خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت ده

رمان شوهر غیرتی من/پارت ده

صدای فربد بلند شد:
_چخبر سالار کم پیدایی!
ارباب نگاهی بهش انداخت و گفت:
_زیاد نیستم شاید یه مدت دیگه برم تهران برای یه چند ماه برای پروژه کاری.
با شنیدن این حرف ارباب وا رفتم اگه ارباب میرفت دیگه نمیتونستم اصلا ببینمش صدای نرگس بلند شد:
_همسر جدیدتون رو نیاوردین چرا!؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نقش بست ک صدای ارباب سالار بلند شد:
_فربد؟!
_بله؟!

_مشکل همسرت چیه؟!
فربد متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
_یعنی چی؟!
_ با نازگل مشکل داره میخواد ناراحتش کنه میخوام ببینم نازگل چیکارش کرده‌.
دهنم از فرط تعجب باز موند ارباب خیلی رک داشت ازش میپرسید ک مشکلش با من چیه!
فربد به سمت نرگس برگشت و گفت:
_تو چرا با نازگل مشکل داری؟!

نرگس خیلی خونسرد گفت:
_چون میخواد باهات لاس بزنه باهاش مشکل دارم.
با شنیدن این حرف نرگس اشک داخل چشمهام جمع شد من اصلا زیاد حتی فربد رو ندیده بودم رفتار ناشایستی هم نداشتم ک داشت این حرف رو میزد صدای عصبی فربد بلند شد:
_تو چی داری میگی؟!
_دارم حقیقت و میگم
اینبار تقریبا فربد عربده زد:
_ببند دهنت و!

نرگس رنگ‌از صورتش پرید دیگه تحمل این رو نداشتم ک بشینم به حرف هاشون گوش بدم بلند شدم و با گریه به سمت اتاق دویدم حتی نمیتونستم به ارباب نگاه کنم اون حرف من و باور نمیکرد من عاشق ارباب بودم چجوری میتونستم به یکی دیگه نگاه کنم.
با باز شدن در اتاق حتی سرم رو بلند نکردم تخت بالا پایین شد و صدای ارباب بلند شد:
_نازگل؟!

سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و گفتم:
_ارباب
با صدای خشداری گفت:
_جونم
از شنیدن حرفش دلم لرزید درست مثل روز های گذشته شده بود لحن صداش با گریه نالیدم:
_بخدا من به ارباب فربد چشم نداشتم من حتی زیاد باهاش صحبت هم نداشتم بخدا دروغ میگفت!
_میدونم

با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم میدونست!وقتی چشم های گرد شده ام رو دید لبخند محوی زد و گفت:
_خوب خانوم کوچولو دیگه گریه بسه وقتشه از شوهرت تمکین کنی!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد بهت زده گفتم:
_چی؟!
چشمهاش خمار شد و گفت:
_تمکین باید بکنی کوچولو!

با شنیدن این حرفش صورتم از خجالت گر گرفت بهم نزدیک شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن عجیب دلم برای بودن با ارباب تنگ شده بود بدون هیچ حرفی همراهیش کردم!
دست ارباب پیشروی میکرد لباسم رو از تنم بیرون آورد و شروع یه رابطه جدید بود.
_نازگل بیدار شو!
با شنیدن صدای ارباب کنار گوشم چشمهام رو باز کردم و گفتم:
_بله ارباب

لبخندی زد و گفت:
_بیدار شو خانوم کوچولو وقت نهار
با شنیدن این حرف ارباب چشمهام گرد شد با تعجب گفتم:
_کی صبح شد! من چرا انقدر خوابیدم
نگاه خاصی بهم انداخت و گفت:
_خسته شدی زیاد خوابیدی خانوم کوچولو
_اما من ک کاری …..
با یاد آوری دیشب هینی کشیدم و سرم رو پایین انداختم ک صدای قهقه ی ارباب بلند شد

با خنده گفت:
_زود برو اماده شو دوش بگیر بیا پایین ضعف میکنی
لبخند خجولی زدم و مطیع گفتم:
_چشم ارباب.
با بیرون رفتن ارباب از اتاق خنگی نثار خودم کردم و بلند شدم و به سمت حموم رفتم بعد از اینکه حموم کردم لباس هام رو عوض کردم و بیرون اومدم از اتاق

به سمت پایین حرکت کردم همه سر میز نشسته بودند ک گفتم:
_سلام
با گرمی جوابم رو دادند کنار ارباب نشستم ک صدای نرگس بلند شد:
_با چه رویی بلند شدی اومدی اینجا!

با شنیدن این حرف نرگس چشمهام گرد شد و متعجب گفتم:
_یعنی چی؟!
تا خواست حرفی بزنه صدای عصبی فربد بلند شد:
_زود باش برو تو اتاقت.
_اما من ….
فربد عصبی داد زد:
_گمشو داخل اتاقت.
نرگس با عصبانیت بلند شد و رفت نگاهم هنوز هم متعجب و بهت زده بود ک صدای ارباب سالار بلند شد:
_بخور نهارت و!

گیج گفتم:
_باشه
بعد مشغول خوردن نهار شدیم دلم میخواست به ارباب بگم هر چه زودتر برگردیم دیگه دلم نمیخواست اینجا بمونم نرگس همش بهم به چشم بد نگاه میکرد و تهمت میزد.
صدای مامان فربد بلند شد:
_سالار؟!
_جونم خاله؟!
_امروز نرو پسرم باشه؟!

_نمیشه کلی کار دارم خاله بهم زنگ زدند باید برم
با شنیدن این حرف ارباب اشتهام کور شد بغض تو گلوم افتاد یعنی ارباب میخواست بره من چجوری اینجا دووم میاوردم اونم بدون ارباب آخه!
_بعدش باید دوباره بیای ولی
_چشم

از روی میز بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم بیشتر از این نمیتونستم بمونم ارباب داشت میرفت و من باز تنها میشدم چجوری باید طاقت میاوردم اونم بدون ارباب اصلا مگه شدنی بود!
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم ک چشمهای اشکیم به ارباب افتاد ارباب به سمتم اومد و گفت:
_چرا داری گریه میکنی؟

چی باید بهش میگفتم! میگفتم بخاطر اینکه داری میری گریه میکنم بخاطر اینکه باز تو این عمارت تنها میشم چجوری باز هم دوری ارباب رو باید تحمل میکرد ، تو سکوت با چشمهای اشکی بهش خیره شده بودم ک به سمتم اومد و محکم بغلم کرد با صدای خشداری در گوشم زمزمه کرد:
_گریه نکن!
با شنیدن این حرفش شدت گریه ام بیشتر شد ک گفت
_اگه گریه کنی تو رو با خودم نمیبرما!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم چی داشت میگفت من رو هم با خودش میبرد.

ازم جدا شد با دیدن چشمهای گرد شده ام لبخند محوی زد و گفت:
_نکنه فکر کردی تو رو اینجا تنها میزارم و میرم ک داشتی گریه میکردی؟!
با شنیدن این حرف ارباب صورتم از خجالت گر گرفت و گریه ام بند اومد سرم رو تو سینه اش قایم کردم ک صدای خنده اش بلند شد.

_نازگل؟!
با خجالت گفتم:
_بله ارباب؟!
_واقعا فکر کردی من میخوام تنها برگردم!؟
با شنیدن این حرف چونم از بغض لرزید و صادقانه گفتم:
_آره.
محکم بغلم کرد و گفت:
_دیگه هیچوقت همچین فکری نکن فهمیدی؟!
_باشه
_من هیچوقت تنهات نمیزارم گریه نکن!

با شنیدن حرف های ارباب حس خوبی بهم دست داد این یعنی اینکه من هم قرار بود همراه ارباب برگردم به عمارت خیلی خوشحال بودم بابت این موضوع میدونستم کسی تو اون عمارت منتظر من نیست دوستم نداره اما خوب من دلم برای همه ی افراد اون عمارت تنگ شده بود حتی برای نیش و کنایه های ناز بانو‌

_خوب به سلامتی دارید میرید.
با شنیدن این حرف نرگس اخمام رو تو هم کشیدم اگه بهش چیزی نمیگفتم دلم میموند همیشه هم سکوت کردن کار درستی نبود به سمتش برگشتم لبخندی زدم و گفتم:
_انگار زیاد به عشق همسرت نسبت به خودت اعتماد نداری ک هر کی از راه رسید رو شروع میکنی به چزوندنش بهتر نیست به جای اینکار ها خودت رو اصلاح کنی؟!
_چی داری میگی؟!
لبخندی زدم و گفتم
_واقعیت

خواست به سمتم حمله ور بشه ک صدای عصبی ارباب سلار بلند شد:
_دستت به زن من بخوره جفت دستات رو قلم میکنم.
نرگس فقط با چشمهایی ک ازش نفرت میبارید بهم خیره شد ، اصلا برام مهم نبود اون این همه مدت بدون اینکه حتی کاری بکنم اذیتم کرد و بهم تهمت زد‌.
صدای مادر فربد بلند شد:
_بازم بیا دخترم.

لبخندی زدم و گفتم:
_دلم براتون تنگ میشه.
لبخند تلخی زد و گفت:
_دل من هم برات تنگ میشه دخترم.
به سمتم اومد و محکم بغلم کرد حس آرامش عجیبی بهم دست داد اشک تو چشمهام جمع شد تنها کسی ک تو این عمارت بهش وابستگی پیدا کرده بودم تو این مدت کوتاه‌.

بعد از خداحافظی با مادر فربد و بقیه ی اعضای خونواده سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم، لبخندی روی لبهام نشسته بود خیلی خوشحال بودم چون دوباره داشتم برمیگشتم جایی ک خونه ی شوهرم بود.
صدای ارباب باعث شد به سمتش برگردم.
_خوشحالی؟!

صادقانه جواب دادم:
_آره
_چرا؟!
_چون داریم برمیگردیم خونه.
_اون جا مگه بهت خوش نگذشت.
_نه
ارباب تک خنده ای کرد و گفت:
_بازم میخوای برگردی اونجا.
_تنهایی نه.
ارباب با شنیدن این حرف نگاه خاصی بهم انداخت و دوباره مشغول رانندگی شد‌‌.

دیگه تا رسیدن به عمارت هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد ، با ایستادن ماشیم نگاهی به اطراف انداختم ک با دیدن عمارت با ذوق از ماشین پیاده شدم ک صدای ارباب بلند شد:
_نازگل؟!
بهش خیره شدم و گفتم؛
_بله ارباب؟!
_کجا داری میری؟!

متعجب گفتم:
_داخل عمارت ارباب.
_وایستا با هم میریم.
_چشم.
ارباب به خدمه ها گفت چمدون ها رو بیارن و خودش اومد به سمتم دستم رو گرفت و گفت:
_بریم‌
همراه ارباب به سمت عمارت حرکت کردیم همه متعجب به ما خیره شده بودند شاید از اینکه ارباب دست من رو گرفته بود تعجب کرده بودند.

چون در حالت عادی ارباب قبلا حتی بهم نگاه هم نمیکرد و حالا دستم رو گرفته بود البته رفتار های ارباب برای من هم عجیب بود ، اما سعی میکردم زیاد توجه نکنم، داخل عمارت ک شدیم صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_سلام خوش اومدید.
_سلام خانوم بزرگ.
و به سمتش رفتم و دستش رو بوسیدم ک لبخندی زد و گفت:
_خوش گذشت؟!

لبخند محوی زدم و گفتم:
_بله خانوم.
البته تنها جایی ک زیاد خوش گذشته بود ، بودن ارباب کنارم بود وگرنه همه چیز خیلی عادی بود.
صدای ناز بانو بلند شد:
_ارباب ؟!
ارباب با صدای سردی گفت:
_بله؟

 

_یه خبر خوش دارم.
بهش خیره شدم عجیب بود ک اینبار اصلا حتی بهم نگاه هم نکرد چشمهاش داشت از خوشحالی میدرخشید یعنی چیشده بود! صدای متعجب ارباب بلند شد:
_چیشده؟!
ناز بانو با خجالتی ک داشت به ارباب خیره شد و گفت:
_من باردارم.
با شنیدن این حرف خشکم زد حس های مختلفی سراغم اومد حسادت ترس آره ترس اینکه ارباب رو از دست بدم چون من نتونستم براش بچه ای بدنیا بیارم.
و حالا اگه ناز بانو براش بچه ای بدنیا میاورد همون ذره محبتی ک بهم داشت از بین میرفت بغض داشت خفم میکرد سوزش اشک رو داخل چشمم احساس میکردم، صدای بهت زده ی ارباب بلند شد:
_چی داری میگی؟!
صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_راسته پسرم زنت حامله اس.
بیشتر از این نمیتونستم اونجا بمونم و شاهد این باشم ک ارباب ناز بانو رو بغل کنه و قربون صدقه اش بره بدون اینکه حرفی بزنم آروم و بیصدا به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق ک شدم لامپ رو روشن نکردم تو همون تاریکی روی تشک ولو شدم ، کاش نمیومدم حالا چجوری تحمل میکردم خدایا خودت بهم کمک کن!
من عاشق ارباب بودم نمیتونستم تحمل کنم ، داشتم گریه میکردم و صدای شادی بقیه ک داشت میومد خنجری شده بود ک داشت میرفت تو قلبم ناز بانو کاری کرد ک بچه ی من بمیره و من هیچوقت نتونم طعم مادر شدن رو بچشم جوری من رو از چشم ارباب انداخت ک ارباب رفت زن گرفت و حالا خودش حامله بود.
با باز شدن در اتاق صدای گریه ام بیشتر شد ک صدای مریم اومد:
_نازگل!
و لامپ رو روشن کرد با دیدن من ک روی تشک نشسته بودم و داشتم گریه میکردم اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چرا داری گریه میکنی؟!
با هق هق گفتم:
_اون حامله است.
_حامله اس ک حامله اس این کجاش گریه داره؟!
_کاری کرد ک بچه ی من سقط بشه حالا خودش حامله اس من هیچوقت نمیتونم مادر بشم حالا اون….
نتونستم حرفم رو ادامه بدم به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش عزیز دلم گریه نکن.
_نمیتونم.
_نازگل
_جانم
_ارباب دوستت داره مهم همینه تو هم بلاخره یه روزی مادر میشی.
_من هیچوقت نمیتونم مادر بشم ارباب هم از من متنفره شاید رفتارش باهام بهتر شده اما با حامله شدن ناز بانو ازم دور میشه‌.

_نازگل تو نباید این شکلی فکر کنی، ارباب تو رو دوست داره و مطمئن باش هیچوقت بخاطر این موضوع ازت دور نمیشه.
با گریه گفتم:
_من میترسم مریم چیکار کنم.
_هیش عزیزم گریه نکن درست میشه.
ازش جدا شدم سرم رو روی بالشت گذاشتم و گفتم:
_میخوام بخوابم خیلی خسته شدم خیلی.
_بخواب عزیزم استراحت کن به این چیزای آزار دهنده هم فکر نکن و خودت رو اذیت نکن باشه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه.
طولی نکشید ک با نوازش های دست مریم خوابم برد.
* * *
با شنیدن صدای یکی از خدمتکار ها به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله؟!
_خانوم بزرگ تو اتاق منتظرته.
_باشه الان میرم.
دستی به صورت رنگ پریده ام کشیدم و به سمت اتاق خانوم بزرگ حرکت کردم کنار در اتاق ک رسیدم تقه ای زدم و منتظر موندم ک صداش بلند شد:
_بیا تو!
داخل اتاق شدم و در رو بستم و گفتم:
_خانوم بزرگ با من کاری داشتید؟!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد و گفت؛
_حالت خوبه؟!
_بله خانوم بزرگ ممنون.
_از بارداری ناز بانو ناراحت شدی؟!
صادقانه جوابش رو دادم:
_آره
با شنیدن این حرفم متعجب شد شاید توقع نداشت رک جوابش رو بدم اما من هیچوقت نمیتونستم دروغ بگم همیشه حس قلبیم رو میگفتم.

?
??
???
????
?????

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهل

  انگار اون نمی خواست… و فقط هدفش این بود که به این بازی ادامه …

10 دیدگاه

  1. پس پارت بعدی چیشد؟؟

  2. سلام ساعت ۸:۴۸ پس کی میزارین؟

  3. یلام ساه ۸:۲۶ شد چرا پارت بعدیشو نمی زارین ؟

  4. سلام پارت بعدی کی گذاشته میشه

  5. سلام پارت بعدیشو کی میزارین؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *