خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من /پارت سیزده

رمان شوهر غیرتی من /پارت سیزده

کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_پس خانوم بزرگ چی؟!
_اون خودش بهتر از همه میدونه چیکار کنه یه مدت دور باشیم بهتره شاید ناز بانو هم سر عقل اومد و گفت ک حامله نیست اون نقشه ی کثیفش رو اجرا نکرد اما اگه نقشه رو عملی کرد کاری باهاش میکنم ک تا عمر داره یادش نره.
از ترس سر جام نشستم ک صداش بلند شد؛
_نازگل
_بله ارباب
_دلت برای خانواده ات تنگ شده؟!
با یاد آوری خانواده ام بغض کردم کسایی ک من رو فروختند و حتی ذره ای براشون ارزش نداشتم.
_نه
متعجب گفت:
_دلت برای خانواده ات تنگ نشده؟!
_نه نشده
_چرا
_چون اونا من رو فروختند اگه دوستم داشتند اینکارو نمیکردند من هم دلتنگ کسایی ک حتی ذره ای بهم علاقه نداشتند رو نمیشم.
_نازگل
به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله ارباب
_دوست داری باز هم بچه دار بشی؟!
با شنیدن این حرف اشکام روی صورتم جاری شد ارباب چرا داشت من رو اذیت میکرد
_بچه ی من سقط شد دیگه نمیتونم بچه دار بشم.
_کی گفته نمیتونی؟!
_دکتر
_اون غلط کرده من خودم میبرمت یه دکتر خوب و یه درمان براش پیدا کنیم.
با شنیدن این حرف چشمهام از شدت خوشحالی برق زد بهش خیره شدم و گفتم:
_جدی
_آره کوچولو.

با خوشحالی زل زدم بهش و گفتم:
_یعنی من میتونم مادر بشم
با دیدن خوشحالی و ذوق زده شدن من لبخند مهربونی زد و گفت:
_آره عزیزم
تموم مدت شاد و خوشحال به روبروم خیره شده بودم دل تو دلم نبود ارباب گفته بود میتونه کاری کنه من دوباره بچه دار بشم بابت این موضوع خیلی خوشحال بودم.
* * * *
_نازگل
با شنیدن صدای ارباب چشمهام رو باز کردم گیج بهش خیره شدم ک صداش بلند شد:
_بیدار شو رسیدیم
با شنیدن این حرف کاملا هوشیار شدم نگاهی به اطراف انداختم ک اصلا هیچ شباهتی به روستا نداشت، از ماشین پیاده شدم همراه ارباب با دیدن خونه ی ربروم دهنم از حیرت باز موند چقدر خوشگل بود. دست ارباب دورم حلقه شد با صدای خشداری گفت:
_خوشت اومد؟!
به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_خیلی زیاد.
_ارباب
با شنیدن صدام برگشت زل زد بهم و گفت:
_جانم
_اینجا خونه ی شماست
_آره
_چقدر خوشگله
_بریم داخل از بیرون قشنگتره.

داخل خونه شدیم خیلی زیاد خوشگل بود جوری ک اصلا نمیتونستم چشم بردارم اینجا هم مثل عمارت خدمتکار داشت به سمت ارباب برگشتم و گفتم:
_اتاق من کجاست ارباب
لبخند مهربونی زد و گفت:
_طبقه بالا عزیزم بریم نشونت بدم
دنبالش حرکت کردم و به سمت طبقه بالا رفتیم دستش ک روی دستگیره اتاق رفت در اتاق کناری باز شد نگاهم به دختر جوونی افتاد ک با لباس خواب کوتاهی و صورت آرایش کرده اومد بود بیرون با دیدنش حس بدی به دلم چنگ زد با حسادت بهش خیره شده بودم ک صدای پر از ناز و عشوه اش بلند شد:
_عزیزم خواهرت رو آوردی
قبل از اینکه ارباب حرفی بزنه عصبی جواب دادم:
_همسرش هستم
چند ثانیه هم نشد ک صدای جیغ دختره بلند شد
_این چی داره میگه سالار
با خشم داد زدم
_به شوهر من نگو سالار تو کی هستی اصلا هان
دختره با غیض گفت:
_سالار این دختر بچه کیه هان؟!
صدای عصبی ارباب سالار بلند شد؛
_زود باش گمشو برو!
صدای بهت زده ی دختره بلند شد:
_سالار
_زود باش اومدم نبینمت وگرنه برات بد میشه.
سپس در اتاق رو باز کرد ک داخل شدم بعدش خودش پشت سرم اومد با اخم یه جا ایستادم ک صداش بلند شد:
_نازگل
بدون اینکه سرم رو بلند کنم عصبی گفتم:
_بله
_از من ناراحتی
_نه
_پس چرا اخم کردی؟!
_اون دختره کی بود؟!

با شنیدن این حرفم تک خنده ای کرد و گفت:
_حسودیت شده
اخمام بیشتر تو هم رفت ، دست خودم نبود عصبی شده بودم حتی فکر اینکه با اون دختر بوده باشه هم داشت قلبم رو به درد میاورد طولی نکشید ک اشک تو چشمهام جمع شد و روی گونم سرازیر شد ، صداش بلند شد:
_نازگل به من نگاه کن
سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم ک گفت:
_حالت خوبه؟!
_آره
_پس چرا داری گریه میکنی؟!
_اون دختره کی بود؟!
با شنیدن این حرفم خنده اش گرفت و گفت:
_حسودیت شده خانوم کوچولو!
_نه
به سمتم اومد محکم بغلم کرد و با صدای خشداری گفت:
_حق نداری به همچین زن هایی حسودی کنی من فقط تو رو میخوام خانوم کوچولو
با شنیدن این حرفش نمیدونم چرا اما دلم گرم شد حس خوبی به قلبم جاری شد ک اصلا قابل توصیف نبود
_ارباب
_جانم
با خجالت گفتم:
_دوستت دارم
برای یه لحظه حس کردم خشکش زد ازم جدا شد به صورتم خیره شد ک سرم رو پایین انداختم .
داشتیم شام میخوردیم ک باز سر و کله ی همون دختره پیدا شد اخمام تو هم رفت با دیدنش خیلی حس بدی بهم دست داد نمیدونم چرا انقدر ازش متنفر شده بودم حتی با وجود اینکه هیچ شناختی ازش نداشتم
_خوش اومدی عزیزم
مخاطبش ارباب بود ، ارباب نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:
_کارت رو بگو!
صداش بلند شد
_وا عزیزم مگه حتما باید کاری داشته باشم اومدم ببینمت
_دیدی حالا میتونی بری
لبخندی از شنیدن این حرف ارباب روی لبهام نشست ک با حرف بعدی دختره نابود شد
_میخواستم امشب رو با هم باشیم درست مثل همیشه ولی انگار اینبار دختر بچه رو آوردی ک باهاش باشی
چشمهام پر از اشک شد یعنی ارباب همیشه وقتی میومده اینجا با این دختره شب رو صبح کرده دست از غذا خوردن کشیدم به سختی خودم رو کنترل کرده بودم تا اشکام سرازیر نشند لبم رو گاز گرفته بودم.
_زود باش گمشو
_سالار …
صدای عربده ی ارباب بلند شد:
_گمشو زنیکه دیگه هم این ورا نبینمت وگرنه برات گرون تموم میشه کثافط.
صدای قدم هایی ک اومد نشون از این میداد ک زن رفت نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم ک صدای خشدار ارباب بلند شد:
_کجا؟!
با صدای گرفته ای گفتم
_اتاقم
_از حرف هاش ناراحت شدی؟!

با شنیدن این حرف ارباب تلنگری شد تا اشکام روی صورتم جاری بشند ارباب بلند شد به سمتم اومد روبروم ایستاد و با صدای خشدار شده ای گفت:
_گریه نکن!
چجوری میتونستم گریه نکنم وقتی اون دختره خیلی راحت از رابطه اش با ارباب میگفت ، دستش ک روی صورتم نشست سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ک گفت:
_اون دختره
مکثی کرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_قبلا باهاش بودم قبل از ازدواج با تو الان خیلی وقته باهاش هیچ رابطه ای ندارم.
با شنیدن این حرف لبخند عمیقی روی لبهام نشست ک ارباب با دیدن لبخند روی لبهام خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن من هم همراهیش کردم ک دستش رو پشت گردنم گذاشت و با خشونت بیشتری شروع کرد به بوسیدن من رو بلند کرد و همونجور ک داشت میبوسید به سمت اتاق خواب برد با صدای گرفته ای گفتم:
_ارباب
با صدای خمار شده ای گفت:
_جونم
چیزی نگفتم فقط بهش خیره شدم من رو روی تخت گذاشت و بهم نزدیک شد…

چند هفته از اومدن ما به عمارت میگذشت ارباب من رو برد دکتر یه سری آزمایش دادم نمیدونم اون دکتر چی به ارباب گفت ک ارباب تا سر حد مرگ عصبانی شد و اصلا از اون روز به بعد دکتر نبرد من و ، بخاطر اینکه ارباب عصبی نشه هیچ سئوالی درمورد از اون روز ازش نمیپرسیدم روز ها داشت میگذشت و به زندگی دو نفره با ارباب عادت کرده بودم.
_نازگل
با شنیدن صدای ارباب از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_باید برگردیم عمارت
با شنیدن این حرف اخمام تو هم رفت اصلا از عمارت و آدم هاش خوشم نمیومد اما باید چیکار میکردم مجبور بودم ک برم هر جایی ک ارباب میرفت من هم باید میرفتم لبخند تلخی زدم ک صدای ارباب بلند شد:
_ناراحت شدی از رفتن به عمارت
صادقانه جوابش رو دادم
_آره
لبخند مهربونی زد و گفت
_ناراحت نباش عزیزم
_باشه
* * * *
آماده شده بودیم و داخل ماشین بودیم داشتیم به سمت عمارت حرکت میکردیم ک صدای ارباب بلند شد
_وقتی رسیدیم هر کی هر چیزی بهت گفت اصلا جوابشون رو نمیدی فهمیدی؟!
میدونستم منظورش ناز بانو برای همین سری تکون دادم و گفتم:
_باشه
تقریبا شب بود ک رسیدیم با ایستادن ماشین نفسم رفت یه حس عجیبی داشتم خیلی وقت بود از اینجا و خاطره های تلخش دور شده بودم و حالا دوباره باز برگشته بودم حس خیلی بدی بود.

از وقتی داخل عمارت شده بودیم صدای داد و بیداد ناز بانو همه جا رو برداشته بود اصلا حتی نمیشد تکون خورد از خونه
_نازگل
با شنیدن صدای مریم به سمتش برگشتم لبخندی زدم و گفتم
_جونم
_خوش گذشت بهت؟!
با یاد آوری اونجا و خاطره های خوبی ک با ارباب داشتم لبخندی روی لبهام نشست و با ذوق گفتم
_خیلی زیاد عالی بود
لبخندی زد ک صدای ناز بانو بلند شد
_کپکت داره خروس میخونه اما بدون این لبخندات زیاد دوومی نداره.
بلند شدم روبروش ایستادم و گفتم
_تو زن نفرت انگیزی هستی ک فقط برای خوشی خودت داری زندگی همه رو تباه میکنی
_تو تو …
صدای ارباب سالا از پشت سرش اومد
_نازگل
با شنیدن صداش لبخندی زدم و گفتم
_بله ارباب
_وسایل اتاقت رو گفتم ببرند طبقه بالا اتاق خودمون
با شنیدن این حرفش لبخندی از سر ذوق و شادی روی لبهام نشست ک صدای ناز بانو بلند شد
_ارباب معلوم هست دارید چیکار میکنید؟!
ارباب با خونسردی بهش خیره شد و گفت
_کار های من معلومه مگه نمیبینی؟!
خشک شده بهش خیره شده بودم واقعا اصلا درکش نمیکردم چرا ناز بانو فقط نسبت به من تنفر داشت چرا از نازیلا متنفر نبود همه ی اینا برام سئوال بود.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

4 دیدگاه

  1. سلام براچی پارت بعدی رو نمی زارین؟

  2. سلام پارت بعدی رو کی میزارین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *