خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت شده بودم این رفتارشون با من اصلا درست نبود ، ارباب سالار هیچوقت انقدر عصبانی نشده بود اما امروز میتونستم ببینم چقدر از من متنفر هست !
داخل اتاقم نشسته بودم که صدای در اتاق اومد ، دستی به چشمهام کشیدم و گفتم ؛
_ بله
در اتاق باز شد ، محمد و مهسا اومدند داخل سریع با دیدنشون ایستادم
_ با من کاری داشتید ؟
مهسا ناراحت به سمتم اومد من رو تو بغلش کشید ، سرم رو بوسید
_ نیاز نیست ناراحت باشی پدر بزرگ از یه جای دیگه عصبانی هست و ‌..
وسط حرفش پریدم :
_ من حق ندارم از دست کسی ناراحت بشم چون من مثل بقیه نیستم خانواده ندارم !
من رو از خودش جدا کرد دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ تو خانواده داری لاله ما خانواده ات هستیم !
لبخند غمگینی روی لبهام نشت
_ این از بزرگواری شما هست که من رو عضوی از خانواده خودتون میدونید اما من همیشه باید این موضوع تو ذهنم باشه و فراموشش نکنم !
محمد اومد کنار مهسا ایستاد و گفت :
_ لاله
_ بله
_ تو واسه من خواهر هستی و مثل یه خواهر دوستت دارم ، مامانم واست لباس خرید چون تو رو دختر خودش میدونه اگه پدر بزرگ عصبانی شد به خودش مربوط هست اما مهم اینه مامان با عشق واست لباس خریده به فکرت بوده نباید لباس ها رو بهش پس میدادی
شرمنده سرم رو پایین انداختم :
_ حوا خانوم بخاطر من به دردسر افتادند من بیشتر ناراحت هستم که باعث شدم ایشون ناراحت بشند
_ اما مامان ناراحت نیست
با شک بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ دارید جدی میگید ؟
_ آره
_ اما من خودم دیدم حسابی ناراحت شده بودند و همش بخاطر من بود

محمد کلافه گفت :
_ مامان اصلا بخاطر تو ناراحت نیست فقط از دست پدر بزرگ ناراحت شده بود که باهات اینطوری صحبت کرده بود حالا نیاز نیست انقدر حالت رو بد کنی
من حالم بد بود چون تحقیر شده بودم خیلی زیاد ، چون حوا خانوم بخاطر من مجبور شده بود توهین های زیادی رو تحمل کنه ، کاش میشد زمان رو به عقب برد خیلی چیز ها رو درست کرد
_ لاله
با شنیدن صدای مهسا از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم :
_ بله
_ دیگه به چیزی فکر نکن باشه ؟
_ گاهی احساس میکنم منم یه خانواده داشتم که همه میشناسنش بخاطر همینه که رفتارشون باهام انقدر بد هست و باعث میشن تحقیر بشم ‌..
مهسا دستپاچه گفت :
_ مطمئن باش اگه میدونستیم خانواده ات کیا هستند حتما بهت میگفتیم اما هیچکس نمیدونه
بعدش محمد هم با گفتن چیزی لازم داشتی خبرمون کن دست مهسا رو گرفت و از اتاق خارج شدند واقعا رفتارشون عجیب میشد
* * *
روز ها خیلی زود داشتند پیش میرفتند من حالا یه دختر بیست ساله شده بودم ، احساس میکردم عاشق شدم ! عاشق ارباب کوچیک کسی که بشدت از من متنفر هست اما من دوستش داشتم خیلی زیاد
ارباب کوچیک چند سال میشد واسه درس خوندن رفته بود چند سال پیش یکبار اومده بود اما حالا خیلی وقت بود نیومده بود حسابی دوستش داشتم اما این یه عشق ممنوع بود
_ لاله
با شنیدن صدای ستاره خانوم به سمتش رفتم و گفتم :
_ بله خانوم
_ فردا یه جشن داریم چون پسرم امیرعباس داره میاد ، حواست باشه چیزی کم نباشه
خشک شده ایستاده بودم داشتم بهش نگاه میکردم اصلا باورم نمیشد
_ جدی ؟
_ آره

 

باورم نمیشد بلاخره امیرعباس داشت میومد ، قلبم داشت با شدت خودش رو میکوبید چی میتونست بیشتر از این باعث شادی من بشه من خیلی زیاد عاشقانه امیرعباس رو دوست داشتم اما من میدونستم هیچوقت نمیتونستم امیرعباس رو داشته باشم چون یه آدم بی خانواده بودم ! اما همینکه تو هوایی که امیرعباس نفس میکشه نفس میکشیدم واسم کلی ارزش داشت
_ لاله
_ بله ستاره خانوم
_ حواست کجاست ؟
_ ببخشید یه دقیقه حواسم پرت شد متوجه نشدم ، چی داشتید میگفتید ؟
لبخندی زد :
_ داشتم میگفتم حواست به همه چیز باشه دوست ندارم هیچ کم و کسری وجود داشته باشه
_ چشم حواسم هست نیاز نیست اصلا نگران باشید !
میدونستم فردا شب قرار هست از شدت حسادت دیوونه بشم پس بهتر بود همین الان همه چیز رو واسه فردا برنامه ریزی میکردم تا خودم حضور نداشته باشم !
* * * *
داخل اتاق نشسته بودم ، امیرعباس برگشته بود و همه مشغول شادی بودند ، اما من نمیتونستم به عنوان یه خدمتکار حضور داشته باشم چون دوست نداشتم امشب تو دید امیرعباس باشم میدونستم تا چ حد از من متنفر هست ، با شنیدن صدای در اتاق سرم رو گذاشتم روی بالشت و چشمهام رو بستم ، صدای باز شدن در اتاق اومد بعدش صدای مهسا پیچید :
_ حسابی خسته شده داره استراحت میکنه به بقیه بگیر هر کاری لازم هست انجام بدن
_ درسته
چشمهام بری شادی زد
بعدش در اتاق بسته شد ، چ خوب بود که هوای من رو داشتند انقدر غرق و فکر خیال شده بودم که نمیدونم کی خوابم برد …
با دیدن امیرعباس که کنار مهسا نشسته بود ، قلبم شروع کرد تند تند زدن چقدر عوض شده بود میتونستم بگم خیلی زیاد خوشتیپ و خوشگل شده بود شاید چون عاشقش بودم فقط امیرعباس واسم به چشم میومد
_ لاله
با شنیدن صدای مهسا سریع سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_ بله

 

_ بیا اینجا امیرعباس رو دیدی ؟
قبل اینکه من بخوام چیزی بگم صدای امیرعباس بلند شد :
_ همین مونده بود با خدمتکار های عمارت هم آشنا بشم !.
بعدش بلند شد رفت اشک تو چشمهام حلقه زده بود ، سرم رو بلند کردم مهسا با ناراحتی داشت بهم نگاه میکرد
_ ببخشید
_ مهم نیست !
بعدش راه افتادم سمت بیرون داشتم محکم پلک میزدم چون به هیچ عنوان دوست نداشتم اشکام سرازیر بشه ، محمد اسمم رو صدا زد :
_ لاله
ایستادم نفس عمیقی کشیدم که به سمتم اومد و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که پرسید :
_ چیشده ؟
_ چیزی نیست
اخماش رو تو هم کشید
_ پس چی باعث شده اشک تو چشمهات جمع بشه و حالت انقدر خراب باشه زود باش بهم بگو ببینم چیشده لاله ؟
میدونستم نمیشد به محمد دروغ گفت واسه همین صادقانه جوابش رو دادم :
_ از حرف ارباب کوچیک ناراحت شدم
_ امیرعباس چی گفت ؟
حرفش رو گفتم که عصبانی دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ نیاز نیست حرفاش واست مهم باشه خودت که میدونی چقدر خودخواه هست
_ آره میدونم اما …
_ ببینم نکنه عاشقش هستی که با حرفش ناراحت شدی ؟
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم چرا محمد یهو این رو گفته بود
_ نه چه دلیلی داره من چرا باید عاشقش بشم ؟
_ چرا صورتت یهو انقدر رنگ پریده شد هان ؟
_ من …
_ هیس !
ساکت شدم که مشکوک بهم خیره شد ، سریع سرم رو پایین انداختم دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد خیره بهش بشم و بعدش صداش بلند شد :
_ باید باور کنم این سرخی روی گونه هات هیچ دلیلی نداره آره ؟
_ آره باید باور کنی چون من اصلا …
_ دروغ نگو لاله من خیلی وقته میدونم چه احساسی نسبت بهش داری اما باید فراموشش کنی چون امیرعباس برگشته تا ازدواج کنه

چشمهام گرد شد شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم احساس میکردم سرم داره گیج میره محمد فهمید حالم خوب نیست دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا اینجا بشین ببینم الان از حال میری
با کمکش یه گوشه نشستم خیره بهم شد ، اصلا حالم خوب نبود احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه دیگه واسم مهم نبود داره چه اتفاق هایی میفته
_ لاله به من نگاه کن ببینم !
زل زدم تو چشمهاش که ادامه داد :
_ تو نباید انقدر خودت رو اذیت کنی متوجه هستی ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ میفهمم چی داری میگی اما نمیشه چون یه اتفاق هایی افتاده که …
وسط حرف من پرید :
_ دقیقا میشه بگی چه اتفاق هایی افتاده ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ چون من واقعا دوستش دارم و …
ساکت شدم رسما خودم رو لو داده بودم ، بشدت احساس خجالت میکردم که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ بله
_ نیاز نیست خجالت بکشی من واقعا دوست ندارم ناراحت بشی واسه همینه که دارم باهات اینطوری صحبت میکنم امیدوار هستم از دست من ناراحت نباشی اما باید فراموشش کنی چون بعد واست سخت تر میشه
_ محمد
_ جان
غمگین گفتم :
_ من میدونم این عشق غیر ممکن هست اما دوستش دارم میدونم هیچوقت قرار نیست داشته باشمش اما دوستش دارم خیلی زیاد ، همین که داره خوشبخت میشه واسه من کافیه دیگه بیشتر از این واقعا چیزی نمیخوام
من رو تو بغلش کشید سرم رو بوسید
_ تو ما رو داری نیاز نیست نگران چیزی باشی میدونم که قوی هستی از پسش برمیای
قطره اشکی روی گونم چکید که من رو از خودش جدا کرد و گفت :
_ چرا داری گریه میکنی ؟
_ ببخشید
_ نیاز نیست عذر خواهی کنی فقط تلاش کن فراموشش کنی این بهترین کار هست

بعدش محمد بلند شد رفت اما من هنوز همونجا نشسته بودم انقدر حال روحیم بد شده بود که نمیتونستم بلند بشم ، صدای سرد و مردونه ای بلند شد :
_ خجالت نمیکشی اطراف محمد همش هستی ؟
سرم رو بلند کردم با دیدن امیرعباس سریع بلند شدم و گفتم :
_ منظورتون چیه ؟
عصبی گفت :
_ محمد زن داره ، حق نداری باعث ناراحت شدن مهسا بشی چون اونوقته که با من طرف میشی
با دهن باز داشتم بهش نگاه میکردم چرا انقدر زود داشت من و قضاوت میکرد
_ چرا داری اشتباه من و قضاوت میکنی ؟
_ هیچ اشتباهی نیست من آدمایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم چه قصد و نیتی دارید ، اما نمیتونی به محمد نزدیک بشی و …
_ بسه !
با شنیدن صدای مهسا که پشت سرش ایستاده بود ساکت شد به عقب برگشت خیره بهش شد که مهسا گفت :
_ امیرعباس تو تازه برگشتی درسته از خیلی چیزا خبر نداری واسه همین نباید الکی چیزی بگی لاله مثل خواهر واسه من و محمد هست
_ میدونی به شوهرت چقدر نزدیک شده ؟
_ آره میدونم چون لاله به همه نزدیک هست نیاز نیست انقدر بزرگش کنیم
چشمهاش گرد شده بود بیشتر شوکه شده بود ، بلاخره بعد گذشت چند ثانیه صداش بلند شد :
_ من نمیدونستم !
بعدش خواست بره که مهسا صداش زد :
_ امیرعباس
سرد گفت :
_ بله
_ فکر نمیکنی باید عذر خواهی کنی ؟
_ دلیلی وجود نداره از یه رعیت عذر خواهی کنم فقط حد و حدودش رو واسش مشخص کردم
بعدش گذاشت رفت که باعث شد چشمهام گرد بشه نمیدونستم چی باید بهش بگم نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای مهسا بلند شد :
_ لاله
_ بله
_ ناراحت نباش تو که اخلاقش رو میدونی !
_ ناراحت نیستم سعی میکنم زیاد واسم مهم نباشه حرفای کسی که همیشه کارش همینه
_ امیرعباس چیزی تو قلبش نیست اما نمیدونم چرا با تو مشکل داره

_ همه با من مشکل دارند
_ لاله
لبخندی بهش زدم :
_ من برم به کار هام برسم چون کم کم داره شب میشه ارباب سالار از دستم عصبانی میشه
سریع فرار کردم اینطوری هم میخواستم ذهنم آزاد بشه ، واقعیت هم این بود ارباب سالار تو این خونه فقط با من مشکل داشت با همه مهربون بود همه رو دوست داشت اما تا نگاهش به من میفتاد عصبی میشد منم سعی میکردم زیاد جلوی چشمش آفتابی نشم و بهانه ای دستش ندم ، نمیدونستم چرا جز محمد و مهسا و ترنج خانوم با خاله حوا همراه ستاره خانوم بقیه چشم دیدن من رو نداشتند
_ لاله
خانوم بزرگ همسر ارباب سالار داشت اسمم رو صدا میزد سریع از افکارم خارج شدم به سمت سالن رفتم و پرسیدم :
_ چیشده با من کاری داشتید ؟
_ فردا مهمون داریم به هیچ عنوان جلوی چشم نمیای شنیدی ؟
متعجب از این حرفش سرم رو تکون دادم ، عادت کرده بودم به رفتارشون اما نمیدونم چرا هر بار که چیزی میگفتند دوباره ناراحت میشدم ، بعدش درک نمیکردم چرا هر ماه این مهمون هاشون که از شهر میومدند من نباید باهاشون روبرو میشدم اصلا دلیلشون چی بود !
_ با من کاری ندارید خانوم ؟
_ نه
راه افتادم سمت اتاقم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که ارباب کوچیک صدام زد :
_ هی
ایستادم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ اتاقم کثیف شده بیا تمیزش کن
_ اما این وظیفه ی من نیست به یکی از …
وسط حرف من پرید :
_ تو یه خدمتکار هستی نه خانوم این خونه هر کاری بهت گفته شد باید بدون چون و چرا انجامش بدی حالا راه بیفت زود باش
و خودش راه افتادم مجبورا پشت سرش راه افتادم ، چرا از اینکه من و تحقیر کنه خوشحال میشد مگه من چه بدی در حقش انجام داده بودم که داشت اینطوری میکرد
داخل اتاقش شدم که در پشت سرم بسته شد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ کجا کثیف شده ؟
در مقابل چشمهای من در اتاقش رو قفل کرد که باعث شد چشمهام گرد بشه به سمتم اومد
ترسیده نالیدم ؛
_ ارباب کوچیک دارید چیکار میکنید !

نیشخندی زد :
_ چیه ترسیدی ؟ تو که خوب داشتی با محمد لاس میزدی فکر نمیکنم واست ایرادی داشته باشه یه حالی به منم بدی ، نترس بعدش حسابی بهت میرسم
اشکام روی صورتم جاری شدند تا حالا اینقدر تحقیر نشده بودم با گریه نالیدم :
_ برو کنار
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چیه میترسی ؟
خیره به چشمهاش شدم چجوری میتونست انقدر لحنش بد باشه مگه من فاحشه بودم که داشت اینطوری برخورد میکرد
سرش رو نزدیک آورد که دستم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم :
_ خواهش میکنم باهام کاری نداشته باش من از اون دختر هایی که فکر میکنید نیستم
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ کدوم دخترا ؟
_ هرزه
_ پس چرا داشتی واسه محمد دلبری میکردی ؟
_ قسم میخورم محمد واسه من مثل داداش هست ، شما این مدت اینجا نبودید اما همه میدونند حتی مهسا
زل زد تو چشمهام ، چشمهای سیاه و خمارش که حالا قرمز شده بود
_ لاله
با صدایی لرزون شده جواب دادم :
_ بله ارباب کوچیک
_ سریع برو بیرون تا بلایی سرت نیاوردم
با شنیدن این حرفش در اتاق رو باز کردم و وحشت زده از اتاقش خارج شدم که با دیدن خانوم بزرگ ایستادم با دیدن نگاهش ترسیدم فکر بدی درمورد من کرده باشه ، سرم رو پایین انداختم خواستم برم که گفت :
_ وایستا
ایستادم به سمتم اومد و پرسید :
_ تو اتاق امیرعباس چیکار داشتی ؟
_ من داشتم …
با باز شدن اتاق ارباب کوچیک سریع کنار رفتم ، که خودش خیره به خانوم بزرگ شد
_ چیشده مامان نازگل ؟
_ این دختره تو اتاقت چیکار داشت ؟
_ واسه نظافت اتاق بهش گفته بودم بیاد ایرادی داره ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ دیگه نیاز نیست به این دختره بگی اتاقت رو تمیز کنه ، به بقیه خدمتکار ها بگو شنیدی ؟
_ چرا ؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گذاشت رفت …

اما من هنوز خشک شده سرجام ایستاده بودم ، چرا باید در عرض یک روز این همه تحقیر میشدم و قلبم شکسته میشد مگه من چه گناهی انجام داده بودم ، هنوز ایستاده بودم که صدای ارباب کوچیک بلند شد :
_ چیه چرا خشکت زده ؟
خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ چیزی نیست
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد نمیدونم چی تو چشمهای من دید که دستم رو گرفت و کشید داخل اتاقش که باعث شد چشمهام گرد بشه ، خیره بهم شد و پرسید :
_ ناراحت شدی از حرفای مامان نازگل ؟
_ نه
نفس عمیقی کشید :
_ تو یه رعیت هستی و همیشه وظیفت همین هست نباید با حرفای بقیه ناراحت بشی چون …
وسط حرفش پریدم :
_ میدونم من یه خدمتکار هستم عادت دارم ، خانوم بزرگ فکر کرد من قصد داشتم شما رو از راه بدر کنم واسه همین عصبانی شد درک میکنم
نگاه عمیقی بهم انداخت و رفت سمت پنجره اتاقش منم سریع از اتاقش خارج شدم به سمت پایین راه افتادم ، داشتم فرار میکردم از حرفایی که شنیده بودم حالا دیگه مطمئن شده بودم ارباب کوچیک هیچوقت مال من نمیشد باید فراموشش میکردم خیال پردازی های بیهوده من باعث میشد زندگی واسه خودم سخت بشه …
* * *
_ لاله
_ بله
نگاهش نگران بود ، با صدایی که خش دار شده بود پرسید :
_ خوبی ؟ میخوای امشب ببرمت روستا پیش نازنین امشب نباید اینجا باشی چون …
وسط حرفش پریدم :
_ محمد نیاز نیست نگران من باشی واقعا حالم خوب هست همه چیز روبراه هست‌ چرا میترسی ؟
_ چون امشب قراره عقد کنون امیرعباس با دختر ارباب ده بالا باشه
_ این چه ربطی به من داره ؟
_ لاله
_ شاید یه زمانی دوستش داشتم اما الان هیچ احساسی نسبت بهش ندارم
چشمهاش ناباور بود حرفای من رو باور نمیکرد

_ لاله
_ بله
اینبار مهسا دستم رو گرفت و با خودش کشید رفتیم پشت عمارت خیره به چشمهام شد و گفت :
_ میدونم خیلی زیاد قوی هستی اما امشب نباید اینجا حضور داشته باشی پس آماده باش میریم روستا باشه ؟
_ نه
_ دوست داری امشب اذیت بشی آره ؟
_ من فراموشش کردم مهسا من میدونستم یه روزی همچین اتفاقی میفته قرار نیست همیشه فرار کنم باید شاهد این ماجرا باشم چون …
وسط حرف من پرید :
_ ببین امشب شب زفاف آیلین و امیرعباس هست تو هر چقدر هم قوی باشی نمیتونی طاقت بیاری پس بهتره آماده بشی باشه ؟
چشمهام با درد بسته شد
_ باشه
بعدش راه افتادم دنبالش لباسام رو پوشیدم و سوار ماشین شدم تا بریم چون حسابی حالم گرفته شده بود
_ لاله خوبی ؟
با شنیدن صدای مهسا به خودم اومدم و جوابش رو دادم :
_ آره
اما اصلا حالم خوب نبود حسابی قلبم داشت درد میکرد نمیدونم چقدر گذشته بود که ماشین ایستاد پیاده شدم ، نازنین منتظرم ایستاده بود به سمتش رفتم محکم بغلش کردم حسابی دلتنگش شده بودم ، نگاهش نگران بود
_ بیا داخل
داخل خونه اش شدم ، نازنین هم مثل من هیچکس رو نداشت ، خانواده ارباب سالار ما دوتا رو پیدا کرده بودند ، من تو عمارت موندم اما نازنین اومد تو روستا رفت تحصیل کرد معلم شد ! و بهش زیاد توهین نمیکردند اما من حتی اجازه تحصیل هم نداشتم نمیدونستم چرا ارباب سالار باهام انقدر بد بود
_ لاله
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ خوبی چرا هر چی صدات میزنم جواب نمیدی ؟
_ ببخشید متوجه نشدم
_ حالا که امیرعباس ازدواج کرده زندگیت واست سخت میشه تو عمارت لاله من بیام با ارباب سالار صحبت کنم تو بیای پیش من زندگی کنی ؟.
تلخ خندیدم :
_ تو یکبار اجازه گرفتی اما میدونی که اون موافق نیست پس چرا خودت رو اذیت میکنی ؟

_ تو داخل عمارت بیشتر اذیت میشی لاله مخصوصا با این وضعیت الان اصلا نمیتونم بهت همچین اجازه ای بدم من خودم باهاش صحبت میکنم شاید اینبار اجازه داد ، واسه تو هم بهتر هست
_ نازنین
_ جان
با بغض نالیدم :
_ چرا ما هیچ خانواده ای نداریم که مجبور باشیم الان این همه سختی بکشیم خیلی احساس بدی بهم دست داد من نمیتونم هیچوقت کسی رو که عاشقش هستم داشته باشم چون من خانواده ندارم قلبم به درد میاد
دستم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ نیاز نیست نگران باشی بلاخره درست میشه عزیزم تو امشب حالت خوب نیست
سرم رو روی پاهاش گذاشتم که دستش رو روی موهام کشید
_ لاله
_ جان
_ همیشه دوست داشتم ما پیش هم باشیم میدونستی ؟
_ نه
_ اما ارباب سالار اجازه نمیداد ، احساس میکردم ارباب سالار تو رو دوست داره
پوزخندی زدم :
_ از من متنفره ارباب سالار مهربون و دوست داشتنی از من متنفر هست !
_ چرا فکر میکنی از تو متنفر هست ؟
واسش تعریف کردم تو این مدت چی بهم گذشته بوو ، هیچوقت فرصت نشده بود من و نازنین درد و دل کنیم و حالا انگار وقتش بود
وقتی حرفام تموم شد نازنین پرسید :
_ یه احساسی بهم میگه ارباب سالار میدونه خانواده ما کی هست و …
_ خل شدی نازنین ؟
_ چرا ؟

_ ارباب سالار چرا باید بفهمه خانواده ما کیه ، همه میدونند ما رو پیدا کرده و بخاطر بزرگواری که داشته اجازه داده ما تو عمارتش زندگی کنیم اما همیشه یه احساس بد نسبت به من داشت لابد چون فکر میکنه حرومزاد ‌…

نازنین دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت :
_ هیس !

بلند شدم کنارش نشستم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ نازنین همش واقعیت هست چرا انکار کنیم ؟

اشک تو چشمهاش جمع شد
_ باورش واسه من سخت هست
_ نباید باورش واسه تو سخت باشه چون این حقیقت زندگی ما هست
چند ثانیه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_جان

_ میخوام خانواده امون رو پیدا کنم

پوزخندی بهش زدم :
_ دنبال پیدا کردن خانواده ای نباش که ما رو ترک کردند ، هیچکس حاضر نیست از بچش بگذره اما مشخص هست یه مشکلی داشتند که ما رو ترک کردند

لبخندی میون گریه روی لبهاش نشست و گفت :
_ چرا با فکر کردن بهش حالمون رو بد کنیم هر چیزی هم که باشه به مرور زمان درست میشه

_ دقیقا !

میدونستم اون هم مثل من دلش تنگ خانواده ای میشه که نداشتیم اما چاره ای هم نداشتیم مثل همیشه باید ساکت فقط منتظر میشدیم !
* * *
یکهفته به عمارت برنگشتم مهسا واسه من مرخصی گرفته بود
اما امروز وقتش بود برگردم حسابی ناراحت شده بودم چون وقتی پیش نازنین بودم حال من خیلی بهتر بود
_ لاله

خیره به نازنین شدم و گفتم :
_ جان

_ من واقعا معذرت میخوام !

_ چرا داری معذرت خواهی میکنی نازنین من که همون اولش بهت گفتم ارباب سالاز اجازه نمیده چون من واسش شبیه یه برده هستم

بعدش خندیدم که باعث شد نازنین اخماش تو هم فرو بره با عصبانیت گفت :
_ تو برده هیچکس نیستی وقتش که بشه از اون عمارت میای

رفتم سمتش گونه اش رو بوسیدم و محکم بغلش کردم تنها کسی که داشتم نباید ناراحت میشد

بلاخره برگشتم عمارت احساس بدی داشتم اما چاره ای نبود باید میومدم دوست داشتم پیش نازنین باشم اما نمیشد وقتی برگشتم رفتم پیش مهسا چون باهام کار داشت داخل اتاقش بود تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا تو
داخل شدم خیره بهش شدم که لبخندی زد :
_ حالت خوبه ؟
سری به نشونه ی تائید واسش تکون دادم :
_ آره
_ میدونستم تو قوی هستی ، فقط لاله یه چیز مهمی هست که باید بهت میگفتم
سئوالی بهش خیره شده بودم که گفت :
_ همسر امیرعباس شیرین یه خورده بد اخلاق هست با تموم کسایی ک تو این عمارت دختر جوون و مجرد هستند رفتار بدی داره من تا حالا باهاش برخوردی نداشتم و نمیدونستم چ شکلی هست اما حالا دیدمش یه دختر ارباب زاده بد اخلاق هست
_ چرا دارید اینارو به من میگید ؟
نفس عمیقی کشید :
_ دوست نداشتم باهاش دهن به دهن بشی یا مشکلی پیش بیاد واسه همین …
_ من انقدر جسارت ندارم که همسر ارباب کوچیک دهن به دهن بشم بعدش من یه خدمتکار هستم هر رفتاری داشته باشند کاری جز سکوت نمیتونم بکنم
اشک تو چشمهاش جمع شد به سمتم اومد و اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ تو واسه من یه خدمتکار نیستی همیشه این رو بخاطر داشته باش من خیلی دوستت دارم
لبخندی بهش زدم مهسا هم واسه من عزیز بود ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ محمد خیلی شانس آورده که یکی مثل تو رو بدست آورده مهسا
مهسا من رو تو بغلش کشید
_ شاید بقیه واسشون مهم باشه فرق بین رعیت و ارباب زاده اما تو واسه من مثل خواهر هستی من اینکه از کدوم قشر باشیم واسم مهم نیست
دستم دورش حلقه شد مهسا مثل مادرش خاله ترنج بود

_ خوشگلی لوند هستی اما نباید چشمت دنبال شوهر من باشه وگرنه زندگیت رو جهنم میکنم !
با دهن باز شده داشتم به شیرین خانوم همسر ارباب کوچیک نگاه میکردم ، من و صدا زده بود تا تهدید کنه نباید به شوهرش نزدیک بشم چرا نسبت به شوهرش اعتماد نداشت ، بلاخره جرئت کردم و پرسیدم :
_ شما به شوهرتون اعتماد ندارید ؟
_ به شوهرم اعتماد دارم اما به کسایی مثل تو نه چون پول ندارید میخواید …
با خشم وسط حرفش پریدم :
_ من فاحشه نیستم که بخوام به شوهر شما نزدیک بشم ، شما اگه به عشق شوهرتون اعتماد دارید نباید خدمتکار های این خونه رو تهدید کنید
چشمهاش برق بدی زد ؛
_ چجوری جرئت میکنی در مقابل من گستاخ باشی !
_ من گستاخ نیستم اما دارم جواب توهین شما رو میدم ، من خدمتکار هستم برده شما نیستم که هر چیزی دلتون خواست بهم بگید
_ خفه شو
پشت بند حرفش در اتاق باز شد ، نگاه ارباب کوچیک به من افتاد اخماش رو تو هم کشید و پرسید :
_ چخبره ؟
شیرین خانوم با ناز و عشوه به سمتش رفت و گفت ؛
_ عشقم داشتم بهش میگفتم حق نزدیک شدن بهت رو نداره البته اگه حالیش شده باشه !
ارباب کوچیک اخماش بیشتر گره خورد
_ عقلت سرجاش هست ؟
شیرین جا خورد
_ چی ؟
_ فکر کردی من انقدر سست عنصر هستم سمت خدمتکار ها برم این همه مدت به هیچکدومشون نگاه نکردم که حالا بندازم ، یکبار دیگه بشنوم یا ببینم همچین کاری داری میکنی پرتت میکنم بیرون بری همون جایی که بودی شنیدی ؟
شیرین که به وضوح میشد دید جا خورده و چون جلوی من باهاش بد صحبت کرده بود اشک تو چشمهاش جمع شد
_ آره
یجورایی هم دل من خنک شده بود
_ برو بیرون
با شنیدن صدای ارباب کوچیک از افکارم خارج شدم ، سریع از اتاق خارج شدم که …

_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهای ارباب کوچیک شدم ، چشمهایی که عاشقش بودم خیلی زیاد اما حالا برای یکی دیگه بود کسی به جز من پس نمیشد خیانت کنم ، سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم :
_ ارباب کوچیک میشه برید کنار ؟
_ نه
ساکت شده ایستاده بودم که دستش رو زیر چونم گذاشت و مجبورم کرد خیره بهش بشم خواستم چیزی ازش بپرسم که صدای شیرین اومد :
_ عزیزم این …
که با دیدن فاصله کوتاه ما و دست ارباب کوچیک که زیر چونم بود ساکت شد ، ارباب کوچیک از من فاصله گرفت و سرد گفت :
_ برو بیرون
سری تکون دادم و میخواستم فرار کنم ، اما آخرین لحظه میتونستم چشمهای پر از نفرت شیرین رو ببینم ، میدونستم حالا با دیدن این صحنه فکر های بدی به ذهنش میاد و به همین آسونی دست از سر منه بدبخت برنمیداره
میدونستم صورتم حسابی رنگ پریده شده ، میخواستم برم پایین که محمد صدام زد :
_ لاله
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ خوبی ؟
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم که مشکوک بهم خیره شد
_ بیا اینجا
به سمتش رفتم که با چشمهای ریز شده بهم خیره شد :
_ راستش رو بگو ببینم امیرعباس بهت چی گفته
دستی به صورتم کشیدم و جوابش رو دادم :
_ مثل همیشه حرفای تکراری !
_ دروغ نگو
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم شروع کردم به صحبت کردن وقتی حرفام تموم شد خندید ، اخمام رو تو هم کشیدم و بهش توپیدم :
_ چرا میخندی ؟
دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد
_ ببخشید
خواستم برم ک دستم رو گرفت و گفت :
_ وایستا ببینم قهر نکن
_ قهر نیستم محمد اذیت …
با باز شدن در اتاق ارباب کوچیک حرف تو دهنم ماسید ، نگاهش به دست محمد بود سریع دستم رو کشیدم بیرون و به سمت پایین رفتم دوست نداشتم دوباره من و تیکه بارون کنه …

میدونستم باید از نگاه ارباب کوچیک دور باشم چون بشدت از من متنفر شده بود ، کاملا از چشمهاش مشخص بود
_ لاله
به سمت خانوم بزرگ برگشتم و گفتم :
_ بله
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ بیا داخل اتاق من زود باش
با شنیدن این حرفش حسابی متعجب شده بودم چون نمیدونستم چخبر شده که داره همچین چیزی بهم میگه ، خودش راه افتاد منم پشت سرش داخل شدم ، رفت یه گوشه ایستاد
_ در اتاق رو ببند
بستم خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ چیزی شده ؟
_ آره
_ چی ؟
_ نباید دیگه اطراف امیرعباس باشی شنیدی ؟
چشمهام گرد شد
_ شما دارید اشتباه میکنید
پوزخندی روی لبش نشست و گفت :
_ زنش داره میگه تو خیلی اطراف شوهرش هستی بعدش داره اشتباه میگه ؟
اشک تو چشمهام نقش بست
_ این اشتباه هست چون …
_ ببین لاله من قصد ندارم عصبانی بشم اما بهتره یه سری چیز ها رو بفهمی ، تو نمیتونی هیچوقت زن امیرعباس بشی حتی نمیتونی زن صیغه ایش باشی پس ازش دور باش دست بردار هر چقدر داری نقشه میکشی
اشکام روی صورتم جاری شدند همش تهمت بود
_ شما میتونید از ارباب کوچیک بپرسید بعدش قضاوت کنید من قصد ندارم بهش نزدیک باشم !
چند تا نفس عمیق کشید بعدش پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت ؛
_ من کاری به امیرعباس ندارم اما تو باید دست و پای خودت رو جمع کنی شنیدی ؟
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ من بازم میگم من هرزه نیستم که بخوام خودم رو به ارباب کوچیک بچسپونم ، اگه کاری باهام ندارید برم ؟
_ برو ، اما حرفای من و فراموش نکن
تلخ گفتم :
_ مطمئن باشید هیچوقت توهین و تحقیر های شما رو فراموش نمیکنم !
بعدش از اتاقش خارج شدم واقعا این حق من نبود که باهام اینطوری صحبت بشه
_ لاله
به سمت مهسا برگشتم و گفتم :
_ بله

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دلبر جذاب من/پارت دو

  من که از شدت درد داشتم هق هق میکردم حتی نای نفس کشیدن هم …

4 دیدگاه

  1. دقیقا 👌👌

  2. پارت بعدی و کی میزارید؟!؟؟

  3. سلام نویسنده پارت جدید نمیزارین ؟

    و اینکه میشه تاریخ دقیق پارت گزاری رو بگید ؟

    ممنون

  4. اگه فعل هست رو از نویسنده بگیرن دیگه نمیتونه بنویسه… سه نسل طی یه ماجراازدواج کردن! انگار زمان تو طایفه اینا متوقف شده ارباب سالار ۸۰ ساله همچنان با صلابته… و طی سه نسل اینا هنوز اربابن!خسته نباشی نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *