خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفده

_ مگه من برده هستم که دنبال من باشند ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نه
_ پس چرا همچین افکار مزخرفی داشتند آخه ؟
_ نیاز نیست تو با فکر کردن بهشون خودت رو اذیت کنی همشون یه عده روانی هستند
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد
_ واقعا داری درست میگی یه عده روانی هستند که فقط به فکر خودشون هستند و بقیه واسشون مهم نیست !
مگه هر وقت شیرین نتونست واسشون بچه بدنیا بیاره باید دنبال من باشند
بشدت احساس بدی نسبت بهشون داشتم اصلا نمیتونستم این احساسی که داشتم رو از خودم دور کنم !
_ لاله
_ جان
_ پیاده شو رسیدیم !
با شنیدن این حرفش از ماشین پیاده شدم اما حسابی سرم داشت گیج میرفت ، نوید سریع متوجه شد چون به سمتم اومد و گفت :
_ من بهت کمک میکنم .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مهم نیست من خودم میتونم راه برم
و بعدش راه افتادم اما اصلا حال مساعدی نداشتم انگار کسی داشت تو قلبم رخت میشست
_ وایستا ببینم لجباز
بعدش دستم رو گرفت به کمکش داخل خونه شدیم واقعا حالم زیاد مساعد نبود اما دست خودم نبود
* * * *
مامان اومد پیشم نشست و گفت :
_ چرا انقدر صورتت رنگ پریده شده ؟
_ چیزی نیست حالم خوبه
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ پس چرا صورتت شده شبیه گچ روی دیوار هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببخشید
_ نیاز به عذر خواهی نیست من فقط میخوام حالت خوب باشه همین اما ببین چ شکلی شدی !
_ شما هم شنیدید چیشده ؟
_ آره
_ پس چرا بهم زودتر نگفتید
_ چون نباید حالت بد بشه من حساب نگار رو هم میرسم ، دختره ی دهن لق
_ خواهش میکنم به نگار چیزی نگید …
_ اما
_ خواهش میکنم !

مامان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با صدایی که حسابی گرفته شده بود گفت :
_ قرار نیست بیان سراغ تو هیچکس اجازه نداره بعدش اونا نمیدونند تو پیش ما هستی .
_ اما کم مونده بود تو مهمونی من رو ببینند
_ من بهشون اجازه نمیدادم بعدش پدرت مراقب هست حالا هم نگران نباش هیچکس متوجه نمیشه
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم :
_ مامان
_ جان
_ خیلی خوشحال هستم که شما رو دارم همیشه باعث خوشحالی من میشید
لبخندی گوشه ی لبش نشست مشخص بود حسابی از این حرف من خوشش اومده
_ مامان
با شنیدن صدای پر از استرس نگار به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ متوجه نشدند ؟
چشم غره ای به سمتش رفت :
_ نه
نگار انگار خیالش راحت شده باشه نفسش رو آسوده بیرون فرستاد و نشست که اسمش رو صدا زدم :
_ نگار
_ جان
_ نگران نباش تا وقتی مامان پیشمون هست هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته
_ درسته
_ نگار
_ جان مامان
_ میدونی لاله حامله هست درسته ؟
_ آره
_ نباید بهش میگفتی اتفاق هایی که افتاده رو درسته ؟
نگار شرمنده گفت :
_ ببخشید مامان انقدر استرس داشتم و ترسیده بودم که میخواستم با یکی صحبت کنم و …
_ نگار اشتباهی نکرده گفتن حقیقت خیلی خوبه اینطوری باعث میشه بهتر بفهمیمم اطرافمون چخبره و مراقب باشیم درسته ؟
_ آره
_ مامان
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ ممنون که دوستم دارید
نگار با حسادت لب زد :
_ چقدر ابراز علاقه میکنید شما دوتا !

خیلی خوشحال بودم از اینکه پیششون هستم انگار خدا من رو دوست داشت که همچین شانسی بهم داده بود حسابی خوشحال شده بودم بابت این موضوع کاش میشد بیشتر پیششون باشم شاید اینطوری اتفاق های خیلی خوبی واسم میفتاد
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه مثبت واسش تکون دادم دوست نداشتم بابا هم بخاطر این قضیه ناراحت بشه همینطوریش قلبش مشکل داشت نباید بخاطر من هم ناراحتی پیش میومد
بلند شدم خواستم برم سمت بیرون که پرسید :
_ میری تو حیاط ؟
_ آره
_ حواست باشه زیاد نمونی هوا خیلی سرد شده سرما میخوری
_ چشم
بعدش به سمت بیرون راه افتادم داشتم واسه ی قدم میزدم اما حواسم پیش امیرعباس بود یعنی الان ناراحت بود چون شیرین نمیتونست حامله بشه ، شیرین حقش بود هر بلایی سرش بیاد چقدر باعث شده بود من حالم بد بشه بیش از اندازه بدجنس بود این بشر نمیشد هم بهش چیزی گفت چون خودش رو دست بالا میگرفت یه بیشعور به تمام معنا بود
_ لاله
به سمت نریمان برگشتم ؛
_ جان
_ حسابی غرق شدی ناراحت هستی ؟
_ نه داشتم به گذشته فکر میکردم به کسایی که دیگه پیششون نیستم .
کمی مکث کرد بعدش پرسید :
_ امیرعباس رو دوستش داشتی ؟
_ آره
_ با وجود بلا هایی که سرت آورد ؟
تلخ خندیدم :
_ عشق رو نمیشه از قلب بیرون کرد وگرنه من خیلی وقت پیش این کار رو انجامش داده بودم !
لبخندی روی لبش نشست و اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ من میدونم تو انقدر قوی هستی که میتونی فراموشش کنی تو باید مراقب بچت باشی نباید برگردی به گذشته و آدم هایی که همیشه باعث شدند اذیت بشی !

_ میدونم نباید به گذشته فکر کنم اما نمیشه هم ازش فرار کرد میدونم یه روزی بلاخره امیرعباس میفهمه بچم مال اون هستش و اون روز خیلی از دستم عصبی میشه اما دوست ندارم با فکر کردن بهشون حالم رو بد کنم !
اسمم رو صدا زد ؛
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ پس چرا من همش احساس میکنم قرار هست یه اتفاق خیلی بد پیش بیاد !
_ مثلا ؟
نفسش رو حرصی بیرون فرستاد :
_ چیزی نیست من عقلم درست حسابی کار نمیکنه نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی .
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم مشخص بود یه اتفاق خیلی بد افتاده
_ چیزی شده نریمان ؟
_ نه
با اینکه میدونستم یه چیزی شده اما بهش فشار نیاوردم چون اینطور که مشخص بود که خودش به اندازه کافی حالش بد شده بود چی میشد بهش گفت خلاصه همیشه همچین اتفاق هایی پیش میومد
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ ما هممون خیلی دوست داریم !
_ منم همینطور
امروز نریمان عجیب شده بود خیلی زیاد و همین باعث شده بود بهش شک کنم نکنه اتفاق بدی افتاده باشه
* * * *
_ مامان
_ جان
_ چیزی شده ؟
_ آره
_ چی ؟
_ بشین باید صحبت کنیم
نگران روبروش نشستم و منتظر داشتم بهش نگاه میکردم تا جواب سئوال من رو بده
_ خوب میخوام باهات رو راست باشم ولی میخوام بفهمی که …
_ چیزی شده ؟
_ ما خانواده واقعی تو هستیم !
با این حرفش که یهویی گفته بود با شوک داشتم بهش نگاه میکردم این حرفش چ معنی میتونست داشته باشه به سختی لب باز کردم :
_ یعنی چی ؟

_ مادر و پدر واقعیت هستیم ، من تو رو بدنیا آوردم .
با عصبانیت بلند شدم و گفتم :
_ اگه دارید باهام شوخی میکنید اصلا شوخی خوبی نیست بهتره متوجه این قضیه شده باشید
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ من تو شوک هستم واقعا اصلا هم باهات شوخی نمیکنم مخصوصا تو این قضیه
_ شما دیوونه شدید ؟
_ نه
_ لاله
به سمت بابا برگشتم اشک تو چشمهام جمع شده بود با التماس نالیدم :
_ خواهش میکنم بگو همش یه دروغ هستش !
_ نیست
داشتم دیوونه میشدم چجوری میتونست همچین چیزی امکان داشته باشه
دردی تو شکمم پیچید آخی گفتم و خم شدم که مامان به سمتم اومد
_ بشین چت شد درد داری ؟
_ آره
به کمکش نشستم وقتی کمی حالم بهتر شد نگاهم رو بهش دوختم ؛
_ اگه شما پدر و مادر واقعی من هستید این همه سال کجا بودید هان ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ میشه تمومش کنی ؟
_ نه باید واسم توضیح بدید
بابا ادامه داد :
_ سالها پیش مجبور شدیم تو رو ببریم تو اون روستا
چشمهام گرد شد
_ چرا مجبور شدید ؟
_ کسایی که دشمنم بودند میخواستند همتون کشته بشید ، تهدیدم کردند
_ چ تهدیدی ؟
_ اینکه تو رو جایی رها کنم هیچکس نشناستت و اذیتت کنند خودمم حق دیدنت رو نداشته باشم .
با عصبانیت خندیدم ؛
_ دارید دروغ میگید
_ دروغ نیست
_ همچین چیز هایی نمیتونه واقعیت داشته باشه شما روتون میشه ؟
_ آره

_ ما بهت دروغ نمیگیم حرفامون همش واقعیت داره حق داری باور نکنی اما همش درسته
ناباور سرجام نشستم واقعا حالم بد شده بود ، اشکام روی صورتم جاری شدند
_ ارباب سالار میدونست من دختر شما هستم ؟
_ آره
_ شما بهش گفتید در حق من بد باشه ؟
_ ما فقط گفتیم اذیتت کنند تا شک نکنند اما نگفتیم مجبورت کنند یه وسیله بشی تا واسشون یه وارث بدنیا بیاری .
داشتم دیوونه میشدم چجوری آخه میشد همچین چیز هایی واقعیت داشته باشه
_ شما اصلا من رو دوست داشتید ؟
_ آره
_ چجوری تونستید …
مامان با گریه نالید :
_ بخاطر دوست داشتن زیاد بود که مجبور شدیم تو رو بسپاریم بهش حالا متوجه شدی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم اما حسابی حالم بد شده بود و دست خودم نبود
_ میشه من تنها باشم ؟
_ آره
به سختی بلند شدم رفتم تو حیاط بیشتر نیاز به هوای آزاد داشتم مخصوصا با این وضعیت که پیش اومده بود
_ لاله
ایستادم نگاهم رو به نگار دوختم ؛
_ از اولش میدونستی ؟
_ آره
_ چرا بهم نگفتی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شده بود
_ میترسیدم باهام نیای شاید اون موقع بیشتر عصبانی میشدی
_ دوستم داری ؟
_ خیلی زیاد
حالا تو چشمهای منم اشک جمع شده بود ، میدونستم یه خانواده دارم اما ناراحت بودم بخاطر چیز هایی که تجربه کرده بودمشون کاش همه چیز مثل اولش میشد
_ چرا مامان بابا تصمیم گرفتند الان واقعیت رو بهم بگن ؟
_ چون وقتش شده بود
* * * * *
با دیدن امیرعباس روح از تنم خارج شد ، نگاهش بین چشمهام و شکمم در گردش بود
خواستم فرار کنم که فهمید سریع به سمتم اومد بازوم رو چنگ زد
_ کجا هان ؟
با صدایی که داشت میلرزید گفتم :
_ ولم کن عوضی
_ خفه شو

صدای نگار بلند شد :
_ لاله کجایی پس تو …
یهو نگاهش به امیرعباس افتاد که بازوم رو گرفته بود سریع به سمتمون اومد و با عصبانیت داد کشید :
_ هوی یابو داری چ غلطی میکنی دست خواهرم رو ول کن ببینم
امیرعباس با خشم غرید :
_ زن منه
نگار ساکت شد نگاهش رو به امیرعباس دوخت انگار تازه یادش افتاد اما سریع به خودش اومد و گفت :
_ شما طلاق گرفتید حالا دستش رو ول کن تا همینجا داد و بیداد …
_ ببند دهنت رو ببینم ، زن حامله ی من و مخفی کردید حالا داری از خودت ادا درمیاری .
ساکت شد انگار قبول این واقعیت واسش سخت بود
_ تو …
_ نگار
_ جان
_ کشش نده باهاش میرم
_ منم میام
امیرعباس من رو دنبال خودش کشید اما احتیاط میکرد تا صدمه ای بهم نرسه وقتی رسیدیم نگاهش رو به چشمهای من دوخت و گفت :
_ خوب میشنوم
_ چی رو میخوای بشنوی ؟
_ چرا با وجود اینکه میدونستی حامله هستی گذاشتی رفتی هان ؟
از پاساژ خارج شده بودیم کنار ماشینش ایستاده بودیم بهش تکیه زدم چون حالم خوب نبود ، خطاب بهش گفتم :
_ درسته حامله بودم اما خودم هم نمیدونستم وقتی اومدم اینجا متوجهش شدم .
_ میخوای باورت کنم ؟
_ واسم مهم نیست باورم کنی یا نه چون من دیوونه نیستم بهت دروغ بگم .
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ زود باش راه بیفت میریم روستا و …
وسط حرفش پریدم :
_ من با تو جایی نمیام
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ چی گفتی ؟
_ واضح گفتم تو هم کر نیستی شنیدی من باهات جایی نمیام پیش خانواده ام میمونم .
_ خانواده ای که نخواسنت ؟
اینبار نگار با عصبانیت بهش توپید :
_ کافیه دهنت رو ببند داری شورش رو درمیاری عوضی !

_ تو دهنت رو ببند تا همینجا یه بلایی سرت نیاوردم همش داری روی اعصاب من راه میری !

نگار با شنیدن صدای خشمگینش ساکت شد مشخص بود اونم حسابی از امیرعباس ترسیده با صدایی گرفته شده اسمش رو صدا زدم :
_ امیرعباس

نگاهش رو به صورت رنگ پریده من دوخت :
_ چیه ؟

_ حالم خوب نیست میخوایم بریم خواهش میکنم الان اذیت نکن بعدش فرصت هست

نمیدونم چی تو صورتم دید که سرش رو تکون داد و گفت :
_ سوار شید خودم میرسونمتون

صدای نگار بلند شد :
_ نیاز نیست ما خودمون ماشین داریم !
امیرعباس نگاه بدی بهش انداخت که ساکت شد ، در ماشین رو باز کرد جفتمون سوار شدیم نگار دستم رو تو دستش گرفت و پرسید :
_ خوبی ؟

_ آره
ناراحت لب زد :
_ همش تقصیر من شد

_ نه
_ شاید اگه نمیومدیم همچین اتفاق هایی واسهت نمیفتاد هوم ؟

چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ واقعا خیلی سخته

با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد
_ لاله

_ جان
_ میترسی ؟

پر درد خندیدم :
_ آره
_ آدرس !

با شنیدن صدای امیرعباس لاله آدرس رو بهش گفت وقتی پیاده شدیم ، امیرعباس هم پیاده شد به سمتم اومد و گفت :
_ فرار کنی واست خیلی گرون تموم میشه هر جایی بخوای بری من میفهمم
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ نمیشه دست از سر من برداری بزاری به زندگیم برسه ، شیرین که حامله هستش و …

_ اون حامله نیست
پوزخندی بهش زدم :
_ چون اون عرزه نداشت واسه یه توله پس بندازه اومدی سراغ من آره ؟
_ نه

_ داری دروغ میگی امیرعباس اما این رو بفهم من اجازه نمیدم شیرین بچه ی من و بزرگ کنه واسه اینکار باید از روی جنازه ی من رد بشی پس دعا کن سر زایمان بمیرم تا بتونی ..
_ خفه شو
با شنیدن صدای داد عصبیش ساکت شدم ، نفس عمیقی کشید و گفت :
_ تو داری صبر من رو امتحان میکنی ؟
_ نه
_ پس این حرفت واسه ی چی هستش هان ؟
چشمهام با درد روی هم فشرده شد واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم خیلی بد بود
_ برو از اینجا الان حالم مساعد نیست واسه ی اینکه باهات بحث کنم
بعدش داخل خونه شدم واقعا الان حال خوبی واسه ی صحبت کردن باهاش نداشتم !
_ لاله
_ جانم نگار
_ بیا
دستم رو گرفت همراهش داخل شدیم ، قلبم داشت تند تند میزد ، در که بسته شد گفت ؛
_ خوبی
_ نه من و ببر داخل اصلا حالم خوب نیست
من رو دنبال خودش برد وقتی تو نشیمن رسیدیم نشستم که صدای مامان اومد ؛
_ چیشده ؟
نگار بهش چشم دوخت ؛
_ امیرعباس ما رو دید
بهت زده لب زد :
_ چی ؟
_ متاسفانه ما رو دید و حسابی هم از این وضعیت عصبی شده بود تهدید کرد حالا هم که حال لاله رو داری میبینی حسابی ترسیده
مامان اومد کنارم نشست و خطاب به نگار گفت :
_ برو یه لیوان آب واسش بیار
_ باشه
با رفتن نگار اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ تو میترسی ؟
_ خیلی زیاد
_ اما این ترس باید از تو دور بشه خودت خیلی خوب میدونی پس خواهش میکنم آروم باش بعدش ما قرار نیست اجازه بدیم اون یارو به خواسته اش برسه
تلخ خندیدم :
_ اون همیشه هر کاری دوست داشته باشه انجام میده هیچکس هم جلو دارش نیست

_ اما اینبار ما بهش همچین اجازه ای نمیدیم مطمئن باش حالا آروم باش
واقعا نمیدونستم قراره چی پیش بیاد فقط میخواستم هر چ زودتر حلش بشه
با صدایی گرفته شده اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ فرار کنیم ؟
مامان چشم غره ای به سمتش رفت :
_ نگار تو دیوونه شدی داری همچین چیزی میگی ؟
_ ببخشید مامان راه حل دیگه ای به ذهنم نرسید اینطوری فکر کردم شاید مشکلمون حل بشه
مامان نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من با باباتون صحبت میکنم یه راه حل پیدا میشه ، الان بهتره لاله استراحت کنه اینطور که معلوم هست حسابی ترسیده
واقعا حسابی ترسیده بودم بخاطر اتفاقاتی که پیش اومده بود
* * * *
_ لاله
_ جان
_ امیرعباس قصد داره دوباره تو زن عقدیش بشی تا خیلی از مشکلات حل بشه
پوزخندی زدم :
_ میخواد زنش بشم بعد که بچه بدنیا اومد طلاقم بده بچم رو بگیره
_ نه
_ پس چی ؟
_ میخواد تو واسه بچش مادری کنی قرار نیست ازت بگیره به همین شرط بهش اجازه عقد دادم
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم یعنی واقعا بابا قبول کرده بود همچین چیزی رو اما چجوری تونسته بود به امیرعباس اعتماد کنه
_ بابا
_ جان
_ شما بهش اعتماد کردید ؟
_ چرا نباید بهش اعتماد میکردم ؟ اون میدونه کسی که به من دروغ بگه تاوان کارش چیه بعدش من امیرعباس رو خیلی خوب میشناسم روی حرفش هست فقط تصمیم تو مهم هستش تو باید بگی زنش میشی یا نه .
_ شما که اجازه دادید بهش شرط هم گذاشتید تصمیم من کجاش واسه ی شما مهم هستش آخه ؟
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ من فقط بهش شرط رو گفتم بعدش گفتم تصمیم اصلی با لاله هستش
حسابی گیج و ناراحت بودم دوست نداشتم دوباره برگردم عمارت
_ بابا
_ جان
_ من دوست ندارم برگردم اون عمارت !

_ پس موافق هستی ؟
_ میخوام باهاش صحبت کنم اگه تونستم رضایتش رو بگیرم شاید نیازی به عقد نباشه
کمی خیره بهم شد بعدش گفت :
_ باشه من باهاش صحبت میکنم بعدش بهت خبرش رو میدم که چیکار کنی .
لبخندی بهش زدم میدونستم بابا بهترین تصمیم رو واسه ی زندگی من میگیره
_ لاله
_ جان
_ دیگه نیاز نیست به چیز های بد اصلا فکر کنی پدرت مثل یه کوه پشتت هست
لبخندی بهش زدم :
_ میدونم بابا شما همیشه پشت من هستید نیاز نیست من چیزی به شما بگم .
_ لاله
_ جانم مامان
_ فردا پیش دکتر وقت داری !
_ کنسلش کن مامان من نمیتونم فردا جایی برم با این حالی که دارم .
بابا خیره بهم شد و گفت :
_ نباید از سلامتی خودت و بچت ناغافل بشی عزیزم
ناراحت گفتم :
_ بابا شما که میدونید چرا دارید همچین چیزی میگید آخه ؟!
_ میدونم ناراحت هستی اما همیشه باید اولویتت اول بچه ات و خودت باشید
_ هست
_ نیست
_ بابا
_ چیه ؟
_ این چ حرفیه شما میگید آخه
_ من نمیدونم فردا باید همراه مادرت بری پیش دکتر و کنسل نمیشه شنیدی ؟
_ آره
اما حسابی تو قلبم آشوب به پا شده بود
* * * *
_ خوب میشنوم درمورد چی میخواستی باهام صحبت کنی هوم ؟
نگاهم رو بهش دوختم ؛
_ یعنی شما نمیدونید ؟
_ میدونم اما دلیل اصلیش !
_ میتونی هر وقت دوست داشتی بعد زایمان بیای پیش بچم اما من دوست ندارم دوباره باهات عقد کنم و بیام عمارت پس این رو از ذهنت بیرون کن
_ مجبوری بیای !
_ کی میخواد مجبورم کنه ؟
_ من

_ چجوری اونوقت ؟
خونسرد گفت :
_ تو دو راه بیشتر واست نمونده لاله یا زن من میشی میای عمارت واسه ی همیشه برای بچمون مادری میکنی ، یا بعد زایمان واسه همیشه میری بچم پیش من میمونه شیرین واسش مادر میشه
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم چجوری میتونست همچین کاری باهام انجام بده
_ این کار اصلا درست نیست من مادرش هستم این رو خیلی خوب میدونید
_ آره
_ پس …
وسط حرف من پرید :
_ ببین من دوتا راه بهت دادم پس بقیه اش به خودت بستگی داره
_ میخوای اذیتم کنی ؟
_ نه
_ پس اجازه بده زندگیم رو بکنم تو هم واسه ی همیشه از زندگی من برو
_ نمیشه
_ چرا ؟
_ چون من دوست دارم بچم پیشم باشه لاله من بهت دوتا پیشناد دادم بقیه اش با خودت هست
با گریه نالیدم :
_ تو داری مجبورم میکنی میفهمی ؟
_ تو هم این اجبار رو دوستش داری پس چرا داری همش گریه میکنی ؟
واقعا دوست داشتم بمیرم حرفاش همش باعث این میشد قاطی کنم و این رو اصلا دوستش نداشتم !
* * * *
_ لاله چیشد تصمیمت رو گرفتی ؟
پر از غم خندیدم مگه اجازه داده بودند تصمیم بگیرم همش از سر اجبار بود
_ باهاش عقد میکنم !
بابا خیره بهم شد و گفت :
_ ما همیشه پیشت هستیم اجازه نمیدیم اونجا تنها باشی مگه نه ؟
مامان جواب داد :
_ آره
_ نیاز نیست نگران من باشید همه چیز خیلی خوب داره پیش میره

همش یه اجبار بود حق داشتند نگران من باشند اما شک نداشتم خیلی زود درست میشه
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بابا همیشه بهم سر بزنید اینطوری شاید نتونند من رو اذیتت کنند فکر کنند منم یه کسی رو دارم که همیشه همراهم باشه و دوستم داشته باشه
غمگین داشت بهم نگاه میکرد میتونستم بفهمم چرا داره اینطوری نگاهم میکنه
_ ما همیشه پیشت میایم تو هیچوقت تنها نیستی عزیزم مطمئن باش
لبخندی روی لبم نقش بست همین حرفش باعث شده بود احساس خیلی خوبی بهم دست بده
_ لاله
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
بعدش بلند شدم برم سمت اتاقم نیاز داشتم تنها باشم بعد این تصمیم که گرفته بودم واقعا واسم سخت بود ، نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ جان
_ وایستا منم باهات میام
_ باشه
همراه نگار به سمت اتاقم رفتیم همین که داخل شدیم صداش بلند شد :
_ تو خیلی داغون شدی قیافت حسابی گرفته شده نمیدونم چی باید بهت بگم .
چشمهام با درد روی هم فشرده شد
_ درست میشه نگار چاره ای جز تحمل کردن نیست خودت هم خوب میدونی
اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ منم باهات بیام ؟
خندیدم :
_ کجا میخوای بیای ؟
_ عمارت روستا پیشت باشم تا اذیتت نکنند
_ نیاز نیست من خودم مراقب هستم تو پیش مامان بابا باش تو نمیتونی تو عمارت زندگی کنی نگار اما من عادت دارم اونجا باشم چون همیشه بودم !.
_ میترسم لاله من با چشمهای خودم دیدم چقدر اونجا اذیت شدی حالت بد شده بود

دستش رو تو دستم گرفتم :
_ میدونم نگرانم هستی اما باید بفهمی من دارم مادر وارث پسرشون میشم پس دیگه قرار نیست اذیتم کنند بلکه بیشتر مراقبم هستند
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد ؛
_ شک دارم درست بشه میدونی به هیچکدومشون اصلا اعتماد ندارم .
اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم نگار برعکس من بیشتر حالش خراب شده بود
_ نگار
_ جان
_ به من اعتماد داری ؟
_ آره
_ پس مطمئن باش اجازه نمیدم هیچکس اذیتم کنه هر کسی بخواد بیاد سمتم آتیشش میزنم !
با شنیدن این حرف من ساکت شد مشخص بود چقدر بهش فشار اومده
* * * *
امروز دوباره عقد کردیم و من شدم زن امیرعباس برای بار دوم گویا هیچکدوم از اعضای خانواده اش خبر نداشتند امروز داشتیم برمیگشتیم عمارت
_ امیرعباس
_ ارباب کوچیک هستم واسه …
وسط حرفش پریدم :
_ تو شوهرم هستی ما عقد کردیم پس من میتونم با اسم صدات بزنم این حق منه
سکوت کرد که ادامه دادم :
_ دکتر گفته چون ماه های آخرم هست باید مرتب برم پیشش حالا که سخت میشه رفت
_ تو نگران نباش تاریخ هایی که باید میریم
_ راه دور هستش
_ یه مدت میمونیم بعدش برمیگردیم شهر
چشمهام برق شادی زد :
_ دارید جدی میگید ؟
_ آره
حسابی خوشحال شده بودم اینطوری میتونستم بیشتر پیش خانواده ام باشم .
_ دلت واسه ی نازنین تنگ نشده ؟
لبخند از روی لبم ماسید یاد آخرین دیدارمون افتادم و سرم رو به نشونه ی منفی تکونش دادم :
_ نه
_ چ زود فراموشش کردی .
نمیدونست نازنین چقدر باهام بد برخورد کرده واسه همین بود که از چشمم افتاده بود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون …

5 دیدگاه

  1. حتما پارت بعدی هم سه هفته بعد میزارید

  2. سلام چرا انقد دیر به دیر میزارید پارتارو اخه

  3. داستان تکراری شده اما خوبه
    کی پارت بعدیا میزارید؟

  4. پارت بعدی رو کی میزارید بگید با خبر باشیم
    🥺🥺🥺🥺🥺🥺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *