خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی/پارت هشتاد

رمان شوهرغیرتی/پارت هشتاد

_ اما داداش واقعا پشیمون هست همه جا داره دنبالت میگرده اما هیچ اثری از تو نیست میدونی که چقدر دوستت داره .
به چشمهاش زل زدم :
_ ترنج لطفا دیگه درمورد برگشت چیزی به من نگو باشه !؟
_ باشه
_ از مامان نازگل خبر داری ؟
لب گزید که بیشتر نگران شدم و پرسیدم :
_ چیشده ترنج ؟
_ مامان تو این مدت انقدر گریه کرد حالش بد شده واسه همین نتونست بیاد من و فرستاد ببینم چیزی نیاز نداری حالت خوب هست .
_ مراقبش باشید من حالم خوبه هولیا و شوهرش هستند چیزی لازم داشته باشم بهشون میگم .
ترنج قطره اشکی که روی گونش چکید رو پاک کرد و غمگین گفت :
_ اون دختر همیشه باعث نابودی خانواده ما میشد من از همون اول به همه گفتم این دختره نحس هست باعث میشه همه چیز خراب بشه اما کسی به حرفای من گوش نمیداد
_ مهم نیست تموم شد .
ترنج با خشم غرید :
_ هنوز تموم نشده داداش باید نابودش کنه جوری که هر ثانیه آرزوی مرگ کنه .
_ بیخیال ترنج بهش فکر نکن .
ترنج چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد ، دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم
_ بهتر شدم ممنون
چشمهاش برقی زد و گفت :
_ بچت پسره ؟
آهسته خندیدم :
_ من نمیدونم هولیا گفت منم احساس میکنم پسر هست
ترنج با شادی بهم خیره شد
_ عمه به قربونش بره
_ ارباب زاده دوست داشت اسم پسرش چی باشه ؟
_ امیرعباس !
تلخ خندیدم :
_ پس اگه پسر شد اسمش رو میزاریم امیرعباس
_ عالیه داداش خیلی خوشحال میشه ، فقط ستاره ؟
_ جان
_ تو هیچوقت اجازه نمیدی داداش پسرش رو ببینه ؟
_ پسرم یکسالش شد میارم باباش ببینتش بعد دوباره برمیگردیم اینجا

_ خودت میدونی داداش پسرش رو ببینه به هیچ عنوان اجازه نمیده دوباره جفتتون برید .
نیشخندی زدم :
_ شاید دوباره خواست از من انتقام بگیرم بلاخره ارباب زاده همیشه دنبال بهانه ای هست واسه اذیت کردن من !.
_ داری تند پیش میری
_ من تند پیش نمیرم فقط دارم واقعیت رو خیلی واضح و شفاف میگم
ترنج بلند شد و گفت :
_ بهتر هست من برم
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم و پرسیدم :
_ کجا ؟
غمگین بهم خیره شد
_ روستا
بلند شدم همراهیش کردم قبل رفتن صداش زدم :
_ ترنج
_ جان
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ مراقبش باش
قطره اشکی که روی گونش چکید رو پاک کرد و گفت :
_ باشه
بعد رفتن ترنج زدم زیر گریه همونجا تو حیاط نشسته بودم دستی روی شونم نشست و بعدش صدای هولیا پیچید :
_ ستاره مگه قرار نشد قوی باشی پس این گریه کردن واسه چیه هان !؟
با شنیدن این حرفش باعث شد قلب من به درد بیاد
_ من قوی هستم اما بعضی چیز ها خودش باعث میشه قلب آدم به درد بیاد
_ یاد عشقت افتادی ؟
_ آره
کنارم نشست دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت ؛
_ به فکر پسرت هم باش بعد تو قراره پسرت چه سرنوشتی داشته باشه .
_ من هیچوقت نمیدونستم قراره اینجوری بشه
_ هیچکس نمیدونه قراره زندگیش چه شکلی باشه ، پاشو تو باید قوی باشی !.
با شنیدن این حرفش بلند شدم ، من بخاطر پسرم هم که شده باید دوری از ارباب زاده رو تحمل میکردم .
صدای همایون اومد :
_ ستاره
با گریه نالیدم :
_ بله
_ وقتی انقدر دوستش داری چرا نمیری پیشش ؟
_ چون من و باور نداشت بهم اعتماد نکرد من نمیتونم برگردم پیشش هیچوقت .

همایون چند دقیقه ساکت شد بعدش گفت :

_ شاید بخاطر عشق زیادی که نسبت بهت داشته فقط خواسته بری تا دست به کار اشتباهی نزنه ، خیلی سخت ببینی عشقت کنار یکی دیگه هست حالا هر چقدر اشتباه و سوتفاهم باشه اما اون لحظه خون به مغزت نمیرسه باید درکش کنی ستاره .

بلند شدم روبروش ایستادم

_ من درک میکنم اما اون چی اون هم حاضر هست من رو درک کنه بفهمه چی کشیدم ؟

با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد

_ ستاره گریه نکن دوست نداشتم ناراحتت کنم

_ همایون من ناراحت نمیشم اصلا حق ناراحت شدن ندارم من فقط درد میکشم با شنیدن واقعیت ها امیدوار هستم بفهمی چی دارم میگم .
سرش رو تکون داد

_ میفهمم
_ خوبه

به سمت داخل رفتم روی تختم دراز کشیدم چشمهام رو بستم شاید آرامش داشته باشم تو خواب حتی شده واسه چند ساعت کوتاه نمیدونم چرا اما خیلی دلشوره داشتم هنوز چشمهام بسته نشده بود که در اتاق باز شد وحشت زده سرجام نشستم که هولیا گفت :
_ زود باش ستاره باید بریم

وحشت زده پرسیدم :
_ چیشده ؟

_ ترنج نتونسته جلوی دهنش رو بگیره به ارباب زاده گفته ، مامان نازگل گفت باید زودتر بریم .

سریع بلند شدم سوار ماشین همایون شدیم سرم رو تکیه داده بودم هنوز گیج و منگ بودم وقتی حالم بهتر شد پرسیدم :

_ چیشده ارباب زاده داشت میومد ؟
_ آره

_ اما ترنج چجوری تونست …

_ ترنج بهش گفته گویا ارباب زاده خون جلوی چشمهاش رو گرفته مامان نازگل گفت داشته میومده میترسید بلایی سرت بیاد واسه همین خبر داد بعدش گفت برید جایی که دست هیچکس به شما نرسه ما خودمون بهتون خبر میدیم ، میگفت دست ارباب زاده بهت برسه بچت رو میگیره خودت رو میندازه بیرون
اشکام روی صورتم جاری شدند چقدر سنگدل شده بود

_ گریه نکن ستاره حالت بد میشه !
اینبار همایون با عصبانیت صدام زد

_ ستاره

_ دیدی بخاطر عشقش نه بخاطر اینکه غرورش رو درست کنه میخواست من تو اون روستا لعنتی باشم .

 

آرشیو پایانی:

 

آن کسی که وجدان دارد اگر به‌ اشتباه خود پی برد، رنج می‌کشد. این خود بیش از اعمال شاقه برایش مجازات است …

👤 داستایفسکی

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

2 دیدگاه

  1. sarina.farzin

    سلام خسته نباشید.پارت بعدی رو کی میزارین؟
    و اینکه لطفا با نویسنده صحبت کنید

  2. پارت بعدی کیه!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *