خانه / رمان آنلاین / رمان شوهر غیرتی من/پارت شصت و شش

رمان شوهر غیرتی من/پارت شصت و شش

 

به سمت مامان نازگل برگشتم و گفتم :

_ جان

_ شفق باتوئه حواست کجاست ؟

گیج بهش خیره شدم

_ ببخشید 

بعدش به سمت اون زن که فهمیده بودم اسمش شفق هست برگشتم و گفتم :

_ بفرمایید

لبخندی زد 

_ چند سالته ؟

_ هجده سال 

با شک پرسید :

_ جدی ؟

_ آره

متعجب بهش خیره شده بودم چرا انقدر تعجب کرده بود ، به سمت مامان برگشت و گفت :

_ چرا برای اهورا همچین زن کوچیکی گرفتی ؟

با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت و ناخوداگاه دستام مشت شد ، قبل اینکه مامان نازگل چیزی بگه گفتم :

_ من کوچیک نیستم ! 

_ ببخشید عزیزم نمیخواستم ناراحتت کنم فقط یخورده متعجب شدم از اینکه هنوز رسم و رسومات قدیم پا برجاهست .

ارباب سالار گفت :

_ رسم و رسومات قدیم خوب هستند ! 

_ نه زیاد 

_اما من میگم خوب هستند چون باعث شد من به عشقم برسم مگه نازگل ؟

مامان نازگل با عشق بهش خیره شد

با حرص داخل اتاق شدم انقدر عصبی بودم که حد نداشت ، ارباب زاده من رو مخاطب قرار داد :

_ ستاره

عصبی به سمتش برگشتم و با صدایی که سعی میکردم بلند نباشه گفتم :

_ بله ؟

_ حالت خوبه ؟ 

سرم رو تکون دادم :

_ بله من کاملا خوب هستم 

_ اما مثل اینکه خیلی عصبی هستی

 با شنیدن این حرفش حرصی نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم :

_ نه

بعدش خواستم برم لباسم رو عوض کنم که صدام زد :

_ وایستا 

ایستادم اومد روبروم ایستاد و گفت :

_ حالا قشنگ بگو چیشده که اینقدر عصبی هستی ؟ دروغ هم نیاز نیست ببافی چون من احمق نیستم .

با شنیدن این حرفش منفجر شدم :

_ از اون خانواده ی عوضی خوشم نمیاد که راه به راه بهم تیکه انداختند هی میگفتند سنت کوچیک دختر باید فلان باشه بهمان باشه قشنگ مشخص بود چه قصد و نیتی داشتند عوضیای خودخواه 

ارباب زاده ابرویی بالا انداخت 

_ چه قصدی داشتند ؟

_ یعنی شما نمیدونید ؟

_ نه 

_ اینکه اون دختر ترشیده خودشون زن تو میشد برای همین بود که هر چی از دهنشون درمیومد بار من میکردند 

ارباب زاده به خنده افتاد :

_ برای همین تو انقدر عصبی شدی 

با شنیدن این حرفش حرصی نفسم رو بیرون فرستادم :

_ آره

دستش رو روی گونم گذاشت که باعث شد چشمهام گرد بشه با تعجب داشتم بهش نگاه میکردم که خش دار گفت :

_ نیاز نیست انقدر عصبی بشی چشمهای من جز تو هیچکس رو نمیبینه خوشگلم .

با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست که ادامه داد :

_ اون خانواده همشون همین هستند من از هیچکدومشون خوشم نمیاد .

_ دیگه دوست ندارم تو مهمونی که اونا باشند شرکت کنم .

_ منم 

بعدش چشمکی حواله ام کرد 

_ پاشو برو امشب یکی از خوشگلترین لباسات رو هم بپوش 

خندیدم :

_ باشه

بعدش طبق حرف ارباب زاده یکی از لباس های خوشگلم رو پوشیدم و یه آرایش ملایم روی صورتم انجام دادم که صدای ارباب زاده اومد :

_ خیلی خوشگل شدی خانومم 

با شنیدن این حرفش احساس کردم گونه هام گل انداخت با خجالت بهش خیره شدم که به سمتم اومد دستی به صورتم کشید 

_ عروس کوچولوی من 

بعدش من رو روی دستاش بلند کرد برد گذاشت روی تخت خودش هم خیمه زد روی من با چشمهای خمار شده داشت بهم نگاه میکرد لبهاش روی لبهام قرار گرفت …..

* * * * 

_ ستاره

_ جان

_ دیشب چطور بود ؟

با حرص به حوا خیره شدم و گفتم :

_ مزخرف بود 

_ چرا ؟

_ مگه ندیدی خودت ؟

سرش رو تکون داد :

_ آره

_ اون دختر عوضیشون هم همش داشت از خودش ادا درمیاورد 

_ دقیقا همین هم باعث شد هممون بفهمیم منظور مادرش چیه .

_ حیف که مهمون بودند 

صدای ارباب سالار اومد :

_ چیشده شماها خلوت کردید ؟

ترنج با خنده گفت :

_ ستاره عصبیه بابا !

_ چرا ؟

_ بخاطر دیشب

_ آره ؟ 

_ نه چیزی نیست ارباب سالار 

سرش رو تکون داد و رفت که حوا گفت :

_ حالا ناراحت نباش دیدی که شوهرت اصلا بهش نگاه هم نکرد 

لبخندی زدم :

_ آره 

_ راستی ستاره ؟

_ جان

_ دوستش داری ؟

با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :

_ کی رو دوست دارم ؟

_ ارباب زاده ! 

با شنیدن این حرفش لپهام گل انداخت بهش خیره شدم و با تته پته گفتم :

_ نمیدونم 

خندید 

_ مشخص دوستش داری لپهات گل انداخته

نفس عمیقی کشیدم واقعیت همین بود من ارباب زاده رو دوست داشتم اما نمیخواستم هیچکس از این واقعیت خبر دار بشه دلیلش هم مشخص بود 

_ ستاره

با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :

_ جان 

_ حالت خوبه ؟

با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم

_ آره

_ چیشد جوابم رو ندادی ؟

با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم

_ ارباب زاده شوهرم هست و من دوستش دارم خوب ! 

چشمهاش رو ریز کرد 

_ عاشقشی درسته ؟

چشمهام گرد شد

_ حوا

_ چیه ؟

با صدایی که انگار از ته چاه داره درمیاد پرسیدم :

_ چرا داری همچین سئوال هایی از من میپرسی ؟

_ چون میخوام مطمئن بشم 

_ از چی مطمئن بشی آخه ؟

_ اینکه دوستش داری ؟

_ کی رو دوست دارم ؟

_ چرا خودت رو میزنی به اون راه ستاره تو معنی حرف من رو فهمیدی و میدونی منظورم چیه !

نگاهی به ترنج انداختم که ساکت داشت به ما نگاه میکرد چند دقیقه ساکت بهش خیره شدم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که خودش ادامه داد :

_ تو از من خواستی برات تعریف کنم میگفتی بهم اعتماد کن منم تو رو مثل خواهر خودم دونستم و تعریف کردم پس چرا تو بهم اعتماد نداری ؟

هول شده بهش خیره شدم 

_ بهت اعتماد دارم

پوزخندی زد :

_ کاملا مشخص 

با عجز بهش خیره شدم که گفت :

_ باشه پس میدونم بهم نمیگی منم اصرار نمیکنم 

بعدش خواست بلند بشه که گفتم :

_ دوستش دارم

با شنیدن این حرف من ایستاد بهم خیره شد و گفت :

_ تو چی گفتی ؟ 

_ گفتم دوستش دارم

خندید

_ پس بلاخره اعتراف کردی

خجالت زده از این اعتراف گفتم :

_ حوا لطفا

دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد 

_ باشه حالا نیاز نیست انقدر خودت رو اذیت کنی من که چیز بدی نگفتم .

بعدش دوباره نشست و با هیجان پرسید :

_ داداش هم میدونه 

وحشت زده بهش خیره شدم

_ نه 

با دیدن وحشت من متعجب شد و پرسید :

_ چرا انقدر ترسیدی و وحشت زده شدی ؟

دستی به صورتم کشیدم که ترنج جواب داد :

_ چون میترسه از داداش 

حوا ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ چرا ؟ 

_ دلیلش کاملا مشخص ! 

_ دلیلش چی میتونه باشه منم میخوام بشنوم

ترنج شروع کرد به تعریف کردن وقتی حرفاش تموم شد حوا با بهت گفت :

_ اینا همش واقعی بود ؟

_ متاسفانه آره

_ اصلا باورم نمیشه داداش همچین آدمی باشه چون خیلی سخت باور کردنش 

_ درسته

به سمت من برگشت و خیلی جدی گفت :

_ تو مگه دوستش نداری ؟

با صدایی گرفته گفتم :

_ دارم

_ پس چرا این وضعیت رو درستش نمیکنی ؟

_ باید چیکار کنم ؟

خندید 

_ این سئوال رو از من میپرسی ؟ 

_ آره چون من نمیدونم باید چیکار کنم 

کمی متفکر بهم خیره شد بعدش بشکنی زد 

_ یه فکری به ذهنم رسید 

_ چیشده ؟

با شنیدن صدای مامان نازگل هممون ساکت شدیم که چشمهاش رو ریز کرد و مشکوک پرسید :

_ با شماهام چیشده ؟

حوا جواب داد :

_ داریم برای اینکه داداش به ستاره ابراز علاقه کنه نقشه میکشیم .

مامان نازگل خندید و کنار حوا نشست

_ پس منم میشینم پیش شما گوش بدم ببینم چه نقشه ای دارید ، مبادا خراب کاری کنید .

ترنج با حرص گفت :

_ مامان

مامان نازگل شونه اش رو بالا انداخت :

_ چیه دروغ که نمیگم 

* * * *

_ ستاره

به سمت حوا برگشتم سئوالی بهش خیره شدم که موزی گفت :

_ اون پسره امروز چقدر داشت بهت نگاه میکرد بس که خوشگلی اصلا به من و ترنج نگاه ننداخت 

ارباب زاده عصبی بهم خیره شد که رنگ از صورتم پرید با خشم غرید :

_ امروز کجا بودی ؟

ترنج رو بهش گفت :

_ داداش نگران نباش همراه من بود 

_ میدونم همراه تو بود اما دارم میپرسم کجا بود 

با صدای لرزون شده گفتم :

_ تو حیاط 

سرش رو تکون داد و مشغول خوردن غذا شد اما میدونستم این آرامش قبل طوفان اصلا دیگه نمیتونستم شام بخورم همش میترسیدم چون میدونستم قراره اتفاق خیلی بدی بیفته کلافه نفسم رو بیرون فرستادم .

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان انتقام ناتمام پارت هفت

-کاری نداری؟ -نه عزیزم . -باشه . رفتم پیش عمو نشستم. من رو که دید، …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *