خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو دو

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو دو

_اخه خانوم بزرگ میبینید داره چیکار میکنه با استفاده از نازگل میخواد من رو تحریک کنه
_میخواد هواست رو پرت کنه
ابرویی بالا انداختم و منتطر سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد:
_اون میخواد هواست رو سمت نازگل بندازه و خودش به نقشه ای ک داره برسه این یکی از شگرد هاش بهتره هواست رو بهش دقیق کنی کمتر عصبی بشی و بیشتر دقت کنی.
سرم رو تکون دادم حق با خانوم بزرگ بود خانوم بزرگ به سمت نازگل رفت و گفت:
_نترس همه مراقبت هستیم بهت قول میدم اینبار هیچ اتفاقی برای این بچه نمیفته
نازگل با شنیدن حرف های دلگرم کننده خانوم بزرگ لبخند شیرینی زد و گفت:
_امیدوارم
با بیرون رفتن خانوم بزرگ از اتاق به سمت نازگل رفتم دستش رو گرفتم و گفتم:
_خوبی
_بله ارباب الان بهتر شدم.
لبخندی رو بهش زدم و گفتم:
_خوشحال شدم نمیخوام دیگه با اون زنیکه هم صحبت بشی
سرش رو تکون داد و گفت:
_چشم
لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:
_بریم بیرون یکم حال و هوات عوض بشه
با ذوق سرش رو تکون داد که لبخند روی لبهام عمیق تر شد.

_نازگل خوبی!؟
با صورت درهم بهم خیره شد و گفت:
_ارباب میشه کمکم کنید برم تو اتاقم نمیتونم حرکت کنم
تو یه حرکت دست انداختم زیر پاهاش و بلندش کردم به سمت اتاق بردمش روی تخت خوابوندمش و به صورت خوشگلش خیره شدم
_بخواب نازگل
چشمهام رو بست طولی نکشید که خوابش برد کلافه دستی داخل موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم که صدای زرین از پشت سرم اومد:
_مثل اینکه خیلی دوستش داری!؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_خوب که چی!؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_بیشتر مواظبش باش
بااینکه میدونستم قصدش فقط و فقط تحریک کردن و عصبانیت منه هیچ واکنشی نشون ندادم و با آرامش بهش خیره شدم و گفتم:
_تموم شد!؟
_چی!؟
_کسشعرات
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد و گفت:
_تو چطور میتونی …

_میتونم هر طوری دلم بخواد هم باهات هم صحبت میشم هیچ غلطی نمیتونی بکنی الان هم کمتر روی اعصاب من جفتک بنداز سریع از جلوی چشمهام برو تا کار دستت ندادم.
نگاه پر از تنفری بهم انداخت و رفت اصلا حوصله ی این عفریته رو نداشتم به هر طریقی بود دوست داشت از نازگل بگه مواظبش باشم ، جرئت نداشت بلایی سر زن من دربیاره زندگیش رو سیاه میکردم زنیکه ی عفریته
_سالار
با شنیدن صدای پر از ناز و عشوه ی دخترش که حالم رو بهم میزد به سمتش برگشتم چنان نگاه غضبناکی بهش انداختم که رنگ از صورتش پرید با خشم غریدم:
_موظب رفتارت باش دخترجون
_من که کار بدی انجام ندادم چرا انقدر عصبی هستی تو!؟
_تو و مادرت پاتون رو از گلیمتون درازتر کردید ، به موقعش حساب جفتتون رو میرسم فکر نکنید اینجا هیچکس کاری به کارتون نداره و هر گوهی خواستید میتونید بخورید
_سالار
با عصبانیت داد زدم:
_ارباب نه سالار
با چشمهای گرد شده بهم خیره شده بود توقع نداشت این شکلی برینم بهش
بعد تموم شدن حرف هام بدون توجه بهش به سمت بیرون رفتم باید کار هام رو انجام میدادم تو این مدت بخاطر این عجوزه ها خیلی عقب افتاده بودند کارام.

با شنیدن صدای زنگ موبایلم دست از کار کشیدم و بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
صدای شاد و شنگول سعید اومد:
_داداش من و سوگل رسیدیم همین الان کجایی
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_منتظر بمونید الان میام
_اوکی داداش ما تو عمارت منتظرتیم
سریع بلند شدم و بعد از اینکه چند تا نکته رو به منشی گفتم به سمت عمارت حرکت کردم خوب از حالا نقشه شروع میشه ببینم دخترت طاقت میاره تا نقشه اتون رو لو نده اونم مقابل عشقش با فکر کردن به این موضوع لبخند عمیقی روی لبهام نشست.
* * * *
به سمت سعید و سوگل رفتم و بعد احوالپرسی نشستیم که زرین اومد با دیدن سعید چشمهاش از نفرت درخشید با خشم بهش خیره شد و گفت:
_تو اینجا چیکار داری!؟
سعید خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_نکنه باید بهت جواب پس بدم
_دهنت و ببند پسره ی عوضی تو …
_مامان چیشده!؟
با شنیدن صدای دخترش ساکت شد ، دخترش اومد همین که نگاهش به سعید افتاد چشهاش برق اشک زد نگاهم به سعید افتاد که دست هاش رو مشت کرده بود .

جفتشون ساکت به همدیگه خیره شده بودند زرین به سمت دخترش رفت و با صدای پر از تحکم و بلندی گفت:
_نیلا!
وقتی صدایی از دخترش شنیده نشد بلند تر داد زد
_نیلا
دخترش با چشمهای اشکی بهش خیره شد که مامانش دستش رو گرفت و اون رو دنبال خودش برد به سمت سعید برگشتم که حالش دگرگون شده بود
_سعید
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_حالت خوبه !؟
لبخند تلخی زد و گفت:
_خوبم
میدونستم با دیدن نیلا زیاد حالش تعریفی نداره اما نمیخواستم زیاد بهش سخت بگیرم نیلا قبلا عشقش بود پس دیدنش بعد این همه سال برای سعید سخت بود مطمئنن
_برید استراحت کنید تا شب
سعید سرش رو تکون داد و رفت سوگند بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_سعید حالش خراب شد مطمئنی میتونه
_اینجا رو اشتباه کردم نباید سعید رو وارد این بازی میکردم اصلا خوب نشد.
سوگند سرش رو تکون داد و گفت:
_حالا چی میشه
_نمیدونم ،برو استراحت کن فعلا
سرش رو تکون داد و رفت …

باید با سعید صحبت میکرد به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم‌که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم حدسم درست بود کنار پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید به سمتش رفتم کنارش ایستادم و گفتم:
_هنوز سیگار کشیدنت رو ترک نکردی!
_نه
_با دیدن نیلا به این حال و روز افتادی!؟
_نمیدونم شاید ، مگه میشه عشقت رو بعد از چند سال ببینی و بی تفاوت باشی
_مگه فراموشش نکرده بودی!؟
به سمتم برگشت با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_نه
_پس چجوری میخوای به من کمک کنی!؟
_نمیدونم سالار بهم فشار نیار لطفا
_هنوزم دوستش داری!؟
با درموندگی بهم خیره شد و گفت:
_عاشقشم و اصلا نمیتونم فراموشش کنم تو رو خدا دیگه ادامه نده سالار اصلا حال و روز خوشی ندارم‌
_میدونی نیلا چرا ازت جدا شد!؟
دستاش رو مشت کرد و گفت:
_سالار لطفا!
_اون بخاطر من تو رو ترک نکرد
با شنیدن این حرف سعید متعجب به سمت من برگشت و گفت:
_منظورت از زدن این حرف چیه!؟
_مادرش چون میدونست من ثروت زیادی دارم و آینده خودش و دخترش تضمینه دخترش رو مجبور کرد از تو جدا بشه نیلا هنوزم عاشق تو.

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت بیستو شش

ارباب سالار با چشمهای ریز شده به سوگل که داشت با خونسردی بهش نگاه میکرد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *