خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو چهار

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو چهار

_ خوب خانوم بزرگ میدونه که همش نقشه هست واسه ی امیرعباس تعریف میکنه .
غمگین بهش نگاه کردم و گفتم :
_ آره خانوم بزرگ واسش تعریف میکنه چه اتفاق هایی افتاده اما قلب شکسته ی من درست میشه بنظرت ؟!
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ واقعا نمیدونم چی باید بگم حسابی شوکه شدم وقتی شنیدم امیرعباس همچین عکس العملی نشون داده
واقعا هم همینطور شده بود حسابی شوکه شده بودیم خیلی بد شده بود
_ لاله
_ جان
_ ناراحت نباش امیرعباس پشیمون میشه
_ مهم نیست
واقعا دیگه مهم نبود وقتی امیرعباس نمیتونست به من اعتماد داشته باشه چی قرار بود درست بشه
بلند شدم رفتم سمت اتاقم کنار پنجره ایستادم خیره به بیرون شدم احساس میکردم زندگیم کسل کننده شده
صدای باز شدن در اتاق اومد به عقب برنگشتم بعدش بسته شد ، میدونستم امیرعباس هست ، اومد پیشم ایستاد و با صدایی خش دار شده گفت :
_ لاله
بدون اینکه به سمتش برگردم خیلی سرد جواب دادم :
_ بله
_ از دستم ناراحت هستی ؟!
_ نه
_ من واقعا نمیخواستم ناراحتت کنم اما با چیز هایی که دیدم و شنیدم قاطی کردم بهم حق بده
به سمتش برگشتم تو چشمهاش زل زدم و پرسیدم :
_ چی دیدی ؟
نفس عمیقی کشید :
_ من اون پسره رو دیدم که پیشت ایستاده بود
خندیدم :
_ دلیلت واسه ی تهمت زدن به من همین بود ؟ اگه متوجه شده باشی من بهت گفتم چیشد اما تو از قبلش من رو قضاوت کرده بودی
چنگی تو موهاش زد
_ حرفای خوبی نشنیده بودم واسه ی همین ….
_ فکر کردی یه زن فاحشه داری که بهت خیانت کرده باید بری حسابش رو برسی !
_ نه
_ دقیقا همین قصد رو داشتی نیاز نیست انکارش کنی !

_ اینطور نیست انقدر من و قضاوت نکن اشتباه هست حرفات
نفسم رو با عصبانیت بیرون فرستادم حرفای من اشتباه نبود ، حرف خودشون بیشتر اشتباه بود
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله
_ من رو میبخشی ؟
_ نه
نمیتونستم امیرعباس رو ببخشم واقعا قلبم رو شکسته بود ، اونم بخاطر نقشه های اون شیرین عوضی که اصلا مشخص نبود چی از جون من میخواد چرا دست از سر من برنمیداره حسابی واسم گیج کننده شده بود
_ چرا داری اینطوری برخورد میکنی باهام میدونی که خیلی دوستت دارم
با عصبانیت خندیدم :
_ درسته خیلی دوستم داری بخاطر بچت هست ، اگه این بچه نبود منم نبودم .
واقعا دیگه نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی رد داده بود کاملا مشخص بود
_ لاله
_ چیه
_ دوست ندارم ناراحت بشی واسه ی همین چیزی بهت نمیگم .
بعدش گذاشت رفت ، با حرص به مسیر رفتنش خیره شده بودم حتی نمیدونست درست حسابی از من معذرت خواهی کنه انگار زورش میومد ، چی میشد اگه یکم بیشتر ناز من رو میکشید ‌…
_ لاله
در حالی که خیره تو چشمهاش شده بودم گفتم :
_ بله
_ از دست امیرعباس ناراحتی ؟
_ آره
_ اون دچار سوتفاهم شده بود و از اونجایی که دوستت داره خیلی عصبانی شد تو میدونی روی تو چقدر حساس هست مگه نه ؟
_ همش بخاطر بچش هست من اصلا واسش یه ذره هم مهم نیستم !.
_ اینطوری نیست
_ نیاز نیست واسم توضیح بدید خودم حالیم هست اطرافم چخبره

همه میخواستند به من ثابت کنند امیرعباس خیلی دوستم داره اما نمیدونستند من واسه ی امیرعباس چقدر بی ارزش هستم واقعا قلبم حسابی شکسته بود دوست داشتم اتفاق هایی که افتاده رو عوض کنم اما نمیشد همه چیز انگار داشت بدتر میشد
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ نگار اومده
با شنیدن این حرف ستاره خانوم انقدر خوشحال شدم که انگار دنیا رو به من دادند ، سریع از اتاق خارج شدم به سمت نشیمن رفتم نگار نشسته بود ، صداش زدم :
_ نگار
با شنیدن صدای من بلند شد به سمتم اومد آهسته من رو بغل کرد
_ خیلی دلم واست تنگ شده بود
اشک تو چشمهام جمع شد
_ منم خیلی دلم واست تنگ شده بود نگار کاش همون روز باهام اومده بودی .
ازش جدا شدم تو چشمهاش زل زدم که حالا حسابی مثل چشمهای من اشکی شده بود
* * * *
_ لاله
_ جان
_ شنیدم شوهرت باعث شده حسابی ناراحت بشی این درسته ؟
دستام مشت شد دوست نداشتم بهش فکر کنم اما نمیشد باید همش این رو میشنیدم ، با صدایی گرفته شده جوابش رو دادم :
_ همش نقشه ی زن اولش بود چون میخواست رابطه ی ما خراب بشه که موفق هم شد
_ اما شوهرت از دلت درنیاورد مگه ؟
_ نمیتونم ببخشمش واقعا قلبم رو شکسته حرفاش خیلی بد بود
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ لاله
_ جان
_ من میخوام یه چیزی بپرسم البته اگه مشکلی این وسط نیستش
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد ، مشکوک شدم چی میخواد بپرسه
_ چ مشکلی مثلا ؟
_ از زندگیت اینجا راضی نیستی ؟
_ هستم !.

نفسش رو آسوده بیرون فرستاد :
_ ترسیدم مشکلی پیش اومده باشه چون اینطوری گفتی واسه همین ترسیدم !
چشمهام رو روی هم فشار دادم مشکلی هم پیش اومده باشه من قصد نداشتم چیزی بهش بگم تا بخاطر من ذره ای ناراحت بشه اما انگار باید میگفتم !
_ ببین نگار امیرعباس قلبم رو شکسته حرفاش خیلی اذیتم کرد نمیتونم به همین آسونی ببخشمش
لبخند پر از آرامشی بهم زد :
_ نگران نباش اصلا هر چی خیر باشه همون پیش میاد ، تو همیشه باید لبخند روی لبهات باشه
با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد خدمتکار اومد داخل خیره به من شد و با صدایی گرفته شده گفت :
_ خانوم شام منتظر شما هستند
بعدش خواست بره که صداش زدم :
_ سلیمه
ایستاد
_ بله خانوم
_ چیشده چرا ناراحت هستی ؟
_ چیزی نیست خانوم
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم شک نداشتم داره دروغ میگه و یه اتفاقی واسش افتاده اما قصد نداشت واقعیت رو به من بگه این باعث ناراحتی من میشد
_ راستش رو بگو سلیمه چیشده
ناراحت سرش رو پایین انداخت :
_ شیرین خانوم از دستم عصبانی شده بود چون به شما رسیدگی میکنم گفت من خدمتکار شخصی ایشون هستم نباید بیام پیش شما اما ….
_ کافیه
ساکت شد کاملا متوجه شدم چیشده ، شیرین داشت سلیمه رو بخاطر من اذیت میکرد
_ تو میتونی بری .
_ باشه خانوم ولی خواهش میکنم چیزی بهشون نگید اینطوری من کارم رو از دست ….
_ اصلا بهش قرار نیست چیزی بگم این رو مطمئن باش و نترس
لبخندی زد و گذاشت رفت اما میشد ترس رو از چشمهاش خوند نباید انقدر از من میترسید
_ لاله
_ جان
_ واقعا باهات مشکل داره
_ آره

سر میز شام نشسته بودیم همه بودند حتی امیرعباس هم انگار قصد رفتن به شهر رو نداشت و ترجیح داده بود توی عمارت به کار هاش رسیدگی کنه چون میدونست شیرین قصد نداره کار هاش رو تموم کنه وقتش رسیده بود منم مثل خودش بدجنس بشم !
_ امیرعباس
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد خیره به چشمهام شد و جواب داد :
_ بله
_ میشه سلیمه تو دوران حامله گی من بهم کمک کنه پیشم باشه
یه تای ابروی امیرعباس از شدت تعجب بالا رفت چون تا به امروز خیلی از من خواهش کرده بود اما اصلا قبول نکرده ولی حالا میگفتم باشه مشکلی نیست
_ باشه مشکلی نیست بهش میگم از فردا همش پیشت باشه و ….
صدای عصبانی شیرین بلند شد
_ نمیشه
امیرعباس خیره بهش شد و سرد گفت :
_ من ازت سئوال پرسیدم شیرین ؟
شیرین با همون عصبانیت پوزخندی زد و خطاب به امیرعباس گفت ؛
_ مثل اینکه فراموش کردی ، اما باید یه چیزی رو بهت یادآوری کنم تا همیشه یادت باشه
_ چی ؟
_ من هر کاری بخوام انجام میدم به تو یا هیچکس دیگه اصلا مربوط نیست
_ اما من زنت هستم
_ هر کسی دوست داری باش اما واسه ی من شیرین هستی که حق نداری هیچ کاری برخلاف میل من انجامش بدی شنیدی ؟
_ آره
لبخندی گوشه ی لبش نشست :
_ خوبه
_ اما سلیمه خدمتکار شخصی من بود
صدای ستاره خانوم بلند شد :
_ ببخشید که دخالت میکنم اما از کی خدمتکار تو بوده که من هیچ خبری نسبت به این قضیه نداشتم ؟
_ شما خودتون قبلا گفته بودید سلیمه پیش من باشه و خدمتکار ….
وسط حرفش پرید ؛
_ اون واسه ی وقتی بود که فکر میکردیم حامله هستی ، بعدش سلیمه هیچوقت خدمتکار تو نبود

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

یک دیدگاه

  1. بعد یه هفته خیلی کم گذاشتید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *