خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو هفت

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو هفت

 

شیرین اصلا نمیتونست جلوی خودش رو بگیره همش باید یه سوتی میداد
_ لاله
به سمتش مامان ستاره برگشتم و گفتم ؛
_ جان
_ بیخیال نیاز نیست اعصابت رو خورد کنی ذاتا میدونی چجور آدمی هست
با شنیدن این حرفش ساکت شدم آره میدونستم چجور آدمی هست پس نیاز نبود اعصابم رو بخاطرش خورد کنم حتی شده یه ذره اصلا ارزش نداشت
شیرین با بیخیالی بلند شد و گفت :
_ اصلا به من چ شنیدن واقعیت واسه ی همتون سخت هست چون تحمل ندارید
داشت درست میگفت اما دوست نداشتم به حرفاش توجه کنم حتی شده یه ذره
_ لاله
به سمت نگار برگشتم :
_ جان
_ نیاز نیست باهاش بحث کنی ، دیوونه هستش من خیلی خوب میشناسمش
همه میشناختنش عادت داشت روی زخم بقیه نمک بپاشه انگار واسش سرگرمی شده بود
* * *
_ امروز چطور بود ؟
_ اگه شیرین زخم نمیزد خوب بود
یه تای ابروش بالا پرید :
_ باز کاری کرد ؟
_ متاسفانه با حرفش به نگار نیش زد اما خانوم بزرگ حالش رو گرفت
امیرعباس عصبی شد :
_ کی از دستش خلاص بشم ، زنیکه ی پتیاره اصلا ….
_ امیرعباس
_ جان
_ دوست ندارم اسمش رو حتی به زبونت بیاری شنیدی هان ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ دست خودم نیست وقتی عصبانی میشم میخوام یه بلایی سرش بیارم و کار دستش بدم .

شیرین باید از اینجا میرفت وگرنه واسه ی همه مشکل ساز میشد
_ ارباب سالار
خیره به من شد و گفت :
_ جان
_ میشه صحبت کنیم ؟
_ البته
بعدش بلند شد اومد روبروم نشست و پرسید :
_ چیزی شده ؟
_ نه فقط میخواستم درمورد شیرین با شما صحبت کنم ارباب سالار ، بهتر نیست شیرین از اینجا بره این واسه ی هممون بهتر هستش
_ کاری کرده ؟
_ همش قصد داره آرامش بقیه رو خراب کنه بهتر هستش از اینجا بره
ارباب سالار بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ شیرین قرار نیست واسه ی همیشه اینجا باشه اما یه مدت مجبور هستیم تحملش کنم .
_ چرا ؟
_ چون پدرش خواسته !
_ ولی خودتون که دارید میبینید شیرین چقدر مشکل ساز شده
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ میدونم اما مجبور هستیم بعدش واسه ی همیشه میره مطمئن باش
نمیتونستم به ارباب سالار فشار بیارم ، حتما یه چیزی بود که شیرین رو اینجا نگه داشتند
_ ارباب سالار
_ جان
_ پس اگه حرفاش رو شروع کرد من دیگه ساکت نمیشینم نگاهش کنم مطمئن باشید .
لبخندی زد :
_ اگه کاری کرد خودمم باهاش برخورد میکنم تو حامله هستی پس تا جایی که میشه ازش فاصله بگیر باشه ؟
_ باشه
اما میتونستم ببینم چقدر بابت این موضوع ناراحت هستش کاش بهش چیزی نمیگفتم اما خوب دست من نبود
_ ارباب سالار
_ جان
_ ممنون که حواستون هست !.

_ لاله
خیره به امیرعباس شدم و گفتم ؛
_ جان
_ خیلی اذیت میشی ؟
یه تای ابروم بالا پرید :
_ چرا داری همچین سئوالی میپرسی ؟
_ میخوام شرایط فراهم کنم تا اذیت نشی همیشه حالت خوب باشه خودت میدونی چقدر واسم با ارزش هستی !
لبخندی روی لبم نشسته بود
_ میدونم تو همه کاری واسه ی من انجام میدی ، واسه ی همین همیشه واسم با ارزش هستی .
من رو تو آغوشش کشید لبخندی روی لبم نشسته بود چقدر واسم عزیز و با ارزش بود
* * *
_ امیرعباس امشب میاد اتاق من
_ چی ؟
لبخندی زد و با لحن چندشی گفت :
_ شب قراره با هم باشیم .
میدونستم داره چرت و پرت میگه امیرعباس حاضر نبود حتی نگاهش کنه چ برسه بره باهاش بخوابه داشت واسه خودش اراجیف میگفت
_ باشه میاد پیشت خیلی خوبه
بعدش با پوزخند از کنارش خواستم رد بشم که بازوم رو تو دستش گرفت و صدام زد :
_ لاله
سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ فکر میکنی دارم بهت دروغ میگم ؟
_ فکر نه مطمئن هستم داری چرت و پرت میگی واسه ی همین بهتره خفه بشی
_ شب خودت بیا ببین اگه دروغ هستش ضرر ک نداره
بازوم رو از تو دستش کشیدم بیرون و بهش توپیدم :
_ من اصلا به تو اعتماد ندارم که بخوام بیام پیشت پس انقدر واسه خودت چرت و پرت نگو
رسما داشت اراجیف میگفت ، از کنارش رد شدم به سمت اتاقم رفتم زنیکه ی دیوونه
همین مونده حرفاش رو باور کنم ، امیرعباس دوستش نداشت خیلی خوب میدونستم ….
صدای در اتاق اومد ، امیرعباس اومد داخل حسابی کلافه بود خیره بهش شدم و پرسیدم :
_ چیزی شده ؟
_ نه

میترسیدم حرفای شیرین درست باشه ، اما نه امیرعباس چشم دیدنش رو نداشت پس‌چجوری میخواست باهاش همخواب بشه دیگه نباید به همچین چیز هایی فکر میکردم ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ من امروز یکم کار دارم شاید شب دیر بیام منتظر من نباش !.
با شنیدن این حرفش خیالم راحت شد ، امیرعباس امشب کار داشت نمیومد پس حرفای شیرین همش یه مشت دروغ بی اساس بود
_ امیرعباس
با صدایی خش دار شده گفت :
_ جان
_ مواظب خودت باش
_ باشه
بعدش خم شد لبم رو بوسید و گذاشت رفت ، حسابی از شیرین متنفر شده بودم چون آدم دروغگویی بود ، چند دقیقه که گذشت بلند شدم خواستم برم بیرون اما منصرف شدم چون دوست نداشتم برم با شیرین روبرو بشم واقعا خیلی روی اعصاب من بود ….
* * *
شب شده بود احساس خیلی بدی داشتم ، بلند شدم رفتم سمت بالا حداقل میخواستم مطمئن بشم داره راستش رو میگه یا نه اینطوری واسه ی خودم بهتر بود
وقتی به اتاق شیرین نزدیک شدم یه سری صدا ها داشت میومد قلبم داشت تند تند میزد
کنار در اتاقش ایستادم حالا صدا واضح داشت میومد ، صدای آه و ناله ی شیرین بود
_ هیش یواش !
این صدای امیرعباس بود خدایا خودت بهم صبر بده ، اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند
در اتاق رو با عصبانیت باز کردم امیرعباس و شیرین جفتشون لخت توی هم بودند
امیرعباس سریع به خودش اومد بلند شد چشمهاش از شدت ش*وت قرمز شده بود
_ جفتتون کثافط هستید
بعدش از اتاق خارج شدم دوست نداشتم بیشتر از این شاهد باشم ، امیرعباس بهم خیانت کرده بود ….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صد و سیوسه

_ اما قرار بود طلاقش بده سرش رو با تاسف تکون داد : _ طلاق …

4 دیدگاه

  1. زیباترین رویا

    پس کی میزارین پارت بعدی رو؟؟؟ اااای خدااااااا😭😭😭😭

  2. پارت جدید بزارید طریع تر بزارید لطفا!!!

  3. وای چقد این شیرین چندشو حرص دراره 😈😠 نویسنده هرکاری میکنی فقط یه بلایی هم سره این شیرین بیار

  4. خیلی کم بود ، خیلی
    اما نویسنده گرامی تو رو جون هر کی دوست داری این دفعه این دختره برا همیشه طلاق بگیره
    خسته شدیم از بس این شوهراشون خراب کاری کردن و اینا رفتن گم و گور شدن دوباره برگشتن با عشق پیشه شوهرشون
    این دفعه این دختره طلاق بگیره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *