خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو پنج

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو پنج

سرش رو با تاسف تکون داد میدونست حق با من هست

_ ارباب زاده
_ جان
_ شما میخواید چیکار کنید با ترانه ؟
اخماش تو هم فرو رفت
_ مشخص هست طلاقش میدم ، ترنم رو میدم به پدرش این هیچ جای سئوالی نداره

_ بنظرتون رضا قبول میکنه باهاش ازدواج کنه ؟
_ واسم مهم نیست چون رضا یه مرد هست غیرت داره شاید بخاطر عشقی که نسبت بهش داره یه فرصت دوباره بهش بده اما من هیچوقت نمیخوام دوباره چشمم بهش بیفته

_ ترانه رو نمیتونم درک کنم با عشقی که رضا بهش داشته و …
وسط حرفم پرید :
_ رضا عاشقش بوده اما یه عاشق واقعی هیچوقت نمیره سمت زن متاهل درسته ؟
خیره بهش شدم داشت درست میگفت ، کار رضا اصلا اخلاقی نبود میدونستم اگه ارباب زاده بهش رحم کرده بخاطر دخترش ترنم هست چون دوستش داره

این بحث تموم شده بود نباید اجازه میدادم ارباب زاده با فکر کردن بهش حالش خراب بشه ، درست بود هیچ علاقه ای نسبت به ترانه نداشت اما چند سال طولانی زنش بوده و باهاش بازی کرده میدونستم این واسه یه مرد مثل ارباب زاده سخت هست که بازیچه شده
_ ارباب زاده
خش دار گفت :
_ بله
_ میتونیم بعد طلاق دادن ترانه بریم شهر با پسرمون یه زندگی جدید شروع کنیم ؟
پوزخندی زد :
_ نه
متعجب بهش خیره شدم بعدش پرسیدم :
_ چرا نه ؟
_ چون من دیگه نسبت به هیچ زنی اعتماد ندارم و اجازه نمیدم بریم شهر حالا کاملا متوجه شدی
با شنیدن این حرفش دود داشت از سرم خارج میشد اصلا باورم نمیشد داشت اینطوری برخورد میکرد
_ حتی به من اعتماد ندارید ؟
_ نه
بعدش بلند شد رفت و من هنوز خشک شده سرجام نشسته بودم ، انگار ارباب زاده یه ادم دیگه شده بود چجوری میتونست همچین چیزی بهم بگه
* * * *
چند مدت تو مزرعه بودیم اما ارباب زاده خیلی سرد باهام برخورد میکرد ، بخاطر شرایطی که پیش اومده سعی میکردم درکش کنم اما رفتارش وحشتناک باهام بد شده بود ، یجوری رفتار میکرد انگار من برده اش هستم درست شده بود مثل روز های اول که زنش شده بودم و قصد داشت ازم انتقام بگیره داشتم میترسیدم بشدت چون ارباب زاده ترسناک شده بود !
_ ستاره
به سمت مامان نازگل برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره
_ پس چرا احساس میکنم از وقتی برگشتید یه جوری هستید نکنه چیزی شده ؟
_ مامان نازگل
_ جان
_ ارباب زاده دوباره مثل روز هایی شده که میخواست ازم انتقام بگیره

مامان نازگل وحشت زده بهم خیره شد و بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ تو منظورت چیه ستاره ؟
_ رفتارش باهام بشدت بد شده همش سعی داره من رو تحقیر کنه مثل همون روز ها شده مامان این واسه من خیلی عجیب هست
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد
_ تو جدی هستی ؟
_ آره
_ شاید بخاطر ترانه اینطوری شده ، یه چند روز بگذره درست بشه هان ؟
_ نمیدونم مامان نازگل خیلی عجیب شده منم انقدر با دیدن حال ارباب زاده حالم بد شده که نمیدونم چی باید بگم !.
دستم رو گرفت و فشاری بهش داد
_ نگران نباش بزار یه مدت بگذره درست میشه ، رضا بیاد ترانه رو ببره
_ کارای طلاق ارباب زاده چطور پیش میره ؟
_ کارای طلاق همشون خوب پیش رفتن و سه روز دیگه ثبت میشه طلاقشون
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و گفتم :
_ با رفتن ترانه احساس میکنم مشکلاتمون کم میشه و میتونیم خانواده خوشبختی بشیم نظر شما چیه ؟
خواست چیزی بگه که یهو ساکت شد داشت به پشت سرم نگاه میکرد به عقب برگشتم با دیدن ترانه اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
خیره بهم شد و گفت :
_ اومدم نقشه های تو رو ببینم
پوزخندی بهش زدم :
_ من مثل تو نیستم که واسه نابود کردن زندگی بقیه نقشه بکشم

_ من عاشق ارباب زاده بودم دوستش داشتم من …
دستم رو بالا بردم که ساکت شد ، بلند شدم رفتم روبروش ایستادم و گفتم ؛
_ خواهش میکنم دیگه چیزی نگو چون داری باعث میشی منفور بشی تو اصلا عاشق ارباب زاده نبودی
چشمهاش برق بدی زد :
_ عاشقش بودم !
_ اگه عاشقش بودی پس چرا من اصلا متوجه نشدم هان ؟
با شنیدن این حرفم خیره بهم شد و گفت :
_ چون تو خودت عاشقش هستی دوست نداری مال کسی جز تو بشه
_ پس رضا چی ؟
با شنیدن اسم رضا رنگ چشمهاش عوض شد ، سرم رو با تاسف تکون دادم :
_ داری حتی خودت رو گول میزنی ترانه تو اصلا نمیدونی چی میخوای !.
_ وارد زندگی ارباب زاده نشو
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چرا ؟
_ چون ارباب زاده هیچوقت نمیتونه باهات خوب رفتار کنه اون …
_ بسه
با شنیدن صدای عصبانی مامان نازگل ساکت شد ، اومد کنارم ایستاد و خطاب به ترانه گفت :
_ تو خجالت نمیکشی بعد کار های زشتی که انجام دادی باید پشیمون باشی اما همچنان ایستادی و با وقاحت داری به رفتارت ادامه میدی !.
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ هیچ دلیلی واسه خجالت کشیدن نیست چون من …
_ ترانه
رضا بود که اسمش رو صدا زده بود ، به عقب برگشت و گفت :
_ بله

_ میخوام باهات صحبت کنم
ترانه در حالی که زل زده بود تو چشمهاش گفت :
_ اما من هیچ صحبتی باهات ندارم خودت باید متوجه این موضوع شده باشی
_ نه متوجه نشدم تو یه توضیح به من بدهکار هستی ، فقط میخوام بفهمم چرا ؟
_ من توضیحی واست ندارم
خواست بره که صداش زد ؛
_ ترانه
ایستاد که رضا با صدایی گرفته شده گفت :
_ ترانه
_ بله
_ به جون مامانت قسمت میدم !
ترانه کمی خیره بهش شد بعدش راه افتاد سمت بیرون رضا هم همراهش رفت ، به سمت مامان نازگل برگشتم و گفتم :
_ دلم واسش میسوزه
سرش رو تکون داد :
_ منم همینطور
_ اما متاسفانه نمیشه کاری کرد باید یه مدت ساکت باشیم ، ببینیم چی پیش میاد
_ ستاره
_ جان
_ رضا پسر ساده ای هست !
_ آره
_ امیدوارم ترانه دلش به رحم بیاد دست برداره هنوز واسش فرصت هست چون رضا دوستش داره چون بخاطر دخترشون میخواد باهاش باشه
چشمهام گرد شد
_ اما رضا دراین باره چیزی نگفت
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ میدونم چیزی نگفت اما من کسایی شکست خورده مثل رضا رو خیلی خوب میشناسم بعدش اون عاشق ترانه هست ، وگرنه شک نداشته باش تا حالا کارش رو تموم کرده بود
_ این اشتباه هست
_ چی اشتباه هست ؟
_ همین حرفایی که داری میگی کاملا اشتباه هست .
_ چرا ؟
_ چون رضا هنوز جوون هست هیچوقت عمرش رو تباه نمیکنه
_ نمیدونم چرا این و میگی اما رضا تا وقتی عاشق باشه هر کاری انجام میده

بلاخره ارباب زاده ترانه رو طلاق داد و ترنم رو سپرد بهشون واسش سخت بود میتونستم بفهمم چون چند سال طولانی ترنم رو به عنوان دخترش بزرگ کرده بود و دل کندن ازش سخت بود اما مجبور بود
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب سالار نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ برو پیش اهورا باهاش صحبت کن
_ ارباب سالار ارباب زاده بشدت عصبانی هست چند مدت هست میترسم باهاش صحبت کنم .
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ پاشو اهورا شوهرت هست تو این شرایط سخت باید کنارش باشی نه اینکه ازش بترسی
ناچار بلند شدم به سمت اتاقش راه افتادم ، ارباب سالار که نمیدونست اما من میدونستم چقدر عوض شده واسه همین بود که حالا به جای احساس امنیت کنارش احساس ترس میکردم ، تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا تو
در اتاق رو باز کردم ، دود اتاق رو برداشته بود به سرفه افتادم ، ارباب زاده ایستاده بود داشت سیگار میکشید
_ ارباب زاده میشه خاموشش کنید ؟
سیگارش رو خاموش کرد
_ چی میخوای ؟
رفتم روبروش ایستادم و گفتم :
_ اومدم کنار شما باشم !
پوزخندی زد :
_ خوشحالی ؟
چشمهام گرد شد
_ چرا باید خوشحال باشم ؟
_ چون زنم بهم خیانت کرده ، چون سال ها من رو بازیچه دست خودش کرده بود و دختری که چند سال طولانی به عنوان دختر خودم بزرگش کردم دختر من نبود ، خوشحالی چون نابود شدم آره ؟
_ نه

با عصبانیت گلوم رو تو دستاش گرفت فشاری بهش وارد کرد و با خشم غرید :
_ عین سگ داری دروغ میگی !.
چشمهام با درد بسته شد
_ چرا باید دروغ بگم ، من اگه خوشحال بودم بابت نابود شدن زندگی شما چه دلیلی داشت الان پیش شما باشم میتونستم برم !
دستش رو برداشت با عصبانیت دستی داخل موهاش کشید ، نگاه خشمگینش رو حواله ام کرد
_ بهتره حواست به خودت باشه من احمق نیستم خیلی خوب میدونم داری چیکار میکنی
چشمهام با درد بسته شد اصلا مشخص نیست داره واسه خودش چیکار میکنه ، از اتاق خارج شد که وا رفته روی تخت نشستم حسابی حالم بد شده بود
رفتار ارباب زاده اصلا با من درست نبود ترانه بهش خیانت کرده بود بازیش داده بود اونوقت من باید مجازات میشدم این اصلا درست نبود
_ ستاره
با شنیدن صدای ترنج به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس داداش چرا انقدر عصبانی بود ؟
غمگین براش تعریف کردم چیشده ، اومد کنارم نشست و گفت :
_ داداش دیوونه شده
_ فکر میکنه من خوشحال هستم درصورتی که اصلا اینطور نیست چرا باید خوشحال باشم بخاطر بدبختی یکی دیگه مگه من دیوونه هستم ؟
_ نه
_ دارم دیوونه میشم
دستم رو تو دستش گرفت فشاری بهش داد :
_ نیاز نیست نگران باشی بلاخره درست میشه ستاره ، داداش الان شوکه شده
_ چون شوکه شده باید گلوی من و فشار بده ؟
چشمهاش گرد شد‌ :
_ چی ؟
نیشخندی زدم :
_ پس فکر کردی فقط بخاطر حرفاش اینطوری ناراحت شدم آره ؟
_ آره
_ اینطور نیست ارباب زاده تنفر تو حرفاش موج میزنه همینم باعث شده نگران بشم !

_ باورم نمیشه داداش اینقدر عوض شده باشه یعنی همش بخاطر ترانه هست ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ارباب زاده بهش خیانت شده ، غرورش شکسته الان به هیچکس اعتماد نداره حتی فکر میکنه منم بهش خیانت میکنم و با خشونت میتونه خودش رو ارضا کنه اما داره اشتباه پیش میره اینطوری فقط باعث نابودی خودش میشه !.
اسمم رو صدا زد :
_ ستاره
_ جان
_ داداش دوباره دیوونه میشه ؟
نگاه عاقل اندر سهیفانه ای بهش انداختم و جوابش رو دادم :
_ چرا باید دیوونه بشه اون فقط گیج شده همین امیدوار هستم بفهمی چی دارم بهت میگم !.
_ میفهمم
_ ترنج ما باید بهش کمک کنیم
_ چجوری ؟
_ نمیدونم الان که حسابی فکرم درگیر شده باید با هونیا و همایون تماس بگیرم وقتی آروم شدم اونا میدونند باید چیکار کنیم این همه سال که پیششون بودم وقتایی که حالم بد میشد باعث میشدند حالم خوب بشه آرامش داشته باشم پس بنظرم میتونند کمک کنند
بعدش جفتمون بلند شدیم که ترنج گفت :
_ هر کاری داشتی بهم بگو کمک میکنم بهت که قراره چی بشه !.
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ باشه
* * *
سر میز شام نشسته بودیم که ارباب سالار اسمم رو صدا زد :
_ ستاره
نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ مامانت فردا قراره بیاد دیدنت همراه بابات تو مشکلی نداری ؟
قبل اینکه من چیزی بگم یا جوابی بدم ، ارباب زاده خیلی سرد گفت :
_ واسه چی میخوان بیان ؟!
_ خوب مشخص هست واسه چی دارند میان این که نیاز به پرسیدن نیست ، دارند میان دیدن دخترشون .

_ اگه قراره بیان و درمورد رفتن طلاق مزخرف بگن بهتره کلن نیان چون رفتار خوبی باهاشون نمیشه .
ارباب زاده دیگه داشت شورش رو درمیاورد این چه حرفی بود اصلا که داشت میزد خیره بهش شدم و گفتم :
_ نیاز نیست بی احترامی کنید ، پدر و مادرم قرار هست بیان دیدن من نه شما !
نگاهش رو بهم دوخت بدون حرف داشت بهم نگاه میکرد ، بعدش بلند شد رفت ‌، مامان نازگل اسمم رو صدا زد :
_ ستاره
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ نیاز نیست ناراحت باشی اهورا این روزا …
وسط حرفش پریدم :
_ این روزا بیش از حد داره زیاده روی میکنه ، حالش بد هست درست اما قرار نیست به همه توهین کنه
داشت ساکت شده بهم نگاه میکردم میدونستم فهمیده چقدر ناراحت هستم واسه همین داشت این شکلی نگاه میکرد که مفهموم زیادی واسه من داشت !.
بلند شدم رفتم بیرون ایستادم باد خنکی داشت میومد ، لبخند محوی روی لبهام نشست حداقل میشد چند ثانیه آرامش داشت !
_ ستاره
به سمت ارباب سالار برگشتم اصلا متوجه نشده بودم اومده بود
_ بله
_ از دست اهورا ناراحت شدی ؟
_ چند روز هست رفتارش بشدت بد شده درست مثل قبل شده سخته واسم تحمل این رفتارش ترانه بهش بد کرده درست حتی بهش حق میدم اینقدر حالش بد باشه اما قرار نیست با من اینطوری رفتار بشه !.
سرش رو با تاسف تکون داد میدونست دارم درست میگم بهش چون ارباب زاده بیش از حد غیر قابل تحمل شده ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باهاش صحبت میکنم
_ شک نکنید بدتر میشه ، بزارید یه مدت بگذره به خودش بیاد
_ این دختره هرزه باعث نابودی خانواده ما شد !.
ترانه به خودش هم بد کرد مطمئن هستم تا یه مدت زمان طولانی خوشبخت نمیشه خیلی حریص بود واسه همین خانواده اش رو فدا کرد
_ درسته اما چجوری تونست به عشقش دروغ بگه حتی بچه ای که داخل شکمش بود مال پسرم نبود

_ خیلی از اتفاقاتی که داره میفته دست ما نیست ارباب سالار امیدوار هستم خیلی زود درست بشه !.
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ منم امیدوار هستم درست بشه چون دیگه دارم ناامید میشم اون هم خیلی زیاد
دوباره خواستم بهش چیزی بگم که با دیدن ارباب زاده ساکت شدم ، اونم با دیدن من اخماش رو تو هم کشید به سمتم اومد و پرسید :
_ اینجا چیکار میکنی ؟
با شنیدن این حرفش تلخ خندیدم :
_ ایستادیم داریم صحبت میکنم ارباب زاده جرم هست ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ کلی مرد این بیرون ایستاده دوست ندارم چشم هیچکس به زن من بیفته ، پس زود باش برو داخل
با شنیدن این حرفش دوتا حس خیلی خوب بهم دست داد ، اولیش بخاطر تعصبش روی من بود !
دومیش بخاطر این بود که میدونستم از روی دوست داشتن هست !
نگاهی به ارباب سالار انداختم و به سمت داخل رفتم ، ارباب زاده خودش پیش ارباب سالار ایستاده بود !
لبخند شادی روی لبهام نشسته بود همین که داخل شدم مامان نازگل نگاهش بهم افتاد و پرسید :
_ چیشده داری میخندی ؟
_ چیزی نیست مامان نازگل !
مشکوک داشت بهم نگاه میکرد بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و به سمت بالا رفتم ، داشتم از کنار اتاق حوا رد میشدم که صدایی شنیدم ایستادم تقه ای زدم و صداش زدم اما صدایی نیومد
نگران در رو باز کردم با دیدن حوا که افتاده بود جیغ بلندی کشیدم زیاد طول نکشید که ارباب سالار و ارباب زاده اومدند …

حالم بد شده بود
حوا تو این خونه خیلی تنها بود همش این احساس رو داشتم و حالا بیشتر به این موضوع پی میبردم چقدر تنها بود حتی شوهرش هم کنارش نبود
_ ستاره
به سمت ترنج برگشتم که با گریه صدام زده بود ، به سختی گفتم :
_ بله
_ حالش خیلی بد بود ؟
پوزخندی بی اختیار روی لبهام نشست انگار خیلی واسشون مهم بود
_ واست مهم هست ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ ستاره چرا داری اینطوری میگی معلومه که واسم مهم هست مگه میشه مهم نباشه ؟!
_ پس چرا حواستون بهش نبوده حوا خیلی تنها بود حتی شوهر عوضیش هم پیشش نبود وقتی باهام صحبت کرد قشنگ میتونستم درد رو تو حرفاش حس کنم ، حوا خیلی تنها بود درسته مادرش یه هرزه کثافط بوده اما حوا هیچ گناهی نداشته اونم قربانی خواسته های مادرش شده بود ، پس باید پیشش میبودید
صدای مامان نازگل بلند شد :
_ حق با توئه باید حواسمون بهش باشه اما خوب اینم تقصیر ماست که بی فکری کردیم انقدر درگیر مشکلات شده بودیم که حوا رو از یاد بردیم ، من با شوهرش تماس گرفتم چند ساعت دیگه میرسه !
_ مامان نازگل
خیره بهم شد و گفت :
_ جان
_ شما حوا رو مثل ترنج دوست دارید ؟
_ آره من حوا رو دوست دارم ، درسته دختر کسی بود که بدترین بلا های ممکن رو سرم اورده بود اما حوا واسه من عزیز بود دوستش داشتم خیلی زیاد
_ پس بهش کمک کنید حداقل اگه اومد باهاش مهربون باشید بیشتر واسش وقت بزارید
_ شک نداشته باش اینبار بیشتر حواسم بهش هست دیگه قرار نیست ازش غافل بشم حوا دختر من هست !
لبخندی روی لبهام نشست چه خوب بود که میخواست واسه حوا یه مامان دلسوز باشه حوا نیاز داشت به کسی که همراه و پشتش باشه !
_ خانوم
با شنیدن صدای خدمتکار به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ شوهر حوا خانوم اومدند !.

_ خیلی خوب بهش بگو بیاد داخل !
من و مامان نازگل و ترنج بودیم ، زیاد طول نکشید که شوهر حوا اومد هیچ چیزی تو صورتش دیده نمیشد ، با صدایی خشک و سرد گفت :
_ سلام !
مامان نازگل پوزخندی بهش زد :
_ سلام
_ واسه چی من رو صدا زدید ؟
مامان نازگل همونطور که خیره بهش شده بود جوابش رو داد :
_ میدونی زنت کجاست ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ واسه این من و کشوندید اینجا ؟
مامان نازگل خونسرد بهش خیره شد
_ زنت فوت شده با بچه داخل شکمش واسه همین بهت گفتم بیای چون باید پسرت رو با خودت ببری
خشک شده داشت به مامان نازگل نگاه میکرد یهو عربده کشید :
_ چه بلایی سر زن من اوردید هان ؟ کجاست دارید دروغ میگید حوا هیچ بلایی سرش نیومده
قیافه اش وحشتناک شده بود ، ترسیده قدمی به عقب رفتم ، ترنج هم مثل من ترسیده بود
_ اگه نگرانش بودی این همه مدت تنها ولش نمیکردی که باعث بشی اینطوری بشه !
با فریاد داشت اسم حوا رو صدا میزد که مامان نازگل خطاب بهش گفت :
_ حوا بیمارستان هست !.
نگاهش رو بهش دوخت که ادامه داد :
_ با بچه داخل شکمش الان تو بیمارستان هست داره عمل میشه ، تو اگه زنت رو دوست داری برو پیشش وگرنه واقعا از دستش میدی !.
سریع گذاشت رفت به سمت مامان نازگل برگشتم و پرسیدم :
_ چرا اولش بهش دروغ گفتید ؟
_ میخواستم مطمئن بشم !.
_ از چی مطمئن بشید ؟
_ اینکه حوا رو دوست داره یا نه مطمئن شدم دوستش داره ، بقیه اش با خودش هست باید تلاش کنه واسه بدست اوردن دوباره حوا !
_ یعنی چی ؟
_ فکر نمیکنم بابای حوا و داداشش به این زودی این پسره رو ببخشن واسه همین باید زیاد تلاش کنه .

_ باید تلاش کنه بعد اون همه شکستن قلبش باید تلاش کنه !
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ درسته
بعدش نشستیم همه چیز به جای اینکه خوب پیش بره داشت داغون پیش میرفت و همین باعث شده بود قلبمون شکسته بشه ، صدای مامان نازگل بلند شد :
_ ستاره
خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ مامان بابات چند ساعت دیگه میان بهتره بری آماده بشی یخورده به خودت برسی اینطوری ببینن تو رو وحشت میکنند اصلا به خودت اهمیت نمیدی !
_ چشم
بلند شدم برم اماده بشم واقعا سخت بود اما مثل همیشه باید تحمل میکردم چاره ای جز این اصلا وجود نداشت ، داخل اتاق شدم اما همچنان فکرم درگیر حوا بود بشدت ناراحت بودم و نگرانش میترسیدم چیزیش بشه ، حوا حق داشت خوشبخت بشه این حقش نبود !.
* * * *
_ هنوز قصد داری اینجا باشی ؟
_ آره
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ ما دوست داشتیم تو همراه ما بیای !
لبخندی بهش زدم :
_ شاید اگه چند سال پیش بود قبول میکردم اما الان که میبینید منم یه زندگی دارم واسه خودم پسر دارم نمیتونم بیام پیش شما زندگی کنم !.
بابا اسمم رو صدا زد :
_ ستاره
_ جان
_ هر وقت چیزی لازم داشتی بهم بگو باشه ؟
_ حتما
_ دوست داشتم خیلی چیز ها رو جبران کنم اما مثل اینکه نمیشه
_ شما پدر و مادر واقعی من هستید ، واسم با ارزش هستید دوستتون دارم میخوام همیشه با شما درارتباط باشم اما من شوهرم و زندگیم رو دوست دارم شما نمیخواید من خوشبخت بشم ؟
_ میخوایم !

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت شانزده

  _چه کمکی میخوای بکنی؟چیکار میخوای بکنی که بتونم بشم مانلی قبل؟! +هرکاری بخوای انجام …

12 دیدگاه

  1. نمیشه ادامشو همینجا بزارید ؟
    تو تلگرام نباشه

  2. sarina.farzin

    مگه ما مسخرتونیم درست پارت گذاری کنید

  3. خیلییییییی افتضاح پارت گذاریتون
    باید دق کنیم تا ی پارت رو بدید بیرون
    نخونیم بهترع عاخ این چ وعضشع
    حداقلش برای خانندع عا و طرافدارای رمانتون ارزش قائل بشید کع فک نکنم اصن ب ما اهمیت بدید

  4. پارت بزارین دیگه!!!!!!

  5. ملیسا ایزانلو

    رمان گرداب خوبه کششم میدم به جهنم ولی حداقل پارت گذاری را درست انجام بدید

  6. پارت بعدی رو بزارید مردم مسخره شما که نیستن با این رمان گذاشتنتون

  7. واقعن چع وضعشه الان نزدیک دو هفتست پارت نزاشتین کی میخواین پارت جدید بزارین، اگه نمیتونین بزارین بگین دیگه اینجا رمانو دنبال نکنیم. خستمون شد هرروز سایتو چک کردیم.

  8. مسخره کردین این چه وضع پارت گذاری واقعا خسته کننده شده زودتر تمومش کنید

  9. پارت بعدی کی میاد؟؟؟؟

  10. نویسنده رمان اصلا خوب ادامه نداده من به شخصه کلی رمان میخونم اما این طول دادن و واقعا نمیفهمم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *