خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو پنج

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو پنج

 

شیرین با عصبانیت گفت :
_ اتفاقا سلیمه همیشه خدمتکار شخصی من بود و حالا این کار شما اصلا درست نیست .
صدای امیرعباس بلند شد ؛
_ تو نیاز به خدمتکار شخصی نداری شیرین چلاغ که نیستی میتونی کار های خودت رو انجام بدی پس بهتره ساکت باشی خیلی دیگه داری بی ادبی میکنی !
شیرین ساکت شد اما مشخص بود حسابی بهش برخورده ، بلند شد گذاشت رفت ، که صدای ارباب سالار بلند شد :
_ امیرعباس
_ بله
_ فکر نمیکنی خیلی باهاش تند برخورد کردی ؟
_ نه
ارباب سالار سرش رو با تاسف تکون داد ، اما من حسابی خوشحال شده بودم از اینکه امیرعباس حالش رو گرفته خیلی با اشتها شروع کردم به خوردن غذا که صدای خاله حوا بلند شد :
_ لاله
_ جان
_ اشتهات باز شد
لبخند پت و پهنی تحویلش دادم ؛
_ آره
_ نوش جان
_ ممنون
و دوباره مشغول خوردن شدم خیلی عجیب چسپید ، نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
دست از خوردن کشیدم خیره بهش شدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ جان
_ خوشحال شدی ؟
_ آره
نگار لبخندی زد و گفت :
_ دیگه اجازه نمیدم هیچکس اذیتت کنه
_ ذاتا هیچکس نمیتونه من رو اذیت کنه ، امیرعباس هم پیشم هست حسابشون رو میرسه .
موزی خندید
_ پس دیگه از دستش ناراحت نیستی ؟
پشت چشمی واسش نازک کردم ؛
_ مگه میشه از دستش ناراحت نباشم اتفاقا خیلی هم از دستش ناراحت هستم فقط !
_ فقط چی ؟
_ فعلا دوست ندارم درموردش صحبت کنم همین !.

چند روز گذشته بود رفتارم با امیرعباس سرد شده بود ، میخواستم بفهمه از دستش ناراحت هستم و نباید به هیچکس اعتماد کنه حرفای دروغشون رو باورش بشه بیاد پیش من بگه ، واسم سخت بود باید خودش میفهمید
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ قصد نداری دست برداری هان ؟
یه تای ابروم بالا پرید :
_ مگه چیکار کردم که از دستم عصبانی شدی ؟
نفس عمیقی کشید :
_ داری باهام بازی میکنی این رو خودت خیلی خوب متوجهش شدی !
خندیدم :
_ کسی که داره باهات بازی میکنه من نیستم این رو خودت هم متوجهش شدی !
_ نه
_ ببین امیرعباس من نمیتونم اخلاقم رو باهات خوب کنم چون تو بهم بد کردی .
پوزخندی زد :
_ باشه پس اگه دیدی رفتم پیش یه زن دیگه اصلا ناراحت نشو چون تو خودت شوهرت رو پس زدی
چشمهام گرد شد شوکه شده پرسیدم :
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ میخوام برم پیش کسی که بتونه آرومم کنه من رو درک کنه
بعدش خواست بره که با عصبانیت داد زدم :
_ میکشمت
خونسرد داشت بهم نگاه میکرد
_ خودت گفتی برم حالا چرا انقدر عصبانی شدی اصلا نمیتونم بفهمم تو رو
_ حق نداری بهم خیانت کنی شنیدی ؟
پوزخندی زد :
_ چرا مگه تو من رو پس نمیزنی ؟
_ نه
دود داشت از سرم خارج میشد حق نداشت باهام اینطوری برخورد کنه رفتارش خیلی بد شده بود ، رفتم روی تخت نشستم شروع کردم به گریه کردن با خنده به سمتم اومد و پرسید :
_ چرا داری گریه میکنی ؟
_ تو باعث میشی اشک به چشمهام بیاد هیچکس مثل تو من رو ناراحت نمیکنه
پیشم نشست دستم رو تو دستش گرفت بوسه ای بهش زد …

 

_ قصدم این نبود ناراحتت کنم اما بهتره لجبازی رو کنار بزاری من شوهرت هستم بهت نیاز دارم قرار نیست همش قهر باشی درسته ؟
با گریه نالیدم :
_ اما تو قلبم رو شکستی اصلا به من اعتماد نداشتی که اینطوری باهام برخورد کردی ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ من بهت اعتماد داشتم اون هم خیلی زیاد اما وقتی اون حرفا رو شنیدم کنترل خودم رو از دست دادم تو هم باید من رو درک کنی
نمیدونست چی باید بگه حسابی انگار بهش فشار اومده بود و این خیلی بد بود
_ لاله
_ جان
_ من رو بخشیدی ؟
_ آره
مگه میتونستم نبخشمش وقتی حالش بد شده بود ، بعدش من نمیتونستم تحمل کنم شوهرم از پیش من دور بشه حتی شده واسه ی یه ثانیه ، اخمام رو تو هم کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ دیگه اینطوری رفتار نکن شنیدی ؟.
_ ترسیدی ؟
_ آره
روی سرم رو بوسید و گفت :
_ منم ترسیدم واسه ی همین واکنشم بد بود اما حساب اون شیرین عوضی رو میرسم اجازه نمیدم این کارش بی جواب بمونه فقط منتظر هستم بچمون بدنیا بیاد
_ امیرعباس
_ جان
_ تو شیرین رو دوستش داشتی ؟
_ چی ؟
_ میگم وقتی باهاش ازدواج کردی دوستش داشتی ؟ علاقه ای نسبت بهش داشتی
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ نه
_ پس چرا انتخابش کردی ؟
_ انتخاب من نبود واسه ی صلح باهاش ازدواج کردم بعدش فکر کردم شاید تونستم یه زندگی باهاش بسازم اما نشد چون شیرین قلبش سیاه بود
داشت درست میگفت شیرین خیلی زیاد قلبش سیاه بود ، درست روزی که وارد عمارت شد یادم هست رفتارش با همه ی ما خیلی بد و زننده بود
شاید اگه اخلاق خوبی داشت میتونست قلب امیرعباس رو بدست بیاره !. حتی با فکر کردن به این موضوع هم احساس بدی بهم دست میداد

دوست نداشتم فاصله بینمون زیادی طولانی بشه واسه ی همین باهاش آشتی کردم ، لبخند شادی روی لبم نشسته بود نگار به سمتم اومد و گفت :
_ لاله این پسره سامیار کی هست ؟
_ برادر محمد هستش پسر خاله ترنج چطور چیزی شده مگه ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ خیلی روی اعصاب من راه میره اما به سختی خودم رو کنترل کردم چیزی بهش نگم تا مشکلی پیش نیاد
خندیدم مشخص بود مثل همیشه سامیار نگار رو حرص داده عادتش بود همه رو حرص بده
_ از دستش عصبانی نشو عادتش هست همه رو حرص بده واسش سرگرمی شده
چشمهاش گرد شد
_ دیوونست ؟
_ نه
_ پس چرا اینطوری میکنه نکنه عقلش کم هست هوم ؟
_ نه
_ پس چی ؟
_ مدلش اینطوری هست وگرنه پسر خیلی خوبی هستش همه میشناسنش فقط یکم شوخ طبع هستش و باعث میشه بقیه خیلی زود از دستش عصبانی بشن
ساکت شده بود مشخص بود بهش برخورده وقتی اینطوری داشتند باهاش صحبت میکردند
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ انقدر از دست اون پسره عصبانی شدم که یادم رفت ببینم تو خوبی یا نه
_ من خوبم عزیزم مخصوصا الان که با امیرعباس هم اشتی کردم حالم بهتر شده
شیطون گفت :
_ دیشب چیکار کردید بعدش
چشم غره ای به سمتش رفتم :
_ بی ادب نباش من چیکار میتونم کرده باشم اخه تو به کی رفتی اینطوری شدی !
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و به سمت اتاقش راه افتاد ‌..

سامیار با خنده اومد نشست و گفت :
_ خواهرت خیلی قشنگ حرص میخوره میدونستی لاله بعدش همش زود هم عصبانی میشه
امیرعباس چشم غره ای به سمتش رفت و رو بهش توپید :
_ نگار رو نباید اذیتش کنی شنیدی ؟
_ نه
_ امیرعباس
خیره به چشمهام شد
_ جان
_ سامیار رو میشناسی ، نگار رو هم اخلاقش میدونی پس ولشون کن حسابش رو میرسه .
سامیار شاد و شنگول بلند شد رفت سمت بالا انگار خوشحال بود یکی رو پیدا کرده بود مثل خودش هست و قراره جواب کار هاش رو بده
امیرعباس سرش رو با تاسف تکون داد :
_ چرا عاقل نمیشه
_ بیخیال بچه اس
_ بیست و هشت سالش شده کجاش بچه هستش آخه
بیتفاوت شونه ای بالا انداختم و مشغول خوردن شدم که خم شد کنار گوشم آهسته گفت :
_ مثل اینکه توله ی بابا خیلی گرسنه اش شده حسابی داری میخوری
لب برچیدم :
_ میخوای نخورم !
_ نه باید بخوری میخوام بچم سالم و سلامت بدنیا میاد قوی درست مثل من
_ بچمون
خم شد بی هوا گونم رو بوسید :
_ حسودیت شد
_ مشخصه که نه
واقعا هم همینطور بود اصلا چرا باید حسودیم بشه ، خیلی هم بابت این قضیه راضی و خوشحال شده بودم !.
صدای ستاره خانوم بلند شد
_ پسرم خیلی بی حیا شدی
امیرعباس لبخندی روی لبش نشست و خواست چیزی بگه که صدای شیرین بلند شد
_ عروستون بی حیا هستش که باعث شده امیرعبا …
_ خفه شو ، من واسه ی تو ارباب هستم نه امیرعباس پس بهتره قبل اینکه چیزی بگی اولش مزه مزه اش کنی ، تو حق نداری به زن من بگی بی حیا
شیرین با حسادت گفت ؛
_ پشیمون میشی از اینکه به این هرزه انقدر بها دادی مطمئن باش
امیرعباس بلند شد خواست بره سمتش که ارباب سالار بلند شد جلوش رو گرفت و صداش زد :
_ امیرعباس
چنگی تو موهاش زد
_ پدر بزرگ شما برید کنار من باید حساب این عفریته رو برسم خودتون که دارید میبینید چیکار میکنه
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ آره

_ اروم باش حساب این دختره رو هم خودم میرسم فهمیدی ؟
امیرعباس نفس عمیقی کشید و گذاشت رفت میدونستم از دست شیرین عصبانی شده و واسه ی اینکه خطایی ازش سر نزنه گذاشت رفت ، ارباب سالار به سمت شیرین که روبروش ایستاده بود برگشت یهو دستش بالا رفت و سیلی محکمی تو گوشش زد که باعث شد شیرین تعادلش رو از دست بده پرت شد روی مبل ، ارباب سالار با عصبانیت فریاد کشید :
_ تا به امروز بهت فرصت دادیم اخلاقت درست بشه اما درست بشو نیست پس باید از اینجا بری !.
چشمهاش گرد شد
_ شما نمیتونید با من همچین کاری بکنید !
_ فکر کردی اجازه میدیم اینجا باشی باعث بشی خانواده ی ما خراب بشه آره ؟
قطره اشکی روی گونه اش چکید :
_ من آدم عوضی نیستم که شما دارید میگید پس بهتره دست بردارید
_ متوجه نمیشم منظورت چیه از این حرفی که داری میگی واضح بگو !
_ من نمیخواستم اینطوری بشه شماها خودتون باعث حال بد من شدید
قهقه ای زد :
_ واقعا ؟
_ آره
_ تو خودت باعث شدی اینقدر ذات بدی داشته باشی ، هیچکس باعث نشده تو اینقدر منفور بشی ‌
ساکت شده داشت به من نگاه میکرد اما میشد دید چقدر داره بهش از درون فشار میاد
_ کافیه
_ چیشد شنیدن واقعیت تلخه ؟
_ نه اما اینکه شما انقدر در حق من باشید تلخ هستش ، همیشه با من مشکل داشتید
سالار خان خونسرد گفت :
_ من هیچوقت باهات مشکل نداشتم دختر جون تو وقتی عروس این خانواده شدی همیشه دردسر درست کردی همیشه سکوت کردیم گفتیم درست میشی اما نشدی دیگه واقعا نمیدونم چی باید بهت بگم !.
سکوت کرده بودم انگار این شکلی خیلی بهتر بود چون بعضی مسائل واقعا داشت به روح و روان من فشار میاورد چی میشد بهش گفت آخه ‌…
با رفتن شیرین سالار خان سرجاش نشست و با صدایی گرفته شده گفت :
_ رسما دیوونه شده
ارباب زاده صداش بلند شد :
_ نباید باهاش مخاطب بشید
_ مثلا عروس خانواده ی ما هست اصلا مگه میشه همچین چیزی ؟
_ آره

_ وقتی دیوونست عقلش ناقص هست کاری بهش نداشته باشید تا وقتش بشه امیرعباس خودش از شرش خلاص میشه ، اینطوری بهتر هست
ارباب زاده همیشه منطقی بود اما گاهی وقتا زیادی آروم بودن هم باعث میشد بهمون خر بگن وگرنه بد نبود اگه باهاشون درست رفتار میشد
چشمهام با درد روی هم فشرده شد نمیدونستم چی باید بهشون بگم خیلی بد بود
_ لاله
با شنیدن صدای ارباب سالار از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم :
_ جان
_ نظر تو چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بنظر من که دیوونست و نباید انقدر بهش بها داد تا خودش رو گم کنه
ارباب زاده خواست چیزی بگه که صدای خانوم بزرگ بلند شد :
_ این بحث کافیه دیگه دوست ندارم درموردش صحبت بشه .
واقعا منم دوست نداشتم درموردش صحبت بشه چون اصلا علاقه ای نسبت به شیرین نداشتم بلکه نسبت بهش احساس خیلی بدی داشتم چون خودش اینطوری خواسته بود
بلند شدم که نگار پرسید :
_ کجا ؟
_ میرم پیش امیرعباس باید تو حیاط باشه
_ باشه
به سمت حیاط رفتم درست حدس زده بودم عصبانی داشت قدم میزد و سیگار میکشید
_ امیرعباس
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا داری سیگار میکشی ؟
سیگارش رو خاموش کرد به سمتم اومد دستش رو دو شونم حلقه کرد
_ واسه ی چی اومدی بیرون هوا سرده سرما میخوری ‌.
چشم غره ای به سمتش رفتم :
_ بحث رو عوض نکن دیگه حق نداری سیگار بکشی شنیدی ؟!
_ آره
واقعا دیگه دوست نداشتم سیگار بکشه اینطوری خیلی بهتر میشد

چند دقیقه گذشته بود داشتیم قدم میزدیم که بلاخره صداش بلند شد :
_ لاله
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ تو هم عصبانی شدی وقتی اون عوضی داشت چرت و پرت میگفت
_ نه زیاد چون واسم مهم نیست حرفاش میدونم حسابی سوخته که داره همچین حرفایی میزنه
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت ؛
_ اما من خیلی ناراحت شدم اصلا طاقت ندارم ببینم یکی داره به زن من توهین میکنه
لبخندی بهش زدم ؛
_ شیرین کیه که به حرفاش اهمیت بدیم ، بیتفاوتی نسبت بهش میتونه واسش بدتر باشه
کلافه چنگی تو موهاش زد :
_ اگه پدر بزرگ جلوم رو نگرفته بود یه بلایی سرش میاوردم !.
_ پس خداروشکر که جلوی تو رو گرفت چون من دوست نداشتم اتفاقی واسه ی شوهرم بیفته
_ دوستم داری ؟
_ آره
دوستش داشتم چی میشد اگه صادقانه بهش میگفتم دوست نداشتم هیچ چیزی بین ما مخفی باشه !. لبخندی روی لبش شکل گرفت خم شد پیشونیم رو بوسید که چشمهام با آرامش بسته شد چند دقیقه که گذشت صدای پا اومد از هم جدا شدیم نگاهمون به شیرین افتاد که چمدونش دستش بود
پوزخندی زد
_ من میرم اما مطمئن باش بابام حسابت رو میرسه چون این شکلی با من …
_ خفه شو
با دادی که سرش زد ساکت شد اما میشد دید چقدر ترسیده ، واقعا خندم گرفته بود چجوری میتونست همچین چیزی بهم بگه رسما رد داده بود
_ گمشو فکر کردی واسم مهم هستی بخوام به اراجیفت گوش بدم زود باش گورت رو گم کن تا یه بلایی سرت نیاوردم خودت فرار کن .
شیرین گذاشت رفت ، که دست امیرعباس رو گرفتم فشاری بهش دادم :
_ آروم باش عزیزم
خیره به چشمهام شد
_ بنظرت میتونم ؟
_ آره

شیرین ارزش این رو نداشت واسش حتی شده یه ذره آدم اعصابش رو خورد کنه ، پوزخند صدا داری زد :
_ باباش صبح نشده این رو دوباره میفرسته ، فکر کرده بابای بی رحمش بهش رحم میکنه .
چشمهام با درد روی هم فشرده شد چی میتونستم بهش بگم حسابی ناراحتی میشد
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم ؛
_ جان
_ تو خوبی ؟
_ آره عزیزم
_ بریم داخل دوست ندارم به هیچ عنوان باعث ناراحتی آدم بشه
_ باشه
به سمت داخل رفتیم چون منم طاقت نداشتم بیشتر از این امیرعباس ناراحت بشه ، همین که داخل شدیم ارباب سالار خطاب به امیرعباس گفت :
_ بیا اتاق من باید صحبت کنیم
_ باشه
بعدش به سمت من برگشت :
_تو برو استراحت کن منم بعدش میام
_ باشه
با رفتنش به سمت اتاقم رفتم ، نازنین و نگار جفتشون اومدند ، نازنین خیره به من شد و پرسید :
_ دیدی شیرین داشت میرفت ؟
_ آره متاسفانه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ رسما رد داده
_ بیخیال نیاز نیست درموردش صحبت کنیم چون بنظرم دیوونست
_ آره واقعا !
نگار بیتفاوت پیشم نشست و گفت :
_ با شوهرت حسابی لاو ترکوندیا
چشمهام گرد شد با بهت صداش زدم :
_ نگار
_ جوووون
_ چرا بی ادب شدی تو
خندید
_ خجالت میکشی
نگاهم به نازنین افتاد اونم داشت میخندید ، چشم غره ای به جفتشون رفتم و با حرص گفتم :
_ شماها خواب ندارید
_ نه

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

6 دیدگاه

  1. وای نازلی تو هم مثه من پیگیری☹ اینجور انتظار ها رو دوست ندارم خب یادمون میره هر چی قبلن خوندیم یکم نظم بدین به برتامه هاتون ادمین عزیز

    • اره عزیزم خیلی بده این دفعه که فاصله بین پارت ها بیشترم شده 😞

  2. بزارین دیگه پارت جدیدو

  3. بزارین دیگه رمانو

  4. سلام ادمین رمان جدید نمیخوای بزاری تو سایتت ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *