خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت شش

رمان شوهر غیرتی من/پارت شش

با بغض به در اتاق ارباب و همسر جدیدش که داخل اتاق رفته بودند خیره شده بودم امشب شب حجله اشون بود و همه ی زن ها بخاطر رسم و رسومات کنار در اتاق ایستاده بودند با شنیدن صدای جیغ گلناز دستم و روی قلبم گذاشتم که صدای کل کشیدن زن ها بلند شد
روی زمین نشستم و بی وقفه داشتم گریه میکردم امشب ارباب با همسر جدید ش یکی شده بود برای همیشه از دست داده بودمش چجوری میتونستم طاقت بیارم قلبم داشت از جاش کنده میشد

با باز شدن در اتاق زن ها با صدای بیشتری شروع کردند به کل کشیدن ارباب پارچه ی خونی رو به خانوم بزرگ داد و خواست بره داخل اتاق که نگاهش به من افتاد لحظه ای مکث کرد با التماس بهش خیره شدم تا بگه همه ی اینا یه دروغ یه خواب اما نگاه ارباب سرد و خشن شد و در مقابل نگاه پر از درد و التماسم داخل اتاقش رفت

به سختی از روی زمین بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم روی تخت خوابیدم و سعی کردم بخوابم بخوابم تا وقتی بیدار شدم فکر کنم تموم اتفاقات یه کابوس بودند اما همه چیز خیلی واقعی بود خیلی
* * * *
_نازگل خانوم؟!
با شنیدن صدای کسی به سختی چشمهام رو باز کردم و روی تخت نشستم که با دیدن خدمتکار شخصی خانوم بزرگ گفتم
_بله؟!
_خانوم بزرگ با شما کار دارند
_الان میام

 

با چهره ی شکسته و غمگین به خانوم بزرگ خیره شدم که با صدای سردی گفت
_اتاقت عوض میشه از امروز باید بری یکی از اتاق های پایین کنار خدمتکار ها زندگی کنی اون اتاق و میخوایم برای ارباب و همسر جدیدش عوض کنیم
لبخند تلخی زدم و مثل همیشه مطیع گفتم
_چشم خانوم بزرگ

ابرویی بالا انداخت و خیره نگاهم کرد ک سرم پایین انداختم فکر نمیکرد اینجوری آروم و خونسرد جوابش رو بدم شاید یه عکس العملی شبیه عکس العمل همسر اول ارباب ناز بانو ازم توقع داشت اما من همیشه همین بودم
هر کی بهم ظلم میکرد و یا حقم رو میگرفت نمیتونستم با داد و بیداد و زور گویی حقم و ازشون بگیرم من فقط صبر میکردم خدا خودش بهم کمک میکرد آخرش گرچه میدونستم ارباب سالار بخاطر اینکه نازا شدم دیگه هیچوقت حتی به صورتم هم نگاه نمیکنه
اون دلش یه فرزند میخواست یه فرزند پسر که بشه وارثش
اما من نمیتونستم صاحب بچه ای بشم
پس ارباب هیچ علاقه ای به من پیدا نمیکرد

_میتونی بری!
با شنیدن صدای خانوم بزرگ از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شد
چند تا لباس داشتم که بر داشتم چیز دیگه ای نداشتم همون ها رو برداشتم و همراه یکی از خدمه ها به سمت پایین رفتم که در اتاق رو بهم نشون داد
زیر لب زمزمه کردم
_ممنونم
با رفتنش در اتاق و باز کردم و داخل شدم یه اتاق کوچیک که یه تشک کهنه وسطش پهن شده بود و یه موکت ک روی زمین بود بدون هیچ وسیله ی دیگه ای

لبخندی زدم و داخل شدم لباس هام رو یه طرف گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم اینجا من و یاد اتاق کوچیک خودم داخل خونمون مینداخت که با خواهرم داخلش میخوابیدیم عجب زمانی بود ک گذشت آهی کشیدم و باز به روبرو خیره شده بودم

انقدر حالم بد بود ک هیچ چیز نمیتونست حالم رو خوب کنه چهارده سالم بود همسر ارباب سالار شده بودم کسی که انقدر خشن و مغرور بود همه ازس میترسیدن بابام من و بخاطر پول بهش فروخت

به همسر جدید ارباب خیره شده بودم برعکس همسر اول ارباب و من و بقیه سیاست داشت و دلبری بلد بود پوزخندی زدم به خودم اون دختر یه ارباب زده بود عین خود خانواده ی ارباب خانواده اش پولدار بودند تحصیل کرده بودند اما من چی فقط یه رعیت بودم که بابام من و فروخته بود آهی کشیدم و سعی کردم افکار آزار دهنده ام رو پس بزنم
_نازگل ؟!
با شنیدن صدای همسر اول ارباب نگاهم و بهش دوختم و گفتم
_بله؟!
_پاشو برام یه چیزی بیار بخورم
_باشه
به سمت آشپزخونه حرکت کردم و عصرونه اش رو براش آوردم تو سالن و گذاشتم کنارش که پشت چشمی برام نازک کرد و نگاهش و به ارباب و همسر جدیدش دوخت سر از کار این زن در نمیاوردم معلوم نبود چی میخواست
صدای ارباب بلند شد
_عزیزم یه مدت باید بریم تهران
صدای شاد و خوشحال همسر جدیدش بلند شد
_وای عالی میشه عزیزم کی میریم
_فردا
و دستش و نوازش وار روی گونه ی همسر جدیدش کشید که با بغض نگاهم و ازش گرفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم
داخل اتاق شدم و روی تشک داز کشیدم و شروع کردم به گریه کردن
که صدای باز شدن در اتاق اومد روی تشک نیم خیز شدم که صدای مریم اومد
_نازگل
با گریه گفتم
_میشه بعدا حرف بزنیم
_نه نمیشه
در اتاق و بست و به سمتم اومد کنار نشست و گفت
_داری گریه میکنی؟!
با مظلومیتی که دل خودم هم برای خودم میسوخت گفتم
_دوستش دارم
محکم بغلم کرد تو بغلش گریه کردم انقدری که دیگع نایی برام نمونده بود ازش جدا شدم و بی رمق بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورتم دید که با نگرانی گفت
_رنگت پریده نازگل
_نه من خوبم

_ولی….
حرفش و قطع کردم و با صدای محکمی گفتم
_من خوبم مریم
_تو رو خدا با خودت اینجوری نکن نازگل بلاخره همه چیز درست میشه
_من دیگه هیچوقت نمیتونم حامله بشم برای همین ارباب همسر جدید گرفت ارباب دیگه من و دوست نداره حتی به صورتم نگاه هم نمیکنه اما آخه من ک کاری نکردم
_میدونم عزیزم بلاخره میفهمیم چرا رفتار عوض ارباب عوض شده اما قبلش تو باید بهم قول بدی قوی باشی فهمیدی؟!
_باشه
نمیدونم چقدر طول کشید تا چشمهام گرم شد و خوابم برد….

#سالار

با دیدن چشمهای اشکیش برای یه لحظه از دست خودم عصبانی شدم اما فعلا یه مدت باید تحمل میکردم صدای نازیلا بلند شد
_عزیزم؟!
لبخندی زدم و گفتم
_جانم
_بریم اتاقمون کارت دارم
_بریم
بلند شدم و همراهش به سمت اتاقم رفتیم داخل اتاق ک شدیم نازیلا در اتاق و بست و به سمتم اومد و گفت
_چرا انقدر عصبی شدی؟!
_نشدم
_شدی دروغ نگو!
کلافه دستی داخل موهام کشیدم و گفتم
_وقتی اون شکلی دیدمش نتونستم خودم و کنترل کنم برای همین عصبی شدم
_دوستش داری؟!
_خیلی زیاد
لبخندی زد و گفت
_به زودی همه چیز درست میشه
بهش خیره شدم و گفتم
_کاش کامران زودتر بیاد
با شنیدن این حرفم لبخند تلخی زد و گفت
_اون میاد من مطمئنم ولی از تو هم ممنونم شاید اگه کمکم نمیکردی و باهام یه ازدواج صوری راه نمینداختی الان من زن یه پیرمرد شده بودم
_کاری نکردم من هر کاری کردم وظیفه بود
لبخندی زد و گفت
_هر چقدر تشکر کنم بازم کمه
اخمی کردم و گفتم
_مواظب نازگل تو این خونه باش نازیلا همسر اولم خیلی خطرناکه مواظب خودت هم باش بلایی سرت در نیاره

با شنیدن این حرفم ابرویی بالا انداخت و گفت
_اوه اوه همسر اولت خیلی وحشیه پس
با شنیدن حرفش دستام و مشت کردم و با خشم گفتم
_اون کاری کرد بچه ی من و نازگل سقط بشه و نازگل هیچوقت نتونه حامله بشه
با شنیدن این حرفم با ناراحتی گفت
_معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم
_نه تو ‌کاری نکردی ک معذرت خواهی کنی من دارم میرم مواظب خودت باش فعلا
لبخند مهربونی زد و گفت
_خداحافظ
#نازیلا

بعد از رفتن ارباب سالار به سمت پایین رفتم داخل اتاق حوصلم سر میرفت داخل سالن ک شدم خانوم بزرگ خونسرد نشسته بود و داشت چایی میخورد نازبانو هم همسر اول ارباب نگاهش و با کینه و نفرت به من دوخته بود بدبخت نمیدونست من عشق دوست شوهرش هستم و این ازدواج یه ازدواج صوری ک اینجوری با خشم و نفرت بهم نگاه میکرد
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_مریم مریم؟!
بعد از چند دقیقه مریم از اتاق کنار راهرو اومد و گفت
_بله خانوم بزرگ؟!
_نازگل کجاست
مریم با شنیدن این حرف نگاهی به من انداخت و گفت
_مریض شده خانوم بزرگ حالش خوب نبود تو اتاقش گرفت خوابید
خانوم بزرگ بلند شد و گفت
_زود برو بگو دکتر خبر کنند
_چشم
با رفتن مریم خانوم بزرگ به سمت اتاق نازگل رفت ک من هم بلند شدم تا همراهش برم ک صدای نازبانو بلند شد
_تو کجا حال و روز الانش ک مثل یه خدمتکار بیکس و کار افتاده و حال و روزش اینه بخاطر تو داری میری نمک رو زخمش بپاشی
با شنیدن این حرفش با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم
_حرف دهنت و بفهم!
_میبینم زبون در آوردی
پوزخندی زدم و گفتم
_از اولش داشتم در ضمن حدت و بدون
و بدون اینکه بهش حتی نگاهی بندازم به سمت اتاق نازگل حرکت کردم نگاهم و به دختر بچه ای دوختم ک رنگش پریده بود و صورتش قرمز شده بود صورت معصوم خوشگلش باعث میشد ناخوداگاه جذبش بشی با دیدن خانوم بزرگ ک کنارش نشسته بود و با نگرانی بهش خیره شده بود برای یه لحظه تعجب کردم ک آیا این همون زن سنگدل و پر جذبه است ک حالا کنار این دختر بچه نشسته بود و با نگرانی بهش خیره شده بود

_پس چیشد این دکتر داره تو تب میسوزه
خانوم بزرگ ایستاد با دیدن من با صدای نگرانی گفت
_زود باش ببین این دکتر چیشد
_چشم خانوم بزرگ
از اتاق خارج شدم و به سمت حیاط رفتم ک مریم رو دیدم داد زدم
_مریم
مریم با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت
_جانم
_دکتر چیشد خانوم بزرگ گفت نازگل داره تو تب میسوزه
_الان دیگه کم کم میرسن
با نگرانی به در عمارت خیره شده بودم و کنار در سالن قدم میزدم نمیدونم این چه حسی بود من داشتم اما من هم نگران اون دختر بچه ی معصوم شده بودم دختری ک تو نگاه اول مظلومیتش باعث میشد دل آدم به رحم بیاد
با شنیدن صدای ماشین نگاهم و به در عمارت دوختم ک ماشین سالار و ماشین ک فک کنم مال دکتر بود دنبال هم وارد شدن جفتشون دنبال هم پیاده شدند مریم دکتر رو راهنمایی کرد داخل خواستم پشت سرش حرکت کنم که صدای ارباب سالار بلند شد
_نازیلا
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم
_بله
_دکتر چرا اومده کسی چیزیش شده؟!
_آره نازگل حالش بد شده
به وضوح رنگ از صورت سالار پرید با نگرانی گفت
_نازگلم چش شده.
_منم نمیدونم اما داره تو تب میسوزه
هر دو با هم به سمت اتاق نازگل حرکت کردیم صدای دکتر بلند شد
_اتاق و خلوت کنید مریض تبش بالاست باید تبش و پایین بیاریم
همه کنار در اتاق منتظر مونده بودیم داشتم دعا میکردم حال اون دختر بچه خوب بشه من نمیخواستم هیچوقت اذیتش کنم نمیدونستم اون انقدر عاشق ارباب سلار کاش هیچوقت بخاطر نجات خودم با زندگی اون دختر بازی نمیکردم اشک داخل چشمهام جمع شده بود نگاهم و به سالار دوختم و با بغض زمزمه کردم
_حالش خوب میشه مگه نه؟!
_اون خوب میشه باید خوب بشه
صدای خانوم بزرگ بلند شد
_سالار بیا کارت دارم
با رفتن سالار همراه خانوم بزرگ من و مریم فقط ایستاده بودیم با گریه گفتم
_خیلی سالار و دوست داره مگه نه؟!
با چشمهای قرمز شده اش زل زد داخل چشمهام و گفت
_تموم زندگیش ارباب کسی رو جز اون نداره
با شنیدن این حرف حس کردم قلبم اتیش گرفت چقدر مظلوم بود‌..

_سالار

با دیدن نازگل تو اون وضعیت انگار کسی به قلبم چنگ انداخته بود قلبم داشت از جاش کنده میشد چرا این شکلی شده بود داشتم دیوونه میشدم وقتی دکتر رو دیدم وقتی شنیدم حال نازگل بد شده بود اون دختر بچه تموم زندگیم شده بود نمیدونستم کی اما خیلی وقت بود دنیای من شده بود!
_ارباب ؟!
با شنیدن صدای مریم به سمتش برگشتم و گفتم
_بله ؟!
_نازگل به هوش اومده
با شنیدن این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند اما پاهام قفل شده بود من نمیتونستم برم دیدنش من نمیتونستم تو آغوش بگیرمش من نمیتونستم ناز و نوازشش کنم با صدای سردی گفتم
_میتونی بری!
با رفتن مریم دستهام رو مشت کردم کاش میشد میرفتم پیشش خیلی دلتنگش بودم
* * * * * *
#نازگل
چند روز میگذشت با سفارش های خانوم بزرگ ک بهم کرده بود و رعایت کرده بودم حالم بهتر شده بود اما هنوز هم احساس ضعف میکردم به سختی از روی تشک بلند شدم و بعد از اینکه سر و وضعم رو مرتب کردم به سمت بیرون حرکت کردم
_نازگل ؟!
با شنیدن صدای همسر جدید ارباب به سمتش برگشتم هیچ حس بدی نسبت بهش نداشتم وقتی میدیدم ارباب انقدر عاشقانه دوستش داره منم ناخوداگاه به این دختر دل میبستم هر چیزی ک ارباب دوست داشت منم دوست داشتم
لبخندی زدم و گفتم
_جانم خانوم جان؟!
_تو باید استراحت میکردی چرا اومدی بیرون از اتاقت؟!
_حالم بهتر شده خانوم
_مطمئنی
_بله خانوم

لبخند تلخی زدم و خواستم طبق عادت معمول برم سر میز صبحانه ک صدای همسر اول ارباب بلند شد
_تو کجا؟!
متعجب گفتم
_صبحانه خانوم
پوزخندی زد و گفت
_از این به بعد تو با خدمه های صبحانه میخوری بعدم میری تو حیاط کار میکنی همراه بقیه فهمیدی؟!،
با بغض گفتم
_بله خانوم
با رفتن همسر اول ارباب بغضم و به سختی فرو بردم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم خدمه های عمارت داخل آشپزخونه مشغول خوردن صبحانه بودند با خجالت گفتم
_سلام
همه جوابم رو دادند ک صدای خاتون خدمتکار شخصی خانوم بزرگ بلند شد
_چرا اومدی اینجا؟!
_همسر ارباب گفتن بیام از این به بعد اینجا
ابرویی بالا انداخت و گفت
_بیا اینجا
_چشم خانوم
کنار بقیه نشستم و شروع کردم به خوردن همه مشغول حرف زدن شده بودند و داشتند همزمان صبحانه میخوردند وقتی صبحانه خوردن تموم شد همراه بقیه ظرف ها رو شستیم و آشپزخونه رو مرتب کردیم ک صدای خاتون بلند شد
_همگی برید سر کارهاتون
با صدای آرومی گفتم
_خانوم
به سمتم برگشت و گفت
_بله
_من باید چیکار کنم همسر ارباب گفتن برم تو حیاط کار کنم
_پس برو ‌کاری ک گفت انجام بده حیاط عمارت جارو بزن
_چشم
بعد از گفتن این حرف جارو و خاک انداز برداشتم و به سمت حیاط رفتم کلی مرد و پسر جوون تو عمارت بودند ک معذبم میکرد اما مجبور بودم کاری ک همسر ارباب گفته بود رو انجام بدم

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت صدو شش

  غضبناک گفت: جواب سوال دومم رو ندادی…! چرا می خوای برگردی…؟ چرا می خوای …

2 دیدگاه

  1. سلام پارت بعدی کی میزارین ؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *