خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شش

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شش

 

_ پس خواهش میکنم بهم گیر ندید اجازه بدید زندگی خودم رو داشته باشم همیشه با هم درارتباط هستیم اما قرار نیست زندگی همیشه به کام ما بد باشه !
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ دوست داشتم بیای پیش ما اما اینطور که مشخص هست شوهرت رو دوست داری ، ما باید برگردیم شهر اما دوست دارم گاهی بیای پیش ما باشی بهمون سر بزنی با ما در تماس باشی تو دخترمون هستی
لبخندی بهش زدم :
_ چشم بابا
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق اشک زد بلند شد که منم بلند شدم محکم بغلم کرد
_ همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم شبیه خودم باشه اما فکر میکردم نمیشه باید عادت کنم دخترم چقدر پول پرست هست ، وقتی فهمیدم اون دخترم نیست هم خوشحال شدم هم عصبانی چون دوستش داشتیم اما تو واقعا تو همین مدت کوتاه تو قلبمون نشستی
ازش جدا شدم که مامان هم بلند شد اومد سمتم بغلم کرد بعد که ازش جدا شدم خیره بهشون شدم و گفتم :
_ منم همیشه فکر میکردم هیچ خانواده ای ندارم ، چون هیچوقت تو خانوادشون جایی نداشتم اما حالا میدونم مادر و پدر واقعیم چقدر دوستم دارند !
اسمم رو صدا زد :
_ فرنوش
_ جان مامان
_ هر وقت چیزی لازم داشتی باهامون تماس بگیر
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم و گفتم :
_ چشم
کمی نشستند بعدش رفتند ، حسابی خوشحال شده بودم چون میدونستم کسایی اطرافم هستند که من و دوست دارند
_ فرنوش
خیره به مامان نازگل شدم و جوابش رو دادم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ چیشد قراره باهاشون بری ؟
_ چرا باید باهاشون برم مگه من شوهر و زندگی ندارم ؟
کمی ساکت شده بهم داشت نگاه میکرد بعدش جوابم رو داد :
_ چرا شوهر و زندگی داری اما میخواستم بفهمم تصمیمت چیه !؟
_ من پیش شوهرم میمونم چون دوستش دارم اگه روزی خواست برم اون تصمیم ارباب زاده هست نه من !
صدای ارباب زاده از پشت سرم بلند شد …

_ من چرا باید بخوام زن من بره ؟
به سمت ارباب زاده برگشتم ، الان وقتش بود جوابش رو میدادم چون باید تکلیف من مشخص میشد
_ چون شما مثل وقتی شدید که باهام ازدواج کردید ، از من متنفر شدید از هر چیزی بهانه میسازید واسه دعوا من میخوام بفهمم شما دوست دارید باهام زندگی کنید من زن شما همدم شما باشم یا دوست دارید همیشه باعث عذاب دادن من باشید ؟
با چشمهای ریز شده خیره بهم شد
_ من میخوام واسه همیشه مال من باشی ، درسته تو این مدت بخاطر احساس بدی که نسبت به ترانه داشتم باعث شدم خیلی عذاب بکشی اما من پشیمون هستم میخوام من و ببخشی !
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا این ارباب زاده بود
_ واقعا این شما هستید دارید معذرت خواهی میکنید ؟
_ چرا واست انقدر عجیب هست ؟
_ چون شما هیچوقت معدزت خواهی نمیکردید !
به سمتم اومد دستاش رو دو طرف بازوم گذاشت خیره بهم شد و گفت :
_ وقتی یه دختر بچه سیزده ساله بودی عاشقت شدم !
چشمهام گرد شد چی داشت میگفت ارباب زاده ، صدای مامان نازگل بلند شد :
_ پس وقتش رسیده
گیج داشتم به حرفاشون گوش میدادم که ادامه داد :
_ تو سنت خیلی کم بود منتظر شدم بزرگ بشی هفده سالت شده بود میدونستم کسایی هستند که دوستت دارند ، نمیتونستم بیام جلو میترسیدم دوستم نداشته باشی چون سنم نسبت بهت بزرگتر بود همین احساس های ضد و نقیصی که داشتم باعث شد بین جفتمون فاصله بیفته تا اینکه داداشت باعث کشته شدن یکی از دوستام شد این انتقام باعث شد تو رو بخوام هم دوستت داشتم هم میخواستم داداشت عذاب بکشه میدونستم این کار من خیلی مسخره هست اما همچین چیزی میخواستم بعدش یه مدت که گذشت میخواستم بگم دوستت دارم وقتی حامله شدی بیشتر از قبل عاشقت شدم اما اون عوضی باعث شد عشقم رو از دست بدم …
ساکت شد میدونستم منظورش کیه …
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بابت تموم کار هایی که در حقت انجام دادم پشیمون هستم میخوام یه زندگی جدید رو شروع کنیم کنار پسرمون میتونی همیشه در کنار من باشی ؟
بدون تردید جواب دادم :
_ آره

 

من و ارباب زاده میخواستیم یه زندگی جدید شروع کنیم ، واسه اینم یه دلیل مناسب داشتم عشق چیزی که بخاطرش بعد کلی سختی هنوز کنار هم مونده بودیم !
_ ستاره
با شنیدن صدای مامان نازگل به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
ناراحت پرسید :
_ از اینجا میرید ؟
خیره به چشمهای ناراحتش شدم ، لبخندی بهش زدم و جواب دادم :
_ نه
_ پس قرار کجا باشید ؟
_ همینجا مثل همیشه حالا که مشخص شد هیچ دشمنی نداریم ، اتفاقایی بدی که افتاد رو پشت سر گذاشتیم ، ارباب زاده بهم علاقه داره چرا باید بریم همینجا کنار هم به زندگیمون ادامه میدیم !
لبخندی روی لبهام نشسته بود ، مامان نازگل چشمهاش برق شادی زد :
_ واقعا ؟
_ آره
سریع به سمتم اومد من رو محکم تو بغلش کشید و سرم رو بوسید
_ خیلی خوشحال هستم که همچین تصمیمی گرفتید !
با شنیدن این حرفش خیره بهش شدم میدونستم چی داره میگه ، اسمش رو صدا زدم :
_ مامان نازگل
_ جان
_ امیرعباس باید خیلی مراقبش باشیم ، شما که میدونید چه اتفاق هایی افتاده
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره
بعد صحبت کردن با مامان نازگل رفتم داخل اتاق ایستادم خیره به بیرون شدم داشتم فکر میکردم که تو این مدت چه اتفاق هایی رو پشت سر گذاشته بودیم ، دستش دور شکمم حلقه شد
_ خوبی ؟
به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ آره
اسمم رو صدا زد :
_ ستاره
_ جان
_ خوشحالی ؟
_ خیلی زیاد
خم شد بوسه ای روی گردنم گذاشت و با صدایی خش دار شده کنار گوشم پچ زد :
_ من میخوام یه دختر داشته باشیم !
با شنیدن این حرفش مور مورم شد من رو به سمت خودش برگردوند و لبهاش روی لبهام نشست …

#چند_سال_بعد

با دیدن پسر ارباب کوچیک ایستادم که به اومد روبروم ایستاد با تحقیر نگاهی به سر تا پام انداخت و خیلی سرد گفت :
_ تو یه رعیت هستی چجوری جرئت کردی به خواهر من نزدیک بشی هان ؟
با شنیدن این حرفش بغض کردم چون واقعا داشت باهام بد صحبت میکرد ، ارباب کوچیک همیشه رفتارش با من بد بود ، من تازه چهارده سالم شده بود و ارباب کوچیک بیست و یک سالش شده بود
_ لاله
با شنیدن صدای ستاره خانوم مادر ارباب کوچیک خیره بهش شدم و با بغض گفتم :
_ بله خانوم
لبخندی زد :
_ میتونی بری !
_ چشم
خواستم برم که ارباب کوچیک داد زد :
_ وایستا
ترسیده ایستادم خیره بهش شدم که به سمتم اومد بازوم رو تو دستش گرفت فشاری بهش داد و سرم داد کشید :
_ دیگه حق نزدیک شدن به خواهرم رو نداری شنیدی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند چقدر باعث شده بود من تحقیر بشم !.
صدای ستاره خانوم بلند شد :
_ امیرعباس این چه کار زشتیه داری انجام میدی هان ؟
_ مامان شما دخالت نکنید ، مگه زبون نداری جواب بدی با توام ؟
به سختی با گریه جوابش رو دادم :
_ ببخشید ارباب کوچیک دیگه تکرار نمیشه
_ حالا ‌گمشو
سریع با دو دور شدم رفتم پشت عمارت خیلی ناراحت شده بودم واقعا رفتارش باهام بد بود ، ارباب کوچیک به هیچکس گیر نمیداد فقط با من مشکل داشت چون یه رعیت بودم چون مشخص نبود ، پدر و مادر من کی هستند بشدت داغون شده بودم اون هم خیلی زیاد
یه گوشه نشسته بودم داشتم واسه خودم زار زار گریه میکردم که احساس کردم کسی کنارم نشست سرم و بلند کردم با دیدن مجتبی ترسیده بلند شدم که گفت :
_ چرا داشتی گریه میکردی دلبرکم !
چشمهام از شدت ترس داشت دو دو میزد همیشه ازش میترسیدم چون میدونستم نگاهش بهم بد هست ، خواستم فرار کنم که دستم رو گرفت
_ کجا خانوم کوچولو

 

با بغض خطاب بهش گفتم :
_ خواهش میکنم ولم کن کاری باهام نداشته باش !.
چندش خندید
_ مگه میشه کسی از دلبرک شیرینی مثل تو بگذره آخه ، مخصوصا حالا که تنها گیر افتادی
با شنیدن حرفاش احساس حالت تهوع بهم دست داده بود ، حسابی ترسیده بودم چون هیچکس نبود که به داد من برسه ، داشتم گریه میکردم و اون کثافط بدنش رو بهم میمالید که صدای داد ارباب کوچیک اومد :
_ داری چه غلطی میکنی ؟
با شنیدن صدای ارباب کوچیک سریع از من فاصله گرفت و گفت :
_ خودش باعث شد من برم سمتش
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین تهمت کثیفی بهم میزد یه ادم چقدر میتونست پست باشه !
ارباب کوچیک نگاه خشمگینش رو حواله ام کرد
_ گمشو تو عمارت
سریع با دو به سمت عمارت راه افتادم ، همین که داخل شدم ستاره خانوم صدام زد :
_ لاله
ایستادم به سمتش برگشتم و جواب دادم :
_ بله خانوم
_ چیشده چرا صورتت انقدر رنگ پریده شده ؟
_ اون بیرون اتفاق بدی واسم افتاد
_ چیشد ؟
واسش تعریف کردم چیشد وقتی حرفام تموم شد ، اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ خیلی غلط کرده همچین کاری کرده خودم به ارباب زاده میگم حسابش رو برسه !
_ نیاز نیست خودم حسابش رو رسیدم
این صدای ارباب کوچیک بود ، ترسیده سرم رو پایین انداختم چون مثل همیشه من رو مقصر میدونست
_ تو
سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله ارباب کوچیک
_ به هیچ عنوان تنهایی نمیری جاهایی که خلوت هست اینبار من نجاتت دادم دفعه بعدی خوراک یه سری مرد هرزه میشی شنیدی ؟
_ بله ارباب کوچیک

 

تنها کسی که تو عمارت با من مشکل داشت ارباب کوچیک بود ، بقیه رفتارشون باهام خیلی خوب ، خواهر ارباب کوچیک شونزده سالش بود اون همیشه میخواست با هم بازی کنیم ، اما ارباب کوچیک میگفت چون من یه رعیت هستم حق این و ندارم !
_ لاله
با شنیدن صدای نرمین خواهر ارباب کوچیک به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله خانوم کوچیک
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ صد بار بهت گفتم بهم بگو نرمین باز میگی خانوم کوچیک چرا ؟
لب برچیدم
_ چون ارباب کوچیک ناراحت میشه !
متفکر بهم خیره شد
_ وقتی اون اومد بگو خانوم کوچیک اما وقتی تنها هستیم بگو نرمین باشه ؟
_ باشه
_ بریم بازی ؟
_ نه
_ چرا ؟
_ نمیشه چون تنبیه میشم واسه همین میترسم پس اگه میشه شما تنهایی برید با بقیه بازی کنید
خواست چیزی بگه که صدای خانوم بزرگ اومد :
_ چیشده نرمین ؟
_ خانوم بزرگ داداش اجازه نمیده لاله باهام بازی کنه
_ خوب اشکالی نداره برو پیش بقیه بازی کن دوستات پایین هستند
نرمین با دو به سمت پایین پیش دوستاش رفت اما من احساس بی کسی بهم دست داد ، چون هیچکس رو نداشتم ، خانوم بزرگ خیره بهم شد و گفت :
_ اینجا چیکار میکنی ؟
با بغض جواب دادم :
_ میخواستم اتاق ارباب کوچیک رو تمیز کنم صبح یادم رفته بود
سرش رو تکون داد و رفت و ندید چجوری شکسته شدم من که نوه اش نبودم باهام برخورد خوبی داشته باشه من یه رعیت بود که واسشون کار میکردم …

داشتم اتاق ارباب کوچیک رو تمیز میکردم اما حسابی قلبم شکسته بود چرا پدر و مادرم باید من رو به دنیا میاوردن وقتی قرار نبود داشته باشمشون و خوشبخت باشم ! نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد سریع بلند شدم ایستادم که ارباب کوچیک سرد گفت :
_ اتاق و تمیز کردی ؟
_ بله ارباب کوچیک تموم شد
_ خیلی خوب میتونی بری
وسایل رو برداشتم خواستم برم که صدام زد :
_ وایستا
ایستادم سرم رو بلند کردم متعجب بهش خیره شدم که با چشمهای ریز شده بهم خیره شد :
_ گریه کردی ؟
با شنیدن این حرفش هول شده سریع گفتم :
_ نه
اما ارباب کوچیک انقدر تیز بود که خودش متوجه همه چیز میشد ، اخماش بشدت تو هم فرو رفت
_ نیاز نیست دروغ بگی از چشمهات کاملا مشخص هست گریه کردی ، دلیلش چیه ؟
سرم رو پایین انداختم و لب گزیدم اگه واقعیت رو میگفتم شک نداشتم یه کتک حسابی ازش میخوردم چون خیلی روی خواهرش حساس بود و دوست نداشت یه رعیت مثل من باهاش همبازی بشه !
_ همینطوری !
به سمتم اومد حالا دقیقا روبروم ایستاده بود
_ به من نگاه کن ببینم
سرم رو بلند کردم خیره به چشمهاش شدم که پرسید :
_ واسه چی گریه کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من دوست داشتم با خواهر شما بازی کنم اما …
ساکت شدم ادامه ندادم که صدای پوزخندش بلند شد ، با تحقیر گفت ؛
_ واقعا فکر کردی میتونی با خواهر من بازی کنی ؟ تو یه رعیت هستی حتی اجازه نداری بهش نزدیک بشی مشخص نیست پدر و مادرت کی هستند
اشکام روی صورتم جاری شدند چرا داشت بهم توهین میکرد وقتی حسابی قلبم رو شکوند اجازه داد برم از اتاقش خارج شدم به سمت بیرون حیاط رفتم یه گوشه نشسته بودم داشتم گریه میکردم که محمد صدام زد :
_ لاله
با شنیدن صداش سریع دستی به چشمهام کشیدم به سمتش برگشتم و جواب دادم :
_ بله آقا
اخماش رو تو هم کشید :
_ صدبار گفتم من اسم دارم اسمم محمد هست !
_ اما …
_ هیس !

ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم که کنارم نشست و پرسید :
_ چی باعث شده گریه کنی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ چیزی نیست من حالم خوبه فقط یه چیز هایی هست که باعث شده حالم بد بشه !
_ همون چیز هایی که باعث شده حالت بد بشه رو بهم بگو میخوام بشنوم
میترسیدم چیزی بهش بگم چون اگه به گوش ارباب کوچیک میرسید نابود میشدم واسه همین به سختی لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ هیچی دلم واسه خانواده ای که نمیدونم کیا هستند تنگ شده
_ چرا داری دروغ میگی وقتی از اتاق امیرعباس خارج شدی دیدمت داشتی گریه میکردی
_ خوب من …
_ بهم اعتماد نداری ؟
_ اینطور نیست …
_ پس چی ؟
واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد خیره بهم شد و گفت :
_ میدونستی من یکی رو دوست تو این عمارت ؟
متعجب بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ نه کیه ؟
_ دختر عمه ترنج مهسا رو دوستش دارم با اینکه چند سال ازم کوچکتر هست اونم دوستم داره میخوایم وقتش ک شد ازدواج کنیم ، تو واسم مثل خواهرم هستی به مهسا میگم همیشه حواسش بهت باشه
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ جدی ؟
_ آره
مهسا دختر خوبی بود همیشه دوستش داشتم و بهش علاقه ی خاصی داشتم واسه همین هیچوقت دوست نداشتم هیچ بدی بهش بشه !
_ مهسا خانوم خیلی خوب هستند ایشون همینطوریش خیلی جاها مراقبم بوده
_ دوستش داری ؟
_ آره

بعد حرف زدن با محمد واقعا حالم بهتر شده بود ، چون همیشه بهم میگفت داداش صداش بزنم یجورایی باعث میشد کمبود هایی که داشتم جبران بشه واسه همین بود که دوستش داشتم ! بعد رفتنش با شادی بلند شدم تا برم سمت اتاق کوچیکم که داخل عمارت بود تا استراحت کنم چون وقت استراحتم بود و میخواستم بخوابم !
داخل اتاقم شدم خواستم در رو ببندم که یکی در رو هل داد و داخل شد با دیدن ارباب کوچیک چشمهام از شدت تعجب و ترس گرد شد
_ ارباب کوچیک شما اینجا چیکار میکنید ؟
خیره به چشمهام شد و جواب داد :
_ ببینم محمد چی داشت بهت میگفت که بعدش انقدر شنگول شدی هان ؟
اشک تو چشمهام جمع شد
_ فقط داشت میپرسید چرا دارم گریه میکنم همین ، ارباب کوچیک خواهش میکنم من و تنبیه نکنید
دستش رو به نشونه ی تهدید جلوم قرار داد و گفت :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم شنیدی ؟
_ آره
_کافیه ببینم یکبار دیگه اطراف محمد هستی تا زندگیت رو جهنم کنم پس قشنگ حواست باشه داری چیکار میکنی شنیدی ؟
سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ؛
_ آره
بعدش گذاشت رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، نمیدونستم مشکلش با محمد چی بود و چرا همش من رو تهدید میکرد تا ازشون دور باشم شاید چون من ضعیف بودم و هیچکس رو نداشتم بخاطر همین واسش آسون بود اذیت کردن من پس چی بهتر از این میتونست واسش باشه …
_ لاله
با شنیدن صدای ارباب زاده ایستادم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله ارباب زاده
_ دیگه نیاز نیست تو حیاط کار کنی محیط مردونه هست به درد تو نمیخوره
چشمهام از شدت خوشحالی برق زد چون دوست نداشتم تو حیاط بین یه عده مرد هیز و چشم چرون باشم که نگاهشون به من واقعا بد بود
_ ممنون ارباب زاده !

نگاهم به ارباب کوچیک افتاد که سریع لبخندم جمع شد ، چون حسابی ازش میترسیدم سریع با اجازه ای گفتم و راه افتادم سمت آشپزخونه تا به بقیه کمک کنم همین که داخل شدم نگاه سر آشپز بهم افتاد اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
_ ارباب زاده گفتند از این به بعد باید کار های داخل خونه رو انجام بدم
پوزخندی زد :
_ منظورش نظافت بوده حالا برو بیرون چون من به هیچ عنوان اجازه نمیدم کسایی مثل تو داخل آشپزخونه من کار داشته باشند زود باش برو بیرون
اشک تو چشمهام حلقه زده بود از آشپزخونه خارج شدم ، قلبم بشدت داشت تیر میکشید چرا هیچکس من رو دوست نداشت و همه از من متنفر بودند
_ لاله
به سمت حوا خانوم برگشتم و جواب دادم :
_ بله خانوم
_ چرا انقدر ناراحت هستی چیزی شده ؟
_ نه خانوم !
_ دنبال من بیا !
_ چشم
پشت سرش راه افتادم داخل اتاقش شدیم بهم اشاره کرد در اتاق رو بستم و یه گوشه ایستادم که به سمتم برگشت و گفت :
_ بیا اینجا ببین کدوم لباس قشنگتره
راه افتادم جلو با دیدن لباس هایی که روبروم بود چشمهام برق زد چقدر قشنگ بودند
_ همشون قشنگ هستند خانوم
لبخندی مهربونی زد :
_ اینارو واسه تو گرفتم چون داری بزرگ میشی باید لباس های خانومانه تر بپوشی
با شنیدن این حرفش سریع گفتم :
_ خانوم من یه خدمتکار هستم عادت دارم به پوشیدن همچین لباس هایی نیاز نیست واسه من چیزی بخرید بعدش من …
_ هیس !
ساکت شدم که ادامه داد :
_ من تموم این لباس ها رو واسه تو خریدم ، پس باید بپوشی شنیدی ؟
_ آره
حوا خانوم نمیشد روی حرفش حرف زد و همیشه برعکس بقیه خیلی حواسش بهم بوده
_ لاله
_ بله خانوم
_ تو این عمارت اگه چیزی خواستی بیا پیش خودم باشه ؟
_ چشم حوا خانوم !

 

با دیدن لباس های قشنگی که بهم داده بود حسابی ذوق زده شده بودم داشتم میرفتم سمت اتاقم که ستاره خانوم صدام زد :
_ لاله
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله خانوم
_ اینا چیه دستت ؟
با شادی جوابش رو دادم :
_ حوا خانوم این لباس ها رو واسم خریده گفت …
صدای خشمگین ارباب سالار بلند شد :
_ ببینم حوا دیوونه شده واسه این لباس خریده هان ؟ معلوم هست اصلا چخبره ؟
با دیدن عصبانیت ارباب سالار تموم وجودم داشت میلرزید این اولین بار بود تا این حد عصبانی میدیدمش اونم بخاطر اینکه واسه من حوا خانوم لباس خریده بود ، با داد و فریاد های ارباب سالار همه جمع شده بودند
حوا خانوم خودش هم اومد و پرسید :
_ چیشده بابا ؟
_ واسه چی برای این رعیت خرید کردی هان ؟
متعجب جوابش رو داد :
_ بابا واقعا شما هستید که دارید این و میگید ؟ خودتون هم خیلی خوب میدونید لاله واسه ی همه ما عزیز هست بعدش اون یه رعیت …
_ بسه !
با دادی که ارباب سالار زد حوا خانوم ساکت شد ، ارباب سالار گذاشت رفت که ارباب کوچیک خیره به حوا خانوم شد و گفت :
_ عمه حوا چرا بخاطر این با پدر بزرگ بد صحبت کردید اصلا ارزشش رو داره ؟
_ امیرعباس این چه وضع صحبت کردن هست لاله هم مثل خواهر تو هستش پس …
ارباب کوچیک داد زد :
_ این دختره خواهر من نیست !
بعدش گذاشت رفت ، منم یه گوشه ایستاده بودم مظلومانه داشتم اشک میریختم حسابی تحقیر شده بودم حالا دیگه هیچ شوق و ذوقی واسه پوشیدن نداشتم ، ستاره خانوم با سمتم اومد و گفت :
_ برو اتاقت عزیزم نیاز نیست گریه کنی ارباب سالار همیشه عصبانی هست
لباس ها رو گذاشتم و خیره به حوا خانوم شدم و گفتم :
_ ببخشید که دردسر شدم

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

10 دیدگاه

  1. خیلی چرت همشونم فقط سعی دارن یا دختررو تحقیر یا اروم کنن و چنتا از جملاتشونم خیلی رو مخه مثل وقتی که میخوان همدیگرو صدا بزنن: حوا:لاله لاله:جان ارباب سالار:ستاره ستاره:جان

  2. یاخدا الان کل شجری نامه این خانزاده هارو دارید میگید و این شد رمان؟
    اول سالار بعد اهورا حالا هم امیرعباس بعدی کیه؟

  3. این فصلم دوست دارم بخونم ولی بهتره اسمشو عوض کنین

  4. ببخشید دوستان شما جلددوم رمان دیو ودلبرو دارین

  5. خودتون خجالت نمیکشین با این نوشتنتون

  6. فیلم ترکی هم انقدر ادامه دار نیس😐
    ناموسا نسل به نسل جا اینکه پیشرفت کنن این طایفه
    دارن داغون تر میشن سالار هم طبق محاسبات الان
    باید یه پاش لب گور باشه تازه یادش افتاده وحشی بشه
    😐😐😐😐😐😐😐😐💔💔💔💔💔💔

  7. فقط میخوام بدونم فاز نویسنده چیه ؟
    چی میزنی خدایی؟

  8. یعنی چی این دیگه چه جور شه بعد از این همه مدت تازه این چرندیات نوشتین؟

  9. بابا جمعش کنید دو نسل با یه داستان تکراری ایسگا مارو گرفتین هی ارباب و رعیت هی عروس خونبس هی این چرت و پرتارو ادامه میدین اقا بزنید پارت اخر تتمومش کنید دیگارباب سالار یه غلطی کرد تا نوه و نتیجه شو با یه چیز دارید میبرید جلو تکرار تکرار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *