خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو هشت

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو هشت

چند روز از اون قضیه گذشته بود باعث شده بود حال من بهتر بشه درست بود خانوم بزرگ عصبانیتش داشت بیشتر میشد اما منم کسی نبودم که بخوام این وسط کم بیارم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که تو افکارم غرق شده بودم ، که با صدای ستاره خانوم به خودم اومدم خیره بهش شدم مثل همیشه با مهربونی داشت بهم نگاه میکرد
_ بله ستاره خانوم با من کاری داشتید ؟
_ آره عزیزم میشه بری به شیرین کمک کنی لباسش رو واسه امشب آماده کنه ؟
نمیتونستم هیچوقت با ستاره خانوم مخالفت کنم ، سری به نشونه ی مثبت واسش تکون دادم :
_ آره حتما میشه
بعدش راه افتادم سمت اتاقش اما حسابی استرس داشتم چون میدونستم قرار هست چ رفتار زشتی با من داشته باشه ، کنارش اتاقش ایستادم چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش تقه ای زدم که صداش بلند شد :
_ بیا تو
داخل اتاقش شدم که ایستاده بود ، داشت به من نگاه میکرد
_ لاله
_ بله شیرین خانوم !
_ تو رو کی فرستاده ؟
_ ستاره خانوم گفتند بیام بهتون کمک کنم چون قصد دارید لباس آماده کنید
پوزخندی زد :
_ من میخواستم خواهر شوهرم بیاد نه یه خدمتکار و حتی نمیتونم اجازه بدم تو واسه ی امشب من لباس آماده کنی پس برو بیرون
احساس بدی بهم دست داد ، میدونستم قصدش فقط تحقیر من هست چ سودی واسش داشت اینکار خدا میدونست ، سری تکون دادم خواستم برم که گفت ؛
_ وایستا
ایستادم که با لحن بدی بهم توپید :
_ من بهت اجازه دادم بری ؟
ساکت شده خیره بهش شده بودم که اینبار داد زد :
_ اجازه دادم یا نه ؟
_ نه شما به من اجازه ندادید حالا چیشده مگه ؟
به سمتم اومد روبروم ایستاد ، قدش کوتاه بود میشد لقب کوتوله زشت رو بهش داد
_ من همسر پسر ارباب هستم تو نمیتونی با من مثل کسی رفتار کنی ک انگار دوستت هست شنیدی ؟
_ بله
_ حالا گمشو بیرون !
از اتاقش خارج شدم اما مشخص بود سر تا پاش پر از عقده هست وگرنه اینطوری صحبت نمیکرد

ستاره خانوم با دیدن من متعجب گفت :
_ پس چرا اومدی پایین مگه قرار نبود به شیرین کنی واسه لباسش ؟
دستم مشت شد اون زنیکه ی پر از عقده فقط قصد داشت من و تحقیر کنه خونسرد جوابش رو دادم :
_ شیرین خانوم گفتند نیازی به کمک من ندارند واسه همین اومدم پایین مشکلی وجود داره ؟!
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نه
بعدش به سمت آشپزخونه رفتم تا بقیه ی کار هام رو انجام بدم اما نمیدونستم قراره چ اتفاق شومی واسم بیفته …
_ لاله
خیره به خانوم بزرگ شدم و گفتم :
_ بله
_ فردا شب واست خواستگار بیاد ، باید بهش جواب مثبت بدی شنیدی ؟
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟
_ این بهتری کار واسه تو هست پس بهش جواب مثبت میدی شنیدی ؟
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم چون بنظرم حرفش عجیب بود
_ من باید به خواستگاری ک نمیشناسمش جواب مثبت بدم چرا ؟
_ چون من میگم ، ما دیگه نمیتونیم از عهده مخارج تو بربیایم و هم زنگ خطر واسه نوه ی ما به حساب میای پس به این خواستگار جواب مثبت میدی و تموم میشه
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه گذاشت رفت همین باعث شده بود حسابی شوکه بشم چجوری میتونست اینطوری واسم تصمیم بگیره
_ لاله
به سمت خاله حوا برگشتم و گفتم :
_ جان
_ چیشده چرا صورتت انقدر رنگ پریده هست ؟
خیره خیره داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم چ جوابی باید بهش بدم ، بعد گذشت چند ثانیه جوابش رو دادم :
_ شما میدونستید فردا قراره واسه من خواستگار بیاد و حتما باید بهش جواب مثبت بدم ؟
چشمهاش گرد شد
_ نه
تلخ خندیدم :
_ فردا خواستگار میاد و من باید بهش جواب مثبت بدم چون خانوم بزرگ گفتند دیگه نمیتونند از پس نون خور اضافه بربیان
خشک شده داشت به من نگاه میکرد بعد گذشت چند دقیقه گفت :
_ داری اشتباه میکنید شاید …

_ خاله حوا نیاز نیست ازش دفاع کنید من حرفایی که باید رو شنیدم همشون واقعیت هست
قطره اشکی روی گونم چکید که با دست پاکش کردم نمیتونستم بیشتر از این باعث بشم حالم خراب بشه ، میخواستم برم که دستم رو گرفت و گفت :
_ وایستا
ایستادم خیره به چشمهاش شدم که نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_ فردا خیلی محکم میگی نه شنیدی ؟
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم ، واقعا این خاله حوا بود داشت همچین چیزی میگفت
_ چرا دارید همچین چیزی میگید ؟
_ چون دوست ندارم هیچ مشکلی واست پیش بیاد میفهمی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم همه چیز واسه من گیج کننده بود
_ خاله حوا شما میدونید چی دارید به من میگید ؟
_ آره
_ من نمیتونم خاله حوا
پوزخندی زد :
_ پس زندگیت جهنم هم بشه باید خوشحال باشی چون تو یه ترسو هستی !
_ خانوم بزرگ و ارباب سالار به من لطف زیادی کردند این بی چشم و رویی هست که باهاشون مخالفت کنم
دستم رو تو دستش گرفت و خیره به چشمهام شد :
_ اونا پدر و مادر من هستند هیچوقت قصد ندارم درموردشون بد صحبت کنم اما حرفاشون همش اشتباه هست و من اصلا باهاشون موافق نیستم
قطره اشکی روی گونم چکید
_ من میترسم …
_ فقط شجاع باش واسه ادامه زندگیت تلاش کن همین !..
بعدش فشاری به دستم داد و گذاشت رفت که همینم باعث شده بود احساس بهتری داشته باشم البته تا حدودی چون نمیدونستم فردا قرار هست چیکار کنم
* * *
با دیدن کسی که به عنوان خواستگار اومده بود احساس حالت تهوع بهم دست داد یه پیرمرد شصت ساله که زنش مرده بود و حالا یه زن جوون میخواست فقط بخاطر هوس خودش ، با عصبانیت بلند شدم و گفتم :
_ من قصد ازدواج ندارم
ارباب سالار خیلی سرد گفت :
_ کسی از تو نظر نخواست باید قبولش کنی !
_ من مجبور نیستم !

با خشم بهم خیره شد و داد زد :
_ زبونت رو کوتاه کن و مثل یه دختر عاقل بشین فهمیدی تو زن این مرد میشی !
با اینکه ترسیده بودم اما به هیچ عنوان کم نیاوردم خیره بهش شدم و جوابش رو دادم :
_ نه نشنیدم چون من حاضر نیستم زن کسی مثل این بشم اگه قراره مجازات بشم قبول میکنم ، شما اگه نمیتونید از پس من بربیاید به جای اینکه مجبورم کنید زن کسی بشم که جای پدرم هست پس من از این عمارت میرم
اون پیرمرد شصت ساله لبخند کریح و زشتی بهم زد که دندون های زشتش نمایان شد
_ نیاز نیست بترسی تو میتونی به عنوان زن من بیای خوشبخت میشی مطمئن باش …
دود داشت از سرم خارج میشد ، میتونستم بفهمم چخبره اما سعی میکردم به روی خودم نیارم به هیچ عنوان حتی شده واسه چند لحظه ، بلاخره صدای عصبانی خاله حوا بلند شد :
_ گمشو مرتیکه ی آشغال تا ندادم وسط میدون چالت کنند شنیدی ؟
بلاخره بلند شد و گذاشت رفت ، که ارباب سالار بلند شد به سمتم اومد سیلی محکمی خوابوند تو گوشم شوکه شده دستم رو روی گونم گذاشته بودم خیلی درد داشت اما نه به اندازه ی دردی که تو قلبم بود …
صدای خاله ترنج بلند شد :
_ بابا
ارباب سالار دستش رو بالا برد همه ساکت شده بودند ، خیره بهم شد و با عصبانیت داد زد :
_ نمک نشناس این همه سال بهت لطف کردیم حالا کارت به جایی رسیده که مخالفت میکنی ؟
پوزخندی بهش زدم بس بود هر چقدر در مقابلشون ساکت شده بودم صبر منم حدی داشت
_ این همه سال من رو بزرگ کردید تا یه روزی اینطوری واستون سودی داشته باشم !
_ خفه شو
_ چرا باید خفه بشم مگه دارم دروغ میگم هان ؟
_ گمشو !
_ من میرم پیش خواهرم ، همچین مشتاق عمارت شما نیستم که چند سال هست هیچ رنگ و بویی واسم نداشته شماها سنگدل هستید
بعدش راه افتادم که خاله حوا صدام زد :
_ لاله
ایستادم اومد سمتم روبروم ایستاد و گفت :
_ هر موقع چیزی لازم داشتی کافیه بهم بگی باشه ؟!
لبخندی بهش زدم :
_ واقعا ممنون هستم من دوست ندارم شما تو زحمت بیفتید ، شما همیشه واسه من خاله حوای دوست داشتنی هستید کاش یه روز واستون جبران کنم !

برگشتم پیش نازنین با دیدن من حسابی متعجب شده بود با چشمهای گشاد شده داشت به من نگاه میکرد
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ میخوام از این به بعد پیش تو زندگی کنم بهم این اجازه رو میدی ؟
_ آره ولی مگه ارباب سالار اجازه داد ؟
_ بریم داخل بهت میگم چیشده قضیه اش مفصل هست نازنین
کنار رفت داخل شدم ، چمدونم رو کنار در گذاشتم خودم رفتم داخل نشیمن نشستم که اومد روبروم نشست و منتظر بهم خیره شد واسش تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ اصلا باورم نمیشه همچین اتفاق هایی افتاده باشه یعنی میخواستن مجبورت کنند زن یه پیرمرد بشی ؟
_ آره
دستش رو روی دهنش گذاشت
_ وای خدای من از ارباب سالار بعید بود بخواد همچین کاری انجام بده
پوزخندی بهش زدم :
_ هیچ چیزی از هیچکس بعید نیست من و خاله حوا نجات داد بهم گفت نباید قبول کنم همچین چیزی رو منم به خودم جرئت دادم گفتم نه قرار نیست برده اش باشم بخواد همچین ظلمی در حق من بکنه
نازنین با عصبانیت گفت :
_ فردا خودم میرم باهاش صحبت میکنم به هیچ عنوان حق نداشت همچین …
دستش رو گرفتم و اسمش رو صدا زدم :
_ نازنین
خیره بهم شد
_ جان
_ میشه دیگه درمورد اتفاقاتی که افتاده صحبت نکنیم ، پیش ارباب سالار نرو من دوست ندارم باهامون دشمن بشه میفهمی ؟
سرش رو با تاسف تکون داد ، نازنین همیشه برعکس من که ترسو بودم ، نترس بود
_ من از هیچکس نمیترسم !
اشک تو چشمهام جمع شد :
_ اما من میترسم تنها کسی که دارم رو از دست بدم !

دستم رو تو دستش گرفت :
_ باشه پیش ارباب سالار نمیرم ما میتونیم یه زندگی جدید کنار هم شروع کنیم !
لبخندی روی لبهام نشست میتونستم بفهمم چی داره میگه ، آره ما میتونستیم پیش هم خوشحال باشیم ، خسته نشسته بودم کنارش که صدای در خونه اومد ، متعجب بهش خیره شدم که گفت :
_ نمیدونم کیه !
بعدش بلند شد رفت در رو باز کرد صدای محمد و مهسا داشت میومد ، به سمتم اومدند خیره بهم شد و پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
جفتشون نشستند ، محمد حسابی کلافه و عصبانی بود ، با صدایی که بشدت گرفته بود گفت :
_ من نمیدونستم پدر بزرگم قراره همچین رفتاری باهات داشته باشه امیدوارم من رو ببخشی !
لبخندی بهش زدم :
_ تو چرا عذر خواهی میکنی دیوونه ، کسی که من و نجات داد مادرت بود
چشمهاش گرد شد
_ یعنی چی ؟
_ این مادرت بود که به من گفت به هیچ عنوان نباید کم بیارم و خواسته ی قلبیم رو به زبون بیارم وگرنه خودت خیلی خوب میدونی من چقدر ترسو بودم
_ لاله
_ جان
مهسا خیره به چشمهام شد و گفت :
_ حالا که اومدی پیش نازنین بنظرم بهتر هست ، زندگی تو عمارت کلن واسه تو دردسرساز بود
میدونستم چی داره میگه ، منم ذاتا قصد داشتم بیام پیش نازنین و این کار ارباب سالار واسم یه فرصت شده بود
_ مهسا
_ جان
_ من دیگه نمیام عمارت چون مشخص نیست اینبار من و مجبور میکنه زن کی باید بشم
لبخندی روی لبهاش نشست
_ میدونیم که کنار نازنین خوشبختر هستی ، اگه چیزی لازم داشتی حتما به ما بگو
خیره به چشمهاشون شده بودم ، اسمش رو صدا زدم :
_ محمد
_ جان
_ ممنون
_ چرا داری تشکر میکنی ؟
_ چون واسم دوستای خوبی بودید و هستید !

تو جنگل داشتم واسه خودم راه میرفتم چون تو این مدت حسابی تنها شده بودم خیلی زیاد ، دلم واسه ارباب کوچیک هم تنگ شده بود اما سعی داشتم اصلا به روی خودم نیارم چون ارباب کوچیک زن داشت و به زندگی خودش میرسید قرار نبود منم وبال گردنش باشم !
_ لاله
با شنیدن صدای ارباب کوچیک چشمهام گرد شد ، یعنی داشتم توهم میزدم ؟ دوباره صداش بلند شد :
_ ببینم نکنه کر شدی ؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم خودش بود روبروی من ایستاده بود
_ سلام ارباب کوچیک !.
پوزخندی زد :
_ چیه مثل اینکه از عمارت خارج شدی حسابی بهت ساخته آره ؟
چشمهام گرد شد
_شما چی دارید میگید ارباب کوچیک ؟
_ واسه ی فرار از عمارت یه بهانه واست جور شد و تو هم ازش استفاده کردی آره ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ نه
_ دروغ نگو توله سگ !
حق نداشت باهام انقدر توهین آمیز صحبت کنه …
_ شما حق ندارید با من اینطوری صحبت کنید ؟
به سمتم اومد خیره به چشمهام شد
_ چرا حق ندارم باهات اینطوری صحبت کنم مگه غیر از این هست که من ارباب تو هستم هان ؟
_ شما …
دستش روی لبم قرار گرفت که ساکت شدم ، با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم ، بلاخره به خودم اومدم سریع ازش فاصله گرفتم و با خشم بهش توپیدم :
_ حد خودتون رو بفهمید ارباب
نیشخندی حواله ی من کرد که باعث شد عصبانی بشم حق نداشت به هیچ عنوان با من اینطوری برخورد کنه ، سریع راه افتادم تا دور بشم ازش ، اما چند قدم بیشتر نرفته بودم که بازوم اسیر دستش شد من رو محکم به سمت خودش کشید که جیغی کشیدم و پرت شدم تو بغلش شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که صداش بلند شد :
_ حالا بهت حد و حدود خودم رو مشخص میکنم رعیت زبون دراز
بعدش در مقابل چشمهای گشاد شده من لبهاش روی لبهام نشست ، چجوری تونسته بود من رو ببوسه !

 

تو جنگل داشتم واسه خودم راه میرفتم چون تو این مدت حسابی تنها شده بودم خیلی زیاد ، دلم واسه ارباب کوچیک هم تنگ شده بود اما سعی داشتم اصلا به روی خودم نیارم چون ارباب کوچیک زن داشت و به زندگی خودش میرسید قرار نبود منم وبال گردنش باشم !
_ لاله
با شنیدن صدای ارباب کوچیک چشمهام گرد شد ، یعنی داشتم توهم میزدم ؟ دوباره صداش بلند شد :
_ ببینم نکنه کر شدی ؟
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم خودش بود روبروی من ایستاده بود
_ سلام ارباب کوچیک !.
پوزخندی زد :
_ چیه مثل اینکه از عمارت خارج شدی حسابی بهت ساخته آره ؟
چشمهام گرد شد
_شما چی دارید میگید ارباب کوچیک ؟
_ واسه ی فرار از عمارت یه بهانه واست جور شد و تو هم ازش استفاده کردی آره ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و خطاب بهش گفتم :
_ نه
_ دروغ نگو توله سگ !
حق نداشت باهام انقدر توهین آمیز صحبت کنه …
_ شما حق ندارید با من اینطوری صحبت کنید ؟
به سمتم اومد خیره به چشمهام شد
_ چرا حق ندارم باهات اینطوری صحبت کنم مگه غیر از این هست که من ارباب تو هستم هان ؟
_ شما …
دستش روی لبم قرار گرفت که ساکت شدم ، با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم ، بلاخره به خودم اومدم سریع ازش فاصله گرفتم و با خشم بهش توپیدم :
_ حد خودتون رو بفهمید ارباب
نیشخندی حواله ی من کرد که باعث شد عصبانی بشم حق نداشت به هیچ عنوان با من اینطوری برخورد کنه ، سریع راه افتادم تا دور بشم ازش ، اما چند قدم بیشتر نرفته بودم که بازوم اسیر دستش شد من رو محکم به سمت خودش کشید که جیغی کشیدم و پرت شدم تو بغلش شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که صداش بلند شد :
_ حالا بهت حد و حدود خودم رو مشخص میکنم رعیت زبون دراز
بعدش در مقابل چشمهای گشاد شده من لبهاش روی لبهام نشست ، چجوری تونسته بود من رو ببوسه !

با خشم داشتم بهش نگاه میکردم ، چجوری تونسته بود لبهای من رو ببوسه با عصبانیت گفتم :
_ تو به چه حقی من رو بوسیدی تو خودت زن داری حالیت نیست ؟
_ تو میتونی معشوقه ی من باشی !.
بی اختیار دستم بالا رفت و روی صورتش نشست اون حق نداشت با من مثل یه هرزه رفتار کنه ، دستش رو روی گونه اش گذاشت خیره به چشمهام شد ، در عرض یک ثانیه چشمهاش رنگ خون گرفت و فریاد کشید :
_ تو به چه حقی دست روی من بلند کردی پتیاره
ترسیده داشتم بهش نگاه میکردم مشخص بود حسابی عصبانی شده اولش ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم یهو پا به فرار گذاشتم تا جایی که از جنگل دور شدم و به خونه رسیدم همین که داخل شدم داشتم نفس نفس میزدم چون حسابی دویده بودم ، صدای نازنین بلند شد
_ لاله
به سمتش برگشتم همراه محمد نشسته بود ، پرسید :
_ خوبی ؟
_ آره
_ پس چرا داری نفس نفس میزنی ؟
_ چیزی نیست
بعدش رفتم پیشش نشستم اما دستام از شدت ترس داشت میلرزید
_ چرا ترسیدی ؟
_ من نترسیدم داری اشتباه میکنی !
در حالی که خیره به چشمهام شده بود گفت :
_ دروغ نگو !
اینبار نازنین هم صداش بلند شد :
_ حق با محمد هست تو از یه چیزی ترسیدی که صورتت انقدر رنگ پریده شده
نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم چون حسابی گیج شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم
_ خوب راستش من تو جنگل ارباب کوچیک رو دیدم !.
_ خوب ؟
صادقانه واسشون تعریف کردم چیشده وقتی حرفام تموم شد محمد بهت زده پرسید :
_ واقعا تو رو بوسید ؟
خجالت زده داشتم بهش نگاه میکردم واقعا این چه سئوالی بود داشت میپرسید

_ آره
جفتشون ناباور داشتند به من نگاه میکردند ، باورش واسه منم سخت بود چون توقع نداشتم همچین کاری انجام بده ، نازنین با خشم و ناراحتی پرسید :
_ تو چیکار کردی ؟
_ اولش باهاش دعوام شده بود ، بعدش که یه سیلی بهش زدم خشمگین شد منم ترسیدم بلایی سرم بیاره فرار کردم
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ اصلا باورم نمیشه همچین رفتار زشتی داشته باهات چجوری روش شد ؟!
_ والا منم نمیدونم چش شده بود که یهو همچین کار زشتی انجام داد
_ لاله
به سمت محمد برگشتم و گفتم :
_ جان
_ الان حالت بهتره ؟!
_ آره
_ دیگه جایی که امیرعباس بود نرو ، تنهایی هم تو جا های خلوت نرو واسه یه دختر خطرناک هست این رو خودت میدونی نیاز نیست من بهت چیزی بگم درسته ؟
سرم رو به نشونه ی تائید واسش تکون دادم ، ذاتا خودم هم قصد نداشتم جایی برم تنهایی چون حسابی ترسیده بودم که بلایی سر من بیاد
نمیدونم چقدر گذشته بود که داشتیم صحبت میکردیم ، اما وقتی محمد رفت
نازنین با نگرانی اومد کنارم نشست و خیره بهم شد
_ نازنین چیشده چرا انقدر نگران هستی ؟
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ بنظرت چرا انقدر نگران هستم ؟
_ نمیدونم !
_ امیرعباس بلایی که سرت نیاورد ؟
بعدش با ترس منتظر بهم داشت نگاه میکرد و جواب میخواست ، چرا نازنین انقدر احمقانه داشت فکر میکرد ، نفس عمقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ نازنین واقعا دارم میگم نیاز به هیچ ترسی نیست چون هیچ بلایی سر من نیومده
_ خیالم راحت شد میترسیدم بلایی سرت آورده باشه ، لاله خواهش میکنم دیگه به هیچ عنوان تنهایی تو جنگل نرو شنیدی ؟
دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم :
_ نیاز نیست نگران باشی مطمئن باش دیگه نمیرم به هیچ عنوان
_ با چ جرئتی بهت نزدیک شده پسره ی احمق هوسباز خوبه خودش زن داره
_ فکر کرده بود بیکس و کار هستم واسه همین به خودش اجازه همچین کاری داده بود

_ خیلی غلط کرده همچین فکری به ذهنش خطور کرده میدونم چیکارش کنم یه بلایی سرش میارم تا عمر داره فراموشش نکنه
بعدش بلند شد ، سریع بلند شدم دستش رو گرفتم و گفتم :
_ وایستا ببینم چیکار میخوای بکنی نازنین ؟
_ میرم عمارت ارباب سالار آبروش رو بین همه میبرم تا به خودش جرئت نده واسه بار دوم حتی بهش فکر کنه ، تو بی کس و کار نیستی من و داری
اشک تو چشمهاش جمع شد واقعا حرفاش واسه من درد داشت اسمش رو صدا زدم :
_ نازنین
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ جان
_ میدونم چقدر دوستم داری اما خواهش میکنم نرو عمارت ارباب تو که میشناسیشون !
_ آره میشناسمشون اما حق ندارند ما رو تحقیر کنند
_ واسشون مهم نیست بلکه خیلی راحت میگن من قصد داشتم ارباب رو اغفال کنم این وسط فقط آبروی من میره نازنین
چشمهاش گرد شده بود
_ نه
_ من خیلی وقته پیششون زندگی کردم میشناسمشون واسه همین هست که دارم میگم پس بهتره بهم گوش بدی
_ اما دوباره کارش رو تکرار میکنه
_ نمیکنه
_ چون عاشقش هستی انقدر بهش اعتماد داری ؟
_ نه
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ پس چی واضح درباره اش صحبت کن میخوام بفهمم قضیه چیه ؟
_ چون من دیگه قصد ندارم بدون تو تنهایی بیرون برم میدونم اگه دوباره ببینمش اینبار من رو زنده نمیزاره چون رفتارم باهاش خیلی بد بود
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیدونم چی باید بهت بگم همه چیز واسم عجیب هست و یجورایی باعث میشه شوکه بشم چون تو باید ازش فاصله بگیری میفهمی ؟!
_ آره
نازنین به سمت اتاقش رفت ، منم همونجا نشستم حسابی دلشوره داشتم یجورایی میترسیدم …

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان دختر شیطان/پارت هفده

  +چیه مگه فقط بلوزمو بیرون آوردم !چرا دستاتو گذاشتی رو چشمت و اینقدر سرخ …

یک دیدگاه

  1. این چه وضعشه تا میاید پارت بعدی رو بزارید ادم پارتای قبلی یادش میره خدایی اعصاب خورد کن شده این رمان . لا عقل هفته ای یه بار بزارید شما ماهی یه پارت می زارید فکر کنم این جوری که تا چند سال دیگه کارمونه یه رمان بخونیم . خدا یی یه کاری بگید همه رو شاکی کردید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *