خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید :
_ بهتره حواست به کار هات باشه چون من اصلا اعصاب درست حسابی ندارم یهو دیدی یه بلایی سرت آوردم شنیدی ؟!
شیرین ترسیده سرش رو تکون داد و بعدش دوید رفت سمت بالا
_ لاله
با شنیدن صدای خاله ترنج از شوک خارج شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ بله
_ دیدی حتی واسه ی بابا هم مهم هستی چون پشتت بود !
بنظرم اگه پشت من درنمیومد میشد بی غیرت چون اون مرتیکه حرف زشتی زده بود ، وقتی امیرعباس رفت ارباب سالار و ارباب زاده هم پشت سرش رفتند ، رفتیم تو سالن نشستیم ، خانوم بزرگ نگاهش رو بهم دوخت و قبل از اینکه دهن باز کنه من به حرف اومدم :
_ لابد اینم تقصیر منه ؟
_ نیست ؟
_ نه
_ از وقتی تو اومدی باعث این مشکلات شدی پس نیاز نیست یه جوری وانمود کنی انگار اصلا مقصر نیستی !
_ مشکل شما با من چیه ؟
_ من مشکلی با تو ندارم چرا حرفای الکی میزنی
_ مطمئنید چون همه دارند میبینند شما یه مشکل شخصی با من دارید
_ بسه بیخود چرت و پرت نگو تو یه بی خانواده هستی ما بزرگت کردیم حالا قرار نیست واسمون زبونت دراز بشه اگه ما نبودیم باید …
وسط حرفش پریدم :
_ اگه میمردم از این زندگی که شما واسم درست کردید بهتر بود
بعدش بلند شدم با گریه از خونه خارج شدم میخواستم از اون عمارت دور باشم برم پیش نازنین تنها کسی که رفتارش با من خوب بود دوستم داشت ، نمیدونم چقدر گذشت که رسیدم تقه ای زدم زیاد نگذشت در باز شد با دیدن نازنین با گریه خودم رو انداختم تو بغلش دستش دورم حلقه شد ، بعدش رفتیم داخل مشخص بود حسابی متعجب شده با صدایی گرفته و نگران گفت :
_ هوا بیرون خیلی سرده چرا اینطوری اومدی ؟
_ داشتم اذیت میشدم دلم واست تنگ شده بود خیلی زیاد …
_ تو عمارت باعث شدند اذیت بشی ؟
_ کار همیشگیشون هست
_ اینبار کی ؟
_ خانوم بزرگ

واسش تعریف کردم تو این مدت چه اتفاق هایی افتاده وقتی حرفام تموم شد ، متفکر خیره بهم شد و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفت :
_ باور اتفاقاتی که افتاده خیلی سخت هست ، چرا بهم خبر ندادی ؟
_ دوست نداشتم درگیر این اتفاقات بشی ، امروز صبرم تموم شد اومدم پیش تو حالم خوب بشه
بلند شد اومد کنارم نشست من رو تو آغوشش کشید ، نفس عمیقی کشیدم عجیب بوی آرامش میداد
_ نازنین
_ جان
_ میدونستی همیشه باعث میشی من آرامش داشته باشم ؟!
_ آره
_ کاش میشد واسه ی همیشه پیش هم باشیم نه اینکه زندگیمون اینقدر بد باشه
بعد ازش جدا شدم و گفتم :
_ میشه امشب پیش تو باشم ؟
_ آره
بلند شدم برم داخل اتاق استراحت کنم که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
ایستادم :
_ جان
_ خوب شد اومدی خیلی وقت بود دلتنگت شده بودم
لبخندی روی لبهام نشست منم دلتنگش شده بودم خیلی زیاد مگه میشد دلتنگ خواهری نباشم که بوی مادر رو واسم میداد کاش میشد دوباره زندگیمون مثل قبل بشه پیش هم باشیم به دور از آدمای اون عمارت که زندگی رو واسم جهنم کرده بودند
* * *
_ لاله
_ جان
یکم این دست اون دست کرد بلاخره بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ دیشب شوهرت اومده بود اینجا وقتی خواب بودی ، خیلی عصبانی بود اما وقتی اومد داخل اتاق نمیدونم چیشد گفت میتونی چند روز اینجا باشی اما بعدش میاد دنبالت
پوزخندی زدم :
_ لابد دلش واسم سوخته که غیرممکن هست اون جز خودش به هیچکس فکر نمیکنه
_ لاله من احساس میکنم دوستت داشته باشه رفتارش که باعث میشد همچین فکری داشته باشم
_ دوستم داشته باشه ؟
_ آره
خندیدم :
_ اون من و دوست نداره نازنین اشتباه متوجه شدی !

همینم مونده بود فکر کنم امیرعباس عاشقم هست وقتی اصلا همچین چیزی نبود ، امیرعباس سنگدل و بی احساس بود اون حتی عاشق شیرین هم نبود
_ چیشد تو فکر فرو رفتی ؟
از افکارم خارج شدم ، زل زدم بهش و گفتم :
_ نه چیزی نیست
_ لاله از مجتبی خبری نداری ؟
لبخندی روی لبهام نشست پس میخواست از عشقش خبر بگیره
_ چرا رفتند شهر همراه محمد اینا چطور ؟
هول شده گفت :
_ همینطوری پرسیدم چون قرار بود واسه ی بچه ها مدرسه وسایل بیاره
موزی پرسیدم :
_ واسه ی بچه ها یا تو ؟
چشم غره ای به سمتم رفت و با حرص اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جون
_ من خواهر بزرگت هستم زشت نیست اینطوری صحبت میکنی !
لبخند پت و پهنی بهش زدم :
_ نه چرا باید زشت باشه ؟
نازنین از شدت حرص لپهاش گل انداخته بود که باعث شده بود حسابی بامزه بشه ، یهو انگار چیزی یادش اومده باشه که با بغض گفت :
_ اصلا به من ربطی نداره کجاست حالش چطوره !
چشمهام گرد شد :
_ نازنین چرا بغض کردی ؟
_ من فقط …
_ ببینمت !
خیره به چشمهام شد که پرسیدم :
_ چیشده ؟
_ هیچی
_ راستش رو بگو نازنین این بغض کردن تو بدون دلیل نیست میفهمم فقط بهم بگو چیشده
_ باشه راستش رو میگم چیشده من عاشق مجتبی هستم اما این عشق شدنی نیست چون نه مجتبی دوستم داره نه خانواده اش بهش اجازه میدن
_ از کجا میدونی دوستت نداره ؟
_ شنیدم قراره با ماهک دختر ده بالا ازدواج کنه
_ همون ماهک عملی ؟
_ آره
_ غیر ممکن هست اصلا کسی در این مورد صحبت نمیکنه !
_ اما من از خودش شنیدم
_ از کی ؟
_ مجتبی
_ شاید خواسته تو رو حرص بده بفهمه احساست چیه

_ دوستم نداره که بخواد عکس العمل من چیه دلت خوشه لاله کی به ما نگاه میکنه همینطوریش کلی حرف پشت سر من هست پسر خاله ترنج از خاندان ارباب نمیاد منه بی پدر و مادر رو بگیره .
میتونستم بغض تو صداش رو بفهمم همینم باعث ناراحتی من داشت میشد دوست نداشتم این شکلی ببینمش با صدایی گرفته شده گفتم :
_ نازنین ما بی پدر و مادر هستیم اما مگه این انتخاب خودمون بوده ؟

_ نه

_ پس چرا باید همیشه بخاطرش ناراحت باشیم ، بعدش لابد لیاقتت رو نداره مگه اون پسره ی احمق چی داره جز خوشگلی

نازنین خندید
_ بیخیال نیاز نیست اعصاب خودت رو خورد کنی من اصلا بهش فکر نمیکنم
_ جدی ؟!

_ آره

اما میدونستم همیشه بهش فکر میکنه و دوستش داره اینبار خودم مطمئن میشدم مجتبی دوستش داره یا نه .
چند روز گذشت بلاخره امیرعباس اومد دنبالم برگشتیم خونه ، داخل اتاقم رفتم هیچکس رو پایین ندیدم میخواستم لباس عوض کنم که در اتاق باز و بسته شد به عقب برگشتم امیرعباس بود

 

_ بیا اینجا

با شنیدن این حرفش اول ترسیدم اما بعدش به سمتش رفتم ، روبروش ایستادم و گفتم :
_ بله

_ حالت خوبه ؟
_ آره

متعجب شده بودم که داشت حال من رو میپرسید اما یهو دستش رفت بالا و در کمال تعجب روی صورتم فرود اومد ، چشمهام رو محکم روی هم فشار میدادم چند دقیقه که گذشت با صدایی بشدت عصبانی گفت :
_ دفعه ی آخرت باشه بدون هماهنگ شدن با من جایی میری شنیدی ؟!

_ آره

_ مامان نازگل هر رفتاری داشته باشه تو حق نداری حتی بهش بگی تو

دیگه داشت زور میگفت نمیشد ساکت شد ، با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من مشکلی باهاشون ندارم اما مشخصه ایشون یه کینه از من به دل دارند شاید خانواده ی نداشتم رو میشناسن و این رفتارشون …

_ خفه شو

 

بعدش با تحقیر گفت ؛
_ مامان نازگل بهت لطف کرد توی بی خانواده رو اجازه داد عضوی از این خانواده باشی حالا انقدر واسه خودت زبون در آوردی که هر طوری دوست داشتی صحبت کنی ، فکر کردی بهت اجازه میدم ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند با گریه نالیدم :
_ پس کاش بهم لطف نمیکرد اجازه میداد بمیرم ، مردن خیلی بهتر از این زندگی هست من خوشبخت نیستم همش دارم زجر میکشم هر ثانیه پس کاش اجازه میداد بمیرم الان هم دیر نشده واسه مرد …
حرفم کامل نشده بود که تو دهنی محکمی بهم زد و فریاد کشید :
_ میکشمت
بعدش شروع کرد به کتک زدن من ، نه جلوش رو گرفتم فقط اجازه دادم خودش رو خالی کنه تموم بدنم داشت تیر میکشید اما مهم این بود خودش رو خالی کنه
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و لبخند تلخی میون درد زدم :
_ بله ارباب کوچیک
کلافه دستی داخل موهاش کشید :
_ من نمیخواستم اینطوری بشه خودت باعث شدی همچین بلایی سرت بیاد
بعدش از اتاق خارج شد به سختی خواستم بلند بشم اما نمیشد انگار دست و پاهام بی حس شده بود
_ لاله
با شنیدن صدای ستاره خانوم بهش چشم دوختم که چشمهاش پر از نگرانی شده بود
_ خدا نگم چیکارت کنه امیرعباس ببین چه بلایی سرت آورده !
_ ستاره خانوم من مقصر بودم
_ نیاز نیست ازش دفاع کنی خیلی خوب میدونم خودش مقصر بوده
_ نه
_ لاله
ساکت شدم چون میدونست پس نمیتونستم بهش دروغ بگم بهم کمک کرد بلند بشم تموم استخونام داشت تیر میکشید انقدر درد داشتم که چشمهام کم کم سیاهی رفت و خوابم برد …
_ خوبی ؟
_ آره
خاله حوا با حرص گفت :
_ امیرعباس پاک عقلش رو از دست داده ببین چه بلایی سرت آورده
_ خاله حوا
_ جان
_ من دوست ندارم کسی ارباب کوچیک رو سرزنش کنه

_ چرا اونوقت ؟

_ چون من باعث شدم عصبانی بشه ، حق داشت همچین بلایی سر من بیاره

سرش رو با تاسف تکون داد :
_ هر چیزی هم که بشه حق نداشت همچین بلایی سر تو بیاره میفهمی ؟

_ مهم نیست چه بلایی سرم آورده
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ چرا اینطوری داری صحبت میکنی ؟

_ من فهمیدم یه آدم وقتی خانواده نداشته باشه یعنی هیچکس رو نداره همه هر بلایی دوست داشتند میتونند سرش بیارن پس همیشه باید سکوت کنه

_ کی همچین حرفایی رو تو ذهنت فرو کرده هان ؟

_ نیاز نیست کسی بهم بگه خودم خیلی خوب میدونم اطراف من چخبره

_ تو خانواده داری !

_ درسته دارم فقط نازنین هست دوست ندارم به گوشش برسه چیشده و ناراحت بشه

 

 

_ مطمئن باش به گوشش نمیرسه
* * * *
تو این مدت هیچ خبری از ارباب کوچیک نشده بود منم حال خوبی نداشتم پس ترجیح میدادم باهاش روبرو نشم به هیچ عنوان

چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله

نگاهم رو به ارباب زاده دوختم ؛
_ بله

_ بهتری ؟

_ آره

_ میدونم امیرعباس کار وحشتناکی انجام داده اما دیگه بهش اجازه ی …

حرفش رو قطع کردم :
_ ارباب زاده

_ بله

_ تا حالا پیش نیومده شما و ستاره خانوم با هم بحث کنید ؟

_ اومده

_ من و ارباب کوچیک یه بحث داشتیم اینطوری شد بین زن و شوهر ها پیش میا شما نگران نباشید ، مطمئن باشید ارباب کوچیک دوباره کارش رو تکرار نمیکنه اگه منم رو اعصابش راه نرم پس باهاش کاری نداشته باشید اون پسر شما هست دوست ندارم از شما فاصله بگیره

_ اما تو داری اذیت میشی !

_ نه من مراقب خودم هستم بهش اجازه نمیدم باعث بشه اذیت بشم مطمئن باشید

_ قلب بزرگی داری ، با کاری که امیرعباس انجام داده هنوزم داری ازش دفاع میکنی !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ من به اجبار ارباب سالار اومدم اینجا و زن امیرعباس شدم تا واسش یه بچه بدنیا بیارم دارم همه ی رفتار های بد بقیه و ارباب کوچیک رو تحمل میکنم چون میدونم یه روز از همه ی اینا خلاص میشم .
_ مطمئن باش دیگه امیرعباس همچین کاری انجام نمیده هر چی بود حق نداشت دست روت بلد کنه
_ من بی کس و کار هستم واسه همین هر کسی دوست داشت هر بلایی میتونه سر من بیاره
_ اینطوری نگو
_ واقعیت همینه !
_ انقدر ناامید نباش
_ من ناامید نیستم ارباب زاده اما واقعیت همینه پس نیاز نیست شما به من دلداری الکی بدید
_ هر وقت به کمک نیاز داشتی من پیشت هستم بهت کمک میکنم
لبخندی بهش زدم :
_ ممنون ارباب زاده شما واقعا در حق من خوب هستید
نگاه پر از مهری بهم انداخت و گذاشت رفت میدونستم همیشه رفتارش با من خوب هست
بعدش بلند شد رفت منم بلند شدم داخل شدم رفتم تو نشیمن نشستم که شیرین گفت :
_ بهتری ؟
زشت میشد اگه جوابش رو نمیدادم با صدایی گرفته شده گفتم :
_ آره ممنون !
_ جای تعجب داره چیکار کردی امیرعباس انقدر از دستت عصبانی شده
_ من کاری نکردم
_ پس چرا کتک خوردی ؟
_ این یه مسئله بین من و ارباب کوچیک هست به هیچکس ربطی نداره
_ جدی ؟
_ بله
دود داشت از سرش خارج میشد ، عصبی خندید :
_ اما من زن امیرعباس هستم
_ شیرین من دنبال بحث و دعوا نیستم بهتره تمومش کنی !
_ شیرین ؟
_ شیرین خانوم
بعدش بلند شدم چون این زن یه زن عقده ای بود که همش سعی داشت دعوا راه بندازه منم حال و حوصله ی دعوا باهاش رو نداشتم پس بهتر بود برم داخل اتاقم چون مشخص بود قصد داره دعوا راه بندازه !

بلاخره امیرعباس رو دیدم اما کاش اصلا ندیده بودمش نگاهش به من فوق العاده سرد بود ، یه جوری داشت باهام رفتار میکرد که به خودم شک میکردم نکنه من بلایی سرش آورده باشم و خودم هیچ خبری نداشته باشم ، نمیدونستم چرا اینطوری شده بود اما واقعا وحشتناک شده بود خیلی زیاد ، بلند شدم رفتم سمت بیرون چون بنظرم نباید جلوش باشم !
ایستاده بودم داشتم آسمون رو تماشا میکردم که محمد داشت میومد نگاهم بهش افتاد
به سمتم اومد لبخندی زد :
_ خوبی ؟
_ آره
_ شنیدم امیرعباس اومده !
_ درست شنیدی ؟
_ مشکلی که پیش نیومده ؟
_ نه
_ امشب زود اومدم چون ترسیدم امیرعباس کار اشتباهی انجام بده
_ تو نمیتونستی جلوش رو بگیری که هم قصد داشت بلایی سر من بیاره
_ چرا ؟
_ چون من شوهرش هستم و تو هیچ نسبتی باهاش نداری این مسائل هم بهت مربوط نیست
چشمهام گرد شد صدای امیرعباس بود ، از شدت ترس دستام شروع کرد به لرزیدن
محمد با لبخند جوابش رو داد :
_ ذهنت واقعا مسموم هست اما باید بفهمی که لاله خواهرم هست من همیشه پشتش هستم
بعدش گذاشت رفت منم خشک شده سر جام ایستاده بودم که با خشم غرید :
_ چی بهش گفتی ؟
با ترس گفتم :
_ هیچی !
_ به من نگاه کن ببینم !
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ فکر کردی من خر هستم ؟
_ نه
_ پس چجوری فکر کردی حرف تو رو باور میکنم هان ؟
سرم داد کشید ساکت شده فقط داشتم بهش نگاه میکردم واقعیتش این بود ازش میترسیدم ساکت شده ایستاده بودم که دستی داخل موهاش کشید :
_ دیگه اطراف محمد نبینمت شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
به وضوح داشتم صدای قلبم رو میشنیدم که چقدر داشت تند تند میزد

وقتی دید ساکت شده ایستادم چشم غره ای به سمتم رفت :
_ زود باش برو داخل ببینم امروز به اندازه ی کافی باعث شدی سگ بشم !

واقعا من کاری انجام نداده بودم که باعث عصبانیتش بشه پس چرا بیخود داشت عصبانی میشد اصلا نمیتونستم درکش کنم یا بفهمم چش شده
_ دلیل عصبانیتت رو نمیفهمم

زل زد تو چشمهام پوزخندی زد :
_ واقعا ؟

_ آره نمیفهمم چون کسی که باید عصبانی باشه من هستم نه تو به کسی که توهین شده من هستم نه تو

دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی خشمگین شده بود
_ بسه

_ چرا واقعیت تلخه ؟
_ نه

_ پس دلیلی نداره شما خشمگین بشید
_ جدی ؟

_ آره

دود داشت از سرش خارج میشد مشخص بود حسابی عصبانی شده و اعصابش خورد شده اما واقعا واسم مهم نبود حتی شده یه ذره چون این وسط خودش مقصر نبود نباید اینطوری رفتار میکرد

خواستم برم که دستم رو گرفت و با عصبانیت بهم توپید :
_ وایستا ببینم

ایستادم زل زدم تو چشمهاش که داد زد :
_ کی بهت اجازه داده با من اینطوری صحبت کنی هان ؟ دوست داری لت و پارت کنم آره ؟

_ تو حق نداری …

یهو دستش بالا رفت و سیلی محکمی تو صورتم کوبید و داد زد :
_ فکر کردی نمیتونم از پس تو بربیام ؟

داشتم دیوونه میشدم چجوری میتونست همچین رفتاری با من داشته باشه
_ تو حق نداری با من همچین رفتاری داشته باشی من برده ی تو نیستم
_ هستی

چشمهام پر از اشک شد
_ امیرعباس

خطاب به مادرش گفت :
_ مامان شما دخالت نکنید

_ یعنی چی من دخالت نکنم نکنه قصد داری بکشیش ؟!

_ آره میخوام بکشمش به هیچکس مربوط نیست

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو یازده

  اشک تو چشمهام جمع شده بود یه آدم چقدر میتونست بدبخت باشه ، با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *