خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت نودوسه

رمان شوهرغیرتی من/پارت نودوسه

 

دوباره پیش ارباب زاده نشستم حسابی گرم صحبت شده بودیم داشت درمورد امیرعباس میپرسید و من هم با حوصله داشتم جوابش رو میدادم دوست نداشتم هیچ سوتفاهمی واسش پیش بیاد بعدش ارباب زاده اینطور که مشخص بود واقعا امیرعباس رو دوست داشت و حسرت میخورد که کنارش نبوده همش تقصیر اون عوضی بود که باعث نابود شدن زندگی ما شده بود .
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ جان
_ برو بخواب دیروقت شده خسته شدی .
قبل اینکه چیزی بگم صدای مامان نازگل از پشت سرمون بلند شد :
_ آره حتما حسابی خسته شده .
بلند شدم و متعجب بهش خیره شدم که نگاه عصبانیش رو از من گرفت و به ارباب زاده دوخت :
_ واسه چی امشب نیومدی ؟!
ارباب زاده با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ حتما یه دلیل داشتم که نیومدم
عصبی خندید
_ اینکه پیش ستاره باشی آره ؟!
اخمام تو هم فرو رفت مامان نازگل باز حرفاش شروع شده بود همیشه هم من مقصر میشدم ، ارباب زاده بلند شد روبروی مامان نازگل ایستاد و گفت :
_ مامان واقعا چه مشکلی داری ؟
مامان نازگل به سمت ارباب سالار چرخید :
_ میبینی داره میگه چه مشکلی داری ؟
_ داری شلوغش میکنی نازگل
_ من دارم شلوغش میکنم ؟
_ آره
با خشم به سمتم اومد و داد زد :
_ من بهت گفتم امشب نیا جشن تا ترانه و پسرم با هم خوش باشند بتونن زندگیشون رو درست کنند ، زندگی که تو با اومدنت گوه زدی بهش اما تو چیکار کردی ؟ پسرم رو با نقشه کاری کردی پیشت باشه .
_ دارید اشتباه میکنید
_ بسه
با خشم بیشتری ادامه داد :
_ واقعا بسه من دیگه گول این مظلوم نمایی های تو رو نمیخورم تو باعث شدی پسرم از من فاصله بگیره همین الانش هم داری همچین کاری میکنی
با چشمهای گشاد شده از تعجب داشتم بهش نگاه میکردم چون باورم نمیشد همچین حرفایی بهم بزنه .
_ مامان
مامان نازگل به سمت ارباب زاده برگشت و گفت :
_ چیه

 

_ داری اشتباه قضاوت میکنی مواظب باش
مامان نازگل با عصبانیت خندید :
_ من دارم اشتباه میکنم ؟ من با چشمهای خودم دارم میبینم زندگیت نابود شده .
_ ارباب سالار
_ جان
_ اجازه هست من برم ؟!
_ برو
از اونجا خارج شدم به سمت اتاقم راه افتادم اصلا دوست نداشتم با هیچکس بحث کنم یا دعوامون بشه چرا چون من به اندازه کافی حالم گرفته شده بود مامان نازگل همش با من دعوا داشت گاهی بشدت از دستش ناراحت میشدم چرا تا این حد نسبت به من حس بدی داشت ؟
_ ستاره
با شنیدن صدای ترنج ایستادم و گفتم :
_ بله
نگاهی به اطرافش انداخت بعدش آهسته گفت :
_ بریم داخل اتاق صحبت کنیم ؟
متعجب سرم رو تکون دادم و داخل اتاق شدم که پشت سرم اومد نفس عمیقی کشید و گفت :
_ از دست مامان ناراحت شدی ؟!
_ خیلی زیاد
_ ناراحت نباش چون مامان ذهنش رو ستشو داده
_ چی ؟
_ ترانه پیشش داره مظلوم نمایی میکنه کاری داره میکنه که مامان نازگل اذیتت کنه تو هم خسته بشی بزاری بری .
خندیدم :
_ داری شوخی میکنی ؟
_ قیافه من به کسایی میخوره که شوخی بکنم ؟
نفسم رو حرصی بیرون فرستادم از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم اصلا باورم نمیشد
_ باورش واسه من سخت هست خیلی زیاد
خندید
_ واسه منم سخته
_ اما ترنج من کاری نمیکنم مامان نازگل عصبی بشه ، ارباب زاده امشب خودش مهمونی نرفته من بهش نگفتم نره قسم میخورم ، من به حرف مامان نازگل گوش دادم و نرفتم .
_ نیاز نیست قسم بخوری من بهت اعتماد دارم .
_ ترانه داره بد راهی رو پیش میره ، واسه همیشه ارباب زاده رو از دست میده .
_ داداشم دوستش نداشت .

با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ منظورت چیه که داداشت دوستش نداشت ؟ اگه دوستش نداشت پس واسه چی باهاش ازدواج کرد ؟
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد و گفت :
_ من الان واست توضیح میدم
بهش چشم دوختم و منتظر توضیحش شده بودم یعنی چی که ارباب زاده دوستش نداشت .
_ ببین …
با باز شدن ناگهانی در اتاق ترنج حرفش نصفه موند ، ترانه بود که با چشمهای خشمگین داشت به من نگاه میکرد ، اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ این چ وضعش هست نمیتونی قبل اومدنت در بزنی ؟!
پوزخندی زد :
_ اتاق خودم هست هر جوری دوست داشته باشم میام به تو یا هیچکس دیگه هم مربوط نیست شنیدی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم میتونستم بفهمم چیشده ، به سمتش رفتم و شمرده شمرده جوابش رو دادم :
_ من زن ارباب زاده هستم زن اولش رسمی قانونی و شرعی این اتاق هم مال منه تو حق نداری سرت رو بندازی پایین و عین گاو بیای داخل
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت :
_ تو زن اهورا نیستی
پوزخندی بهش زدم :
_ جدی ؟!
_ آره
_ باشه پس بزار از خودش بپرسیم !.
از اتاق خارج شدم و داد زدم :
_ ارباب زاده
زیاد طول نکشید که ارباب زاده ارباب سالار همراه مامان نازگل اومدند ، ارباب زاده بهم خیره شد و گفت :
_ چیشده ؟
_ بیا داخل قراره به سئوال ترانه جواب بدی چون من واقعا خسته شدم دیگه نمیتونم ثانیه به ثانیه باهاش سر و کله بزنم .
بعدش داخل اتاق شدم که ارباب زاده پشت سر من اومد داخل و گفت :
_ چیشده باز معرکه راه انداختی ؟
ترانه اشک تو چشمهاش جمع شد :
_ من یا این ؟!
_ درست حرف بزن
_ ارباب زاده
_ جان
_ من زن شما هستم یا نه ؟

متعجب گفت :
_ تو زن من هستی واسه چی میپرسی ؟!
لبخندی روی لبهام نشست و ادامه دادم :
_ قصد داری من و طلاق بدی ؟
اخماش بشدت تو هم فرو رفت و با غضب جوابم رو داد :
_ نه
وقتی تموم شد به سمت ترانه برگشتم و گفتم :
_ حالا حرفای ارباب زاده رو شنیدی ؟ من زنش هستم قبل تو زنش بودم پس کسی که باید ناراحت باشه من هستم نه شماها که واسه من قیافه میگیرید و ثانیه به ثانیه میاید دعوا کنید
_ تو باز واسه دعوا اومدی ؟
ترانه سرش رو به نشونه منفی تکون داد :
_ نه داره دروغ میگه
ترنج نیشخندی زد :
_ چرا داری دروغ میگی ؟ اینطوری که تو در اتاق و باز کردی ما ترسیدیم چیزی شده باشه حالا داری میگی نه چیزی نشده واقعا که
چشمهام رو روی هم فشار دادم اصلا دوست نداشتم دعوا بشه واسه همین دخالت کردم !.
_ ارباب زاده
_ جان
_ من دوست ندارم دعوا بشه پس بهتره به ترانه خانوم حالی کنید من زن شما هستم حالا لطفا همه برید !.
ارباب زاده دست ترانه رو گرفت و گفت :
_ گمشو راه بیفت
ترانه با ترس راه افتاد وقتی رفتند ، مامان نازگل خطاب به من گفت :
_ بلاخره زهر خودت رو ریختی ؟
با تاسف سرم رو فقط واسش تکون دادم و چیزی بهش نگفتم دوست نداشتم هیچ دعوایی بشه فقط همین !.
_ نازگل بسه
_ اما …
ارباب سالار اینبار تقریبا داد زد :
_ نازگل
مامان نازگل سریع از اتاق خارج شد ، ارباب سالار هم پشت سرش راه افتاد
_ از من متنفر میشه
_ مامان ؟!
_ آره
_ اینطور نیست مامان فقط ناراحت هست !.

_ مامان نازگل از من متنفر میشه میدونم چون باعث شدم رابطه ارباب زاده و ترانه بد بشه خودم میدونم اما امیدوار هستم بفهمه که ترانه مشکل داره نه من
ترنج دستش رو روی شونم گذاشت و گفت :
_ دیر یا زود متوجه میشه چه ذات کثیفی داره پس نیاز نیست به خودت فشار بیاری
لبخندی بهش زدم میتونستم بفهمم چی داره میگه ، صداش بلند شد :
_ من برم پیش مامان یکم باهاش صحبت کنم تا با بابا هم دعواش نشده .
_ برو
وقتی از اتاق رفت در رو بستم ناراحت روی تخت دراز کشیدم کاش میشد رابطه من و مامان نازگل هر چه زودتر درست بشه من مامان نازگل رو خیلی دوست داشتم و به هیچ عنوان هم قصد نداشتم از دستش بدم کاش مامان نازگل من و دوست داشته باشه درست مثل گذشته کاش …چشمهام رو بستم زیاد طول نکشید که خوابم برد .
* * * * *
_ مامان نازگل
با شنیدن صدام با اخم بهم خیره شد و خیلی سرد گفت :
_ بله
_ از دست من ناراحت هستید ؟
_ کی هستی که بخاطرت ناراحت بشم ، تو فقط یکی هستی که عین زالو چسپیدی به خانواده ما و قصد داری نابودش کنی .
ناباور داشتم بهش نگاه میکردم که ترانه خطاب به مامان نازگل گفت :
_ آروم باشید باز حالتون بد میشه
مامان نازگل با عصبانیت خندید :
_ مگه اجازه میده حال من خوب بشه همش داره روی مخ من راه میره
با تاسف سرم رو تکون دادم و خطاب بهش گفتم :
_ اصلا باورم نمیشه شما با من همچین برخوردی دارید
_ چیه توقع داشتی دوستت داشته باشم ؟
_ شما خیلی عوض شدید
بعدش بلند شدم که صداش بلند شد :
_ بهتره بری
مثل خودش سرد شدم :
_ باشه
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم داشتم وسایلم رو جمع میکردم که در اتاق باز شد و ارباب زاده اومد داخل اتاق ..

خیره بهم شد و گفت :
_ داری جایی میری ؟!
_ میخوام همراه پسرم واسه یه مدت بریم شهر استراحت شاید تا اون موقع مامان نازگل آروم شد بعدش برمیگردیم شما هم میاید ؟
خیره بهم شد کم کم لبخند محوی روی لبهاش نشست و سرش رو تکون داد :
_ آره
_ پس برید وسایلتون رو جمع کنید
_ باشه
ارباب زاده رفت وسایلش رو جمع کنه که صدای پایی اومد به عقب برگشتم با دیدن ترانه ابرویی بالا انداختم که لبخندی زد :
_ پس بلاخره داری گم و گور میشی !.
لبخندی بهش زدم :
_ آره عزیزم خوشحال شدی ؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد :
_ آره خیلی زیاد خوشحال شدم
_ خوبه
_ دوباره به فکر برگشت نیفت تو جایی تو قلب ارباب زاده نداری دیدی که خوشحال شد داری میری .
_ میدونم
متعجب شده بود که انقدر آروم و خونسرد دارم جوابش رو میدم ، از اتاق خارج شد نمیدونست ارباب زاده قراره همراه من بیاد چقدر احمق بود
_ ستاره
به سمت ارباب سالار برگشتم و گفتم :
_ جان
_ داری اشتباه میکنی !.
_ ارباب سالار قرار نیست من تنهایی برم .
_ یعنی چی ؟!
به سمتش رفتم و واسش توضیح دادم وقتی حرفام تموم شد لبخندی روی لبهاش نشست
_ خیلی شیطون هستی
_ دوست دارم به خودم و ارباب زاده یه فرصت بدم شاید درست شد میخوام تنها باشیم با پسرمون
_ فکر خوبیه
_ شما مثل بقیه قصد ندارید عصبانی بشید
_ نه چرا باید عصبانی بشم تو واسم توضیح دادی نیاز نیست بقیه چیزی بفهمن
صدای بغضدار مامان نازگل اومد :
_ ستاره
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ بله
_ واقعا میخوای بری ؟
_ آره
_ امیرعباس چی میشه ؟
_ با خودم میبرمش دوست داشتید بیاید دیدنش قرار نیست که نبینیدش پس ناراحت نباشید باید خوشحال باشید .

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو سه

ارباب زاده لبخند محوی کنج لبهاش نشست ، رفت سمت ترانه و خطاب بهش گفت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *