خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هفت

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هفت

همه دور هم نشسته بودیم ، هانیه کنار ارباب زاده نشسته بود و تقریبا بهش چسپیده بود
دیگه میدونستم این دختر چه ذات بدی داره برای همین ازش خوشم نمیومد مخصوصا جوری رفتار کرده بود که من از مامان نازگل متنفر بشم اما نمیدونست مامان نازگل هر کاری باهام انجام بده باز هم من ازش متنفر نمیشم
_ ستاره
_ جان ارباب سالار
لبخند قشنگی زد و گفت :
_ برات یه هدیه خریدم صبح بیا پیش من و بگیر باشه !؟
لبخندی بهش زدم :
_ چشم حتما
هانیه با حسادت به من خیره شد
_ خدا شانس بده
ارباب سالار با جدیت بهش خیره شد و گفت :
_ ستاره عروس منه و هر کاری براش بکنم وظیفمه ، این حسادت و کینه اصلا شایسته تو نیست هانیه .
هانیه هول شده گفت :
_ ارباب سالار من …
ارباب سالار دستش رو بالا برد
_ نمیخوام خودت رو توجیه کنی فقط بهت هشدار دادم چون من کور نیستم دارم رفتار های زشت تو رو میبینم ‌.
با شنیدن این حرف ارباب سالار با ناراحتی سرش رو پایین انداخت که ارباب زاده گفت :
_ بابا
_ بله پسرم
_ کار های روستا خیلی افتضاح شده باید چیکار کنم بنظرت ، وضع مردم هم خیلی بد شده نمیشه این شکلی پیش رفت
ارباب سالار سرش رو تکون داد و گفت :
_ درسته من فردا بهت میگم چیکار باید بکنی ‌
مامان نازگل من رو مخاطب قرار داد :
_ ستاره
نگاهم رو بهش دوختم
_ جان مامان نازگل
لبخند قشنگی زد و گفت :
_ شنیدم برات یه سوتفاهم پیش اومده درسته !؟
چشمهام گرد شد متعجب پرسیدم :
_ چه سوتفاهمی !؟
_ اینکه مهمونی دیشب رو من برگزار کردم .
مامان رسما داشت جلوی همه این و میگفت ، نگاهم به هانیه افتاد که با خشم داشت به مامان نازگل نگاه میکرد
_ مشکلی نیست برای من حتی اگه شما اون مهمونی رو ترتیب داده باشید من اصلا ناراحت نمیشم از دست شما بعدش دلیلی برای دعوا ناراحتی وجود نداره .
مامان نازگل لبخندی زد :
_ این از بزرگواری توئه دخترم اما باید یه سری چیزا مشخص بشه
چشمهام گرد شد
_ چی !؟
مامان نازگل به سمت هانیه برگشت و گفت :
_ زود باش هانیه منتظرم
منتظر چی بود مامان نازگل اصلا نمیدونستم چخبر شده ، هانیه نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ معذرت میخوام
_ بابت !؟
_ اینکه باعث شدم دیشب ناراحت بشی .
_ مشکلی نیست من اصلا با همچین چیز هایی ناراحت نمیشم ، بعدش تا وقتی ارباب سالار هست که هوای من رو داشته باشه و مثل یه پدر واقعی دوستم داره نباید ناراحت بشم .

ارباب سالا به من خیره شد و گفت :
_ دخترم تو همیشه باعث افتخار من هستی و این از بزرگواری تو هست که همیشه بخشش خودت رو نشون میدی .
خیلی آهسته خندیدم که هانیه بلند شد رفت و بعدش ارباب زاده هم بلند شد رفت ، مامان نازگل به من خیره شد
_ ستاره
_ جان
_ میدونم تو این چند روز خیلی اتفاق افتاد و باعث شد من بهت بی توجه باشم تو هم لابد فکر کردی پیش خودت که تو رو دوست ندارم اما اصلا همچین چیزی نیست تو عروس من هستی و من دوستت دارم اومدن هانیه باعث شد هم شکه بشم هم خوشحال اون یادگاری دوست ارباب سالار بعد برگشتنش خیلی زیاد شکه شده بودم
_ مامان نازگل
بهم خیره شد و گفت :
_ جان
_ شما هر کاری دوست داشته باشید انجام بدید اما من اصلا از دست شما ناراحت نمیشم ، چون شما به گردن من حق دارید
مامان نازگل خیلی آروم خندید و گفت :
_ ستاره
_ جان
_ خیلی دوست داشتنی هستی دخترم کاش میشد من یه روزی محبت های تو رو جبران کنم .
_ من هیچ کاری انجام ندادم که شما بخواید جبران کنید اونی که باید جبران کنه شما نیستید من هستم ، من یه خونبس هستم که شدم عروس ارباب زاده و شما به جای اینکه من رو شکنجه بدید هوای من رو داشتید
صدای ارباب سالار بلند شد :
_ تو خونبس نبستی بلکه عروس خانواده ما هستی پس دیگه به هیچ عنوان دوست ندارم تو رو این شکلی ببینم .
_ چشم
بعد گفتن شب بخیر بلند شدم به سمت اتاق رفتم تا بخوابم داخل اتاق که شدم همه ی اتاق رو دود برداشته بود و ارباب زاده کنار پنجره ایستاده بود داشت سیگا میکشید به سرفه افتادم ارباب زاده سیگارش رو خاموش کرد به سمت من اومد و گفت :
_ چرا قصد داری هانیه رو اذیت کنی !؟
چشمهام گرد شد
_ چی !؟
نیشخندی زد
_ فکر نکن هواسم بهت نیست من دارم میبینم داری چه غلطی میکنی کافیه ببینم باز هم قصد اذیت کردن داری اون وقت که زندگیت رو جهنم میکنم شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ داری اشتباه میکنی
نیشخندی زد
_ من اشتباه نمیکنم اونی که اشتباه میکنه تو هستی
بعدش دستش رو دور گلوم حلقه کرد
_ ازش فاصله بگیر
با ترس به چشمهاش خیره شده بودم که فشاری آورد و گفت :
_ شنیدی
با صدای لرزون شده ای گفتم :
_ آره
آهسته خندید
_ خوبه .

چرا ارباب زاده تا این حد از من تنفر داشت من هیچوقت کاری نمیکردم که باعث بشه بقیه اذیت بشن من حتی با هانیه هم کاری نداشتم ، ارباب زاده هنوز به فکر انتقام بود برای همین بود که تو همه چیز من رو مقصر میدونست آهی کشیدم و رفتم کنار پنجره ایستادم به بیرون خیره شدم که چشمم به ارباب زاده و هانیه افتاد دست تو دست هم داشتند قدم میزدند اشک تو چشمهام نشست ، که صدای در اتاق اومد به سختی بغضم رو فرو بردم و گفتم‌ :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و مامان نازگل اومد داخل اتاق لبخندی زد :
_ چرا تا حالا نخوابیدی دیدم اتاقت روشن گفتم بیام ببینم چیکار میکنی ..!
_ خوابم نمیبرد داشتم بیرون رو نگاه میکردم .
مامان نازگل در اتاق رو بست و اومد کنار من ایستاد به بیرون خیره شد و گفت :
_ به هانیه و اهورا نگاه میکردی !؟
_ نه
_ دروغ نگو
بغض کردم سخت بود دیدن شوهرم کنار یکی دیگه چجوری میتونستم هی تحمل کنم چجوری وقتی تا این حد جنون وار عاشقش شده بودم
_ ستاره
_ جان
_ هانیه میره هیچکدوم موندگار نیستند .
_اما این فرق داره ارباب زاده دوستش داره و قبلا زنش بوده
_ همش یه دروغ
متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ یعنی چی !؟
_ این عشق دروغ ، هانیه اگه واقعا عاشق بود سال ها پیش نمیرفت و اهورا پسرم بعد رفتنش انقدر زود فراموشش نمیکرد
_ اما رفتارشون این رو نمیگه .
مامان نازگل پوزخندی زد :
_ هنوز خیلی زوده تا بعضی چیز ها رو درک کنی ستاره اما انقدر زود خودت رو نباز ، اهورا عاشق هانیه نیست
با صدای گرفته ای گفتم :
_ نمیدونم چرا قلبم با دیدن این دوتا کنار هم میگیره
_ چون قلبت یه احمق
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که خندید و گفت :
_ چیه ناراحت شدی !؟
_ نه
_ برو بخواب نمیخواد به اون دوتا نگاه کنی بلاخره روزی میرسه که اهورا سرش به سنگ میخوره .
_ باشه
بعد اینکه مامان نازگل رفت من هم لامپ اتاق رو خاموش کردم و به سمت تخت رفتم آروم خوابیدم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد .

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *