خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت هشتادو یک

رمان شوهرغیرتی من/پارت هشتادو یک

_ باشه ساکت باش گریه نکن به هیچ عنوان اون کثافط هست اما تو بخاطر بچه ی داخل شکمت هم که شده باید قوی باشی دوست نداری که بچت رو از دست بدی با گریه کردن هان ؟
با شنیدن این حرفش وحشت زده چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم باورم نمیشد داشت همچین چیزی بهم میگفت اما میدونستم حق باهاش هست استرس واسه من سم بود اما تو این مدت خوراک من شده بود گریه کردن
_ ستاره
با شنیدن صدای هولیا با گریه نالیدم :
_ حالم خوب نیست ، نمیتونم خودم رو کنترل کنم میفهمید
همایون با صدایی که از شدت عصبانیت خش دار شده بود گفت :
_ بخواب باید استراحت کنی حالت اصلا خوب نیست
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم اصلا باورم نمیشد داشت همچین اتفاق هایی میفتاد
باید یخورده میخوابیدم بخاطر خودم نه بلکه بخاطر بچه ای که داخل شکمم بود اون هیچ گناهی نداشت که بخاطر خودم داشتم اذیتش میکردم ، زیاد طول نکشید که بخاطر خستگی زیاد چشمهام بسته شد .
* * * *
حدود دوماه طول کشید حالا ماه آخر من بود ، ارباب سالار و مامان نازگل قرار بود بیان دیدن من بابت این موضوع خیلی زیاد خوشحال شده بودم میدونستم من و به هیچ عنوان فراموش نکردند واسه همین دارند میان پیش من تا کنارم باشند
_ ستاره
به سمت هولیا برگشتم و گفتم :
_ جان
_ امروز چشمهات داره از شدت خوشحالی برق میزنه نمیدونستم انقدر دوستشون داری .
_ من هر چیزی که مربوط به ارباب زاده باشه رو دوستش دارم ، جدا از اون مامان نازگل و ارباب سالار تنها کسایی هستند که همیشه در هر شرایطی کنار من هستند
سرش رو تکون داد
_ درسته
_ ستاره
با شنیدن صدای مامان نازگل به عقب برگشتم خودشون بودند اشکام روی صورتم جاری شدند سریع به سمتش رفتم محکم بغلش کردم ، تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم که صداش بلند شد :
_ خیلی دلم واست تنگ شده بود
_ منم همینطور
اینبار ارباب سالار گفت :
_ خانوم اجازه میدی منم دخترم رو بغل کنم .
از مامان نازگل جدا شدم و به آغوش پدرانه ارباب سالار پناه بردم بعد از رفع دلتنگی رفتیم داخل نشیمن نشستیم .

_ دخترم خیلی سخت تونستیم اینبار بیایم دیدنت ، بعد اینکه اهورا فهمید ما تو رو قایم کردیم دیوونه شد داشت میومد که خودت میدونی چیشد ، رفته بود مسافرت کاری واسه همین تونستیم بیایم دیدنت .
با شنیدن حرفاشون دوباره اشکای من سرازیر شد که ارباب سالار اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ قرار نشد گریه کنی !
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببخشید
_ نمیدونم ترنج چرا همچین کاری کرد .
_ من بهش حق میدم داداشش هست نتونسته ببینه ناراحت هست بهش گفته اما اون نمیدونست با اینکارش منم نابود میشم ارباب زاده فقط دنبال بهانه هست واسه از بین بردن من دیگه هیچ قصد و نیت خاصی نمیتونه داشته باشه .
_ ستاره
به سمت مامان نازگل برگشتم
_ جان
_ میدونم از دست ترنج ناراحت هستی حق داری اما از دست من و …
وسط حرفش پریدم :
_ اگه من از دست شما ناراحت بشم پس واقعا نمک نشناس هستم !.
با اومدن هولیا ساکت شدیم که همایون هم اومد و ارباب سالار رو مخاطب قرار داد :
_ میشه صحبت کنیم ؟
ارباب سالار سرش رو تکون داد و همراهش رفتند ، مامان نازگل بلند شد اومد کنار من نشست دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت :
_ همیشه دوست داشتم نوه های من پیش من باشند اما اصلا همچین چیزی نشد شاید این وسط گناهی مرتکب شدم امیدوارم خدا باعث بشه من بخشیده بشم !.
با شنیدن این حرفش ناراحت سرم رو تکون دادم
_ نه
هولیا گفت ؛
_ خاله نازگل
_ جان
_ شما از اون دختره نیاز خبری دارید ؟
مامان نازگل با خشم غرید :
_ اگه میدونستم کجا هست زنده اش نمیذاشتم کثافط باعث زندگی بچه های من خراب بشه همه چیز بهش دادیم اما اون نمک نشناس زندگی بچه هام رو نابود کرد تا حالا هیچکس رو نفرین نکردم اما نیاز رو میکنم امیدوارم یه روز خوش تو زندگیش نبینه و تقاص پس بده .
_ مامان نازگل آروم باشید !.
اشکاش روی صورتش جاری شدند ، این وسط مامان نازگل داشت ذره ذره آب میشد .

_ مامان نازگل باز میاید پیش من ؟
مامان نازگل غمگین گفت :
_ اگه بتونیم اهورا رو بپیچونیم آره حتما میایم چرا که نه بعدش یه مدت دیگه زایمانت هست ما میایم مگه میشه تو همچین موقعیتی که داری تو رو تنها بزاریم ؟
_ نه
بعدش سرم رو پایین انداختم چه خوب بود که حداقل مامان من رو درک میکرد و میفهمید
_ ستاره
_ جان
_ اصلا نگران نباش ما هیچوقت تو رو تنها نمیزاریم درسته اهورا پسر ما هست اما تو هم عروس ما هستی مادر نوه ما هستی دوستت داریم تو شرایط سخت تنهات نمیزاریم هر وقت اهورا حالش بهتر شد تونست درست تصمیم بگیره میتونه پسرش رو ببینه
_ مامان خیلی ممنون شما همیشه باعث میشید من بتونم تصمیم درستی بگیرم .
مامان فقط لبخند قشنگی روی لبهاش نشسته بود
بعد اومدن ارباب سالار و همایون خیلی نگذشت رفتند ، با رفتنشون دوباره احساس تنهایی کردم
_ ستاره
با شنیدن صدای همایون از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
سری واسش تکون دادم :
_ من خوب هستم ممنون شما چطور هستید ؟
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد
_ من خوبم ، میخواستم باهات صحبت کنم پس خوب و با دقت به حرفام گوش بده باشه ؟
_ باشه
_ تو چرا همچین رفتاری داری .
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد
_ چه رفتاری دارم مگه من
_ همین که همش بد نگاه میکنی و …
وسط حرفش پریدم :
_ ببین تو خوب و با دقت به حرفام گوش بده باشه ؟
_ باشه
_ من اصلا همچین رفتاری ندارم همایون من ناراحت هستم فقط همین همش به ارباب زاده فکر میکنم من نمیتونم فراموشش کنم همین داره من و عذاب میده این عشقی که نسبت بهش دارم باعث میشه من ضعیف بشم .
_ میفهمم چی میگی منم میخواستم همینو بفهمم
با بهت گفتم :
_ چی ؟
_ اینکه هنوز داری بهش فکر میکنی .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ عشق فراموش نمیشه همایون اگه بخوام فراموشش کنم قلبم از جا کنده میشه .
سرش رو تکون داد
_ درک میکنم ستاره اما قرار شد بخاطر بچه ات این ناراحتی رو تمومش کنی .

با احساس درد شدیدی که تو شکمم پیچید داد زدم ، هولیا و همایون اومدند داخل اتاق هولیا با ترس به من خیره شد و گفت :
_ چیشده ستاره ؟
به سختی گفتم :
_ وقتش شده بچم داره بدنیا میاد کمک کنید ، آخ ….
همایون و هولیا بهم کمک کردند سوار ماشین بشم به سمت اولین بیمارستان رفتیم ، قبل رفتن تو اتاق دست هولیا رو گرفتم و با التماس نالیدم :
_ اگه اتفافی واسم افتاد مراقب پسرم باشید
هولیا با گریه گفت :
_ قرار نیست هیچ اتفاق بدی واست بیفته پس آروم باش گریه نکن باشه ؟
_ باشه
بعدش که رفتم داخل اتاق بخاطر درد زیادی که داشتم چشمهام بسته شد و تاریکی مطلق …
* * *
با احساس درد چشمهام رو باز کردم ، حالا هوشیار شده بود دستم رو روی شکمم کشیدم با دیدن جای خالی بچم وحشت زده داد زدم :
_ بچم
صدای آشنای هولیا تو گوشم پیچید :
_ آروم باش ستاره پسرت کاملا سالم هست .
با چشمهای گریون بهش خیره شدم
_ پسرم کجاست ؟
نفسش رو لرزون بیرون فرستاد و گفت :
_ پسرت و میارند ستاره آروم باش تازه عمل شدی .
_ ترسیدم هولیا
خم شد پیشونیم رو بوسید
_ نیاز نیست بترسی قرار نیست هیچ اتفاق بدی واست بیفته شنیدی ؟
_ آره
_ خوبه
بعد گذشت چند دقیقه در اتاق باز شد و پرستار اومد داخل پسرم رو آورد وقتی تو بغلم گذاشتش احساس خیلی خوبی بهم دست داد اصلا باورم نمیشد این موجود کوچولو که داخل بغل من باشه پسرم باشه چقدر دوست داشتنی بود بیشتر شبیه ارباب زاده بود هیچ شباهت زیادی نسبت به من نداشت دستش رو با عشق بوسیدم کاش ارباب زاده هم کنارمون بود و میتونست پسرش رو در آغوش بگیره .

بخاطر وضعیت سخت زایمان که داشتم یکهفته بستری شده بودم ، بعد مرخص شدن برگشتیم خونه ای که همایون واسمون خریده بود چون قرار بود هممون با هم زندگی کنیم ، اسم پسرم رو امیرعباس گذاشتم همون اسمی که ارباب زاده دوست داشت باشه .
_ ستاره
با شنیدن صدای هولیا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ من به خاله نازگل زنگ زدم بهش گفتم بچه بدنیا اومده خیلی عصبانی شد گفت میاد همراه شوهرت تا نوه اشون رو ببرند ، باید هر چه زودتر بریم
_ شوخی میکنی هولیا ؟
با ناراحتی سرش رو تکون داد
_ نه همش واقعیت هست
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ باورم نمیشه
_ زود باش ستاره وقت نداریم
_ باشه
با کمک خدمه ها وسایلی که نیاز داشتیم رو جمع کردیم و از اون خونه خارج شدیم به هولیا خیره شدم و گفتم :
_ کجا میریم ؟
_ میریم شمال اونجا به ذهنشون خطور نمیکنه میتونیم اونجا زندگی کنیم مگه نه همایون ؟
_ آره
_ من واسه شما دو تا هم باعث دردسر شدم ببخشید .
اینبار همایون گفت :
_ ستاره تو خواهر منی این چه حرفیه که میگی هان ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببخشید
_ نیاز به عذر خواهی نیست من و هولیا همیشه پشتت هستیم مگه نه ؟
_ آره
چقدر خوب بودند مگه حتما باید نسبت خونی داشت تا یکی رو دوست داشته باشی ، اونا من و مثل خواهر خودشون میدونستند دوستم داشتند کاش روزی برسه که بتونم محبت هاشون رو جبران کنم کاش .

 

آرشیو پایانی:

 

‏گاهی اوقات بهتر است دست از جستجوی خوشبختی برداریم و فقط خیلی ساده شاد باشیم …

👤 گیوم آپولینر

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت هشتادو پنج

_ مامان با شنیدن صدای امیرعباس به سمتش برگشتم و گفتم : _ جان _ …

3 دیدگاه

  1. پارت بعدیو روکی میزارید!؟

    به نویسنده بگید رمان کی تمام میشه!؟

  2. دختر کهکشان

    پارت بعد کی میاد.

  3. رمان کی تمام میشه کامل!؟

    لطفا از نویسنده بپرسید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *