربطی نداره
بعدش به سمت داخل رفتم که با دیدن مهسا به سمتش رفتم و گفتم :
_ نمیدونی چیشده
ابرویی بالا انداخت و پرسید :
_ چیشده ؟
تک خنده ای کردم :
_ داداشت عاشق شده
_ مجتبی ؟
_ آره
_ عاشق کی شده حالا ؟
_ نازنین
چند ثانیه تو شوک فرو رفت و بهت زده پرسید :
_ واقعا ؟
_ آره
_ باورم نمیشه

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد وپانزده

_ داشت درموردش از من سئوال میپرسید مشخصه حسابی عاشقش شده مهسا حسابی شوکه شده …

4 دیدگاه

  1. چرا دیر ب دیر پارت میزارین واقعا این همه صبر میکنیم بعداز چقد میایم میبینیم ک نزاشتین تین چ وضعشه

  2. چرا بقبه رمان نیس که میزارید

  3. رمان ۱۱۶ نیست چرا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *