خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سیزده

 

ستاره خانوم سریع اومد دستم رو گرفت و به عقب کشید بعدش خیره به امیرعباس شد و گفت :
_ من مادرت هستم خدمتکارت نیستم که همش واسه من بهانه بیاری راستش رو بگو میخواستی چیکار کنی هان !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ مامان
_ چیه ؟
_ دارید باعث عصبانیت من میشید و اصلا حواستون به این قضیه نیست
_ من دوست ندارم ناراحت بشی میفهمی واسه همین قبل اینکه کار اشتباهی بکنی برو
امیرعباس چند ثانیه بهش خیره شده بود بعدش گذاشت رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، خیره به ستاره خانوم شدم و گفتم ؛
_ ممنون واقعا
اخماش بشدت تو هم رفته بود :
_ همراه من بیا
و خودش راه افتاد ، پشت سرش رفتم داخل خونه شدیم به سمت اتاقش رفت داخل شد منم پشت سرش داخل شدم و در رو بستم حسابی متعجب شده بودم که چیشده که همچین درخواستی از من داشته
_ با من کاری داشتید ؟
_ آره
_ چی ؟
_ از تموم پسر های این خونه فاصله بگیر چه محمد چه مجتبی شنیدی ؟
چشمهام گرد شد بهت زده پرسیدم :
_ شما به من شک دارید ؟
بدون تردید جواب داد :
_ نه
_ پس چرا همچین چیزی هایی میگید راستش رو بگید چیزی شده ؟
_ نه
_ پس دلیل حرفای شما چیه من چیکار کردم که این همه باید تحقیر بشم آخه ؟
به سمتم اومد دستم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ خوب به من گوش بده و تا تموم نشدن حرفای من چیزی نپرس باشه ؟
_ باشه
_ امیرعباس فوبیا داره
نفس عمیقی کشید و بعد مکث کوتاهی ادامه داد :
_ فوبیای خیانت واسه ی همین هر پسری کنارت ببینه یا اسمش رو از دهنت بشنوه واکنش نشون میده بخاطر همین هست میگم ازشون فاصله بگیر چون دوست ندارم چیزیت بشه
_ ولی چرا زودتر به من نگفتید ؟
_ وقتش نشده بود
_ حالا چی وقتش شده بود ؟
_ آره

_ مگه قبلا عاشق کسی بوده که بهش خیانت کرده باشه ؟ که حالا …
حرف من و قطع کرد :
_ این مسئله ای نیست که من بخوام درموردش صحبت کنم خودت باید باهاش صحبت کنی تا حل بشه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ باشه من باهاش صحبت میکنم هیچ مشکلی نیست فقط امیرعباس من رو یه زن اجباری میدونه که واسش گرفته شده تا براشون بچه بدنیا بیاره پس این حساسیت زیادی نیست ؟
_ نه
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم که ادامه داد :
_ همه میدونند امیرعباس روی بعضی مسائل خیلی حساس هست و باید رعایت کنند
_ حساس نیست فقط قصد داره بقیه رو اذیت کنه بنظرم مسئله ی دیگه ای نمیتونه وجود داشته باشه
_ لاله
_ بله
_ به حرفم گوش بده من تا حالا بهت دروغ گفتم ؟
_ نه
_ پس به حرفم گوش بده من بد تو رو نمیخوام دوست ندارم هم اذیت بشی
_ باشه من به حرف شما گوش میدم و امیدوارم همه چیز درست بشه
لبخندی بهم زد :
_ خوشحال هستم از اینکه بهم اعتماد کردی
_ من به شما اعتماد داشتم ستاره خانوم تنها کسی که تو این خونه بهش اعتماد ندارم ارباب سالار و خانوم بزرگ هستند چون همیشه با من مشکل دارند
_ مامان نازگل قلبش بزرگ هست فقط ..
_ فقط از من بدش میاد درسته ؟
_ نه
_ نیاز نیست ترسی داشته باشیر خودم خیلی میدونم از من متنفر هست
بعدش به سمت داخل رفتم حرفامون رو زده بودیم بنظرم گفتنی ها گفته شده بود
_ لاله
ایستادم محمد به سمتم اومد و پرسید :
_ خوبی ؟
_ محمد میشه یه مدت ما با هم صحبتی نداشته باشیم ؟
چشمهاش گرد شد بهت زده گفت :
_ چرا ؟
_ امیرعباس حساس هست دوست ندارم فکر کنه یه هرزه هستم من میدونم تو مهسا رو دوستش داری و رابطه ی ما دوستانه هست اما امیرعباس نمیدونه ، امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشی
_ نه سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم و تا جایی که میشه درستش کنم امیدوارم همیشه هم حالش خوب باشه ، من از دستت ناراحت نشدم و بهت حق میدم
_ ممنون

داخل اتاق شدم خواستم در رو ببندم که کسی مانع شد متعجب شده بودم کیه با دیدن امیرعباس شوکه شده پرسیدم :
_ چیزی شده ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره
بعدش من رو هل داد داخل خودش هم اومد تو در رو قفل کرد ، احساس ترس بهم دست داد نکنه دوباره قصد داشت لت و پارم کنه به سمتم برگشت که سریع به عقب رفتم و گفتم :
_ میخوای چیکار کنی ؟
نفس عمیقی کشید :
_ بنظرت میخوام چیکار کنم ؟
_ خواهش میکنم کاری بهم نداشته باش من …
_ چی داشتی به محمد میگفتی ؟ مگه بهت نگفتم باید ازش فاصله بگیری ؟
_ قسم میخوری عمدی نبود فقط بهش گفتم از من فاصله بگیره تا باعث ناراحتی تو نشه
_ ببینم تو احمقی ؟
_ نه
کمی خیره بهم شد بعدش دستی داخل موهاش کشید ، رفت سمت حمام که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم پس قصد نداشت بلایی سرم بیاره ، انقدر دیوونه بود که حسابی ازش میترسیدم و نمیدونستم باید چیکار کنم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صداش بلند شد :
_ واسه چی اونجا خشکت زده ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ خوب من من ….
_ تو چی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم
_ بیا بخواب زود باش
میترسیدم باهاش مخالفت کنم واسه همین رفتم کنارش دراز کشیدم و چشمهام رو بستم میخواستم وانمود کنم خوابم برده که با صدای بم و خش دارش در گوشم لب زد :
_ الان باید باور کنم خوابی ؟
چشمهام باز شد چشمهاش تب دار شده بود
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ بنظرت قصد دارم چیکار کنم ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم ؛
_ نمیدونم
لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن حسابی شوکه اینکارش شده بودم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم یجورایی هم حسابی شورش رو در اورده بود اولش حسابی من رو میترسوند حالا اومده بود به عشق و حالش برسه کاش میشد حالش رو بگیرم اما میدونستم نمیشه چون همیشه این وضعیت ادامه داشت …

شیرین پشت چشمی واسم نازک کرد :
_ انقدر ناز و عشوه اومدی تا شوهرم باهات بخوابه یه شب آره ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببین شیرین واقعا اصلا درکت نمیکنم مشکلت با من چیه من با شوهرت عقد کردم تا یه بچه واست بدنیا بیارم چون نازا هستی حالا داری ثانیه به ثانیه من و اذیت میکنی جای اینکه سکوت کنی و باعث ناراحتی من نشی
چشمهاش برق بدی زد :
_ چرا باید از تو تشکر کنم مگه کی هستی ؟
_ چون دارم واست یه بچه آماده میکنم چون تو تواناییش رو نداری عزیزم
_ خفه شو دهن کثیفت رو ببند
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی باعث اعصاب خوردی من شده بود
_ لاله
به سمت خانوم بزرگ برگشتم :
_ بله
_ بهتره حد خودت رو بفهمی قرار نیست با چرت و پرت گفتن باعث اعصاب خوردی بشی
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم چجوری وقت شیرین داشت من و اذیت میکرد ساکت شده بود اما حالا به حرف اومده بود
_ شما چرا از من متنفر هستید ؟
_ این مزخرفات چیه داری میگی ؟!
_ مزخرف نیست واقعا میخوام بفهمم شما مشکلتون با من چیه ؟
_ من هیچ مشکلی باهات ندارم و البته تحمل ندارم به عروسم توهین کنی
_ من به عروس شما توهین نکردم خودش بود که شروع کرد ، همتون میدونید من با خواست خودم زن نوه ی شما نشدم پس این همه تحقیر و توهین دلیلش چیه ؟
_ چون بی پدر و مادر هستی
خشکم زده بود این توهین کسی نبود جز شیرین چجوری میتونست اینطوری بگه
_ شیرین
_ بله ستاره
_ این چ وضعشه خودت نشستی توهین کردی حالا داری اذیتش میکنی ؟
_ شما چرا دلتون واسش میسوزه
بلند شدم که خاله حوا اسمم رو صدا زد :
_ لاله
بهش زل زدم که ادامه داد :
_ نباید بخاطر مزخرفات این دختره ناراحت بشی خودت میدونی درسته ؟
تلخ خندیدم :
_ مهم نیست دیگه

شیرین با عصبانیت داد زد :
_ من این دختره نیستم زن امیرعباس هستم شما هم بهتره حد خودتون رو فراموش نکنید و …
_ کافیه
شیرین ساکت شد که خانوم بزرگ با صدایی سرد بهش گفت :
_ حوا و ترنج همراه ستاره دختر های من هستند ، بزرگتر تو هستند تو حق بی احترامی کردن به هیچکدومشون رو نداری مثل اینکه خیلی دوست داری با من شاخ به شاخ بشی آره ؟
سرش رو سریع به نشونه ی منفی تکون داد :
_ نه
_ پس این رفتارت بخاطر چیه ؟!
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببخشید
_ میتونی بری
با رفتن شیرین منم خواستم برم که صدام زد ؛
_ هی تو وایستا
ایستادم بهش زل زدم که ادامه داد :
_ شیرین عروس این خانواده هست تو حق نداری اذیتش کنی واسه ی یه مدت کوتاه اینجا هستی پس بهتره رفتار درستی داشته باشی .
دستم مشت شد چقدر این زن خودخواه بود ، رفتار شیرین بی ادبانه بود اما داشت من و تهدید میکرد
_ رفتار من باهاش درست بود تا وقتی خودش کاری بهم نداشته باشه منم کاری بهش ندارم
_ دوست داری امیرعباس مثل اون شب عصبانی بشه درسته ؟
_ شما دارید من و تهدید میکنید ؟
بلند شد
_ نه فقط دارم بهت اخطار میدم
بعد رفتنش احساس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه ، مهسا سریع بلند شد به سمتم اومد :
_ خوبی ؟
_ بعد تموم اتفاقاتی که افتاد بنظرت حال من الان کاملا خوبه ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ واقعا نمیدونم چش شده بنظرم عقلش رو از دست داده که داره …
_ عقلش رو از دست نداده فقط داره به من حد و حدودم رو نشون میده
_ مهسا
به سمت خاله حوا برگشت :
_ بله مامان
_ درمورد خانوم بزرگ درست صحبت کن یعنی چی عقلش رو از دست داده ؟
_ پس چرا همش لاله رو اذیت میکنه ؟
_ نمیدونم اما یه دلیلی داره

باید باهاش صحبت میکردم اینطوری نمیشد که همیشه وقتی داشت باهام صحبت میکرد من مقصر باشم تو هر اتفاقی که قرار هست بیفته ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ بله
_ تو امروز با شیرین دوباره دعوا کردی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من واقعا هیچ دعوایی باهاش نداشتم خودش شروع کرد به توهین کردن و من فقط …
دستش رو بالا برد :
_ کافیه
ساکت شدم که دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد زل بزنم تو چشمهاش و با صدایی خشک و خش دار شده گفت :
_ شیرین زن اول منه و تو موقت هستی پس دوست ندارم چیزی بهش بگی که باعث بشه قلبش شکسته بشه میدونی من آدم صبوری نیستم ممکن هست یهو بلایی سرت بیارم پس بهتره حواست به خودت باشه .
نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی گیج شده بودم بخاطر اتفاق هایی که این مدت افتاده بود
_ شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعدش از اتاق خواست بره بیرون اما ایستاد و ادامه داد :
_ تو فقط تا بدنیا آوردن یه فرزند واسه ی من اینجا میمونی بعدش طلاقت میدم و واسه ی همیشه میری پس بهتره دلبسته نشی
بعدش گذاشت رفت ، قطره اشکی روی گونم چکید من عاشقش بودم خیلی زیاد چجوری میتونست به همین راحتی باعث شکسته شدن قلب من بشه
اصلا نمیتونستم درکش کنم که یه آدم چرا تا این حد میتونه سنگدل باشه !
با صدای در اتاق دستی به چشمهام کشیدم و با صدای خش دار شده ناشی از گریه گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد خاله ترنج اومد خاله بهم چشم دوخت و گفت :
_ من میخواستم باهات صحبت کنم لاله
_ درمورد چی ؟
_ محمد
بهش چشم دوختم منتظر که نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_ تو متاهل هستی بعدش زن پسر داداشم هستی من دوست ندارم به پسرم نزدیک بشی
چشمهام گرد شد :
_ شما میدونید چی دارید میگید ؟

_ این واسه ی جفتتون بهتر هست چون من هیچوقت اجازه نمیدم پسرم با کسی ازدواج کنه که قبلا …
_ بسه
با دادی که زدم ساکت شد با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ شما حق ندارید همش به من توهین کنید من یه آدم هرزه نیستم متوجه هستید ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ میفهمم اما من …
_ ببینید محمد واسه ی من مثل داداش هست خاله ترنج بعدش شاید شما ندونید اما هممون میدونیم محمد عاشق مهسا هست اونم خیلی زیاد قصدشون واسه ازدواج جدی هست شما مثل اینکه خبر ندارید
با چشمهای گرد شده داشت بهم نگاه میکرد
_ تو چرا داری حرف الکی میزنی ؟
_ الکی نیست میتونید برید از پسرتون بپرسید به جای اینکه بیاین پیش من و بهم توهین کنید
خاله ترنج از اتاق خارج شد ، میتونستم بفهمم نگران پسرش هست اما من یه آدم هرزه نبودم که به خودش اجازه داده بود درمورد من اینطوری فکر کنه
* * *
_ لاله
با عصبانیت به محمد و مهسا خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ چرا انقدر عصبانی هستی چیزی شده ؟
_ یعنی شما نمیدونید چیشده ؟
_ نه
با عصبانیت خندیدم نمیدونستم دارند راستش رو میگن یا نه چون به هیچکس اعتمادی که باید رو نداشتم همینم داشت باعث میشد اعصابم خورد بشه
_ لاله چیشده چرا داری اینطوری میکنی ؟
چشمهام رو بستم چند ثانیه که گذشت باز کردم و شروع کردم به تعریف کردن وقتی حرفام تموم شد ، محمد با خشم غرید :
_ واقعا مامان همچین حرفایی بهت زد ؟
_ آره
محمد با عصبانیت رفت داخل که مهسا شوکه شده پرسید :
_ چرا خاله ترنج انقدر بهت توهین کرد ؟
_ من گفتم چیا شده نکنه تو هم به من شک داری مهسا ؟ فکر میکنی چشمم دنبال محمد بوده
_ نه
حال مهسا حسابی بد شده بود بهش حق میدادم چون خیلی زیاد عاشق محمد بود
_ مهسا
_ بله

_ من نمیدونم چرا خاله ترنج انقدر بهم توهین کرد اما بین من و محمد فقط رابطه ی خواهر برادری میتونه باشه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ میفهمم چی داری میگی نیاز نیست انقدر خودت رو ناراحت کنی من بهت اعتماد دارم .
_ احساس بدی بهم دست داد که همچین فکر های زشتی درمورد من کرده بود اولش فکر کردم …
ساکت شدم که خودش ادامه داد :
_ فکر کردی ما جیزی بهش گفتیم آره ؟
_ آره
_ اما اینطور نیست چون ما کاملا بهت اعتماد دارم و میشناسیمت
لبخندی بهش زدم :
_ میشه من و ببخشی ؟!
_ چرا داری از من طلب بخشش میکنی ؟
_ چون من فکر کردم شما همچین کاری کردید
_ نیاز نیست طلب بخشش کنی من هیچ کینه ای ازت ندارم بعدش کسی که باید عذرخواهی کنی تو نیستی ، محمد هست
چشمهام گرد شد :
_ محمد چرا ؟
_ چرا یه جوری رفتار میکنی انگار محمد هیچ نقشی نداره تو این ماجرا ها ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ دوست ندارم محمد از دست من دلخور بشه
_ حق نداری همچین چیزی بگی محمد باید ادب بشه بعدش خاله ترنج چرا اینطوری شده
_ هیچکس از من خوشش نمیاد
_ حق دارند
با شنیدن صدای شیرین به سمتش برگشتم اصلا متوجه حضورش نشده بودیم
وقتی نگاه من رو دید پوزخندی زد :
_ واقعا حق دارند از تو خوششون نیاد بعدش تو یه زن موقت هستی پس نباید دقت کنی چرا هیچکس از تو خوشش نمیاد و …
_ بسه
خیره به مهسا شد و گفت :
_ ببینم تو چرا انقدر حرص و جوش این رو میزنی که با عشقت ریخته رو هم و …
مهسا با عصبانیت سرش داد کشید :
_ خفه شو
_ میدونم حقیقت تلخه اما باید بشنوی تا عادت کنی چون من قراره هر روز بگم
_ تو گوه میخوری چرت و پرت بگی
با شنیدن صدای امیرعباس رنگ از صورتش پرید به پشت سرش برگشت و به من من افتاد :
_ خوب من من …

امیرعباس سرش رو با تاسف واسش تکون داد :
_ متاسفانه حرفات رو شنیدم و متوجه شدم تو چقدر آدم چندشی هستی گمشو داخل زود باش
_ اما …
_ شیرین
سریع به سمت داخل رفت اما حسابی قلبم خنک شده بود که حرفاش رو شنیده بود و میفهمید شیرین چقدر ذاتش هنوز کثیف و زشته ، خطاب به من گفت :
_ ببینم تو هنوزم ناراحت هستی بابت این قضیه ؟!
نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم :
_ دارید درمورد کدوم قضیه صحبت میکنید ؟!
_ اینکه خاله ترنج ازت خواسته از محمد فاصله بگیری و بزرگش کردی ؟
نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم حسابی اعصابمم خورد شده بود
_ من بزرگش کردم ؟
_ آره
اینبار مهسا گفت :
_ خاله ترنج نباید همچین حرفایی زشتی بهش میزد ذاتا خاله ترتج میدونست من و محمد همدیگه رو دوست داریم پس نباید لاله رو اذیتش میکرد
_ تو و محمد همدیگه رو دوست دارید پس !
مهسا تازه فهمید چی گفته رنگ از صورتش پرید ، مشخص بود سوتی داده
_ من …
_ هیس !
مهسا ساکت شد ، امیرعباس اومد جلو خیره به چشمهاش شد و با صدایی خش دار شده گفت :
_ تو خواهرم هستی من همیشه حواسم بهت بوده و میدونستم محمد رو دوست داری .
_ من واقعا …
_ نیاز نیست از من مخفی کنی من قول میدم خیلی زود همه چیز رو درستش کنم
مهسا اشکاش روی صورتش جاری شدند و امیرعباس رو بغلش کرد
بعد اینکه ازش جدا شد با گریه گفت :
_ من فقط میخوام با محمد خوشبخت باشم نه اینکه همش اتفاق های بدی واسش بیفته
_ هیچ اتفاق بدی واسش نیفتاده
_ آره کاملا مشخصه
_ مهسا
_ جان
_ عمه ترنج مادرش هست و بیشتر به فکرش هست مطمئن باش مشکلی واسه ی تو و محمد پیش نمیاد

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

  اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *