خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو چهار

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو چهار

رفتیم پایین قرار شد حوا مثل بقیه رفتار کنه و کم کم عادت کنه ، همه ی اتفاقات بد رو فراموش کنه .
_ حالت خوبه عزیزم چیزی لازم نداری ؟
حوا لبخندی به مامان نازگل زد
_ نه ممنون
مامان نازگل بعد از کلی من من کردن گفت :
_ عزیزم من میتونم یه خواهشی ازت داشته باشم ؟
حوا بهش خیره شد و گفت :
_ بفرمائید
_ میدونم خیلی برات سخته و شاید هم پرویی باشه اما من میخوام برات مادری کنم مثل ترنج و اهورا تو هم دختر خودم محسوب میشی ، میشه بهم بگی مامان ؟
حوا اشک تو چشمهاش جمع شد
_ آره
مامان نازگل هم گریش گرفته بود اما به سختی خودش رو کنترل کرده بود
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ پاشو بیا اتاق من باهات کار دارم .
_ چشم
بلند شدم همراه ارباب زاده رفتم همین که داخل اتاق شدم با عصبانیت رو به من گفت :
_ در اتاق رو قفل کن زود باش .

در اتاق رو قفل کردم بهش خیره شدم که گفت :
_ تو کسی به اسم امیر میشناسی ؟
کمی به مخم فشار آوردم بعد کلی فکر کردن گفتم :
_ آره
_ خوب میشنوم ؟
با شنیدن این حرفش متعجب شدم
_ یکی از خواستگارای سمج من بود اما بابام بهش جواب منفی میداد .
_ چرا ؟
_ چون من دوستش نداشتم .
_ بابات به حرفت گوش میداد ؟
_ نه
_ پس چجوری راضیش کردی ؟
_ بهش گفتم سر زمینا کار میکنم پول درمیارم درعوضش به اون جواب منفی بده ، بابام هم که دید واسش سود داره قبول کرد
_ دروغ که نمیگی ؟
سرم رو تکون دادم
_ نه میتونید از بابام بپرسید
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد و گفت :
_ اومده بود دیدن من میگفت ستاره مال منه دادم مثل سگ کتکش بزنند تا درمورد زن من صحبت نکنه .
دستم رو روی دهنم گذاشتم و با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم ، ارباب زاده پوزخندی زد
_ چیه ترسیدی ؟
با صدای لرزون شده گفتم :
_ نه
_ از لرزش صدات کاملا مشخص

_ تو زن من هستی به هیچکس اجازه نمیدم درموردت بد صحبت کنه بخواد هم نمیتونه چون قلم پاهاش رو خورد میکنم من کسی نیستم که اجازه بدم درمورد زن من صحبت کنند کثافط لاشی !
_ ارباب زاده
خشن گفت :
_ بله
با ترس بهش خیره شدم و گفتم :
_ شما که من رو مقصر نمیدونید ؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا باید تو رو مقصر بدونم آخه اون پسره اومده بود یه مشت کسشعر میگفت تو که تقصیری نداشتی .
با چشمهای گرد شده از تعجب داشتم بهش نگاه میکردم باورم نمیشد اون داشت همچین حرفی میزد .
با دیدن نگاه من اخماش رو تو هم کشید
_ چیه چرا اون شکلی نگاه میکنی ؟
هول شده گفتم :
_ هیچی
بعدش با گفتن بااجازه از اتاق خارج شدم ، نفسم رو آسوده بیرون فرستادم که صدای حوا اومد :
_ ستاره
ترسیده به سمتش برگشتم
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
متعجب گفت :
_ پس چرا صورتت انقدر رنگ پریده شده ؟
_ نمیدونم
_ با داداش دعوات شده ؟
_ نه ، بیخیال من حالم کاملا خوبه پاشو بریم پایین پیش بقیه
لبخندی زد :
_ باشه
همراهش رفتیم سمت پایین که پرسید :
_ ستاره
_ جان
_ مامان نازگل چطوره ؟
_ خیلی مهربون همیشه بدون هیچ چشم داشتی مهربونی میکنه ، کمک میکنه هممون دوستش داریم حتی خود ارباب سالار هنوز که هنوز با گذشت این همه سال عاشقش هست
_ جدی ؟
_ آره

_ کاش منم پیش خانواده ام بزرگ میشدم نه پیش ماه بانو با شنیدن واقعیت ها ازش متنفر شدم .
با مهربونی بهش خیره شدم
_ ارباب سالار هیچوقت واقعیت ها رو بهت نمیگفت اما مجبور شد تو از اون برای خودت یه فرشته ساخته بودی !
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ هنوز باورش برای من سخته خیلی زیاد
آهی کشیدم :
_ میدونم ، ماه بانو زنده هست ؟
_ آره
_ تو گفتی زنده نیست ….
وسط حرفم پرید :
_ دروغ گفتم زنده هست ، تا همین چند مدت پیش داشتم تن فروشی میکردم خودش آدرس اینجا رو بهم داد منم اومدم برای انتقام نمیدونستم قراره نجات پیدا کنم از اون لجنزار
_ اونجا رو دوست نداشتی ؟
_ نه کی میتونه محل فساد رو دوست داشته باشه من همه ی آرزوم هام نابود شد
_ دوباره آرزوهات درست میشه تو دوباره متولد شدی اینجا با یه زندگی جدید !

با شنیدن این حرف ارباب زاده به سمتش برگشتم لبخندی روی لبهام نشست که حوا گفت :
_ تو من و دوست داری ؟
ارباب زاده اومد پایین کنارم ایستاد نگاهش رو به حوا دوخت و گفت :
_ چرا باید دوستت نداشته باشم ؟
شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نمیدونم
نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ مگه میشه یه داداش خواهرش رو دوست نداشته باشه اون هم کسی مثل ارباب زاده که تعصب خاصی روی خانواده اش داره درسته یکم خشن اما قلبش مهربون دوستت داره .
حوا لبخندی زد
_ عاشق داداشم هستی
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید .

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد …

3 دیدگاه

  1. sarina.farzin

    پارت بعدی کی زحمتشو میکشید؟

  2. رمان دلشوره ؛حرارت تنت از ک.شاهینفر
    رمان حاکم؛تباهکار؛دستان از فرشته تات شهدوست
    رمان سلبریتی؛هفت خط از گیسو خزان
    خواهشابزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *