خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو پنج

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصتو پنج

دستپاچه ازش فاصله گرفتم و رفتم پایین انقدر هول شده بودم که نمیدونستم چقدر ضایع برخورد کردم ، حوا و ارباب زاده هم پشت سرم اومدند نشستیم که مامان نازگل پرسید :
_ ستاره حالت خوبه ؟
با تعجب بهش خیره شدم :
_ آره
_ پس چرا صورتت انقدر قرمز شده ؟
با شنیدن این حرفش نگاهم به ارباب زاده افتاد که داشت خیره خیره من و نگاه میکرد ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چیزی نیست
_ باشه
ارباب سالار حوا رو مخاطب قرار داد :
_ چیزی نیاز نداری عزیزم ؟
حوا با خجالت بهش خیره شد
_ یه گوشی فقط اگه میتونید ، گوشی خودم داغون شده برای همین …
ساکت شد که ارباب سالار گفت :
_ باشه عزیزم
_ راستی پسرم
_ جان
_ برای فردا شب خانواده ی مهسان میان دیدن ما فراموش نکنی دیر نیای .
ارباب زاده اخماش رو تو هم کشید :

_ من اصلا از اون خانواده خوشم نمیاد مخصوصا اون پسرشون یجورایی باعث میشن اعصابم خورد بشه قاطی بکنم .
مامان نازگل گفت :
_ زشته پسرم این چه حرفیه مهمون هستن
_ من از این مدل مهمون ها اصلا دوست ندارم همون بهتر که اصلا حضور نداشته باشند .
ارباب سالار خندید
_ پسرم انگار خیلی باهاشون لج افتادی .
_ بابا میشناسیشون دیگه .
ارباب سالار بیشتر خندید :
_ پسرشون اخلاقش مثل خودت هست برای همین باهاش کنار نمیای که بهت حق میدم اما باید فردا شب حضور داشته باشی چون اگه نباشی بی ادبی به مهمون میشه فهمیدی ؟
_ باشه بابا .

_ یه لباس درست حسابی بپوش دوست ندارم زیاد جلوی چشم اون پسره باشی فهمیدی ؟
متعجب سرم رو تکون دادم که با عصبانیت بهم خیره شد
_ چرا سرت و تکون میدی مگه زبون نداری ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم :
_ فهمیدم ارباب زاده
خودش با خشم از اتاق خارج شد اصلا نمیدونستم چرا تا این حد از اون پسری که ندیدمش انقدر متنفره ، شونه ای بالا انداختم و یه لباس پوشیده  پوشیدم آرایش ملایمی روی صورتم انجام دادم که در اتاق باز شد ارباب زاده بود نگاهش که به من افتاد اخم وحشتناکی روی صورتش نشست و با غیض گفت :
_ چرا انقدر غلیظ آرایش کردی هان ؟
چشمهام گرد شد
_ ارباب زاده
_ زود باش برو عین آدم آرایش کن بیا دوست ندارم با این سر و شکل جلوی چشمم باشی ، اصلا همش رو پاک کن فهمیدی ؟
_ ولی ارباب زاده آرایش من که خوب هست چرا …
با داد حرف من و قطع کرد :
_ انقدر رو حرف من حرف نزن زود باش کاری بهت گفتم رو انجام بده .
_ باشه
بعدش رفتم و آرایشم رو پاک کردم ، ارباب زاده وقتی کاملا خیالش بابت من راحت شد اجازه داد بریم بیرون ‌
رسما دیوونه شده بود و عقلش رو از دست داده بود این بشر خدایا خودت بهش کمک کن .
مهمون ها اومده بودند یه مرد و زن مسن بودند با دوتا دختر جوون و یه پسر اخمالود که میخورد بهش همسن ارباب زاده باشه .
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتمون برگشتند و جز اون پسره همشون با گرمی جوابم رو دادند .

با ترس و لرز کنار مامان نازگل نشستم نمیدونم چرا انقدر از این مهمون ها میترسیدم ! شاید چون ارباب زاده رفتارش یه جوری شده بود که باعث میشد آدم بترسه نفس عمیقی کشیدم که صدای اون زن مسن بلند شد :
_ نازگل جون معرفی نمیکنی ؟
مامان نازگل لبخند ملیحی زد و جوابش رو داد :
_ ستاره همسر اهورا
اون زن چشمهاش گرد شد :
_ جدی ؟
_ آره
اون پسره که تا اون موقع ساکت بود پوزخندی حواله ی ارباب زاده کرد و گفت :
_ خیلی عجیبه که بهت زن دادند شکه شدم واقعیتش .
ارباب زاده عصبی دستاش رو مشت کرده بود
_ الیاس
مادرش محکم صداش زد که ساکت شد همه تو سکوت شام خوردیم و بعدش رفتیم سالن ارباب زاده اومد کنارم نشست و دستم رو تو دستش گرفت جوری محکم فشار میداد که احساس میکردم هر لحظه ممکن هست دستام شکسته بشه !
_ ستاره

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

2 دیدگاه

  1. میشه رمان دلشوره(آراز وپناه)از ک.شاهینفر بزارید توروخداااا❤

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *