خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن !
پوزخند صدا داری زد ؛
_ چون صاحب یه خانواده شدی جوگیر شدی داری اینطوری میگی ؟
_ میدونی تو همیشه عادت داری همه رو زود قضاوت کنی پس من سعی نمیکنم واست توضیح بدم چیشده یا نشده ترجیح من این هستش ساکت باشم !
با شنیدن این حرف من خشمگین شد خواست چیزی بگه اما یهو ساکت شد چند تا نفس عمیق کشید بعدش با خشم غرید ؛
_ تو همیشه عادت داری اینطوری صحبت کنی آره ؟
_ نه
_ پس دهنت رو ببند الان هم چون دوست ندارم هیچ بلایی سرت بیارم
خندیدم :
_ تو همیشه اذیتم کردی پس اینبار هم اذیتم کن فکر نمیکنم هیچ مشکلی واست پیش بیاد
ساکت شد خیلی عجیب بود منم سکوت کردم چون دوست نداشتم همش دعوا کنیم ، دیگه تا رسیدن به عمارت هیچ حرفی بین ما زده نشد
وقتی ماشین ایستاد همراهش پیاده شدم به سمت داخل رفتیم ، ستاره خانوم اولین کسی بود که به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید :
_ دلم واست تنگ شده بود
لبخندی بهش زدم :
_ منم دلم واستون تنگ شده بود
خاله حوا و ترنج همشون باهام خیلی گرم برخورد کردند ، صدای خانوم بزرگ بلند شد :
_ خوش اومدی !
بهش زل زدم حالا تو چشمهاش پر از مهربونی نسبت به من بود ، بی اختیار لبخندی روی لبم نقش بست
_ ممنون
_ چرا دارید بهش خوش آمد میگید این دیر یا زود میره بعد بدنیا اوردن …
به سمت شیرین برگشتم و حرفش رو قطع کردم ؛
_ نیاز نیست جایی برم قراره پیش بچم باشم بعدش امیرعباس اینبار من رو به عنوان زنش آورده مگه نه ؟
بعدش به سمت امیرعباس برگشتم که با صدایی سرد و خشک گفت :
_ لاله زن من هستش و قراره مادر بچم باشه همیشه جایی که من باشم هست هیچکس حق نداره بهش توهین کنه مخصوصا تو شیرین بهتره بتونی جلوی دهنت رو بگیری و باعث این نشی که اذیت بشه !

شیرین با عصبانیت داد زد :
_ هیچ معلوم هست چی داری میگی نکنه واقعا دیوونه شدی ؟ زن تو من هستم نه این …
_ کافیه
با شنیدن صدای عصبانی امیرعباس ساکت شد اما بغض داشت خفه اش میکرد
_ گفتم لاله زن منه بچم تو شکمش هست حق توهین رو بهش ندارید شنیدید
_ نه
بعدش به سمت اتاقش راه افتاد ، امیرعباس هم پشت سرش رفت
_ لاله
به سمت ارباب سالار برگشتم که اسمم رو صدا زده بود
_ جان
_ خوشحالم که برگشتی
دلخور داشتم بهش نگاه میکردم اون از خیلی اتفاقات که افتاده بود با خبر بود اما هیچوقت چیزی به من نگفته بود درموردش
بعدش به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید ازش جدا شدم و گفتم :
_ من از شما دلخور هستم خیلی زیاد
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چرا ؟
_ این همه مدت میدونستید از من پنهان کردید
_ مجبور بودم
_ اما باید بهم میگفتید
_ حالا که خودشون بهت گفتند بهتر شده
_ یه روز سر فرصت باید با هم قشنگ صحبت کنیم ارباب سالار
لبخندی روی لبش نشست :
_ باشه
_ لاله
با شنیدن صدای آشنای نازنین به سمتش برگشتم کنار مجتبی ایستاده بود ، سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ خوشحال هستم که تونستی خوشبخت بشی .
پوزخندی بهش زدم :
_ باید باور کنم خوشحال شدی من خوشبخت شدم تویی که من رو مسبب خراب شدن زندگیت میدونستی .
ساکت شده سرش رو پایین انداخت که صدای مجتبی بلند شد :
_ این کارت درست نیست لاله
_ مگه من چیکار کردم که کارم درست نیست ؟
_ نازنین …
_ مجتبی !
وقتی نازنین اسمش رو صدا زد ساکت شد ، کلافه دستی تو موهاش کشید و یهو دست نازنین رو گرفت گذاشتند رفتند …

خاله حوا ناراحت گفت :
_ لاله نازنین خواهر تو هستش این رفتارت درست نیست باهاش درسته تو صاحب خانواده شدی اما …
وسط حرفش پریدم :
_ خاله حوا شما دلیل رفتار من رو نمیدونید پس خواهش میکنم چیزی نگید که بعد بابتش پشیمون بشید
با شنیدن این حرف من ساکت شد اما مشخص بود حسابی داره بهش فشار میاد البته که مقصر خودش بود
_ لاله
به سمت ستاره خانوم برگشتم ؛
_ جان
_ بیا بریم اتاقت استراحت کن حسابی خسته شدی تو راه
لبخندی بهش زدم و باهاش همراه شدم داخل اتاق شدم رفتم نشستم خیره به ستاره خانوم شدم و گفتم :
_ شما هم فکر میکنید من خودخواه شدم ؟
_ نه
واقعا خودخواه نشده بودم رفتار من دلیل داشت واسه ی همیشه نمیتونستم در مقابل حرفاش چیزی بهش بگم شاید ، با صدایی گرفته شده ادامه دادم :
_ اما مجتبی اون روز بود دید نازنین چی بهم گفت ، گفت رابطشون رو از من پنهان کرده چون من باعث میشدم جدا بشن من همچین آدمی بودم ؟
_ نه
_ حتی وقتی رفتم پشت سرم نیومد از خداش بود برم نیومد معذرت خواهی کنه
_ گذشته رو فراموش کن
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ ما فقط از دست کسایی ناراحت میشیم که واسمون مهم باشند
_ نازنین واست عزیز هستش
_ خیلی
_ اما تو باهاش سرد برخورد کردی
_ خودش خواسته بود اینطوری بشه اگه اون باعث نمیشد قلبم شکسته بشه منم اذیتش نمیکردم
ساکت شده بود چون میدونست حق با من هستش و نباید اینطوری باهام برخورد بشه
_ لاله
_ جان
_ تو الان باید به خودت و بچت فکر کنی نه کسایی که بهت صدمه زدند
لبخندی بهش زدم :
_ ستاره خانوم شما واسم مثل مامانم هستید رفتارتون مهربونیتون دقیقا مثل مامانم هست !
لبخند قشنگی تحویلم داد :
_ از وقتی زن امیرعباس شدی دختر منم محسوب میشی .

درسته نازنین باعث شده بود نسبت بهش احساس خیلی بدی داشته باشم اما میدونستم همه چیز خیلی زود درست میشه بعدش من دیگه قرار نبود با نازنین یا کسایی که باعث میشدند اذیت بشم دهن به دهن بشم یا حتی باهاشون بحث کنم ، گذشته تو گذشته باقی میموند
با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد مهسا اومد داخل لبخند شادی روی لبهاش بود :
_ خوشحالم دوباره اینجا میبینمت
شاید مهسا تنها کسی بود که همیشه راستش رو میگفت ، لبخندی تحویلش دادم ؛
_ منم خیلی خوشحال شدم دوباره دیدمت بیا بشین مهسا …
مهسا اومد روبروم نشست و پرسید :
_ خانواده ات رو دیدی ؟
_ آره
_ خانواده ات چ شکلی بودند ؟
_ مهربون خوب دوستشون دارم خیلی زیاد دوتا داداش دارم دوتا خواهر
چشمهاش برق شادی زد :
_ جدی ؟
_ آره
چند دقیقه حسابی مشغول صحبت شده بودیم که بعدش مهسا بلند شد بره اما قبل رفتن گفت :
_ چرا نازنین باهاش بد شدی ؟
_ تو هم فکر میکنی چون به خانواده ام رسیدم رفتارم باهاش بد شده ؟
_ نه
_ قصه اش طولانیه میخوای بشنوی ؟
_ آره
_ پس بهم گوش بده
_ باشه
واسش تعریف کردم اون روز چیشده بود وقتی حرفام تموم شد بهت زده لب زد :
_ نازنین خودش بهت گفت ؟
_ آره متاسفانه
_ باورش خیلی سخته
_ واسه ی منم خیلی سخت بود باور همچین چیز هایی اما متاسفانه همش حقیقت داشت
_ یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟
_ نه
_ نازنین همیشه دوستت داشت واسه همین باورش یکم سخت میشه بعدش نازنین خودش میگفت تو چون خانواده ات پیدا شده اینطوری شدی .

چشمهام گرد شد شوکه شده پرسیدم :
_ نازنین همچین چیزی میگفت ؟
_ آره
خدایا یه نفر چقدر میتونست بد باشه آخه ، چجوری میتونست حرفای خودش رو یادش بره و بابت رفتاری که باهاش داشتم همچین تحلیلی واسه ی خودش داشته باشه ، شاید میخواسته جلوی بقیه خودش رو آدم خوبه جلوه بده واسه همین اینطوری کرده بود
_ لاله
_ جان
_ چرا ساکت شدی ؟
_ واقعا تو شوک حرفات هستم اصلا باورم نمیشه همچین کاری کرده باشه
واقعا دیگه حسابی اعصابم خورد شده بود اصلا نمیدونستم چرا داشت اینطوری باهام برخورد میکرد
_ لاله بیخیال بهش فکر نکن شاید نازنین بخاطر اینکه از دستت ناراحت شده …
_ مهسا
ساکت شد که ادامه دادم :
_ من از مجتبی هم متعجب شدم چجوری اجازه میده نازنین همچین حرفایی بزنه وقتی خودش هم اون روز باهام بود دید چ اتفاق هایی افتاد
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ ناراحت شدی ؟
_ از دست جفتشون خیلی زیاد ناراحت شدم اصلا نمیدونم چی باید بگم
_ ببخشید
_ تو چرا معذرت خواهی میکنی ؟
_ چون باعث شدم از دستم ناراحت بشی واسه ی همین هستش
_ کاری نکردی که ناراحت بشم ، فقط از دست نازنین و مجتبی ناراحت شدم ، چون نازنین همش داره دروغ میگه و مجتبی سکوت کرده وقتی واقعیت رو میدونه ، درسته عاشق زنش هست اما همچین چیز هایی …
ساکت شدم بیخیال نباید بهشون فکر میکردم وقتی همچین کسایی بودند
_ لاله
_ جان
_ بیخیال تو اومدی یه شروع جدید داشته باشی نه اینکه همش ناراحت بشی .
_ حق با توئه مهسا بیخیال نباید بهش فکر کنیم هر کاری دوست دارند انجام بدن مهم اینه خودم میدونم چیشده و وجدانم راحت هستش بزار به دروغ گفتن ادامه بدن بلاخره خودشون خسته میشن از اینکه همش به بر و پای من بپیچن و اذیتم کنند .

با دیدن نازنین یه احساس خیلی بد بهم دست داد مخصوصا که شنیده بودم چ دروغ هایی پشت سرم گفته بود ، قصد داشت خودش رو خوب جلوه بده چقدر پست و عوضی شده بود ، مونده بودم چرا مجتبی هم باهاش همراه شده شاید عشقی که نسبت بهش داره باعث شده کور بشه
_ لاله
به سمتش برگشتم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ جان
_ حسابی مواظب خورد و خوراکت باش ماه های آخر باید بیشتر مراقب باشی
_ چشم خانوم بزرگ
لبخند مهربونی بهم زد ، که صدای شیرین بلند شد :
_ چرا این همه مدت مخفی شده بودی ؟
نگاهم رو بهش دوختم :
_ مخفی نشده بودم !
_ پس چجوری تا الان شکمت بالا اومده ، مخفی شده بودی میخواستی تنهایی بچت رو بدنیا بیاری .
_ برگشته بودم پیش خانواده ام بعدش وقتی متوجه شدم حامله هستم که از اینجا رفته بودم و فکر میکردم تو هم حامله هستی پس نیازی به بچه ی من نبود خودم میخواستم بزرگش کنم .
_ پس الان چیشد تصمیمت عوض شد اومدی بچت رو بدی به من ؟
خندیدم ؛
_ کی گفته من قراره بچم رو بدم بهت
_ همه میدونند
_ فکر میکنم عقلی تو سرت نمونده باشه که داری همچین چیزی میگی چون من اصلا بچم رو نمیدم تو بزرگ کنی خودم هست مادرش بعدش امیرعباس اینبار ازم خواستگاری کرد نیاز نیست صدبار بهت بگم احمق که نیستی همش یه حرف رو میزنی .
_ تو …
خانوم بزرگ رو بهش توپید :
_ کافیه شیرین
_ اما …
_ گفتم کافیه نیاز نیست این بحث بیخود رو همش کش بدی شنیدی .
_ آره
_ خوبه
خوب بود که خانوم بزرگ خیلی قشنگ میتونست حالش رو بگیره و ساکتش کنه وگرنه همش میخواست روی اعصاب من راه بره دیگه واقعا داشتم عقلم رو از دست میدادم این بشر هیچ اعصابی واسه ی من نذاشته بود

_ فکر نمیکردم دوباره برگردی وقتی تونستی صاحب یه خانواده بشی .
با شنیدن این حرف نازنین اولش دلم میخواست جوابش رو بدم اما بعدش ساکت شدم چون واقعا لیاقت نداشت بخوام باهاش بحث کنم همین که سکوت میکردم واسش کافی بود واقعا چون بشدت روی اعصاب من راه رفته بود
_ چیه چرا ساکتی ؟
بازم سکوت کردم که اینبار با طعنه گفت ؛
_ وقتی صاحب خانواده شدی حق داری من و فراموش کنی چون من …
نه دیگه واقعا نمیشد ساکت شد در برابر حرفاش تا هر چیزی دلش میخواست رو به زبون بیاره
_ ببینم تو من و احمق فرض کردی ؟
خیره به من شد
_ چی ؟
_ یادت رفته اون روز چیا به من گفتی ؟ الان داری ادای ادمای خوب رو درمیاری ؟
رنگ از صورتش پرید :
_ تو چی داری میگی ؟
_ تو خیلی خوب میفهمی من چی دارم بهت میگم اما ترجیح میدی ساکت باشی چون به این نفعت هستش درسته ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ من دوست ندارم به این افکار بچگانه ی تو حتی فکر کنم .
سکوت کردم چون این بهترین راه بود
_ آره تو که راست میگی ، فقط من از این تعجب کردم چرا مجتبی باهات همراه شده
_ داری چرت و پرت میگی
_ نازنین دارم جلوی روی خودت میگم که بعد نگی دروغ هستش
_ من منظوری نداشتم !
با عصبانیت خندیدم :
_ تو بعد اون همه توهین که به من کردی چجوری روت میشه همچین حرفایی بزنی .
_ من …
_ نازنین
با شنیدن صدای خاله ترنج ساکت شد نگاهش رو بهش دوخت :
_ بله
_ تو این مدت بهمون دروغ گفتی ؟
_ نه

_ هنوزم داری دروغ میگی پس حرفای لاله چیه این وسط ؟!
نازنین سکوت کرده بود شاید دوست نداشت بیشتر از این دروغ بگه ، بلند شدم خطاب بهش گفتم :
_ واقعا نمیدونم چی باید بهت بگم حسابی باعث شدی بهم فشار بیاد
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ ببخشید
پوزخندی بهش زدم :
_ ببخشیدی تو واسه ی من هیچ فایده ای نداره چون باعث شدی قلبم شکسته بشه
ساکت شده بود انگار میدونست چ بدی در حق من کرده که باید سکوت کنه
به سمت اتاقم رفتم داخل شدم در رو پشت سرم بستم ، اشکام روی صورتم جاری شدند ، متاسفانه من هنوزم نازنین رو دوستش داشتم قلبم درد میکرد چرا همچین کاری کرد مگه من خواهرش نبودم تا این حد از من بدش میاد !
صدای در اتاق اومد
دستی به چشمهام کشیدم و با صدایی که بخاطر گریه خش دار شده بود جواب دادم :
_ بله
صدای محمد اومد :
_ میتونم بیام تو ؟
_ آره
در اتاق باز شد اومد داخل خیره بهم شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ نه
_ شنیدم چ اتفاق هایی افتاده واقعا متاسف هستم دوست نداشتم همیشه تو غمگین باشی
_ محمد
_ جان
_ خیلی سخته نازنین خواهرم بود ، هنوزم دوستش دارم چرا همچین کاری کرده بود
با صدایی گرفته شده اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ نمیدونم بین شما دوتا چیشده اما بهتره بهش فکر نکنی تو اومدی یه زندگی جدید شروع کنی پس نباید برگردی به گذشته فکر کنی درسته ؟
_ آره
_ محمد مثل همیشه باعث شدی اروم بشم ، ممنون تو همیشه واسم یه داداش خیلی خوب بودی چ الان چه قبلا همیشه واسم عزیز بودی و هستی امیدوارم تو زندگیت با مهسا انقدر غرق خوشبخت بشی که حد نداشته باشه .

حرف زدن با محمد باعث میشد یه آرامش خاصی داشته باشم همیشه همین شکلی بود
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ هر چیزی لازم داشتی بهم بگو من همیشه همراهت هستم و حواسم بهت هست
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبم نشست میدونستم دوستم داره و همیشه حواسش بهم هست پس باید بیشتر تو بعضی مسائل دقت میکردم شاید اینطوری خیلی اتفاق هایی که افتاده بود درست میشد
_ ممنون محمد
یهو در اتاق باز شد امیرعباس اومد داخل نگاهش که به محمد افتاد اخماش بشدت تو هم فرو رفت ، پس هنوز متعصب و خودخواه بود
_ لاله
_ جان
_ خوبی ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم
_ آره
اما حسابی تعجب کرده بودم که امیرعباس نگران حال من شده بود اون نمیتونست جز خودش به هیچکس دیگه ای حتی فکر کنه پس این حالش واسه ی من عجیب به نظر میومد دست خودم نبود
_ محمد مشکلی پیش اومده ؟
_ نه
_ پس اینجا چیکار داری ؟
_ اومده بودم دیدن لاله مشکلی هست ؟
سرد گفت :
_ آره
چشمهام گرد شد بهت زده اسمش رو صدا زدم :
_ امیرعباس
بدون توجه به من ادامه داد :
_ دوست ندارم وقتی من نیستم باهاش صحبت داشته باشی شنیدی ؟
محمد سرش رو با تاسف تکون داد :
_ آره
_ خوبه
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم واقعا واسم سخت بود شنیدن حرفاشون که همش داشت باعث میشد اعصاب خوردی پیش بیاد ، وقتی محمد از اتاق خارج شد ، امیرعباس به سمتم برگشت که قبلش گفتم :
_ چرا باهاش تند برخورد کردی ؟
_ چون باید حدش رو بفهمه

_ یعنی چی باید حدش رو بفهمه مگه محمد چیکار کرده بود ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ دیگه حق نداری تنهایی با محمد صحبت کنی ، نه تنها محمد بلکه با هیچ مردی حق نداری تنهایی صحبت کنی شنیدی ؟
شوکه شده بودم چرا امیرعباس داشت اینطوری میکرد مگه من یه زن خراب بودم با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ تو به من شک داری ؟
_ نه
_ پس چرا همچین چیزی میگی ؟
_ دوست ندارم هیچ مردی سمت زن من بیاد همین !
وای خدا رسما داشتم دیوونه میشدم چرا داشت همچین چیزی میگفت آخه
_ لاله
_ بله
_ دیگه حرفام رو تکرار نمیدونم میدونی واست خیلی بد میشه به حرف من گوش ندی
_ آره میدونم واسم بد میشه واسه همین نیاز نیست نگران باشی من به حرفت گوش میدم !
دوست داشتم سرش رو بکوبم تو دیوار واقعا چرا داشت فکر میکرد من انقدر پست و هرزه هستم .
* * * *
_ هی
وای خدا دوباره این زن شروع کرده بود قصد نداشتم جوابش رو بدم اما مگه اجازه میداد
_ بله
_ چیه امروز همش اخمات تو هم هستش اتفاق بدی افتاده ؟
_ اتفاقی هم افتاده باشه فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه بخوام بگم درسته
خندید
_ منم مشتاق نیستم به درد های تو گوش بدم اما خوب نگران بچه داخل شکمت هستم .
میدونستم میخواد حرص من رو دربیاره واسه همین سکوت بهترین کار بود
بلند شدم که پرسید ؛
_ کجا ؟
_ جهنم میای ؟
لبخند پت و پهنی زد ؛
_ نه خوش بگذره
حالا مطمئن شده بودم میخواست با این خونسردی الکیش مثلا حال من رو بگیره واقعا واسش متاسف شده بودم اون هم خیلی زیاد

_ واسه چی برگشتی ؟
این سئوالی بود که نازنین پرسیده بود به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم ؛
_ چرا نباید برگردم وقتی همه چیز روبراه هستش هان ؟
_ چون یه خانواده خوب صاحب شدی فکر نمیکردم بخوای برگردی
گوشه ی لبم کج شد ؛
_ شوهرم اومد دنبالم برگشتم دوست دارم پدر بالای سر بچم باشه
_ امیرعباس زن داره !
_ تو چرا سنگش رو به سینه میزنی ؟
_ من بخاطر خودت میگم
_ ببینم از کی تا حالا تو به فکر من بودی هان ؟!
با شنیدن این حرف من ساکت شد انگار میخواست خودش رو توجیح کنه
_ من دوستت داشتم لاله
خندیدم :
_ دوستم داشتی ؟
_ منظورم این …
_ منظورت رو خیلی خوب فهمیدم نیاز نیست انکار کنی بخاطر حرفی ک زدی .
ساکت شد اما چشمهاش پر از پشیمونی بود که دیگه هیچ فایده ای واسه ی من نداشت
بلند شدم اما قبل رفتن به اتاقم خطاب بهش گفتم :
_ فکر نمیکردم اینقدر عوض بشی
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم ، واقعا نازنین عوض شده بود خیلی زیاد
* * * * *
_ چرا همش با نازنین دعوا میکنی ؟
_ نکنه اومده پیش تو از من بد گفته ؟
_ نه
_ پس چرا میپرسی ؟
_ چون کنجکاو شدم !
یه تای ابروم بالا پرید :
_ چرا کنجکاو ؟
_ چون تو بخاطر نازنین دفعه اول زن دوم من شدی یادت رفته ؟
نه اصلا یادم نرفته بود همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
_ نازنین قبل رفتن من باهاشون دعوام شده بود اون هم به طرز خیلی بدی
_ یعنی چی !؟
واسش تعریف کردم چیا شده بود ، وقتی حرفام تموم شد با دیدن اخماش که حسابی درهم شده بود متعجب شدم چرا اینقدر عصبانی شده بود آخه …

_ دختره ی عوضی بهم دروغ گفت
_ چی ؟
با عصبانیت چنگی تو موهاش زد بلند شد بره میتونستم ببینم چقدر چشمهاش غمگین شده انقدر ک حد نداشت و میشد خشم رو دید که تو وجودش حسابی شعله ور شده بود
_ امیرعباس
بهم زل زد :
_ بله
_ چیشد انقدر عصبانی شدی ؟
چند ثانیه فقط تو چشمهام زل زده بود بعدش صداش بلند شد :
_ اتفاق خاصی نیفتاده
_ پس چرا این شکلی شدی ؟!
_ چ شکلی ؟!
_ عصبی پر از نفرت پر از خشم …
_ چیزی نیست !
_ مطمئن باشم ؟!
_ آره
واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی اعصابم خورد شده بود
_ لاله
_ جان
_ دیگه نیاز نیست با اون دختره صحبت کنی ، دیگه نباید واست مهم باشه شنیدی ؟
متعجب از این حرفش جواب دادم :
_ واسم مهم نیست دیگه ذاتا هم کاری باهاش ندارم .
_ خوبه اینطوری خیالم بابت تو راحت هستش و میدونم کاری بهت نداره
چشمهام گرد شد
_ داری درمورد چی صحبت میکنی ؟
_ نازنین
_ نازنین چ خطری میتونه واسه ی من داشته باشه که درموردش اینطوری صحبت میکنید
_ اون همه ی وجودش خطر هست پس نیاز نیست به روی خودت بیاری
واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی باعث شده بود شوکه بشم چون اینکه نازنین واسه ی من خطرناک هست رو نمیدونستم اصلا
_ لاله
_ بله
_ استراحت کن چیزی لازم داشتی بگو خدمتکار واست فراهم میکنه
_ باشه خیلی ممنون !

رفتار امیرعباس باهام خوب بود اما میدونستم بخاطر بچه هست تا صدمه ای نزنه همین هم خوب بود
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ خاله ترنج
خیره به چشمهای من شد و گفت :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟!
_ آره
_ پس دخترتون کجاست ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد :
_ رفت پیش مادر بزرگش همونجا هم به درسش ادامه میده ذاتا این روستا چیزی واسش نداشت بعدش متوجه شدم که …
_ متوجه چی شدید ؟!
_ مجتبی رو دوستش داشت
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟
_ آره دوستش داشت اما میدونست مجتبی خودش یکی دیگه رو دوست داره واسه همین پا پس کشید ما هم بهش اصرار نکردیم اصلا چون دوست نداشتیم ناراحت بشه همین .
میدونستم حق باهاش هست پس نمیشد بهش خورده گرفت اما چقدر قلب بزرگی داشت که تونسته بود همچین کاری انجام بده واقعا خیلی دختر خوبی بود
_ دختر شما قلب بزرگی داره
_ درسته
_ آدما گاهی باید برن !
* * * * *
دستم رو روی شکمم کشیدم امروز بچم حسابی به جنب و جوش افتاده بود
_ لاله
به سمت ستاره خانوم برگشتم :
_ جان
_ هنوز نمیدونی جنسیت بچه چیه ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ دوست دارم وقتی بدنیا اومد بفهمم همین که سالم باشه واسه ی من کافیه
لبخندی روی لبش نشست
_ انشاالله سالم و سلامت بدنیا میاد
حسابی گرم صحبت شده بودیم که خاله حوا و ترنج هم اومدند
خاله ترنج خطاب به من گفت :
_ ببخشید
چشمهام گرد شد
_ چرا دارید معذرت خواهی میکنید ؟
_ چون ناخواسته و ندونسته قضاوتت کردم !

میدونستم منظورش چیه لابد نازنین از من بد گفته بود اون هم باور کرده بود ، البته حق داشت باور کنه از کجا میفهمید حرفای نازنین همش دروغ هست !
_ مهم نیست تو گذشته چ اتفاق هایی افتاده بهتر هست فراموش کنیم !
_ لاله
نازنین اسمم رو صدا زده بود دوست نداشتم باهاش همکلام بشم واسه همین ترجیح دادم ساکت باشم که دوباره اسمم رو صدا زد :
_ لاله خواهش میکنم بهم یه فرصت بده من بهت توضیح میدم که …
با عصبانیت وسط حرفش پریدم ؛
_ من دوست ندارم به حرفات گوش بدم پس تا جایی که میشه از من فاصله بگیر
با شنیدن این حرف من سکوت کرد اما زیاد طول نکشید که با صدایی خشک و خش دار گفت :
_ اما من بخاطر …
_ دوست ندارم به حرفات گوش بدم نازنین واسه همین تا جایی که میشه از من فاصله بگیر
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ باشه
بعدش گذاشت رفت دستم رو روی قلبم گذاشتم چرا هنوزم دوستش داشتم
_ مهسا
_ جان
_ میشه بری پیشش ؟
_ چرا ؟
_ چون ناراحت هست طاقت ندارم اینطوری تنها و بیکس باشه !
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد پشت سرش گذاشت رفت میشد دید چقدر حالش بد شده اما خوب کاری هم نمیشد از پیش برد
_ لاله
به سمت خاله ترنج برگشتم :
_ جان
_ کار خوبی کردی
_ من از دستش ناراحت هستم اما اون تو قلبم همیشه جا داره هیچکس حق نداره اذیتش کنه حتی اگه اون شخص خود من باشم هم همینه
بعدش بلند شدم به سمت بیرون رفتم هوایی تازه کنم فشار زیادی روی من بود

دستی دو شونم حلقه شد میدونستم امیرعباس هست ، با صدایی خش دار شده گفت :
_ فکر میکردم حرفم واست ارزش داره بهم گوش میدی اما اصلا اینطور به نظر نمیاد
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ واقعا حرفات واسم مهم هستش فقط …
وسط حرف من پرید :
_ فقط چی ؟
_ نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم خودت میدونی که چقدر واسم ارزش داره .
_ آره اما واست خطرناک هست
چشمهام با درد روی هم فشرده شد :
_ بهش اجازه نمیدادم بهم آسیب برسونه مطمئن باش پس خیالت راحت باشه
_ خیالم زیاد بابت این موضوع راحت نیست !
_ به من اعتماد نداری ؟
_ دارم !
_ پس بهم فشار نیار من حلش میکنم حالا هر طوری که شده باشه
خندید
_ داری بزرگ میشی
نگاهم رو بهش دوختم :
_ مگه بزرگ نشده بودم که داری اینطور میگی آخه ؟
خندید
_ نه
_ اه امیرعباس
_ جان
با شنیدن این حرف از زبونش چند ثانیه محو چشمهاش شده بودم اما با شنیدن صدای تک سرفه ای که اومد هول شده ازش جدا شدم نگاهم به ارباب سالار افتاد یه لبخند محو روی لبش بود
با اینکه کاری نکرده بودیم اما من از شدت خجالت گونه هام گل انداخته بود
_ بله بابا
_ باید صحبت کنیم !
امیرعباس نگاهش رو بهم دوخت :
_ برو داخل
_ باشه
بعدش به سمت داخل راه افتادم اما هنوز شرمنده بودم چون دوست نداشتم کسی ما رو این شکلی ببینه با این که کار بدی انجام نداده بودیم اما من خجالت زده شده بودم و این دست من نبود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/پارت صدوچهلو پنج

  با ذوق لبم رو گزیدم و گفتم: -نوشته نمیخواستم ناراحتت کنم ببخشید عشقم.. مادرجون …

2 دیدگاه

  1. آخه چرا اینقدر دور پارت میذارید بخدا ما دیگه ماجرای داستان یادمون میره

  2. آخه چرا اینقدر دور پارت میذارید بخدا ما دیگه ماجرای داستان یادتون میره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *