خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو شانزده

 

_ این واضح بودن واسه من مبهم هست شما روشن کنید من رو چرا باید برم
حسابی خشمگین شده بود این از حالت چشمهاش مشخص بود اما هیچ کاری متاسفانه از دست من برنمیومد که بخوام واسش انجام بدم پس تا جایی که میشد باید سکوت اختیار میکردم تا همه چیز درست بشه
_ دلیلی واسه توضیح نیست یا میری یا …
وسط حرفش پریدم :
_ یا چیکار میکنی ؟
ارباب سالار اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ بحث بی فایده هست تو باید بری هفته آینده وکیل برگه های طلاق رو میاره
دستام از شدت عصبانیت مشت شده بود ، بلند شدم و گفتم :
_ من میرم پیش نازنین شما هم برگه های طلاق رو بیارید همون جا
_ تو نمیتونی جایی بری
خیره به چشمهای امیرعباس شدم که همچین حرفی زده بود شدم
_ چرا نکنه میخوای بلایی سرم بیاری هان ؟
_ مودب باش
_ نباشم میخواید چیکار کنید ؟
_ تو داری صبر من و لبریز میکنی حواست هست اصلا یا نه داری عمدی میکنی ؟
_ امیرعباس
ارباب زاده با تحکم اسمش رو صدا زده بود وقتی ساکت شد ، به سمت من برگشت و ادامه داد :
_ میتونی بری !
لبخندی روی لبهام نشست :
_ ممنون
بعدش از اتاقش خارج شدم میخواستم تا جایی که میشه از این عمارت و آدم هاش دور باشم
مجتبی با دیدن من که داشتم میرفتم پشت سرم اومد و گفت :
_ لاله وایستا
ایستادم با خشم غریدم ؛
_ چیه چی میخوای ؟
_ کجا داری میری ؟
_ قبرستون
اخماش بشدت تو فرو رفت :
_ چیشده درست جواب من رو بده ببینم ؟
_ یعنی میخوای بگی نمیدونی چیشده ؟
_ واقعا نمیدونم چیشده تو عمارت پس درست حسابی جواب من رو بده .

واسش تعریف کردم چ اتفاق هایی تو عمارت افتاده حسابی شوکه شده بود ، با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ یه جورایی باورش واسم سخت هست که امیرعباس داره تو رو طلاق میده
_ از اولش هم بخاطر همین قضیه زنش شده بودم میدونستم قراره طلاقم بده اما الان گفتند باید از این شهر بریم هم من هم نازنین
اخماش رو تو هم کشید :
_ من همچین اجازه ای نمیدم
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم :
_ مجتبی من باید برم کاری باهام نداری ؟
_ چرا !
_ خوب میشنوم بگو
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من میرسونمت
_ خودم میرم
_ بیا سوار شو زود باش
سوار ماشینش شدم که راه افتاد سمت خونمون منم تموم مدت سکوت کرده بودم وقتی رسیدیم مجتبی هم پیاده شد در خونه رو زدم که خداروشکر نازنین خونه بود با دیدن من و مجتبی متعجب شد
_ چیزی شده ؟
_ بیام داخل واست تعریف میکنم
کنار رفت که داخل شدم وقتی نشستم چند دقیقه ک گذشت اتفاق هایی که افتاده بود رو واسش تعریف کردم ، نازنین مات و مبهوت داشت بهم نگاه میکرد
_ یعنی الان ما باید بریم ؟
_ آره
_ باشه میریم !
چشمهام گرد شد :
_ یعنی تو موافق هستی ؟

_ اینجا باشیم اذیت میشیم ذاتا ، پدر شیرین رو نمیشناسی اما من میشناسمش خیلی چیزا ازش شنیدم و دیدم ممکن هست بلایی سرت بیاره پس باید بریم
غمگین داشتم بهش نگاه میکردم اصلا دوست نداشتم جایی برم اما مثل اینکه مجبور بودم به حرفش گوش بدم و باهاش همراه بشم !
_ باشه میریم اما کجا ؟
_ بلاخره یه جایی پیدا میشه
صدای مجتبی بلند شد :
_ من یه جایی میتونم شما رو ببرم !
_ کجا ؟
_ شهر
_ تو چرا ما خودمون میتونیم بریم فقط …
وسط حرف من پرید ؛
_ شما تا حالا بیرون روستا نرفتید واسه همین خطرناک هست واستون …

نازنین جوابش رو داد :
_ مثل اینکه یادت نیست شده من بار ها از اینجا رفتم !
نفس عمیقی کشید و گفت ؛
_ میدونم از اینجا رفتی اما من نگرانت هستم
مشکوک به جفتشون خیره شده بودم نکنه خبری بود که من نمیدونستم !
_ ببینم بین شما دوتا اتفاقی افتاده ؟
نازنین هول شده سریع گفت :
_ نه
همچنان مشکوک داشتم بهش نگاه میکردم که مجتبی اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمتش برگشتم و خیره بهش شدم که ادامه داد :
_ من نازنین رو دوستش دارم !
_ میدونم
_ چند وقتی میشه بهش گفتم و اونم جواب مثبت داده به من
دلخور نگاهم رو به نازنین دوختم :
_ حالا من واست غریبه شدم ؟
_ نه لاله …
بلند شدم مشخص بود واسه ی نازنین هم غریبه شدم ، از خونه خارج شدم که پشت سرم اومد و داشت اسمم رو صدا میزد با عصبانیت ایستادم خیره بهش شدم و با خشم غریدم :
_ چیه ؟
نفس عمیقی کشید :
_ من میخواستم بهت بگم اما به وقتش چون …
_ تو من رو غریبه فرض کردی نازنین میدونستی من خواهرت هستم دوستت داشتم !
_ من ترسیدم بهت بگم
_ از چی ترسیدی ؟
_ اینکه بقیه چیزی بفهمن و زندگیم خراب بشه صبر کردم وقتش ک شد بهت بگم
با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم :
_ یعنی تو فکر کردی قراره من برم به بقیه بگم آره ؟
_ نه
_ اما خودت همین الان همین رو گفتی نازنین
نفسش رو عصبی بیرون فرستاد :
_ شاید تو بخاطر عشقی که نسبت به امیرعباس داشتی میرفتی بهش میگفتی واسه خودشیرینی و عشق من و مجتبی خراب میشد
_ من همچین آدمی هستم نازنین ؟
ساکت شده داشت بهم‌نگاه میکرد هیچ جوابی نداشت بده انگار واقعا در نظرش همچین آدمی بودم !
_ لاله
خیره به مجتبی شدم :
_ بله
_ از دست نازنین ناراحت نشو بهش حق بده نگران وضعیت خودش باشه میترسید

لبخندی بهش زدم :
_ من به همه حق میدم نگران خودشون باشند مجتبی نیاز نیست واسم چیزی رو توضیح بدی .
بعدش راه افتادم سمت جنگل جایی واسه رفتن نداشتم چون من یه دختر بی و کس کار بودم واسه همین بود که همه خیلی راحت از من سواستفاده میکردند !
داخل جنگل کنار رودخونه نشسته بودم ، هوا داشت تاریک میشد ترس هم معناش رو از دست داده بود
دیگه چ بلایی مگه میتونست سر من بیاد کاش میتونستم همین الان خودکشی کنم اما نمیشد
_ ببینم تو کی هستی ؟
با شنیدن صدای دخترونه ای به سمتش برگشتم یه دختر خیلی شیک پوش و خوشگل بود
مشخص بود اهل اینجا نیست ، غمگین گفتم :
_ یه آدم بی کس و کار
متعجب شد ؛
_ این وقت شب چرا اینجا نشستی میدونی خطرناک هست ؟
_ دیگه مگه چ اتفاقی میتونه واسه ی من بیفته بعد تموم چیز هایی ک تجربه کردم
_ یعنی چی ؟
انقدر دلم پر بود که دوست داشتم خودم رو خالی کنم واسه همین شروع کردم به تعریف کردن زندگیم وقتی حرفام تموم شد سرش رو با تاسف تکون داد :
_ تو نباید انقدر ناامید باشی !
_ مگه میشه ؟
_ آره
_ دیگه دلیلی واسه زنده موندن نیست احساس میکنم به پوچی رسیدم
کنارم نشست و گفت :
_ منم زندگیم یه جورایی مثل تو هست اما هیچوقت ناامید نشدم میدونستی ؟
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی داشت راستش رو میگفت
_ داری دروغ میگی ؟
لبخندی زد :
_ آره
اخمام رو تو هم کشیدم داشت من و مسخره میکرد ، بلند شدم خواستم برم که صداش بلند شد :
_ من میتونم بهت کمک کنم !
ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ کسی مثل تو که بقیه رو مسخره میکنه چجوری میخواد به من بکنه ؟
_ میخواستم حال و هوات عوض بشه
هیستریک خندیدم :
_ آره درسته همتون دارید راستش رو میگید فقط من این وسط مشکل دارم !

_ وایستا
ایستادم خسته و درمونده داشتم بهش نگاه میکردم ک گفت :
_ من چند روز دیگه برمیگردم شهر میخوای تو هم با من بیا میتونم بهت کمک کنم .
_ وقتی خواهرم کسی ک زندگیم رو بخاطرش دادم من رو نمیخواد چرا باید بعد طلاق تلاش کنم واسه زنده موندن مگه دیگه چیز با ارزشی دارم تو این دنیا اصلا ؟
لبخندی روی لبش نشست :
_ قرار نیست بخاطر بقیه به زندگیمون پایان بدیم باید تو زندگیمون همیشه موفق باشیم تا خوشبخت بشیم
_ خوشبختی واسه ی من هیچ معنایی نداره
_ تو امیدت رو از دست دادی !
_ خیلی وقت هست اینطوری شدم و فکر نمیکنم دیگه درست بشه
_ میدونم تو به خودکشی فکر نمیکنی پس دنبال من بیا شهر باشه ؟
_ چرا میخوای به من کمک کنی ؟
_ چون بهترین دوستم هم مثل تو همینجا خودکشی کرد و مرد
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم به سختی پرسیدم :
_ دوستت کی بود ؟
_ تو نمیشناسیش اما بخاطر خانواده اش و فشار هایی که بهش اومده بود همچین کاری کرد
_ متاسفم
_ نمیتونم ببینم یکی دیگه هم همچین کاری انجام بده ، برو طلاقت ک تموم شد بیا میریم !
_ ممنون اما من همینجا میمونم
_ فکر کردی بهت اجازه ی همچین چیزی رو میدن آره ؟
_ مجبور هستند
_ هیچ اجباری نیست
واقعا داشت درست میگفت هیچ اجباری در کار نبود اما چی میشد بهشون گفت
_ نمیدونم بلاخره یه کاریش میکنم
_ اگه دوست داشتی با من بیا تو کلبه زندگی میکنم چند روزی همینجا هستم
_ باشه
بعدش راه افتادم سمت عمارت چون دیگه جایی واسه موندن نداشتم میدونستم کار های طلاق انجام شده و تو همین دو سه روز انجام میشه پس نباید بیشتر از این باعث میشدم تا کوچیک بشم !
داخل عمارت شدم که امیرعباس به سمتم اومد و سرم داد کشید :
_ پیش نازنین نبودی کدوم گوری بودی تا این وقت شب هان ؟

با چشمهای سرد و بی روح داشتم بهش نگاه میکردم ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ مگه واست مهم هست کجا بودم ؟ ذاتا ما فردا طلاق میگیریم و واسه ی همیشه راهمون از هم جدا میشه پس بهتره دست از سر من برداری همین یه امشب رو تحمل کن فردا خبری از من نمیشنوی
دود داشت از سرش خارج میشد ، حسابی اعصابش به هم ریخته بود
خواست با عصبانیت چیزی بگه که ستاره خانوم اسمش رو صدا زد :
_ امیرعباس
به سمتش برگشت :
_ مامان شما دخالت نکنید خواهش میکنم
_ حق با لاله هستش نباید باعث خراب شدن زندگیش بشی پس بهتره هر کسی سرش تو زندگی خودش باشه
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ مامان
_ شما فردا طلاق میگیرید پس راحتش بزار
امیرعباس نگاهی بهم انداخت و گذاشت رفت ، منم میخواستم برم ک شیرین گفت :
_ با این کار ها نمیتونی باعث بشی امیرعباس طلاقت نده ذاتا خودت از اولش میدونستی واسه ی چی اومدی تو این عمارت
نفس عمیقی کشیدم حق نداشت غرورم رو بشکنه و باعث ناراحتی من بشه
_ من هیچ علاقه ای نسبت بهش ندارم که حالا بخوام منصرفش کنم از طلاق تو با این ذهن مریضی که نسبت به بقیه داری باید درست بشی
ساکت شده بود میدونست حق با منه
به سمت اتاقم رفتم داخل شدم در رو پشت سرم بستم ، روی تخت دراز کشیده بودم یه احساسی داشتم ک انگار فردا قرار هست آخرین روزی باشه ک بدنیا اومدم !
صدای در اتاق اومد :
_ بله
در اتاق باز شد مهسا اومد داخل سریع روی تخت نشستم بهش چشم دوختم :
_ چیزی شده ؟
_ میخواستم باهات صحبت کنم لاله میدونم امروز چ اتفاقی افتاد
تلخ خندیدم :
_ خواهر خودم بهم اعتماد نداشت خیلی خنده دار هست مگه نه ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ متاسفم
_ نباش
_ باید خیلی ناراحت شده باشی درسته ؟
_ خیلی زیاد
_ نازنین شاید نمیخواسته همچین چیزی بگه یهویی شده از ناراحتی …

_ قرار نیست چون ناراحت هست همچین حرفایی بگه بعدش تموم شد مهسا دیگه اصلا واسم مهم نیست حتی شده یه ذره
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، با صدایی خش دار شده گفت :
_ ببینم نکنه مشکلی پیش اومده ؟
_ نه
_ فردا که کارای طلاقتون تموم شد بهت کمک میکنم از اینجا بری
لبخندی بهش زدم :
_ بعد طلاق من میرم مهسا نیاز به کمک ندارم ممنون
_ کجا میری پیش نازنین ؟
_ آره حتما !
چقدر ساده بود نازنین رسما بهم گفته بود بهم نگفته با مجتبی رابطه داره چون باعث میشدم زندگیش خراب بشه حالا من چرا باید برم پیشش آخه
_ لاله
_ جان
_ تو جدی میری پیش نازنین ؟
_ آره
نفس راحتی کشید انگار داشت برم پیش نازنین ولی مهم نبود فردا واسه ی همیشه از این روستا میرفتم شاید همون دختره میتونست به من کمک کنه
_ دلم واست تنگ میشه لاله
_ منم همینطور
_ اما هر روز میام پیشت خداروشکر ک دور نیستیم !
_ آره
اما نمیدونست واسه ی همیشه میخوام برم جایی که هیچکدومشون نباشند
* * * *
بلاخره برگه های طلاق رو امضا کرده بودیم چند روز ازش گذشته بود تا طلاق ما خیلی زود ثبت شد و بعدش اجازه دادند من از عمارت خارج بشم ، یجورایی میترسیدم اون زن رفته باشه
اما خوب شانسم رو امتحان میکردم دست خالی داشتم میرفتم که ارباب سالار گفت :
_ لاله
_ بله
_ بدون هیچ وسیله ای میری ؟
_ من روز اول بدون هیچ وسیله ای اومدم همون شکلی هم میرم چیزی از شما نمیخوام
_ وایستا
ایستادم زل زدم تو چشمهاش ک ادامه داد :
_ واست پول آماده کردم لازمت میشه میتونی باهاش یه عمر زندگی راحت و آسوده ای داشته باشی شاید اینطوری خوشبخت بشی …
_ من بخاطر پول وارد این بازی نشدم شما خیلی خوب میدونید
_ آره

_ پس نیاز نیست پیشنهاد پول بهم بدید همینکه دیگه قرار نیست شما رو ببینم واسم خوبه .
بعدش از عمارت خارج شدم میخواستم واسه ی همیشه از این عمارت و آدم هاش دور باشم وقتی به کلبه رسیدم همون جایی ک گفته بود
تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بله
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛
_ منم لاله
کمی طول کشید در باز شد خودش بود ، لبخند غمگینی زد :
_ پس بلاخره اومدی
_ چون جایی واسه رفتن نداشتم
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد :
_ بهت حق میدم
چند دقیقه که گذشت با صدایی بشدت گرفته شده جوابش رو دادم :
_ دوست دارم هر چ زودتر از اینجا برم
_ امروز میریم من فقط منتظر اومدن تو بودم بیا داخل
همراهش داخل خونه شدم در حالی که خیره به چشمهای من بود با صدایی خش دار شده گفت :
_ خیلی نگران حال تو هستم !
چشمهام گرد شد :
_ چرا ؟
_ میترسم خودکشی کنی
_ من دیوونه نیستم !
_ عاشق که هستی
پوزخندی زدم :
_ اگه قصدم خودکشی بود مطمئن باش نمیومدم پیش تو تا بهم کمک کنی
_ درسته
_ حالا من یه سئوال دارم ازت
_ چی ؟
با چشمهای ریز شده بهش چشم دوختم :
_ چرا میخوای به من کمک کنی وقتی حتی درست حسابی من رو نمیشناسی ؟
_ من تنها زندگی میکنم واسه همین فکر نمیکنم مانعی وجود داشته باشه بخوام به کسی کمک کنم .
_ با اینکه مطمئن نیستم فقط همین باشه اما بهت اعتماد میکنم
_ با خواهرت خداحافظی نمیکنی ؟
پوزخندی زدم :
_ نه
_ دلش واست تنگ میشه !
_ نمیشه من باید از زندگیش خارج بشم تا خوشبخت بشه اون حقش رو داره
_ از دستش عصبانی نیستی بخاطر حرف هایی که بهت زده بود ؟
_ نه

واقعیتش هم همین بود من نازنین رو دوستش داشتم نمیتونستم هیچوقت از دستش عصبانی یا ناراحت باشم نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدایی گرفته شده گفت :
_ من میرم وسایلم رو آماده کنم ماشین بیرون جنگل منتظر ماست
_ باشه
خودش رفت داخل اتاقک کوچیک کلبه ، یکم نسبت بهش شک داشتم اما خوب جایی واسه رفتن نداشتم میخواستم شانسم رو امتحان کنم و از اینجا برم
* * * *
بلاخره بعد چند ساعت که تو راه بودیم ماشین ایستاد و صدای شاد همون دختر بلند شد :
_ بلاخره رسیدیم !
_ ببخشید
خیره بهم شد :
_ جان
_ اسمت چیه ؟
_ نگار
سرم رو تکون دادم حتی وقت نشده بود اسمش رو ازش بپرسم ، پیاده شدیم با دیدن آپارتمان روبروم دهنم از شدت تعجب باز موند بیش از حد لاکچری بود این نشون میداد نگار از خانواده ی پولداری باشه
_ خانواده ات میدونند ؟
_ چی رو ؟
_ اینکه قرار هست پیش من باشی ؟
نفس عمیقی کشید :
_ خیلی وقته جدا ازشون زندگی میکنم بعدش میدونم هیچ مشکلی ندارند حالا بریم داخل
با هم داخل شدیم که ازم پرسید :
_ خوشت اومد از خونمون ؟
لبخند خسته ای زدم ؛
_ آره قشنگه
_ چرا پس هنوز ناراحت هستی ؟
_ نیستم
_ اما چشمهات یه چیز دیگه میگه
_ سخته بخوام فراموش کنم بهم زمان بده خودش درست میشه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ باشه بهت زمان میدم و امیدوار هستم یه روزی همه ی اینارو فراموش کنی .
اینطور که مشخص بود نگار خیلی مهربون بود اما من چرا یه احساس آشنایی نسبت بهش داشتم انگار از قبل میشناختمش یا همچین چیزی
رفتم روی مبل نشستم و گفتم :
_ عجیبه
خودش هم اومد روبروم نشست و گفت :
_ چی ؟
_ احساس میکنم غریبه نیستی از قبل میشناختمت یه احساس خیلی گنگی دارم .

با شنیدن این حرف من نگاه عجیبی بهم انداخت و ساکت شد که خندیدم :
_ نکنه واقعا من رو میشناسی ؟

_ نه

نمیدونستم چیه اما هر چیزی بود میشد نگرانی رو تو چشمهاش دید
_ لاله

_ جان
_ فردا میریم پیش خانواده من تو هم باید با من بیای .

_ چرا ؟

_ میخوام باهاشون آشنا بشی مامانم و بابام همینطور داداشم خیلی مشتاق هستند تو رو ببینند

لبخندی بهش زدم منم دوست داشتم خانواده اش رو ببینم کسایی که نگار رو تربیت کرده بودند باید خانواده خیلی خوبی باشند

_ لاله

از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ جان

_ پس فردا میای ؟

_ آره حتما

_ پس بهتره الان بری استراحت کنی فکر کنم جفتمون نیاز داشته باشیم بهش .
_ حق با توئه

اتاقم رو بهم نشون داد رفتم داخلش واقعا خیلی قشنگ بود دراز کشیدم و چشمهام رو بستم میخواستم آرامش داشته باشم ، آرامشی که از دستش داده بودم .
* * * *
_ سلام عزیزم تو باید لاله باشی آره ؟
لبخندی بهش زدم واقعا مثل نگار خیلی خوش برخورد و مهربون بود
_ سلام آره من لاله هستم و واقعا از شما ممنون هستم که بهم یه جا واسه زندگی دادید

اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ اینطوری نگو تو هم مثل نگار هستی واسه ی ما

_ این از مهربونی شما هست که همچین دیدی نسبت به من دارید

نفسش رو غمگین بیرون فرستاد
که صدای مردونه ای اومد :
_ سلام

به عقب برگشتم باید پدر نگار باشه چرا همشون نگاهشون به من عجیب بود
_ سلام

_ خوش اومدی دخترم !

_ ممنون

سرجام نشسته بودم باباش و مامانش نشسته بودند ، خبری از بقیه خانواده اش نبود
مامان نگار خیره به من شد و پرسید :
_ دلت واسه ی خانواده ات تنگ نمیشه ؟
_ واسه ی خانواده ای که نداشتم چرا باید دلم تنگ بشه ؟
با شنیدن این جواب من ساکت شد چند ثانیه گذشت که گفت :
_ ببخشید قصدم این نبود ناراحتت کنم
لبخندی بهش زدم :
_ مهم نیست
واقعا مهم نبود وقتی خانواده ای نداشتم چرا باید معذرت خواهی میکرد
_ بنظرم تو و نگار بیاید اینجا زندگی کنید !
نگاهم رو به نگار دوختم که لبخندی زد :
_ من که از خدام هست اما نظر لاله خیلی مهم هست که چ تصمیمی میگیره
بعدش نگاهش رو به من دوخت که شرمنده گفتم :
_ من قصد مزاحمت ندارم واسه ی شما ببخشید واقعا همین که بهم …
نگار وسط حرف من پرید :
_ اه اینطوری نگو لاله حالا تو هم عضوی از خانواده ی ما هستی مگه نه مامان ؟
_ آره
لبخندی بهشون زدم :
_ باشه منم موافق هستم
چشمهاشون از شدت شادی برق زد چرا خوشحال میشدند از اینکه یه غریبه قرار هست بیاد پیششون سرم رو تکون دادم تا به این افکار پایان بدم چرا باید بخاطر من خوشحال میشدند حتما دلیلش نگار دخترشون بود
_ لاله
_ جان
_ اگه چیزی لازم داشتی حتما به ما بگو
_ چشم ممنون !
* * * *
_ نگار
_ جان
_ خانواده خیلی مهربون هستند
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ واقعیت رو میگم مهربون هستند من یه آدم غریبه هستم بهم اجازه دادند پیش شما باشم
_ مامان همیشه همینطوری هست
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ خوش به حالت
_ چرا ؟
_ چون همیشه یه خانواده دلسوز و مهربون داشتی برعکس من که یه آدم بی کس و کار بودم .
چشمهاش غمگین شد :
_ اینطوری نگو لاله

_ چرا ؟
_ چون تو هم الان مثل من یه خانواده داری که خیلی دوستت دارند
لبخندی بهش زدم ؛
_ شماها واقعا مهربون هستید من هیچوقت نمیتونم دینیم رو به شما ادا کنم .
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت ؛
_ این چه حرفیه دیوونه
چند دقیقه گذشته بود و حسابی مشغول صحبت شده بودیم که گفتم :
_ نگار
نگاهش رو به من دوخت :
_ جان
_ میشه یه سئوال بپرسم ؟
_ البته بگو
_ یه چیزی هست که اینجا باعث میشه من نگران بشم نمیدونم ازت بپرسم یا نه
_ چی ؟
_ داداشت و خواهرت با دیدن من عصبانی نشن شاید از یه غریبه تو خونه خوششون نیاد
چشم غره ای به سمت من رفت :
_ این چ حرفیه خیلی هم دوستت دارند من قبلش درمورد تو باهاشون صحبت کرده بودم
با چشمهای گرد شده داشتم بهش نگاه میکردم :
_ جدی ؟
_ آره
_ مخالف نبودند
_ نه
خوشحال شدم چون یه آرامش خاصی بهم دست داده بود !.
* * * *
_ لاله
به سمت مامان نگار برگشتم و گفتم ؛
_ بله خانوم
با شنیدن این حرف من ناراحت شد که سریع پرسیدم :
_ من چیز بدی گفتم ؟
_ نه ، فقط چرا بهم میگی خانوم ؟
_ شرمنده من یادم رفت اسم شما رو بپرسم !
_ من اسمم شاپرک هستش عزیزم
_ اسم قشنگیه
_ ممنون اسم شوهرم هم شروین هستش
خندیدم :
_ اسماتون ست شده
_ پسر عمو دختر عمو بودیم واسه همین اسمامون شبیه به هم هستش
_ قشنگه شما عاشق هم بودید یا ازدواج فامیلی هستش ؟

_ عاشق هم بودیم و انگار شانس باهامون یار بود که خانواده هامون هم خودشون میخواستند ما زن و شوهر بشیم .
چشمهام برقی زد :
_ خیلی قشنگه عشق شما دوتا پس همیشه واسم جالب بوده داستان زندگی شماها
خندید :
_ چرا واست جالب بوده ؟
_ هیجان انگیزه بنظرم هم یه عاشقانه ی خاص هستش
اومد کنارم نشست و پرسید :
_ تو عاشق شدی ؟
با شنیدن این حرفش لبخند روی لبم ماسید آره عاشق کسی بودم که هیچ علاقه ای نسبت بهم نداشت
_ آره
_ کی بود ؟
_ شوهر سابقم کسی که زنش شدم تا واسش یه بچه بدنیا بیارم چون زنش نمیتونست حامله بشه و وقتی مشخص شد زنش حامله هست من رو طلاق داد
شوکه شده داشت به من نگاه میکرد به سختی لب باز کرد :
_ چرا زنش شدی ؟
_ بخاطر خواهرم نازنین دوست نداشتم هیچ صدمه ای بهش برسه تنها کسی که داشتم
پوزخندی زدم :
_ البته اونم مثل بقیه من رو دوست نداشت هیچ اعتمادی هم بهم نداشت
_ نباید همچین کاری میکردی بخاطر بقیه
_ اگه دوباره برگردم به گذشته باز هم همین کارو انجام میدم پشیمون نیستم .
سکوت کرده بود ، بعد گذشت چند ثانیه پرسید :
_ چرا ؟
_ چون نازنین خانواده من بود !
_ بود
_ آره
_ الان نیست ؟
تلخ خندیدم :
_ اون من رو کسی میدونه ک باعث خراب شدن زندگیش میشدم واسه ی همین اومدم !
چند دقیقه که گذشته بود اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ تو دختر قوی هستی .
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم من قوی نبودم فقط دوست نداشتم کم بیارم همین .

چند مدت بود همش حالم بد میشد ، شاپرک خانوم و نگار ترسیدند مریض شده باشم واسه همین رفتم آزمایش دادم و مشخص شد چند ماه هست حامله هستم حسابی شوکه شده بودم هم اینکه گیج شده بودم چند روز نمیتونستم درست حسابی صحبت کنم !
من میخواستم با این بچه داخل شکمم چیکار کنم بدون پدر باید بزرگش میکردم ؟ اولش که قرار بود هیچوقت نداشته باشمش پس میتونم حالا داشته باشمش !
_ لاله

با شنیدن صدای شاپرک خانوم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله

_ بعد شنیدن خبر حاملگیت حسابی ساکت شدی عزیزم چرا ؟

چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ نمیدونم چی باید بگم یه جورایی شوکه شدم از این قضیه !

_ شوکه ؟
_ آره

_ میخوای به پدرش بگی ؟
_ نه
_ پس میخوای چیکار کنی ؟

_ میخوام نگهش دارم خودم بزرگش کنم من مادرش هستم اولش قرار بود بچم رو از من بگیرند اما حالا همچین کاری نمیکنند

_ مطمئنی ؟
_ آره

_ اگه میخوای نگهش داری ما پشتت هستیم ازت حمایت میکنم میتونی روی کمک ما حساب کنی
اشکام روی صورتم جاری شدند با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ خیلی خوشحال شدم از اینکه همچین چیزی به من گفتید !.

یه لبخند خیلی قشنگ روی لبهاش داشت خودنمایی میکرد مشخص بود حسابی شاد و شنگول شده
بلند شدم با گفتن بااجازه ای به سمت اتاقم رفتم زیاد طول نکشید نگار اومد خیره به من شد و پرسید :
_ خوبی ؟

_ نه زیاد

_ نگران نباش مامان بابا بهت کمک میکنند منم هستم !.

_ نگار من همینطوریش شرمنده شما هستم ، بهتره واسه ی من یه کار پیدا کنی حداقل یا تو خونه شما خدمتکار باشم کاری ک بلد هستم هان ؟

عصبی شد :
_ این چ حرفیه لاله تو واسم خواهرم هستی چرا باید خدمتکار من باشی .

_ اینطوری خودمم احساس بهتری پیدا میکنم وگرنه من هیچ منظور خاصی نداشتم !
لبخندی روی لبم نشست میدونستم چی داره میگه اما یه خورده واسم عحیب بود
_ ببین لاله خانواده من تو رو مثل من پذیرفتند قرار نیست خدمتکار باشی دیگه دوست ندارم همچین چیز هایی بشنوم شنیدی ؟
_ باشه
_ الان هم خوشحال باش چون قراره بچت رو خودت بزرگ کنی قرار نیست هیچکس اون رو از تو بگیره
داشت درست میگفت اما این احساس نگرانی همیشه همراه من بود
_ لاله
_ جان
_ دلت واسه ی روستا و آدماش تنگ شده ؟
_ خیلی اما میدونم اونا بدون من خیلی خوشحال هستند پس بهتره فراموش کنم مخصوصا حالا من اجازه نمیدم بچم مثل من تجربه های سختی داشته باشه .
چشمهاش غمگین شد
_ مهم نیست گذشته هر طوری بوده تموم شده به آینده فکر کن
_ نگار
_ جان
_ اسم داداشت و خواهرت چیه ؟
_ من دوتا داداش دارم نوید و نریمان
چشمهام گرد شد :
_ جدی ؟
_ آره چرا تعجب کردی ؟
_ چون من همش فکر میکردم تو فقط یه داداش داری واسه ی همین متعجب شدم
_ نه دوتا داداش دارم یه خواهر که اسمش نیل هستش !
_ خیلی باحال هستش اسمای همتون با نه شروع میشه قشنگه !
نگار خندید :
_ مامان بابا دوست داشتند اینطوری باشه وگرنه من زیاد خوشم نمیاد
_ دیوونه
چند دقیقه گذشته بود ذهنم حسابی مشغول شده بود که نگار اسمم رو صدا زد :
_ آرامش
_ جان
_ چیشده همش تو فکر فرو میری ؟
_ میترسم نگار
_ از چی ؟
_ اینکه امیرعباس خبردار بشه حامله هستم بیاد بچم رو از من بگیره اگه اینطوری بشه واقعا دیوونه میشم !
قطره اشکی روی گونم چکید که نگار با آرامش گفت :
_ ببین لاله اون اصلا خبردار نمیشه و نمیفهمه تو نباید خودت رو ناراحت کنی میفهمی ؟
_ آره

روز ها داشتند سپری میشدند و من همچنان افسرده و پر از ترس داشتم روز ها رو میگذروندم حاملگی پر استرسی واسه ی من شده بود همش ترس بود
امروز قرار بود نوید و نریمان بیان همراه خواهرشون نیل خوشحال بودم چون قرار بود کسایی رو ببینم ک از این به بعد باهاشون زندگی میکنم !
_ لاله
به سمت نگار برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چرا احساس میکنم زیاد خوب نیستی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ نگران من نباش خوب هستم فقط اتفاق هایی که تو این مدت واسم افتاده
_ خوب
_ باعث شده اینطوری بشم !
_ مگه قرار نبود فراموششون کنی ؟
_ درسته بیخیال مهم نیست اصلا
چند دقیقه که گذشت پرسیدم :
_ امروز میان ؟
_ آره
لبخندی بهش زدم :
_ میدونی چیه نگار یه چیزی بهت میگم فقط بهم نخندی باشه ؟
_ باشه
_ من یه احساس آشنایی نسبت به خانواده ی شما دارم !
چشمهاش گرد شد :
_ یعنی چی ؟
_ احساس میکنم شما رو از قبل میشناختم یه دوره ای که نمیتونم به یاد بیارم میتونی بفهمی چی دارم میگم ؟
لبخند مهربونی روی لبهاش نشست :
_ آره
_ شاید خدا شما رو واسه ی من فرستاده تا نجاتم بدید !
* * * *
نوید و نریمان نیل خیلی خونگرم بودند جوری که انگار صد سال هست میشناسمشون
_ لاله
نگاهم رو به نیل دوختم :
_ جان
_ میخوای یه چند تا کلاس برو حالت هم بهتر میشه تو خونه همش باشی حوصلت سر میره
با ترس گفتم :
_ نه
واقعا میترسیدم از خونه خارج بشم امیرعباس یا آدمای روستا من رو جایی ببینند بعدش واسم دردسر درست بشه ! ..

_ چرا میترسی ؟ واسه ی خودت میگم اینطوری بهتر وقتت رو بگذرونی حوصلت سر نمیره چون همش تو خونه باشی افسرده میشی !
نگاهم رو به نگار دوختم تا به دادم برسه من اصلا دوست نداشتم جایی برم ، نگار با آرامش چشمهاش رو روی هم فشار داد به معنی آروم باش بعدش خطاب به نیل گفت :
_ لاله حامله هست بهتره تو خونه باشه استراحت کنه اینطوری واسش خیلی بهتر هستش
اولش شوکه شده داشت به نگار نگاه میکرد یهو با خوشحالی بلند شد به سمتم اومد من رو بوسید و با شادی گفت :
_ وای خیلی خوشحال شدم لاله چرا از اولش نگفتی حامله هستی ‌.
خجالت زده سرم رو پایین انداختم ، نریمان و نوید و باباشون بودند
_ نیل بسه خجالت زده اش کردی !
نیل کنارم نشست شونه ای بالا انداخت :
_ بیخیال من خیلی خوشحال هستم چون قراره بچه ی خواهرم بدنیا بیاد
سرم رو بلند کردم خیره بهش شدم حالا من ناباور داشتم بهش نگاه میکردم چه زود من رو پذیرفته بود این واقعا عالی بود
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ چرا داری اینطوری نگاه میکنی ناراحت شدی ؟
_ نه فقط …
ساکت شدم بعد چند ثانیه ادامه دادم :
_ وقتی گفتی بچه ی خواهرم از خوشحالی گریم گرفت الان واقعا حسابی شرمنده ی شما شدم !
صدای نریمان بلند شد :
_ اینطوری نگو لاله تو واسه ی ما خیلی ارزش داری ، نگار از تو زیاد واسه ی ما گفته هممون تو رو پذیرفتیم تو واسه ی من خواهرم هستی .
نوید گفت :
_ واسه ی منم همینطور !
نگار و نیل همزمان گفتند :
_ واسه ی ما هم خواهر هستی !
خندیدم چ هماهنگ گفته بودند ، اینبار صدای بابای نگار بلند شد :
_ خوشحال میشم به من بگی بابا
_ پس به منم بگو مامان
_ من رو شرمنده میکنید واقعا کاش اینقدر به من محبت نمیکردید
_ هیس ! به خانواده ما خوش اومدی لاله از امروز تو هم عضوی از خانواده ی ما هستی همیشه حمایتت میکنیم و پشتت هستیم پس از چیزی نترس و زندگی کن .

از خانواده جدیدم راضی بودم یه مامان و بابا داشتم که خیلی دوستم داشتند چی میتونست بیشتر از این باعث شادی من بشه آخه همه چیز خیلی خوب داشت پیش میرفت و من حسابی خوشحال شده بودم بابت این قضیه نمیدونم چقدر گذشته بود که مامان اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ چیشده حسابی تو افکارت غرق شده بودی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم اصلا نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم حسابی گیج شده بودم بابت این قضیه
_ چیزی نیست فقط داشتم به این مدت زمان ک گذشته بود فکر میکردم
لبخندی زد :
_ چند ماهت شده ؟
به شکمم اشاره کرد
_ فکر کنم هفت ماه شده زمان زود داره میگذره دیگه چیزی نمونده تا زایمان
_ باید بیشتر مراقبت باشیم .
_ من خوبم
چشم غره ای به سمتم رفت ؛
_ آره کاملا مشخصه
میدونستم چقدر لجباز هست و تا وقتی کارش رو انجام نده بیخیال نمیشه
_ لاله
_ جان
_ واست پرستار بگیرم ؟
_ نه
_ اما من بابات صحبت کردم اونم تائید کرد باید یکی باشه حسابی مراقبت باشه همه زمان
_ آخه من واقعا خوب هستم اصلا نیاز نیست به همچین کار هایی که شما انجام بدید
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ اتفاقا نیاز هست تو سر در نمیاری
_ مامان
با شنیدن صدای نگار به سمتش برگشت :
_ جان
نیل هم پیشش ایستاده بود
_ چیزی شده شما دوتا دارید دعوا میکنید ؟
_ دعوا نه فقط دارم بهش میگم قرار هست واسش پرستار بگیرم لجبازی میکنه
_ راست میگه لاله ؟
_ آخه نیاز نبود

امشب اومده بودیم مهمونی شکمم حسابی برجسته شده بود
با دیدن کسایی که تو سالن در حال رفت و آمد بودند یهم احساس حالت تهوع داشت دست میداد نمیتونستم زیاد با این وضعیت سر پا باشم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که دیدم نگار با عجله به سمتم اومد :
_ پاشو باید بریم لاله
چشمهام گرد شد متعجب پرسیدم :
_ چرا ؟
_ لاله فعلا وقت سئوال نیست پاشو زود باش کاری رو که بهت میگم بکن .
با شنیدن این حرفش متعجب بلند شدم و باهاش همراه شدم اما وقتی داشتم میرفتم نگاهم به امیرعباس و خانواده اش افتاد که همشون بودند
حتی نازنین هم همراهشون بود کنار مجتبی ایستاده بود ، باعث شد اشک تو چشمهام جمع بشه
سوار ماشین شدیم نگار به نوید گفت راه بیفته ، نگار اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ بله
_ چرا گریه میکنی ؟
_ دیدمشون !
چشمهاش گرد شد شوکه شده لب زد :
_ چی ؟
_ امیرعباس پیش زنش شیرین ایستاده بود ، نازنین هم بود خاله ترنج خاله حوا ، ستاره خانوم ، خانوم بزرگ ارباب سالار ، ارباب زاده مهسا و محمد همشون بودند
_ هیس آروم باش لاله من نمیخواستم اذیتت کنم فقط نباید اونا تو رو میدیدند
_ چرا ؟
_ بخاطر بچه تو شکمت
پوزخندی میون گریه زدم :
_ شیرین حامله هستش اونا بچه ی من رو هم نمیخواستن مطمئن باش
_ من اینطوری فکر نمیکنم اما و مطمئن هستم اونا چ آدمای مریضی هستند
_ بیخیال دوست ندارم بهشون حتی فکر کنم چون فقط دارم اذیت میشم !
_ لاله
_ جان
_ نباید این رو میگفتم اما شیرین حامله نبوده
شوکه شده گفتم :
_ چی ؟
_ آره
_ چجوری همچین چیزی ممکن هستش ؟
_ یه اشتباه پزشکی بوده ، بعدش دوباره دنبال تو گشتند اما خبری نتونستند ازت پیدا کنند .

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون …

5 دیدگاه

  1. بخدا خسته شدم از بس اومدم‌ و دیدم هنوز پارتی نزاشتین شما که اینقدر بد قولین چرا اصلا رمان میزارین واقعا راست میگن شما اثلا به دیدگاه ها توجه نمی کنین واقعا متاسفم براتون

  2. یکی نیست بگه آخه وقتی انقدر بد قولین مگه مجبورین رمانتونو بکنین مث سریالای ترکیه ای
    شرط میبندم حتی دیدگاهارو نگاهم نمیکنین چون زیر تمام رمانا از پارت گذاری دیر به دیرتون شکایت کردن
    منو که منصرف کردین از خوندن
    پیشنهاد میکنم بقیه هم وقتشونو تلف نکنن این رمان تموم نمیشه با اسن اوضاع😒😒😒

  3. چرا انقدر دیر به دیر میذارید
    خواننده را منصرف میکنید از خوندن
    احترام خوب قائل بشین

  4. پارت صدو هفده بزارید 😭

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *