خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو نوزده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو نوزده

امیرعباس بعد گذشت چند دقیقه اومد داخل خیره به من شد و گفت :
_ لاله
با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ پدر بزرگ میخواد تا بدنیا اومدن بچه بریم خونه کنار رودخونه زندگی کنیم ، میگه این واسه ی تو بهتر هست چون حامله هستی اینجا شاید اذیتت کنه
دوست نداشتم از اینجا برم من همشون رو دوست داشتم اما اینطوری بهتر بود واقعا
_ باشه موافق هستم !
_ به خدمتکار میگم وسایلت رو واسه ی فردا جمع و جور کنه
_ اصلا نیاز نیست من خودم …
_ تو حامله هستی !
_ چلاغ ک نیستم میتونم وسایلم رو جمع کنم
_ چون حامله هستی ممکن هست بهت فشار بیاد پس خواهشا انقدر اصرار الکی نکن
_ باشه
بعد رفتن امیرعباس صدای شیرین اومد :
_ میخواین برین ؟
_ آره
_ من اذیتت نمیکنم
متعجب شدم چرا داشت همچین چیزی میگفت ، اشک تو چشمهاش جمع شد و ادامه داد :
_ اگه برید دیگه امیرعباس نمیاد دیدن من
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل شوکه شدم واقعا واسم عجیب بود
_ چرا نمیاد ؟
_ چون دوستم نداره
شیرین داشت اعتراف میکرد ، کسی که به خون من تشنه بود و هیچوقت غرورش بهش اجازه نمیداد همچین رو به زبونش بیاره
_ شیرین امیرعباس میاد پیشت اون شوهر تو هم هست دوستت داره و …
_ نداره
ساکت شدم که ادامه داد :
_ اگه دوستم داشت بعد رفتنت انقدر داغون نمیشد ، وقتی فهمید حامله نیستم به جای اینکه ناراحت بشه خوشحال شد چون دوباره میتونست تو رو داشته باشه خیلی سخته گفتن این حرفا اما خسته شدم از اینکه بخوام همش اذیتت کنم دیگه میخوام تموم بشه
_ امیرعباس شوهر تو هم هست ازت متنفر نیست مطمئن باش میاد پیشت .

هنوزم تو شوک حرفایی بودم که شیرین بهم زده بود چقدر زود عاقل شده بود ، البته دلمم واسش میسوخت با کسی ازدواج کرده بود که دوستش نداشت اونم چون اولش مجبور بود
شاید میتونست با کسی ازدواج کنه که عاشقش هست نه یکی مثل من که بازیش بدم !
_ لاله
به سمت مهسا برگشتم اصلا متوجه اومدنش نشده بودم انقدر که فکرم درگیر شیرین شده بود
_ جان ببخشید اصلا حواسم نبود
_ از چیزی ناراحت هستی ؟
_ نه
سرش رو تکون داد :
_ این درسته که قصد دارید برید ؟!
_ آره
_ اصلا باورم نمیشه دارم دیوونه میشم !
_ مهسا من قراره تا بدنیا اومدن بچم برم بعدش تو میتونی هر وقت دوست داشتی بیای پیش من
_ شوهرت بهم همچین اجازه ای نمیده
_ میده
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ وقتی امیرعباس داره تو رو از اینجا میبره آرامش داشته باشی اجازه نمیده بیای پیش ما من مطمئن هستم که دارم میگم ، ولی امیدوارم حق با تو باشه
سکوت کرده بودم چون نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم انگار حق باهاش بود
* * * *
_ امیرعباس
_ جان
_ تکلیف شیرین چی میشه ؟
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ یعنی چی ؟
_ خوب ما قراره بریم درسته ، ولی تو پیش شیرین میای یا نه چون از …
وسط حرف من پرید :
_ نیاز نیست نگران شیرین باشی
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم اصلا مگه میشد نگران شیرین نباشم گناه داشت واقعا
_ اینطوری باهاش برخورد نکن
_ چطوری !

_ انقدر بد چون خودت میدونی شیرین دوستت داره باید باهاش بهتر برخورد کنی
خندید :
_ بهتر نیست تو مسائلی که بهت ربطی نداره دخالت نکنی هوم ؟
نفس عمیقی کشیدم دوباره داشت بد اخلاق میشد و من اصلا این رو نمیخواستم واسه همین سری تکون دادم و ساکت شدم رسما قاطی کرده بود
_ لاله
با صدایی گرفته شده گفتم ؛
_ جان
_ تو حامله هستی به تنها چیزی که باید فکر کنی بچه ی داخل شکمت هست همین دیگه دوست ندارم درمورد هیچکس چیزی بگی باشه ؟!
_ باشه
دوست نداشتم امیرعباس باهام سر لج بیفته بعدش میدونستم انقدر پست و عوضی نیست که برخوردش باهام بد باشه پس میشد بیخیال این قضیه شد
_ لاله
با صدایی گرفته شده گفت :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ آماده شدی واسه فردا ؟
_ آره
خوبه ای گفت و از اتاق خارج شد واقعا دلم واسه همشون تنگ میشد کاش میشد اصلا جایی نریم انگاری اینطوری بهتر میشد اما چاره ای نبود باید میرفتیم تا بچه ی تو شکمم سالم بدنیا بیاد این عمارت پر از استرس و اضطراب بود واسه ی من جایی که همش دردسر درست میشد .
با شنیدن صدای در اتاق با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد نازنین داخل شد ، اولش متعجب شدم که چرا اومده اما بعدش اخمام رو تو هم کشیدم ، در اتاق رو بست و پرسید :
_ میشه صحبت کنیم ؟
_ چ صحبتی میتونیم داشته باشیم ؟!
_ من معذرت میخوام
یه تای ابروم بالا پرید :
_ بابت ؟
_ اتفاق هایی که افتاده
واقعا این زن رد داده بود یا بهتر بود میگفتم عقلش رو از دست داده بود
_ باشه حالا برو
_ من و نمیبخشی ؟
_ خودت چی فکر میکنی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ نه

_ وقتی میدونی نمیبخشمت پس چرا میای ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ گفتم شاید یه فرصت دوباره داشته باشم بعدش من دوست نداشتم اذیتت کنم
نفس عمیقی کشیدم میدونستم دوست نداشت اذیتم کنه اما ناخواسته باعث این اتفاق شده بود
_ نازنین
_ جان
_ من دارم فراموش میکنم چ اتفاق هایی تو گذشته بین ما افتاده تو هم بهتره فراموش کنی
_ اما من …
_ من فراموش میکنم اما ما مثل قبل نمیتونیم باشیم هیچوقت این رو باید فهمیده باشی !
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد مشخص بود حسابی ناراحت شده اما این دست من نبود
_ لاله
_ بله
_ دیگه کاری نمیکنم اذیت بشی ، ببخشید بابت اینکه باعث شدم از دستم ناراحت بشی .
_ مهم نیست
سرش رو تکون داد و گذاشت رفت ، بعد رفتنش اجازه دادم اشکام روی صورتم جاری بشه رسما داشتم دیوونه میشدم خیلی داشت بهم فشار میومد
_ لاله
با شنیدن صدای ستاره خانوم سرم رو بلند کردم اصلا نمیدونستم کی اومده بود
_ بله
_ خوبی ؟
_ نه
اومد کنارم نشست و گفت :
_ چیشده ؟
_ شما ندیدید ؟
_ دیدم نازنین از اتاقت خارج شد اما نمیدونم چرا جفتتون انقدر لجباز هستید به این حال و روز افتادید
نفس عمیقی کشیدم واقعا واسم سخت شده بود اما میخواستم تحمل کنم چون داشت بهم فشار میاورد خیلی زیاد
_ ستاره خانوم
_ جان
_ من و امیرعباس داریم میریم خونه وسط جنگل شما میدونید ؟
_ آره
_ اونجا برم که دیگه حالم بد نمیشه میدونم امیرعباس هم اجازه نمیده ناراحت باشم اینجا همش یه چیزی پیش میاد دوست ندارم همش حال و روزم این باشه
_ میفهمم چی میگی نگران نباش درست میشه .

دوست داشتم هر چه زودتر از این جهنم خلاص بشم خیلی سخت بود جایی زندگی کنم که همش بخوام ناراحت بشم مخصوصا با بچه ای که تو شکمم بود دوست نداشتم اصلا صدمه ببینه واسه همین باید میرفتم !
بعد خداحافظی با همه همراه امیرعباس رفتیم جایی که گفته بودند
چند تا خدمه گرفته بود تا کمک حال من باشند البته از خدمه های قدیمی بودند
_ لاله
_ جان
_ هر چیزی لازم داشتی بگو
_ چشم
سرش رو تکون داد :
_ خوبه
حسابی نگران من شده بود نمیدونستم چرا داشت اینطوری برخورد میکرد
بعد رفتن امیرعباس تنهایی داشتم واسه ی خودم تو عمارت میگشتم که صدای دختری بلند شد :
_ هی تو
متعجب به عقب برگشتم :
_ با منی ؟
_ آره
_ بله بگو میشنو
با عصبانیت گفت :
_ زود باش برو به کار ها رسیدگی کن جای اینکه ول بچرخی
چشمهام گرد شد چی داشت میگفت این دختره ، هنوز داشتم بهش نگاه میکردم که اینبار داد زد :
_ چیه خشکت زده به چی نگاه میکنی ؟
نفس عمیقی کشیدم و خواستم چیزی بهش بگم اما بهتر بود ساکت باشم دیگه داشت روی اعصاب راه میرفت
_ من زن امیرعباس هستم ، ارباب شماها
ساکت شد یهو با چشمهای ریز شده بهم خیره شد و پرسید :
_ دروغ ؟
_ نه
دوباره خواست چیزی بگه که صدای یه زن میانسال اومد :
_ نیلی باز داری چیکار میکنی تو چرا صدات کل عمارت رو برداشته
نیلی خونسرد جواب داد :
_ داشتم حساب این خدمتکار دروغگو رو میرسیدم
یعنی هنوزم حرفای من و باور نکرده بود ، مگه نمیدونست من قراره بیام ، نگاه همون زن میانسل به من افتاد و گفت :
_ شما لاله خانوم هستید ؟
لبخندی بهش زدم :
_ آره
چشم غره ای به سمت نیلی رفت :
_ ایشون زن ارباب کوچیک هستند

نیلی وا رفته داشت به من نگاه میکرد ، یهو چشمهاش پر از نفرت شد و گفت :
_ اما پس چرا ما خبر نداشتیم که قراره بیان اصلا امیرعباس خبر نداده بود .
حالا من بودم که با شنیدن حرفاش عصبانی شده بودم و همینطور متعجب چرا داشت اربابش رو به اسم صدا میزد اصلا چرا چشمهاش اینقدر پر از کینه نسبت به من بود
_ ببینم تو از من متنفری ؟
با شنیدن این حرف من جا خورد
_ چی ؟
_ پس این نگاه پر از نفرت چیه ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ نه نگاهم پر از نفرت نیست فقط من متعجب شده بودم همین
_ باشه میتونی بری
بعد رفتنش اون زن میانسال خیره به من شد که پرسیدم :
_ اسم شما چیه ؟
_ یاسمن
_ اسم قشنگیه
لبخندی روی لبش نشست :
_ ممنون
_ نیلی از کی تو این ویلا داره زندگی میکنه که اینقدر جسارت داشت ؟
_ خیلی وقته خانوم من دقیق نمیدونم چون تازه سه ماه هست اومدم .
میتونستم بفهمم صادق هست اما اون دختره یه چیزی تو چشمهاش بود که باعث میشد حسابی از دستش عصبانی بشم اما متاسفانه اصلا نمیتونستم به روی خودم بیارم و همین باعث میشد بیشتر خشمگین بشم …
* * *
_ امیرعباس
_ بله
_ این دختره نیلی چند مدت اینجا هست ؟
تو چشمهام زل زد و پرسید :
_ چرا همچین سئوالی میپرسی ؟
_ آخه واسم عجیب هستش چرا داشت با نفرت به من نگاه میکرد مگه من بدی در حقش کرده بودم چون اصلا نمیشناسمش و …
_ رفتار یه خدمتکار نباید واست مهم باشه لاله تو باید به بچه ی داخل شکمت فکر کنی شنیدی ؟
_ آره
نکنه با امیرعباس یه سر و سری داشتند ، شاید هم من زیادی حساس شده بودم ، کسای زیادی بودند که از من متنفر باشند پس نباید اینقدر حساس باشم …

با دیدن من و امیرعباس کنار هم بیشتر عصبی میشد دیگه شک نداشتم یه احساسی نسبت به امیرعباس داشت من یه زن بودم و خیلی خوب میفهمیدم باید تو یه فرصت مناسب از امیرعباس میخواستم بفرسته بره
_ لاله
با شنیدن صدای آشنای مهسا سرم رو بلند کردم با دیدنش از شدت خوشحالی اشک تو چشمهام جمع شد باورم نمیشد اینجا اومده بود
_ مهسا
_ جان
_ تو اومدی دیدن من ؟!
_ آره
بعدش اومد پیشم نشست حسابی گرم صحبت شده بودیم ،انقدر که زمان از دستمون در رفته بود
_ سلام
با شنیدن صدای نیلی مهسا متعجب به سمتش برگشت و پرسید :
_ ببینم تو اینجا چیکار میکنی ؟
نیلی گوشه ی لبش کج شد :
_ پس توقع داشتی کجا باشم ؟!
مهسا اخماش رو تو هم کشید :
_ توقع نداشتم تو عمارت پسر دایی من باشی تا جایی که یادم هست از عمارت هم بیرون شدی .
نیلی نفس عمیقی کشید مشخص بود سعی داره خودش رو کنترل کنه
_ حالا ک اینجا هستم اگه مشکلی داری برو پیش امیرعباس بهش بگو البته اگه حرفت واسش مهم باشه
بعدش خیلی راحت گذاشت رفت اما میتونستم ببینم مهسا چقدر خشمگین شده
_ مهسا
_ جان
_ چیشده ؟
_ چیزی نیست این دختره باعث شد عصبانی بشم تو که نمیشناسیش
_ مهسا تو از کجا میشناسیش ؟
_ قبلا خدمتکار عمارت بود بعدش ارباب سالار بیرونش کرد از اونجا چون …
یهو ساکت شد که پرسیدم :
_ چون چی ؟!
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ هیچ مهم نیست

_ مهسا احساس میکنم یه چیزی درمورد این دختره دارید از من مخفی میکنید .
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ هیچ چیزی نیست که پنهانش کنم فقط بخاطر اینکه آرامش داشته باشیم من چیزی نمیگم بعدش این دختره اصلا ارزش صحبت کردن هم نداره بخوایم درموردش حرف بزنیم .
خیلی کنجکاو شده بودم بفهمم این دختره چ گذشته ای داشته که تا این حد مهسا ازش متنفر هست
با اومدن امیرعباس مهسا بلند شد بره که منم بلند شدم و گفتم :
_ بازم بیا پیش من
_ باشه عزیزم مراقب خودت باش
_ باشه
_ وایستا میرسونمت
مهسا خیلی سرد خطاب به امیرعباس گفت :
_ نیاز نیست خودم میترنم برم
امیرعباس هم تعجب کرده بود چرا باهاش اینطوری برخورد کرده وقتی مهسا رفت ، امیرعباس پرسید :
_ چیزی شده ؟
_ مهسا از دستت عصبی شده بود
_ چرا ؟
_ با دیدن اون دختر خدمتکار نمیدونم چرا اما با هم مشکل داشتند انگار و …
ساکت شدم که با عصبانیت توپید :
_ و چی ؟
متعجب شدم چرا انقدر عصبی شد یهو اما جوابش رو دادم :
_ اون دختره هم زیادی بی ادب بود یه جوری با مهسا برخورد کرد انگار خانوم این عمارت هست
با عصبانیت داد زد :
_ گمشو تو اتاقت زود باش
خشک شده سرجام ایستاده بودم چرا از دست من عصبی شده بود
_ پس چرا خشکت زده گفتم گمشو
به خودم اومدم با این حرفش سریع به سمت اتاق راه افتادم اما حسابی استرس گرفته بودم …
* * * *
_ لاله
سرد گفتم ؛
_ بله
دستی داخل موهاش کشید :
_ ببخشید
پوزخندی بهش زدم :
_ چون الکی از دستم عصبانی شدی سرم داد کشیدی ؟
_ من امروز عصبانی بودم دوست نداشتم قلبت رو بشکونم باور کن
_ اما شکوندی

_ ببخشید
نفس عمیقی کشیدم با یه ببخشید درست نمیشد باید بهم توضیح میداد چرا نیلی انقدر واسش مهم شده که بخاطرش سرم داد کشیده بود
_ لاله
با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ بله
_ از دستم دلخور نباش خودت میدونی وقتی عصبانی میشم کنترل خودم رو از دست میدم واسه همون معذرت میخوام اگه باعث شدم قلبت شکسته بشه نمیخواستم اینطوری بشه از ته قلبم دارم میگم .
_ تو با نیلی مشکلی داری ؟!
_ نه
_ خانواده ات دارند درسته ؟
_ آره
نگاهم به دستش افتاد که مشت شده بود ، دوباره عصبی شده بود
_ چرا باهاش مشکل دارند ؟
_ یه سری اتفاقات بوده که واسه ی گذشته هست دوست ندارم درموردش صحبت کنم به تو هم ارتباطی نداره این قضیه که بخوای بفهمی
چند تا نفس عمیق کشیدم سعی داشتم خودم رو کنترل کنم البته اگه میشد
_ خوب تموم شد ؟
_ آره
_ واسه ی فردا هم آماده باش
_ چرا ؟
_ چون قراره دوباره چند روز بریم عمارت پیش بقیه من باید واسه سفر کاری برم اینجا هم نمیشه باشی تو عمارت بیشتر حواسشون بهت هست ، بابام و پدر بزرگم هستند که مراقبت باشند
_ چند روز کارت طول میکشه ؟!
_ نمیدونم
قطره اشکی روی گونش چکید من دیوونه میشدم اگه خیلی زیاد طول میکشید
_ چرا داری گریه میکنی لاله قرار نیست برم بمیرم خیلی زود میام
با شنیدن این حرفش شدت گریه ی من بیشتر شد نباید اینطوری میگفت من واقعا خیلی زیاد دوستش داشتم واسه همین اصلا راضی نبودم هیچ اتفاق بدی واسش بیفته پس باید احساس من رو درک میکرد
_ هیش آروم باش انقدر بی قراری نکن خیلی زود میام مطمئن باش اجازه نمیدم تنها باشی .

دوست نداشتم از امیرعباس جدا بشم اما انگار مجبور بودم ، دلم واسه ی مامان بابا هم حسابی تنگ شده بود ، چمدون هام آماده بود منتظر اومدن امیرعباس شده بودم که نیلی اسمم رو صدا زد :
_ لاله خانوم
از افکارم خارج شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ قراره واسه همیشه برید ؟!
_ نه
_ اما امیرعباس اینطور ….
وسط حرفش پریدم :
_ از کی تا حالا اربابت رو به اسم کوچیک صدا میزنی یه جوری میگی انگار خیلی بهت نزدیک هست ؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد ، چشمهاش برق بدی زد میتونستم خشم و کینه ای که نسبت به من داشت رو تو چشمهاش ببینم همینم باعث میشد حسابی عصبانی بشم از دستش حق نداشت با من اینطوری برخورد کنه
_ برو زود باش
با رفتنش نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم چقدر باعث میشدند عصبانی بشم آخه
_ لاله
به سمت امیرعباس برگشتم :
_ بله
یه تای ابروش بالا پرید :
_ چرا انقدر عصبانی هستی ؟!
_ واقعا نمیدونی ؟
_ نه
_ اون دختره نیلی هست ؟
_ خوب
_ چرا انقدر باهات احساس صمیمت میکنه من اصلا ازش خوشم نمیاد
لبخندی گوشه ی لبش نشست که باعث شد بیشتر عصبانی بشم ، رو بهش توپیدم ؛
_ چرا میخندی ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ نه نمیخندم
_ آره خوشحال شدی که یکی چشمش بهت هست بلاخره تو هم مردی مثل بقیه
_ هیس چته لاله
اشک تو چشمهام جمع شد زیادی حساس شده بودم مخصوصا حالا که امیرعباس قصد داشت بره بیشتر قلبم داشت آتیش میگرفت
_ به من نگاه کن ببینم
بهش چشم دوختم که دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و با صدایی خش دار شده گفت :
_ مطمئن باش من به هیچکس جز تو نگاه نمیکنم

با رفتن امیرعباس یه درد خیلی عمیق تو قلبم احساس میکردم ، دوست داشتم همش پیش من باشه اما اصلا اینطوری نشده بود ، ستاره خانوم با صدایی گرفته شده گفت :
_ لاله عزیزم خوبی ؟
به چشمهاش زل زدم اصلا مگه میشد خوب باشم وقتی شوهرم پیشم نبود
_ نه
_ تو …
_ امیرعباس نیست دلم واسش تنگ شده خیلی زیاد کاش اصلا نرفته بود
چشمهاش گرد شده بود ، متعجب شده بود چرا من انقدر راحت دارم از دلتنگی شوهرم واسش میگم واقعا واسم عجیب بود
_ بیش از حد دلتنگش نشدی ؟
شیرین بود که این رو پرسیده بود واسه همین بود که جوابش رو دادم :
_ من حامله هستم این مواقع بیشتر بهش نیاز دارم دوست دارم کنارم باشه
_ اما نیست
_ درسته نیست !.
_ پس دیگه نباید زیادی حساس باشی
_ حساس نیستم فقط دوست داشتم تو این دوران بیشتر پیشم باشه همین
پوزخندی زد :
_ نباید فکر میکردی کسی مثل امیرعباس کار و زندگیش رو بیخیال میشه میاد ور دل تو میشینه
دیگه واقعا رفتار هاش داشت اذیتم میکرد اما تا به امروز تحملشون کرده بودم دیگه نمیتونم !
_ نمیدونستم خیلی خوب میتونی نقش بازی کنی من و بگو دلم واست سوخته بود
_ دلت واسه ی خودت بسوزه بهتره تا من بعدش من نیازی به دلسوزی تو ندارم شوهرم رو ازم جدا کردی توقع داری باهات برخورد کنم .
بعدش بلند شد اما قبل رفتن گفت :
_ یادت باشه من زن اولش هستم همیشه پیشش هستم اما تو یه هوس زودگذر هستی
چشمهام گرد شد این چ چرندیاتی بود داشت میگفت ، با رفتنش خواستم چیزی بگم اما ساکت شدم چون انگار اینطوری خیلی بهتر بود
_ لاله
به سمت خانوم بزرگ برگشتم ؛
_ بله
_ به حرفاش اهمیت نده از دست امیرعباس عصبانیه .

_ من نمیدونستم ذاتش خراب هست مشکل از منه به هر کسی اعتماد میکنم .
نگاهم به نازنین افتاد که با چشمهای ناراحت و غمگین داشت به من نگاه میکرد البته حق داشت تا این حد ناراحت باشه ولی خوب من اصلا دوست نداشتم همچین چیزی بشه کاش میشد حالش خوب بشه این واسه ی من خیلی ارزش داشت !
_لاله
به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله
_ میدونم هنوزم از دستم ناراحت هستی اما میشه صحبت کنیم ؟
_ نازنین من دیگه از دستت ناراحت نیستم چون واسم مهم نیستی بهتره تو هم فراموش کنی .
بعدش بلند شدم که خاله حوا گفت :
_ رفتارت با نازنین بد نیست ؟
_ نه
_ نمیتونم اجازه بدم با عروسم اینطوری برخورد کنی میفهمی ؟!
نفسم رو خشمگین بیرون فرستادم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم بیش از حد داشت روی اعصاب من راه میرفت کاش میشد این اخلاقش رو تغیر داد
_ من با عروس شما اصلا بد صحبت نکردم فقط جوابش رو دادم شما اگه ناراحت میشید بهتره باهاش صحبت کنید تا مشکلی پیش نیاد
_ لاله
به سمت ستاره خانوم برگشتم :
_ جان
_ نیاز نیست بحث کنی عزیزم برو استراحت کن
به سمت اتاقم راه افتادم بهتر بود اصلا باهاشون بحث نکنم اینطوری خیلی بهتر بود
* * *
_ چرا انقدر گرفته هستی ؟!
_ چیزی نیست
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد :
_ مطمئن باشم !؟
_ آره
_ ولی من مطمئن نیستم !
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ میشه بپرسم چرا ؟
_ چون شنیدم با اهالی خونه بحث کردید واسه این
آره درست بود بحثم شده بود اما فقط با شیرین و نازنین که خودشون شروع کرده بودند

نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره درسته باهاشون بحثم شده بود اما من دلیل داشتم واسه ی همه چی …
وسط حرف من پرید :
_ میشه بپرسم چ دلیلی داشتی ؟!
_ اول خودشون شروع کردند منم جوابشون رو دادم وگرنه خودت باید فهمیده باشی من اصلا اهل دعوا نیستم و اصلا هم ….
_ میدونم اهل دعوا نیستی اما نباید باهاشون حتی هم صحبت بشی تو حامله هستی باید به فکر بچه ی داخل شکمت باشی
چند تا نفس عمیق کشیدم حسابی اعصابم خورد و خاکشیر شده بود
_ لاله
_ بله
_ امیرعباس تو رو به من سپرده
متعجب به محمد چشم دوختم امیرعباس که همش باهاش سر جنگ داشت
_ تو مطمئنی امیرعباس من رو به تو سپرده ؟
خندید :
_ چرا به من شک داری ؟!
_ ندارم !
_ اما داری یه شکلی به من نگاه میکنی که کاملا مشخص هست بهم شک داری
چند تا نفس عمیق کشیدم اصلا دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما رد داده بود
_ خوب واقعیتش این هست امیرعباس اصلا از تو خوشش نمیومد واسه همین …
_ بیخیال دیگه درسته امیرعباس خیلی حساس هست روی تو اما درست میشه
_ دوستش دارم خیلی زیاد
خندید :
_ چجوری میتونی دوستش داشته باشی وقتی قلبش انقدر سنگ هست !
نفس عمیقی کشیدم اصلا نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم یه مدت باید بگذره تا درست بشه
* * * * *
_ امیرعباس میدونه با این پسره حسابی صمیمی شدی ؟
دوباره این شیرین نطقش باز شده بود داشت اراجیف میگفت کاش میتونست کلن خفه خون بگیره منم از دستش راحت بشم کاش میشد …

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دلبر جداب من/پارت شش

  منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم فقط ناز کن منم پوزخندی …

3 دیدگاه

  1. لطفاهرچه زودترپارت بعدی رو بزاری مممممممممممرررسی

  2. ای تف تو روح نویسنده. حالم بهم خورد.
    اخه این چرندیات چیه خو.
    یکم از تخیلات فضایی کمتر کن.
    الان حسابی رو اعصابی.عوووووق

  3. 😒😒😒

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *