خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو شش

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو بیستو شش

وقتی امیرعباس اومد حسابی کلافه و عصبانی بود ، نگرانش شده بودم میترسیدم بپرسم چیزی شده که تو به این حال و روز افتادی یا نه ، چند دقیقه که گذشت خودش اومد پیشم نشست و گفت :
_ تو چرا بیداری !
_ منتظر تو بودم چرا انقدر عصبانی هستی اتفاقی افتاده اینجا ؟
نفسش رو غمگین بیرون فرستاد :
_ نه
_ راستش رو بگو چون داری باعث ترس و عصبانیت من میشی !
نمیدونستم چی باید بهش بگم رسما رد داده بود یا هم عقلی تو سرش نبود
_ لاله
_ جان
_ پدر بزرگ میگه برم شیرین رو خودم بیارم تا مشکلات بزرگتر نشده
چشمهام گرد شد شوکه شده پرسیدم :
_ یعنی چی ؟
_ ممکن هست شیرین یه دروغ بگه و باعث دردسر بشه طلاق رو به وقتش ازش بگیرم ‌
نمیدونستم چی باید بگم لابد ارباب سالار یه چیزی میدونست که اینطوری داشت میگفت
_ امیرعباس
_ جان
_ به حرفش گوش بده ارباب سالار حرفی نمیگه که به ضرر ما باشه
چشمهاش رو روی هم فشار داد :
_ درسته ، اما واسم سخته برم اون عفریته رو بیارم ، به من باشه گردنش رو خورد میکنم
خندم گرفته بود امیرعباس حسابی دلش از شیرین پر بود تا جایی اگه به خودش بود اجازه نمیداد اصلا زنده باشه ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم چی میشد کرد زندگی همین بود
_ پاشو بخوابیم تا تو گردن من و هم خورد نکردی امشب حسابی عصبانی هستی
خم شد بوسه ای روی لبم کاشت و با صدایی خش دار شده پچ زد
_ مگه میشه از تو عصبانی بشم خوشگلم
با لبخند منم خم شدم بوسیدمش و رفتم روی تخت که اومد پیشم خوابید چون فردا اینطور که مشخص بود خیلی پر دردسر میشد ….

امیرعباس رفت شیرین رو با خودش آورد ، اما با دیدن قیافه ی داغون شیرین حسابی جا خورده بودم کی همچین بلایی سرش آورده بود ، شیرین که به سمت اتاقش رفت ، ارباب سالار خطاب به امیرعباس گفت :
_ چرا این شکلی شده ؟
_ جلوی پدرش زبون درازی داشت میکرد ، پدرش به حسابش رسید
_ واقعا ؟
_ آره‌ ، فکر کرده بود پدرش قرار هست پشت گند کاری هاش باشه اما رسما رید بهش
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم واقعا نمیدونستم چی باید بگم پدرش عجب آدم عوضی بود ، اما شیرین حقش بود وقتی ذاتش انقدر بد بود
_ لاله
به سمت امیرعباس برگشتم :
_ جان
_ پاشو بریم بیرون پیاده روی تو روستا واست خوب هستش
_ باشه
بلند شدم رفتم لباس مناسب پوشیدم و همراهش از عمارت خارج شدیم ، اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جانم
_ خیلی خوشحال هستم از اینکه تو رو واسه ی همیشه از دستت ندادم همیشه دوست دارم تو زندگیم باشی !.
لبخندی بهش زدم من همیشه تو زندگیش بودم خودمم همین رو میخواستم ، دستش رو محکم فشار دادم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ انقدر دوستت دارم که نمیتونی تصور کنی واسم واقعی هستی !
لبخندی گوشه ی لبش نشسته بود :
_ تو هم واسه ی من واقعی هستی خیلی زیاد
_ لاله
_ جان
_ بریم
_ آره
راه افتادیم اما احساس خیلی داشتم انقدر که قابل وصف نبود چجوری میتونستم امیرعباس رو نداشته باشم ، وقتی تا این حد عاشقش شده بودم کاش هیچکس نتونه ما رو از هم جدا کنه !.

شیرین با عصبانیت خیره به من شد و گفت :
_ چجوری وجدانت انقدر راحت هستش وقتی باعث شدی زندگی من نابود بشه ؟
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم فازش چی بود داشت این شکلی صحبت میکرد رسما انگار عقلش رو از دست داده بود ، پوزخندی بهش زدم :
_ من عذاب وجدان ندارم چون مثل تو آدم بدی نبودم که کار های غیرقابل بخشش انجام داده باشم .
با عصبانیت خندید :
_ خودت به حرفایی که داری میگی باور داری ؟
خونسرد جوابش رو دادم :
_ آره
_ پس چرا من نمیتونم باورت داشته باشم هر چی بیشتر میگذره میفهمم چقدر ذاتت بد هست
_ من بد نیستم چون خودت بد هستی فکر میکنی همه مثل تو هستند
گوشه ی لبش کج شده بود
_ درک تو واسه ی من خیلی سخت هستش واقعا گاهی من رو شوکه میکنی !.
_ واقعا
_ آره
_ ببین شیرین من حوصله ی صحبت کردن با تو رو ندارم پس از سر راهم برو کنار
_ همینجا میتونم جونت رو بگیرم من …
_ چ غلطی میخوای بکنی ؟
با شنیدن صدای امیرعباس رنگ از صورتش پرید ، نگاهش به پشت سر من افتاده بود ، به عقب برگشتم امیرعباس پشت سر من بود و حالا با عصبانیت داشت به شیرین نگاه میکرد
_ با توام عوضی داشتی کی رو تهدید میکردی ؟
شیرین به تته پته افتاد :
_ امیرعباس داری اشتباه میکنی من فقط داشتم بهش میگفتم که …
امیرعباس به سمتش اومد یقه اش رو تو دستاش گرفت و با خشم غرید :
_ دوست داری به دست من بمیری آره ؟
_ نه
_ پس بهتره حواست به کار هات باشه من همیشه انقدر آروم نیستم که باهات اینطوری برخورد کنم یهو دیدی جون تو رو گرفتم شنیدی ؟
_ آره
بعدش یقه اش رو ول کرد و سرش فریاد کشید :
_ گمشو از جلوی چشمم زود باش
شیرین با ترس گذاشت رفت ، امیرعباس حسابی عصبانی شده بود ، به سمت من برگشت و گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
_ چرا اومدی بالا میخواست از پله ها هولت بده پایین میفهمی ؟
_ ببخشید !

_ اگه هولت میداد الان داغون شده بودی پس حواست باشه به هیچ وجه تنهایی نیای بالا اگه من نیومده بودم ممکن بود تهدیدش رو عملی کنه
شرمنده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا حق باهاش بود ، شیرین خطرناک بود من نباید بی فکر عمل میکردم شاید اگه امیرعباس نمیومد یه اتفاقی واسه ی بچم میفتاد ، اشک تو چشمهام جمع شده بود که امیرعباس من رو تو آغوشش کشید و گفت ؛
_ هیس آروم باش من بهت نگفتم اینارو تا گریه کنی ، میگم تا هوشیار باشی .
_ میدونم حق با توئه من خیلی احمق هستم !.
از من جدا شد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و ادامه داد :
_ تو احمق نیستی یکم خنگ هستی فکر میکنی شیرین آدم شده اما نه اون همیشه همینطوریه
_ کاش از زندگیمون واسه ی همیشه بره
_ میره مطمئن باش
امیدوار بودم تا از زندگی ما خارج بشه خیلی گاهی بهم فشار میاورد
* * * *
_ خیلی ترسیدی ؟
_ آره
نگران گفت :
_ کاش به منم میگفتی ، دیگه جایی که شیرین هست تو نباش کاری داشتی به خدمتکار بگو
_ باشه نمیدونستم قراره اینطوری بشه ستاره خانوم من که …
_ بهم بگو مامان ستاره
لبخندی بهش زدم ؛
_ باشه
بعدش خودش ادامه داد :
_ این دختره هنوز تو فاز انتقام هست حق با امیرعباس هست نباید تنها باشی ‌.
_ شاید همراه آرشام نزدیک به زایمان برم تهران مامانم میاد پیشم ، احساس میکنم اینجا باشم صدمه ای به بچه ی داخل شکمم میرسه واسه ی همین میترسم نظر شما چیه مامان ستاره ؟
_ فکر خوبیه باید برید منم با امیرعباس صحبت میکنم چون اینطوری بهتر هستش
_ ممنون مامان ستاره چه خوبه که شما هستید و من رو درک میکنید
_ تو برای من دخترم هستی لاله هر مشکلی داشتی بیا پیش خودم منم مامانت
_ چشم .

نگار حسابی عصبانی بود چشمهاش شده بود کاسه ی خون متعجب شده بودم چرا این شکلی شده ، بهت زده صداش زدم :
_ نگار
نفس عمیقی کشید سعی داشت آروم ولی مگه میشد ، کاملا مشخص بود یه اتفاقی واسش افتاده ، با صدایی که داشت میلرزید گفت :
_ جان
یه تای ابروم بالا پرید چرا اینطوری شده بود
_ چیزی شده کسی اذیتت کرده ؟
_ نه
_ پس چرا صدات انقدر گرفته هستش حسابی نگرانت شدم گفتم شاید اتفاقی افتاده
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ نه
_ راستش رو بگو
اومد پیشم نشست و گفت :
_ این پسره سامیار
_ خوب
_ اذیتم میکنه
چشمهام گرد شد یعنی هنوز با سامیار مشکل داشتند ، اخمام تو هم فرو رفت :
_ از حدش خارج شده ؟
هول شده جواب داد :
_ نه
_ پس چی ؟
اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ یه حرفایی میزنه منم عصبانی میشم وقتی نمیتونم جوابش رو بدم این شکلی میشم حالا متوجه شدی ؟
سرم رو با تاسف تکون دادم :
_ واسه ی همین داری گریه میکنی ؟
_ آره
_ دیوونه
_ لاله
_ چیه
_ اینطوری نگو
_ سامیار عادتش هست اشک همه رو درمیاره ، ازش فاصله بگیر اینطوری ناراحت هم نمیشی
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و زیر لب زمزمه کرد :
_ اگه بشه حتما چرا که نه
انگار به گوش هایم شک داشتم اما این حرفش را گفته بود پس نگار اون رو دوستش داشت اه خواهر ساده ی من نباید اصلا درگیر این عشق بشی که آخرش سوختن هستش دوست نداشتم فعلا چیزی ازش بپرسم تا فکرش بیشتر درگیر بشه وقتش ک شد خودش میگفت ‌…

گرفته تو اتاقم نشسته بودم ، نگران نگار بودم نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد امیرعباس اومد داخل نگاهش به من افتاد به سمتم اومد و گفت :
_ چرا اینجا ایستادی هوا خیلی سرد هستش !
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ مهم نیست حالم خوب هستش خیلی زیاد .
چند دقیقه که گذشت صداش بلند شد :
_ چیزی شده ؟
_ نه
_ پس چرا من احساس میکنم امروز ناراحت هستی ، مطمئنی اتفاق بدی نیفتاده ؟
_ آره
ولی از ته قلب ناراحت شده بودم نمیدونستم اصلا چرا اینطوری شده کاش درست بشه
_ لاله
_ جان
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ راستش رو بگو ببینم چیشده که تو تا این حد ناراحت هستی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چه اتفاقی باید میفتاد حال من حسابی گرفته بود
_ خوب من …
_ لاله آروم باش چرا میترسی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ خواهرم
اخماش رو تو هم کشید :
_ خوب
_ عاشق شده !.
گره ی ابروش باز شد ؛
_ این گریه کردن داره که به این حال و روز افتادی واقعا واسم سئوال شده !.
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم چی باید بهش میگفتم حسابی دلم گرفته بود
_ میترسم خواهرم مثل من بشه میترسم چون اون طاقت نداره ….
وسط حرف من پرید :
_ برای رسیدن به عشق باید سختی کشید !
سکوت کردم حق باهاش بود اما من نمیتونستم نگران خواهرم نباشم دوستش داشتم و جونم بهش بسته بود
_ عاشق کی شده ؟
_ سامیار‌
_ خودش بهت گفت ؟
_ نه
_ پس چی ؟
_ خودم متوچه شدم عاشقش شده .

_ خوب عاشقش شده باشه هم ناراحتی نداره ، خیلی داری به خودت فشار میاری .
چشمهام با درد روی هم فشار دادم شاید اون درک نمیکرد اما دلیل ناراحتی من کاملا مشخص بود
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ میشه بگی چرا ؟
_ بیخیال امیرعباس من نمیتونم بهت توضیح بدم چ حس و حالی دارم الان
واقعا هم همینطور شده بود و این بشدت بد بود ، چند دقیقه که گذشت اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ میشه ناراحت نباشی !
خیره به چشمهاش شدم لبخندی روی لبم نشست چقدر عشق خوب بود باعث میشد حالت هم خوب بشه
_ خیلی خوبه که دارمت
من رو آهسته بغل کرد و گفت :
_ من خوش شانس هستم که تونستم تو رو بدستت بیارم عزیزم
* * * *
با دیدن نگار که چشمهاش شده بود کاسه ی خون حسابی شوکه شده بودم اینجا چخبر شده بود
_ نگار
نگاهش که به من افتاد زد زیر گریه نگران گفتم ؛
_ چیشده چرا داری گریه میکنی ؟
صدای مامان ستاره بلند شد
_ لاله تو برو اتاقت استراحت کن نیاز …
_ مامان ستاره میشه بگید چیشده ؟
صدای شیرین اومد :
_ به خواهرت تجاوز شده
بهت زده داد زدم ؛
_ چی ؟
_ سامیار بهش تجاوز کرده
سرم داشت گیج میرفت که یکی از پشت من رو گرفت احساس میکردم امیرعباس هست ، صدای بم و خش دار شده اش بلند شد :
_ آروم باش خانومم
بعدش بهم کمک کرد نشستم با چشمهای گریون بهش زل زدم ، چه بلایی سر خواهرم اومده بود
_ نگار
نگاه خسته و غمگینش رو به من دوخت ، داغون و شکسته شده بود میشد دید

حالا من چی باید جواب خانواده ام رو میدادم چه بلایی سر خواهر من اومده بود
به سختی بلند شدم و با عصبانیت گفتم ؛
_ اون عوضی چه بلایی سر خواهرم آورده اصلا با کدوم جرئت بهش نزدیک شده هان !.
نفس عمیقی کشیدم واقعا نمیدونستم چی باید بهش بگم حسابی حال من بد شده بود
امیرعباس من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیش آروم باش داری داغون میشی متوجه هستی عشقم !.
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ بنظرت میتونم آروم باشم ؟
_ آره
_ من نمیتونم آروم باشم دارم عذاب میشکم از درون ، من‌نتونستم مراقب خواهرم باشم چقدر آدم عوضی هستم کاش من بمیرم ….
_ هیس !
ساکت شدم که امیرعباس با عصبانیت ادامه داد :
_ تو مقصر نیستی من خودم حساب سامیار رو میرسم
بعدش بلند شد به سمت سامیار حمله ور شد که بقیه به زور جداشون کردند با خشم سر سامیار فریاد کشید :
_ عوضی چجوری تونستی همچین کاری کنی هان ، چجوری تونستی
سامیار با صدایی خش دار شده گفت :
_ من مست بودم من یادم نیست چ اتفاقی افتاد
امیرعباس حسابی عصبانی بود کاملا از حالت صورتش مشخص بود
_ گوه میخوری وقتی تعادل نداری همچین کاری میکنی فهمیدی ؟
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد مشخص بود حسابی داره بهش فشار میاد
_ ببخشید
_ با ببخشید تو چی قراره درست بشه !.
_ امیرعباس آروم باش
به سمت ارباب سالا برگشت :
_ اگه انقدر بهش بها نمیدادید و وقتی اشتباهی میکرد پشتش واینمیستادید الان اینطوری نمیشد
ارباب سالار سکوت کرد مشخص بود میدونست اشتباه کرده ولی خوب دیر شده بود
_ لاله
_ جان
_ خوبی ؟
_ نه

چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :
_ ببخشید من نتونستم مراقبش باشم لاله کاش شب پیشش بودم !
تلخ خندیدم زندگیش تباه شده بود میدونستم الان چ حس و حالی داره ، نگار با گریه بلند شد رفت منم پشت سرش بلند شدم رفتم تا پیشش باشم داخل اتاق شدم بغلش کردم نوازشش کردم اما نگار قلبش شکسته بود
_ نگار عزیزم آروم باش
_ لاله دارم دیوونه میشم !
اشک تو چشمهام جمع شد
_ میدونم الان چ احساس بدی داری میخوام من رو ببخشی نگار
_ تو که کاری نکردی
_ من نتونستم مراقبت باشم شاید اگه من پیشت بودم اینطوری نمیشد
_ اون مست بود به زور بهم تجاوز کرد
_ میدونم آروم باش
به سختی نگار رو آرومش کرده بودم حسابی حالش بد بود ، کاش میتونستم سامیار رو با دستای خودم بکشم میدونستم نگار چون کسی که عاشقش شده بود بهش تجاوز کرده بود این شکلی شده بود
وقتی نگار خوابش برد ، بلند شدم از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتن ، خاله ترنج به سمتم اومد و نگران پرسید :
_ حالش خوبه ؟
_ نه
قطره اشکی روی گونش چکید
_ دارم دیوونه میشم چجوری به این حال و روز افتادیم ما کاش درست بشه
_ نگران نباشید همه چیز خیلی زود درست میشه
امیدوار بودم درست بشه چون اگه همینطور پیش میرفت نابود میشدیم کاملا مشخص بود
* * *
مامان خیره به من شد و گفت :
_ تو چرا داری خودت رو اذیت میکنی ، تو که مقصر نیستی لاله
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ ببخشید مامان بخاطر من شد وگرنه …
_ هیس !
ساکت شدم که ادامه داد :
_ مقصر اتفاقی که افتاده جز اون پسره ی عوضی هیچکس نیست ، بعدش تو حامله هستی باید بیشتر به فکر خودت باشی قرار نیست همش گریه کنی و حالت بد باشه .

قرار شد سامیار نگار رو عقدش کنه ، و هر وقت دیدند نمیتونند با همدیگه بسازند طلاق بگیرند اما فعلا باید عقد کنند چون بحث آبروی نگار بود
حسابی دلم واسه ی نگار کباب شده بود همش خودم رو مقصر میدونستم خیلی سخت بهم فشار اومده بود
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ انقدر خودخوری نکن مریض میشی
با شنیدن این حرفش سرم رو به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم ، دوست نداشتم مریض بشم اما دست خودم نبود نگار آینده ی نگار شده بودم ، دستم رو گرفت و خطاب بهم گفت :
_ باهام بیا
_ باشه
دنبالش راه افتادم داخل اتاق شدیم که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
_ جان
_ من همیشه پشت نگار هستم ، حمایتش میکنم تو همه دوران زندگیش فقط تو غصه نخور باشه
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ امیرعباس خودت میدونی نگار عاشقش شده بود و حالا که این قضایا پیش اومده بیشتر داغون میشه
_ شاید یه فرصت باشه جفتشون بیشتر عاشق بشن و کنار هم قرار بگیرند هان ؟
_ شاید
_ همه چیز رو زمان درستش میکنه صبور باش
_ باشه !
* * *
نگار قرار شد تو عمارت بمونه پیش ما و سامیار حالا شوهرش شده بود ، مامان بابا برگشتند شهر چون بابا کار عقب افتاده داشت بهشون قول دادم اینبار حواسم به نگار باشه اذیت نشه و به قولم عمل میکردم .
_ لاله
به سمت نازنین برگشتم :
_ جان
_ به نگار سر زدی ؟
_ خجالت میکشم نازنین
_ چرا ؟
_ چون من باعث شدم همچین اتفاق بدی واسش بیفته واسه ی همین
_ اصلا اینطور نیست !.

_ اتفاقا همینطور هست و من خیلی شرمنده ی خواهرم شدم خیلی زیاد
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد :
_ انقدر به خودت نگو مقصر هستی لاله واقعا داری خودخوری میکنی .
ساکت شدم دوست نداشتم اصلا ناراحت یا افسرده بشم اما خوب مگه من تقصیری داشتم که اینطوری شده بودم خدایا خودت به من کمک کن چون دارم دیوونه میشم !.
بلند شدم به سمت اتاق نگار راه افتادم وقتی رسیدم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_ بیا داخل
در باز کردم داخل شدم روی تخت نشسته بود قیافه اش خیلی غمگین بود
_ لاله
با صدایی بشدت گرفته شده بود گفت :
_ جان
_ خوبی ؟
_ آره
قطره اشکی روی گونم چکید حسابی نگرانش شده بودم ، رفتم پیشش نشستم دستش رو گرفتم بوسیدمش با بغض نالیدم :
_ نتونستم مراقبت باشم من رو ببخش
تلخ خندید
_ نیاز نیست عذرخواهی کنی من متوجه هستم چی داری میگی
_ اما ‌…
_ لاله
_ جان
_ دوست داری خودت رو اذیت کنی ؟
_ نه
_ پس اینطوری نگو چون تو هیچ تقصیری تو این قضیه نداری من خیلی خوب میشناسمت
واقعا من رو خیلی خوب میشناخت میدونست چجور آدمی هستم پس ترجیح میداد ساکت باشه اینطوری خیلی بهتر بود واسه ی هممون
نفسم رو غمگین بیرون فرستادم و پرسیدم :
_ اذیتت میکنه ؟
_ نه اصلا
_ مطمئن باشم ؟
_ آره

_ نگار
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ دوستش داری ؟
_ آره خیلی زیاد دوستش دارم اونقدر که حتی نمیتونی تصورش کنی
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبم نشست میدونستم دوستش داره اما کاری از من ساخته نبود خودش خواسته بود اینطوری بشه چشمهام با درد روی هم فشرده شد چقدر بد شده بود
_ لاله
_ جان
_ نگران نباش من تلاش میکنم واسه ی درست شدن زندگیم من مثل تو قوی هستم !.
لبخندی روی لبم نقش بست نگار رو میشناختم میدونستم عاقل هست و هر کاری انجام میده تا زندگیش درست بشه واسه ی همین زیاد نگرانش نمیشدم چون میدونستم تلاشش رو میکنه
_ نگار من میدونم تو به خواسته ی خودت میرسی چون خیلی قوی هستی حتی بیشتر از من حالا پاشو بریم پایین پیش بقیه
شرمنده گفت :
_ خجالت میکشم !
چشمهام گرد شد
_ تو چرا ؟ مگه تو کار بدی انجام دادی که بخاطرش خجالت بکشی ؟
_ نه اما ….
وسط حرفش پریدم ؛
_ دیگه اما و اگر نداره پس پاشو تا بریم زود باش
با شنیدن این حرف من بلند شد به خودش رسید ، بعدش همراهش به سمت پایین رفتیم همه خوشحال شدند نگار حتی شده کمی به خودش اومده
خانوم بزرگ خیره بهش شد و گفت :
_ دوست دارم همیشه این شکلی ببینمت
نگار لبخند گمرنگی روی لبش نقش بست یجورایی خوشحال شده بود
صدای شیرین بلند شد ؛
_ بلاخره بهش تجاوز شده حق داشته اینطوری باشه
با عصبانیت نگاهم رو بهش دوختم چرا تو هر چیزی که بهش مربوط نمیشد دخالت میکرد
_ چی میشه ساکت باشی و دهن گشادت رو ببندی ؟
_ تو چرا زود جوش میاری
_ شیرین !
خانوم بزرگ با تحکم اسمش رو صدا زده بود ….

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

3 دیدگاه

  1. توی ارباب ها براشون چیز سختی نیست چون ۳ یا ۴ تا زن میگیرن و عادیه براشون

  2. این که این خانواده در برابر تجاوز به اینقدر ساده برخورد میکنند واقعا برام جالبه !🙁

    • واقعا هیچ خانواده ای انقدر راحت برخورد نمیکنه ولی چون رمانه نویسنده خواسته کوتاه و خلاصش کنه 🤷🏻‍♀️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *