خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هشت

رمان شوهرغیرتی من/پارت پنجاهو هشت

چرا ارباب زاده تا این حد از من تنفر داشت من هیچوقت کاری نمیکردم که باعث بشه بقیه اذیت بشن من حتی با هانیه هم کاری نداشتم ، ارباب زاده هنوز به فکر انتقام بود برای همین بود که تو همه چیز من رو مقصر میدونست آهی کشیدم و رفتم کنار پنجره ایستادم به بیرون خیره شدم که چشمم به ارباب زاده و هانیه افتاد دست تو دست هم داشتند قدم میزدند اشک تو چشمهام نشست ، که صدای در اتاق اومد به سختی بغضم رو فرو بردم و گفتم‌ :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و مامان نازگل اومد داخل اتاق لبخندی زد :
_ چرا تا حالا نخوابیدی دیدم اتاقت روشن گفتم بیام ببینم چیکار میکنی ..!
_ خوابم نمیبرد داشتم بیرون رو نگاه میکردم .
مامان نازگل در اتاق رو بست و اومد کنار من ایستاد به بیرون خیره شد و گفت :
_ به هانیه و اهورا نگاه میکردی !؟
_ نه
_ دروغ نگو
بغض کردم سخت بود دیدن شوهرم کنار یکی دیگه چجوری میتونستم هی تحمل کنم چجوری وقتی تا این حد جنون وار عاشقش شده بودم
_ ستاره
_ جان
_ هانیه میره هیچکدوم موندگار نیستند .
_اما این فرق داره ارباب زاده دوستش داره و قبلا زنش بوده
_ همش یه دروغ
متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ یعنی چی !؟
_ این عشق دروغ ، هانیه اگه واقعا عاشق بود سال ها پیش نمیرفت و اهورا پسرم بعد رفتنش انقدر زود فراموشش نمیکرد
_ اما رفتارشون این رو نمیگه .
مامان نازگل پوزخندی زد :
_ هنوز خیلی زوده تا بعضی چیز ها رو درک کنی ستاره اما انقدر زود خودت رو نباز ، اهورا عاشق هانیه نیست
با صدای گرفته ای گفتم :
_ نمیدونم چرا قلبم با دیدن این دوتا کنار هم میگیره
_ چون قلبت یه احمق
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که خندید و گفت :
_ چیه ناراحت شدی !؟
_ نه
_ برو بخواب نمیخواد به اون دوتا نگاه کنی بلاخره روزی میرسه که اهورا سرش به سنگ میخوره .
_ باشه
بعد اینکه مامان نازگل رفت من هم لامپ اتاق رو خاموش کردم و به سمت تخت رفتم آروم خوابیدم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد .

_ ارباب زاده با من کاری داشتید ؟
_ بشین
متعجب روبروش نشستم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من میخوام با هانیه ازدواج کنم !
برای چند دقیقه خشک شده بهش خیره شدم و انگار یه شک شدید به من وارد شده بود نمیدونم چند دقیقه که گذشت که با شنیدن صداش به خودم اومدم
_ هانیه حامله شده برای همین دوست ندارم بهش بی احترامی بشه یا ناراحت بشه مخصوصا از سمت تو وگرنه باهات کاری میکنم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی میدونی که چقدر ازت متنفر هستم
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ آره میدونم چقدر از من متنفر هستید ، منم مشکلی با ازدواج شما ندارم ارباب زاده من از همون اول جایگاه خودم رو پیش شما میدونستم من یه عروط خونبس هستم نه بیشتر پس باید حد و حدود خودم رو بشناسم من هیچ مشکلی درست نمیکنم ارباب زاده ‌‌.
نمیدونم چرا اما احساس کردم عصبی شد
_ پاشو از جلوی چشمهام گمشو …!
بلند شدم و از اتاقش خارج شدم بغضم رو به سختی قورت میدادم سریع به سمت اتاقم رفتم خواستم داخل بشم که مامان نازگل صدام زد :
_ ستاره
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
با نگرانی پرسید :
_ حالت خوبه !؟
کم مونده بود گریه کنم اما به سختی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم :
_ من خوب هستم نگران نباشید .
به سمتم اومد
_ اما رنگ حسابی پریده چیزی شده !؟
قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم
_ نه
مامان نازگل اخماش رو تو هم کشید من رو هل داد داخل اتاق خودش هم پشت سرم داخل شد و گفت :
_ چت شده این چه حال و روزی هست برای خودت درست کردی آخه !؟
_ نگران نباشید من حالم خوبه چیزی نشده !
_ اما …
وسط حرفش پریدم :
_ چیزی نشده من فقط یخورده ناراحت هستم امروز دلتنگ خانواده ام شدم برای همین یکم این شکلی شدم اما درست میشم تا شب اگه میشه من تنها باشم .
_میدونستی اصلا دروغگوی خوبی نیستی !
لب گزیدم که دستش رو روی شونه من گذاشت و گفت :
_ تعریف کن
اشکام روی صورتم جاری شدند و با گریه تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد ، مامان نازگل با تاسف سرش رو تکون داد
_ پس این بچه قصد عاقل شدن نداره آره .
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ یعنی چی !؟
_ ببین ستاره من حرف میزنم و تو گوش میدی بعدش به همشون عمل میکنی شنیدی !؟
_ آره
_ خوبه پس بشین
نشستم جایی که مامان نازگل گفته بود خودش هم اومد روبروم نشست و شروع کرد به حرف زدن ، با شنیدن حرف هاش هر دقیقه بیشتر از قبل متعجب میشدم وقتی حرف هاش تموم شد با بهت گفتم :
_ من نمیتونم همچین کار هایی بکنم !

اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چرا نمیتونی همچین کار هایی انجام بدی برای نجات زندگیت باید انجام بدی ، درضمن هانیه اصلا حامله نیست اهورا حتی بهش دست هم نزده
_ پس چرا …
حرف من رو قطع کرد :
_ فقط قصدش این بوده تو رو اذیت کنه ، حالا بهم بگو ببینم تو پسرم رو دوست داری !؟
با خجالت بهش خیره شدم که محکم گفت :
_ ستاره
سرم رو پایین انداختم
_ آره
_ سرت رو بلند کن ببینم .
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم که لبخندی روی لبهاش نقش بست و گفت :
_ ستاره تو زندگی اهورا رو درست میکنی پسرم تموم وجودش شده پر از خشم و کینه باید همه ی اینا از قلبش ریخته بشه بیرون و به جاش عشق بیاد
_ اما ارباب زاده از من متنفر هستند خودشون هم بار ها این رو به من گفتند ایشون حتی به مرگ من هم راضی هستند پس من چجوری میتونم محبت ایشون رو بدست بیارم
_ اون ازت متنفر نیست !
_ اما خودش گفت
_ اون خیلی مغروره بخاطر بعضی چیز هایی که اتفاق افتاده اون فکر میکنه ازت متنفره درصورتی که اینطوری نیست باید بهش زمان بدیم تا درست بشه ، البته این وسط ما هم باید کمکش کنیم نه اینکه میدون رو برای بقیه خالی بزاریم درسته !؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که به سمتم اومد و گفت :
_ خوب حالا پاشو
بلند شدم که روبروم ایستاد
_ برو دست و صورتت رو بشور بعدش یه لباس خیلی قشنگ بپوش و حسابی آرایش کن به خودت برس به پسرم بی توجه باش بزار اون تشنه ی تو بشه اصلا بغض نکن وقتی حرف ازدواجش رو زد خودت رو خوشحال نشون بده باشه !؟
_ خیلی سخته
_ میدونم اما تو از پسش برمیاری تو خیلی قوی هستی اینو میدونم
_ مامان نازگل
_ جان
_خیلی ممنون که به من کمک میکنید من هیچوقت نمیتونم این لطف شما رو جبران کنم .
_ اصلا نیازی به جبران نیست حالا پاشو کار هایی که بهت گفتم رو انجام بده و بیا پایین برای صبحانه
_ چشم
بعد رفتن مامان نازگل کار هایی که گفت رو انجام دادم وقتی کار هام تموم شد به سمت پایین رفتم ، یه سلام گفتم و بدون توجه به ارباب زاده رفتم کنار ترنج نشستم
_ امروز خیلی خوشگل شدی عروس قشنگم
در حالی که سرخ و سفید میشدم با خجالت لب زدم :
_ ممنون ارباب سالار
ترنج با شیطنت گفت :
_ دلبر شدی ستاره
بهش خندیدم سرم و چرخوندم که نگاهم به ارباب زاده افتاد داشت با اخم به من نگاه میکرد پس نقشه ی مامان نازگل داشت میگرفت و ارباب زاده داشت واکنش نشون میداد نگاهم به مامان نازگل افتاد که شیطون چشمکی حواله ام کرد خداروشکر که داشتمش .

هانیه جلوی راهم قرار گرفت ، متعجب بهش خیره شدم که با عصبانیت گفت :
_ با آرایش کردن و پوشیدن اینجور لباس های زننده قصد داری عشق من رو به دست بیاری !؟ اشتباه داری پیش میری بچه جون اهورا هیچوقت عاشق آدمایی مثل تو نمیشه شاید بخاطر این شکلی شدنت غریضه مردونه اش رو بیدار کنی و تو رو به تختش مهمون کنه اما مطمئن باش عاشقت نمیشه پس بکش کنار خودت رو چیزی که مال من هست همیشه مال من میمونه
با تاسف سرم رو تکون دادم
_ اگه فکر میکنی اهورا عاشقت هست پس نیازی نیست نگران باشی ، بعدش من اگه به خودم رسیدم بخاطر خودمه نه هیچکس دیگه ، و میمونه حرف آخر تو چجور زنی هستی که ادعا میکنی عاشق شوهرت هستی اما خیلی راحت اون رو همخواب بقیه تصور میکنی !؟
با شنیدن این حرف من دود داشت از سرش میزد بیرون اما واقعیت بود
_ تو چجوری انقدر وقیح هستی
وسط حرفش پریدم :
_ من وقیح نیستم دارم یه سری مسائل رو خیلی رک بهت میگم ، پس فکر نکن چون همیشه سکوت میکنم خر هستم بعدش من الان نمیخوام با تو بحث کنم پس برو کنار میخوام رد بشم .
پوزخند عصبی زد :
_ خیلی بد پشیمون میشی خوشگله
بهش خندیدم
_ چرا باید پشیمون بشم مگه چیکار کردم ، بعدش من از تو و تهدید های تو خالیت اصلا ترسی ندارم .
خواست چیزی بگه که صدای ارباب زاده از پشت سرم اومد :
_ چخبره !؟
هانیه مصنوعی خندید ، نیم نگاهی به من انداخت و گفت :
_ چیزی نشده عشقم داشتم بهش میگفتم قراره این هفته عقد کنیم و اون هم حتما باید باشه .
خونسرد داشتم بهش نگاه میکردم ، همه ی حرف هاش برای ناراحتی من بود اما بیتفاوت بودن من بیشتر باعث میشد اون ناراحت بشه نه من ! ارباب زاده نگاهش به من افتاد
_ میتونی بری
هانیه کنار رفت که به سمت اتاقم رفتم ، همین که داخل شدم مشتم رو روی دیوار کوبیدم دستم درد گرفت اما در برابر دردی که تو قلبم بود هیچ بود
رفتم سمت کمد که صدای زنگ تلفن اتاق بلند شد رفتم جواب دادم :
_ بله
_ ستاره
با شنیدن صدای فربد پسر عموم اشک تو چشمهام جمع شد
_ فربد
با ناراحتی گفت :
_ حالت خوبه !؟
با گریه گفتم :
_ من خوبم ، خیلی دلم براتون تنگ شده ، کی برگشتی فربد کاش پیشم بودی میدونی چقدر تنها شدم هیچکس رو نداشتم !
شروع کرد به قربون صدقه رفتن من
_ آروم باش فداتشم حالا که برگشتم نمیزارم هیچکس باعث ناراحتی تو بشه میام دیدنت کجا هستی !؟
_ عمارت ارباب زاده ، میدونی که عروس خونبس ارباب زاده شدم .
_ میدونم
_ پس …
با باز شدن در اتاق حرفم نصفه موند نگاه وحشت زده ام روی ارباب زاده موند ،اخماش رو تو هم کشید
_ با کی داری حرف میزنی !؟

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

5 دیدگاه

  1. sarina.farzin

    دوهفته گذشته پس کی میزارین پارت بعدی رو زودتر تمومش کنید لطفا

  2. پارت بعدی کی میاد؟؟

  3. چرا انقد دیر دیر مزارید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *