خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو نه

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو نه

نمیدونستم چرا این احساس ترس باهام بود شاید همش بخاطر این بود که ارباب کوچیک کسی که عاشقش بودم واسه ی اولین بار این همه به من نزدیک شده بود مگه میشد در مقابلش واکنشی نشون نداد
_ لاله
به سمتش نازنین که آماده شده بود برگشتم و متعجب گفتم :
_ جایی قراره بری ؟
_ آره
_ کجا ؟
_ کار دارم اما خیلی زود میام پس نگران نباش و از خونه تنهایی جایی نرو
_ باشه
بعد رفتن نازنین بیشتر احساس تنهایی بود که بهم دست میداد واقعا خیلی سخت بود اتفاق هایی که افتاده بود و بیشتر باعث میشد من بهشون فکر کنم …
* * *
چند سال گذشته بود ارباب کوچیک رو دیگه ندیده بودم چون ارباب سالار ورود من و به عمارت ممنوع کرده بود ، منم مایل به رفتن عمارت نبودم زندگی خوبی کنار نازنین داشتم ، عشقی که نسبت به ارباب کوچیک داشتم رو تو قلبم پنهان کرده بودم چون اون بی شک الان کنار همسرش خوشبخت بود شاید هم بچه دار شده بود من اصلا ازش خبری نداشتم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای نازنین اومد داشت اسمم رو صدا میزد :
_ لاله
به سمتش برگشتم و پرسیدم :
_ جان ، چیشده چرا داری نفس نفس میزنی ؟
اومد کنارم نشست و گفت :
_ اتفاق های وحشتناکی افتاده بیرون حسابی گیج شدم اصلا نمیدونم چرا افتاده
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم و پرسیدم :
_ مگه چیشده ؟
_ همسر امیرعباس شیرین نمیتونه باردار بشه خیلی وقته فهمیدن نازا هست و میخوان واسه امیرعباس یه زن جدید بگیرن
_ داری شوخی میکنی ؟
_ اما شیرین از یه خانواده اصیل هست اصلا همچین اجازه ای بهش نمیدن
خندید
_ مجبور هستند
_ اجباری در کار نیست بنظرم واقعا خیلی مسخره هست اتفاقاتی که افتاده
_ درسته مسخره هست اما همش واقعیت هست و خیلی زود قراره زن دومش مشخص بشه
با دلسوزی گفتم :
_ بیچاره زنش !
_ اون عفریته بدجنس بنظرم حقش هست !

_ چرا بهش میگی عفریته ؟
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من تا حالا اصلا درموردش صحبت نکرده بودم چون دوست نداشتم اذیت بشی اما حالا بهت میگم تو کاملا متوجه بشی
ابرویی بالا انداختم و پرسیدم :
_ خوب میشنوم چی میخواستی بگی ، چرا من باید اذیت بشم ؟
_ بعد اون بوسه زوری تو جنگل دوست نداشتم درمورد خانواده اش صحبتی داشته باشیم واسه همین سعی کردم همیشه ساکت باشم تا اذیت نشی
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم یعنی بخاطر من ساکت شده بود
_ خوب
_ امیرعباس و همسرش همیشه در حال جنگ و دعوا بودند ، دلیلش هم این بود که شیرین بشدت رفتارش با مادر امیرعباس زشت و زننده بود
دستم رو روی دهنم گذاشتم و گفتم :
_ اصلا باورم نمیشه
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ اتفاق های خیلی بدی افتاد حتی یکبار شیرین حامله شد اما چون به ستاره خانوم بی احترامی کرده بود امیرعباس مثل سگ کتکش زده بعدش هم بچه اش سقط شد دکتر بهش گفت نمیتونه حامله بشه ، از اون موقع به بعد بود که ترسید سعی میکرد رفتارش در ظاهر خوب باشه اما همه شناخته بودنش و این شد که دوباره امیرعباس میخواد ازدواج کنه
_ کسی هم باهاش ازدواج میکنه ؟
خندید :
_ چرا نباید باهاش ازدواج کنند یه ارباب زاده هست که از خاندان اصیل هست پولدار خوشگل خوشتیپ ، فقط اخلاق نداره که اونم مشکلی نیست
_ دیوونه !
چند دقیقه گذشت که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ هنوزم دوستش داری ؟!
ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم ، به ته قلبم که رجوع میکردم آره دوستش داشتم خیلی زیاد اما چه میشد کرد باید همینطوری طی کرد شاید درست میشد
_ نه
_ دروغ نگو
_ وقتی جوابت رو میدونی چرا میپرسی ؟!
_ امیدوار بودم بگی نه

_ دوستش دارم خیلی زیاد اما قرار نیست بگم نه چون احساس من همش واقعی هست
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت :
_ باید فراموشش کنی ، تو میتونی دوباره طعم عشق رو بچشی با کسی که دوستت داشته باشه از ته قلبش و خوشبختت کنه نه کسی که همیشه به چشم یه برده بهت نگاه کرده
_ نازنین
_ جان
_ من دوستش دارم عاشقش هستم این درسته واقعیت داره ، اما قرار نیست اجازه بدم کسی من و تحقیر کنه همیشه واسه شخصیتم ارزش قائل شدم !
_ من نگفتم تو اجازه میدی تحقیرت کنند اما باید فراموشش کنی میفهمی ؟
_ آره میفهمم اما مگه دست منه ؟
_ آره
سری با تاسف واسش تکون دادم این دست من نبود ، اگه به من بود اصلا عاشقش نمیشدم ، کلافه گفتم :
_ میشه دیگه درموردش صحبت نکنیم نازنین چون من واقعا اعصابم داره خورد میشه ؟!
_ باشه
بعدش نازنین گذاشت رفت ، من تنها نشسته بودم حسابی فکرم درگیر ازدواج ارباب کوچیک شده بود یعنی قصد داشت دوباره ازدواج کنه پس سرنوشت زنش چی میشد ، واقعا واسش سخت میشد
* * * *
_ نباید اجازه بدی باهات بازی کنند ، کافیه هر چقدر بد کردند میفهمی ؟
شوکه شده داشتم به محمد نگاه میکردم حرفایی که شنیده بودم خارج از تحمل من بود
_ محمد
_ جان
_ واسم سخت هست
خیره به چشمهام شد و گفت :
_ چی ؟
_هضم حرفایی که شنیدم ، ارباب سالار چجوری میتونه انقدر در حق من بد باشه ؟
چشمهاش رو با درد روی هم فشار داد :
_ منم نمیدونم چرا فقط نسبت به تو انقدر بد هست وقتی واسه بقیه انقدر بخشنده و مهربون هست
اشک تو چشمهام جمع شد
_ من پیشنهادشون رو قبول نمیکنم من قرار نیست هرزه یک شبه تخت پسرش باشم !
_ گریه نکن لاله فقط بهشون بگو نه مثل دفعه قبل که گفتی باشه ؟
_ باشه

ارباب سالار میخواست من زن صیغه ای پسرش باشم و براشون وارث بدنیا بیارم بعدش گم و گور بشم این دیگه اصلا در حد توان من نبود ، محمد از قبل اومد باهام صحبت کرد تا وقتی ارباب سالار بهم چیزی گفت شوکه نشم و فکر کنم خبری هست ، نمیدونم چقدر گذشته بود که نازنین اومد داشت با محمد خداحافظی میکرد خودش اومد کنارم نشست خیره بهم شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ نیاز نیست بترسی !
نترسیده بودم اما از ته قلبم ناراحت شده بودم چون انقدر بی ارزش شده بودم که ارباب سالار هر بلایی دوست داشت میخواست سرم بیاره نمیدونم چقدر گذشته بود که با شنیدن صدای نازنین به خودم اومدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ نباید نگران باشی درست میشه ، ارباب سالار واسه خودش حرف زیاد میزنه
_ نازنین
_ جان
_ چون ما رو بزرگ کرده قرار نیست عذابمون بده ، بعدش اون ما رو تو رفاه بزرگ نکرد همیشه کمبود داشتیم ، همیشه اذیتمون کردند پس چرا فکر کرده الان میتونه واسمون تصمیم بگیره ؟
_ ارباب سالار اصلا همچین آدمی نبود نمیدونم واقعا چرا این شکلی شده اما بهش فکر نکن درست میشه
اسمش رو صدا زدم :
_ نازنین
خیره به چشمهای من شد و گفت :
_ جان
_ کاش میشد بریم !
_ کجا
_ نمیدونم هر جایی باشه فقط از این روستا دور باشیم ، هیچ خاطره ی خوبی نداریم
غمگین بهم خیره شد :
_ از اینجا بریم جایی رو نداریم لاله وگرنه مطمئن باش من خیلی وقت پیش میرفتم
_ نازنین تو عاشق مجتبی پسر خاله ترنج شدی درسته ؟
چشمهاش گرد شد ، صورتش حسابی رنگ پریده شده بود لابد فکر میکرد من از چیزی خبر ندارم .

 

_ نه
لبخندی روی لبهام نشست خیلی تلخ بود که داشت احساسش رو پنهان میکرد
_ نازنین تو به من اعتماد داری ، اما واسه من مثل یه خواهر هستی من خیلی وقته میدونم دوستش داری ، فقط منتظر بودم خودت بهم بگی اما تو …
ساکت شدم واقعا بهم اعتماد نداشت ، بلند شدم خواستم برم که دستم رو گرفت و گفت :
_ عشقم یکطرفه بود ، دوست نداشتم ناراحتت کنم لاله وگرنه من تو این دنیا به تنها کسی که اعتماد دارم تویی چون خواهرم هستی !
کنارش نشستم و گفتم :
_ مجتبی دوستت داره
پوزخندی زد :
_ نیاز نیست بخاطر شادی من دروغ بگی خودم میدونم هیچ احساسی نسبت به من نداره
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ تو همیشه همچین فکر هایی داری اما خوب اشتباه فکر میکردی چون دوستت داره خودم شاهد هستم !
_ میشه درموردش صحبت نکنیم ؟
_ آره
واقعا دوست نداشت دیگه درموردش صحبتی داشته باشیم ، نازنین همیشه همین شکلی بود دوست نداشت افکارش رو به زبون بیاره ، اما من میدونستم چقدر عاشق مجتبی هست و میخواستم بهش کمک کنم خیلی زیاد البته اگه میشد
_ لاله
_ جان
_ امروز به احتمال زیاد ارباب سالار میاد ، بهتره شجاعت داشته باشی بهش بگی نه باشه ؟
_ مطمئن باش قرار نیست بله بشنوه من بی ارزش نیستم که خودم رو هراج کنم اونم خیلی زود
ساکت شد میشد فهمید درک میکنه چی دارم میگم ، بعد گذشت چند ساعت صدای در خونه اومد ، نازنین رفت در رو باز کنه یه احساسی داشتم که بهم میگفت ارباب سالار هست بله حدسم درست بود اما نگهبانش اومده بود دنبال من تا بریم مزرعه گویا ارباب سالار باهام کار داشت !
بعد خداحافظی با نازنین سوار ماشین شدم و به سمت مزرعه رفتیم حسابی خودم رو آماده کرده بودم چون میدونستم قراره چ جوابی بهش بدم !
* * *
_ با من چیکار داشتید ؟
سرد بهم خیره شد و گفت :
_ محمد بهت گفته قراره چی بشه درسته ؟
اولش شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم از کجا فهمیده بود ، اما بعدش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ بله و قرار نیست من به شما جواب مثبت بدم تا صیغه ی پسر شما بشم !

_ میدونی اگه جوابت منفی باشه چی میشه ؟
با چشمهای ریز شده خیره بهش شدم و گفتم :
_ شما الان دارید من و تهدید میکنید ؟
_ نه
_ کاملا مشخص هست دارید تهدید میکنید ، چون یکبار به من خوبی کردید قرار نیست من به شما باج بدم این همه دختر برید یکی دیگه رو پیدا کنید زن پسرتون بشه واسش عین دستگاه جوجه کشی بچه بیاره ، من دوست ندارم زن پسر شما بشم
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ تو گزینه ی مناسبی واسه پسرم هستی چون بعدش بدون دردسر بچه رو میدی میری
_ من پیشنهاد شما رو به هیچ عنوان قبول نمیکنم !
بعدش خواستم برم که صداش بلند شد :
_ دوست داری نازنین بیکار بشه تو روستا و خونه اش رو از دست بده
ایستادم قلبم از شدت ترس لرزید ، نازنین فقط معلم روستا بود تنها درآمدش همین بود که از وقتی من اومده بودم شده بودم وبال گردنش نباید اجازه میدادم کارش رو از دست میداد ، به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی که داشت میلرزید پرسیدم :
_ منظورت چیه ؟
_ منظور خاصی ندارم فقط
وسط حرفش پریدم :
_ فقط داری تهدید میکنی اگه قبول نکنم نازنین بدبخت میشه ، چجوری میتونید انقدر بد باشید ؟
سرد گفت :
_ تا آخر این هفته بهت مهلت میدم قبول کنی وگرنه کاری که گفتم رو انجام میدم مطمئن باش
بعدش گذاشت رفت خشک شده سر جام ایستاده بودم حرفاش درد داشت واسه ی من خیلی زیاد
چجوری میتونستم اجازه ی همچین چیزی رو بدم ، من نمیتونستم نازنین رو بدبخت کنم اون هیچ چیزی نداشت ، اشکام بی وقفه روی صورتم جاری شدند همه چیز خیلی افتضاح داشت پیش میرفت نباید همچین اتفاق هایی رخ میداد
* * *
_ لاله
خیره به نازنین شدم و گفتم :
_ هان
_ چی بهت گفت از وقتی برگشتی چند روزه اصلا حرف نزدی حالت خوبه ؟
خیره به چشمهاش شدم ، نازنین خواهرم بود بخاطرش حاضر بودم هر کاری انجام بدم حتی اگه اون کار باعث میشد خودم تا آخر عمرم بدبخت بشم !
_ لاله با توام ؟
با شنیدن صداش به خودم اومدم ، و جوابش رو دادم :
_ نگران نباش حالم خوبه !..

اخماش بشدت تو هم فرو رفت و بهم توپید :
_ چرا داری دروغ میگی ؟ رنگ به صورت نداری اونوقت میگی حالت خوبه ؟
نفس عمیقی کشیدم نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم واقعا سخت بود
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم که ادامه داد :
_ میدونم بخاطر حرفای ارباب سالار اینطوری شدی اما بهم بگو چیشده شاید من بتونم بهت کمک کنم هان ؟
من باید بخاطر نازنین خودم رو فدا میکردم اون خواهرم بود نباید بدبخت میشد دستش رو گرفتم بوسیدم و با صدایی گرفته شده گفتم :
_ من هیچکس جز تو رو ندارم نازنین امیدوارم من رو ببخشی !
چشمهاش گرد شد :
_ نکنه پیشنهادش رو قبول کردی ؟
_ نه
نفسش رو آسوده بیرون فرستاد :
_ پس چرا داری من و میترسونی فکر کردم تصمیمش رو قبول کردی !
_ نه تصمیمش رو قبول نکردم
واقعا همچین چیزی بود تصمیمش رو قبول نکرده بودم ، اما فردا میرفتم و تصمیمش رو قبول میکردم این بهترین کاری بود که میتونستم بخاطر نازنین انجامش بدم …
* * *
خیره به چشمهای سرد ارباب سالار شدم و گفتم :
_ من یه شرط دارم !.
_ چی ؟
_ من باید زن عقدی پسر شما بشم ، به هیچ عنوان قبول نمیکنم زن صیغه ایش باشم
با چشمهای ریز شده خیره بهم شد :
_ میدونی که بعد بدنیا آوردن بچه طلاقت میده !
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ آره
_ پس چرا داری همچین چیزی میگی ؟
_ چون دوست ندارم بعد من هیچ توهینی به پسرم بشه اینکه از یه زن صیغه ای هست
اخماش بشدت تو هم فرو رفته بود
_ هیچکس قرار نیست بهش همچین چیزی بگه
با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم ، هیچ اعتمادی بهش نبود
_ من به حرف شما اعتماد ندارم !
چند ثانیه ساکت شده به من نگاه کرد بعدش سرش رو تکون داد و گفت :
_ باشه

 

همه چیز خیلی سریع پیش رفت هیچکس نبود فقط من و ارباب سالار همراه با ارباب کوچیک یه عقد خیلی سوت و کور حسابی گریم گرفته بود اما جلوی خودم رو گرفته بودم دوست نداشتم به هیچ عنوان ضعیف جلوه کنم صدای ارباب سالار بلند شد :
_ چرا انقدر ناراحت هستی !؟
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ نباید ناراحت باشم ؟ از اینکه زن موقت پسر شما شدم تا واسش یه بچه بدنیا بیارم باید خوشحال باشم ؟ یادتون رفته مجبورم کردید به این ازدواج
پوزخندی بهم زد :
_ تو که عاشق پسرم هستی !
بهت زده بهش خیره شدم یعنی اونم میدونست ، نگاهم به ارباب کوچیک افتاد که داشت با چشمهای ریز شده به من نگاه میکرد نباید آتو میدادم دستش با صدایی سرد و خشک جوابش رو دادم :
_ بر چه اساسی میگید عاشق پسر شما هستم ؟
_ نیستی ؟
_ نه
یه جوری داشت بهم نگاه میکرد انگار داشت میگفت خر خودت هستی آماده بودم تا با حرفام بهش حمله کنم که خیره به ارباب کوچیک شد و گفت :
_ برید مزرعه اونجا کسی نیست من به بقیه میگم
قبل اینکه بره صداش زدم :
_ ارباب سالار
سرد بهم چشم دوخت :
_ بله
_ خواهش میکنم به نازنین چیزی نگید خودم بهش میگم ، دوست ندارم رابطه ی خواهریمون خراب بشه
_ فعلا به بقیه چیزی نمیگم
بعدش گذاشت رفت ناراحت شده داشتم به مسیر رفتنش نگاه میکردم که صدای ارباب کوچیک بلند شد :
_ زود باش راه بیفت باید بریم
پشت سرش راه افتادم اما حسابی احساس ترس داشتم میدونستم قراره چی بشه و همین بیشتر باعث ترس من میشد ، سوار ماشینش شدم که راه افتاد زیاد نگذشته بود که ماشین ایستاد
_ پیاده شو
پیاده شدم رسیده بودیم مزرعه ، با قدم های لرزون پشت سرش داشتم راه میرفتم داخل شدیم خیره بهم شد و گفت :
_ میترسی ؟
_ نه
گوشه ی لبش کج شد :
_ پس چرا صورتت شده شبیه گچ روی دیوار !

دستی به صورتم کشیدم و گفتم ؛
_ نه ، چرا باید بترسم ؟!
به سمتم اومد پوزخندی که روی لبهاش داشت خودنمایی میکرد بیشتر باعث میشد اعصاب من خورد بشه نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم :
_ ما واسه چی اومدیم اینجا ؟
پوزخند روی لبش عمیقتر شد ، من چقدر احمق بودم چرا داشتیم اینطوری احمقانه رفتار میکردم ، نفس عمیقی کشیدم که گفت :
_ میخوام اینجا چک کنم ببینم باکره هستی یا نه !
اولش ساکت شده بهش داشتم نگاه میکردم بعدش که معنی حرفش رو متوجه شدم با عصبانیت بهش توپیدم :
_ ببینم تو خجالت نمیکشی ؟!
_ نه
سرم رو با تاسف واسش تکون دادم :
_ واقعا واست متاسف هستم فکر کردی من مثل تو هستم که با صد نفر رابطه داشته باشم ؟
_ میبینم زبون در آوردی !
_ از اولش زبون داشتم اما نباید هر جایی ازش استفاده کرد
بی هوا فکش رو تو دستام گرفت فشاری بهش داد و با خشم غرید :
_ اما باید یاد بگیری زبونت همیشه در مقابل من باید کوتاه باشه شنیدی ؟
_ دستت رو بردار
اینبار دستش رو برداشت پشت کمرم انداخت من رو به خودش چسپوند و با عصبانیت گفت :
_ با توام
میترسیدم بلایی سرم بیاره واسه همین سرم رو به نشونه ی تائید واسش تکون دادم که دستش رو برداشت ، باعث شد نفس راحتی بکشم که صداش بلند شد :
_ زود باش برو آماده شو
با شنیدن این حرفش ترسیدم چون من اصلا آمادگیش رو نداشتم ترسیده گفتم ؛
_ میشه یه وقت …
وسط حرف من پرید :
_ نه
نمیشد روی حرفش حرف زد همینم باعث میشد آدم بیشتر احساس ترس داشته باشه ، ناچار به سمت اتاقی که گفته بود رفتم لباس خواب سیاه رنگی توری روی تخت بود که باید میپوشیدمش کم مونده بود اشکم دربیاد اما حسابی جلوی خودم رو گرفته بودم نمیدونم چیشده بود که صداش بلند شد :
_ خوشگل شدی
به سمتش برگشتم کنار در اتاق ایستاده بود نفس عمیقی کشیدم که به سمتم اومد ، قلبم داشت تند تند میزد همیشه دوست داشتم با عشق ازدواج کنم اما الان با عشق یکطرفه که نسبت بهش داشتم ازدواج کرده بودم ….

 

از شدت درد داشتم به خودم میپیچیدم اما امیرعباس خیلی راحت خوابیده بود ، یه آدم چقدر میتونست سنگدل باشه من زنش بودم نباید رفتارش نسبت به من انقدر بد باشه ، بعد گذشت چند دقیقه اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمتش برگشتم چشمهاش باز شده بود ، با صدایی گرفته شده از درد نالیدم :
_ بله
_ درد داری ؟
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ آره
بلند شد شلوارش رو پوشید از اتاق خارج شد ، چند دقیقه بعدش با یه لیوان تو دستش اومد بهم داد با یه قرص و گفت :
_ بخورش مسکن باعث میشه دردت کم بشه
مسکن رو خوردم که اومد کنارم دراز کشید و دستش رو روی شکمم گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن چشمهام گرم شد زیاد طول نکشید که به خواب فرو رفتم …
_ لاله
صبح با شنیدن صدای امیرعباس چشم باز کردم خیره بهش شدم و گفتم :
_ هان
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ پاشو باید بریم
با شنیدن این حرفش تازه یادم اومد تو چه موقعیتی هستیم ، سریع سیخ سر جام نشستم خیره بهش شدم با دست روی پیشونیم کوبیدم :
_ یادم رفت به نازنین خبر بدم حتما نگرانم شده خیلی زیاد
_ پدر بزرگ بهش گفته
ترسیده بهش چشم دوختم :
_ واقعیت رو بهش گفته ؟
_ نه
_ پس چی ؟!
_ چرا انقدر گیج هستی بهش گفته نگرانت نباشه ، حالا پاشو زود باش
ملافه رو دور خودم پیچیدم بلند شدم برم سمت حموم که صداش بلند شد :
_ وایستا ببینم
ایستادم که اومد سمتم دستش رو به ملافه زد که باعث شد از دورم باز بشه با صدایی خش دار شده گفت :
_ من شوهرت هستم جلوی من نباید خودت رو مخفی کنی هیچوقت شنیدی ؟
مسخ شده جوابش رو دادم :
_ آره

 

همراه امیرعباس داشتیم برمیگشتیم روستا ، حسابی استرس داشتم چون نمیدونستم نازنین قرار هست چه واکنشی نشون بده میدونستم حسابی قرار هست از دستم ناراحت بشه اما این وسط من هیچ تقصیری نداشتم پس نمیدونستم قراره چی بشه !
_ لاله
خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
_ میترسی ؟
_ آره
_ چرا ؟
این اولین بار بود که داشتیم خیلی آروم صحبت میکردیم ، شاید چون زنش شده بودم برخوردش باهام آروم شده بود ، سرم رو محکم تکون دادم و جوابش رو دادم :
_ نازنین تنها کسی هست که تو زندگیم واسم ارزش داره دوست ندارم به هیچ عنوان از دستم ناراحت بشه حالا متوجه شدی ؟!
_ میدونم اما نازنین از دستت ناراحت نمیشه !
_ از کجا میدونی ؟
گوشه ی لبش کج شد :
_ چون از علاقه اش نسبت به تو خبر دارم
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم نمیدونستم چی باید بهش بگم یجورایی هم واسم عجیب بود
_ منظورت چیه ؟
_ نازنین چند روز پیش اومد عمارت دعوا با پدر بزرگ که فکر کرده کی هسته میتونه واسه خواهرش همچین تصمیم بگیره
چشمهام گرد شد :
_ شوخی میکنی ؟
_ نه
دستم رو روی دهنم گذاشتم باورش سخت بود واقعا انقدر نگران شده بودم که حد نداشت بعد گذشت چند دقیقه با صدایی گرفته شده گفتم :
_ پس چرا من خبردار نشدم ؟
_ چون نازنین دوست نداشته تو نگران بشی
اشکام روی صورتم جاری شدند ، میدونستم قلبش شکسته میشه اما من هیچ چاره ای نداشتم !
_ نیاز نیست گریه کنی !
دستی به چشمهام کشیدم اما مگه میشد به اندازه کافی بهم فشار اومده بود
_ شیرین میدونه ؟
سرد گفت :
_ نه
_ میشه من پیش نازنین زندگی کنم ؟
ماشین ایستاد به سمتم برگشت ، خیره به چشمهاش شدم که جوابم رو داد :
_ تو زن من شدی قرار نیست پیش هیچ شخص دیگه ای باشی !

ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم من دوست داشتم پیش نازنین باشم مثل همیشه اما این انگار شدنی نبود ، با شک پرسیدم :
_ پس قراره کجا زندگی کنم ؟
در حالی که تو چشمهام زل زده بود گفت :
_ عمارت
احساس کردم قلبم واسه چند ثانیه از طپش ایستاد چجوری همچین چیزی اصلا ممکن بود ، درکش واقعا مشکل بود خیلی زیاد
_ نمیشه
_ چرا ؟
_ شما واقعا دیوونه شدید ، چجوری میتونید اصلا به همچین چیزی فکر کنید میدونید بعدش چه اتفاق هایی میفته ؟
خیره بهم شد و گفت :
_ واسم مهم نیست بعدش قراره چه اتفاق هایی بیفته اما تو زن من هستی میای عمارت پیش شوهرت در این مورد دوست ندارم هیچ حرف دیگه ای بشنوم همین امروز میتونی پیش نازنین باشی از فردا جایی هستی که شوهرت هست شنیدی ؟
ناچار سری واسش تکون دادم که ماشین راه افتاد ، اما حالا یه دلشوره دیگه هم بهم اضافه شده بود چجوری میتونستم تو عمارت دووم بیارم واقعا سخت بود …
با ایستادن ماشین بعد خداحافظی با امیرعباس پیاده شدم البته خداحافظی که چه عرض کنم بیشتر داشت واسه ی من کری میخوند تهدید میکرد
به سمت خونه رفتم تقه ای زدم زیاد طول نکشید که باز شد ، نازنین اومد بیرون خیره بهم شد نگران پرسید :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
بعدش داخل خونه شدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ باید صحبت کنیم نازنین
_ چیزی شده ؟
_ بیا بشین
خودم رفتم نشستم نازنین اومد کنارم نشست ، منتظر خیره بهم شد
_ خوب بگو میشنوم !
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم :
_ امیدوارم بعد شنیدن حرفام از من متنفر نباشی چون تو واقعا واسه ی من خیلی با ارزش هستی میفهمی ؟
_ دارم نگران میشم لاله چیشده
قطره اشکی روی گونم چکید :
_ من زن دوم عقدی امیرعباس شدم !
چند ثانیه خشک شده داشت بهم نگاه میکرد بعدش هیستریک خندید :
_ داری شوخی میکنی ؟
_ نه

_ چجوری همچین چیزی ممکن هست ، نکنه مجبورت کردند آره ؟
_ نه
_ پس چی ؟
نفس عمیقی کشیدم دستی به صورتم کشیدم وقتی آرومتر شدم خیره به چشمهاش شدم :
_ من با خواست خودم زن عقدیش شدم و از فردا باید برم عمارت زندگی کنم
نازنین اولش ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد ، بعدش دستی بالا رفت روی صورتم فرود اومد با خشم غرید :
_ چجوری میتونی همچین کاری انجام بدی هان ؟
نفس عمیقی کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من نمیخواستم اینطوری بشه خواهش میکنم حتی شده یکم من و درک کن !
_ چجوری باید درکت کنم داری مزخرف میگی میفهمی ؟!
_ نه
بلند شد رفت ، میتونستم درک کنم الان چقدر شوکه شده اما من مجبور بودم این رو باید میفهمید همش یه اجبار بود حالا هر اتفاقی هم که باشه !
رفتار امیرعباس باهام زشت و زننده نبود همینم باعث میشد بتونم تحمل کنم نمیدونم چقدر گذشته بود که نازنین اومد با خشم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ تو دیوونه شدی میفهمی ؟!
_ من نمیخواستم اینطوری بشه !
_ واسه چی همچین کاری کرد ؟
دوست داشتم بهش بگم نمیخواستم تو بدبخت بشی نمیخواستم خواهرم بخاطر من عذاب بکشه ، اما با صدایی گرفته شده جوابش رو دادم :
_ این تصمیم درستی بود واسه هممون خواهش میکنم از دست من ناراحت نباش
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم بعدش واقعا دوست نداشتم نازنین رو از دست بدم من رو تو آغوشش کشید چند دقیقه که گذشت ازش جدا شدم خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نمیدونم دلیلت واسه این کار چیه اما بشدت از دستت عصبانی هستم خیلی زیاد ، اما میخوام بفهمی من همیشه پشتت هستم اجازه نمیدم اذیت بشی ، میدونم یه اجباری این وسط بوده پیشنهادش رو قبول کردی به وقتش که بشه خودم میفهمم !
_ ممنون که با وجود دلخوریت دوستم داری .
چشم غره ای به سمتم رفت :
_ هنوز از دستت ناراحت هستم
بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم حق داشت ناراحت باشه اما همین که من رو طرد نکرده بود خیلی خوب بود

امیرعباس بیرون منتظرم بود قرار بود برم عمارت زندگی کنم همینم باعث میشد حسابی استرس داشته باشم !
_ لاله
به سمت نازنین برگشتم و گفتم :
_ جان
_ هر وقت احساس کردی نمیتونی اونجا زندگی کنی کافیه باهام تماس بگیری خودم میام پیشت نجاتت میدم ، اجازه نمیدم پیش کسایی باشی که باعث …
وسط حرفش پریدم :
_ نیاز نیست فکرت مشغول من باشه نازنین من از پس خودم برمیام من و میشناسی میدونی اجازه نمیدم هیچ احد و الناسی بهم نزدیک بشه تا بخواد اذیتم کنه ، بعدش من قراره براشون بچه بدنیا بیارم میدونن یه ازدواج قراردادی هست دلیلی ندارند واسه اذیت
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ کاش میدونستم دلیلت چی بوده شاید میتونستم بهت کمک کنم اما تو من و راز دار خودت نمیدونی !
محکم بغلش کردم که دستم دورش حلقه شد ، بعدش ازش جدا شدم خیره به چشمهاش شدم :
_ مطمئن باش تنها کسی که بهش اعتماد دارم تو هستی !
_ پس چرا دلیلش رو بهم نمیگی ؟
_ وقتش نشده !
_ من منتظر میشم تا روزی که وقتش بشه یادت نره در این خونه همیشه به روت باز هست من خواهرت همیشه منتظرت هستم !
اشک تو چشمهام جمع شد باید میرفتم نمیتونستم بیشتر از این وایستم وگرنه بی شک خودم رو لو میدادم ، نازنین حسابی مظلوم شده بود ، چمدونم رو برداشتم و خارج شدم از خونه امیرعباس کنار ماشینش ایستاده بود ، با دیدن چشمهای گریون من اخماش بشدت تو هم فرو رفت به سمتم اومد چمدونم رو ازم گرفت و برد سوار ماشین امیرعباس شدم منتظر شدم خودش بیاد
نازنین اومده بود داشت باهاش صحبت میکرد ، لابد داشت بهش میگفت باعث نشه من اذیت بشم !
چقدر دوست داشتنی بود اما من قلبم حسابی شکسته شده بود
وقتی امیرعباس اومد سوار شد ، نازنین ایستاده بود غمگین داشت بهم نگاه میکرد ، شدت گریم بیشتر شد که ماشین راه افتاد بلاخره صدای عصبانی امیرعباس بلند شد :
_ بسه
دستم رو روی دهنم گذاشتم به هق هق افتاده بودم ، ماشین ایستاد و امیرعباس با خشم غرید :
_ واسه چی گریه میکنی همش ؟

با شنیدن این حرفش خیره بهش شدم و جوابش رو دادم :
_ دلم واسه نازنین تنگ میشه ، میدونم خیلی از دستم ناراحت شده دوست نداشتم اینطوری بشه
_ قرار نیست جای دوری بری داخل عمارت هستی ، نازنین میاد دیدنت پس دیگه حق گریه نداری شنیدی ؟
_ آره
بعدش ماشین رو روشن کرد ، امیرعباس واقعا خودخواه بود چجوری میتونست همچین چیزی به من بگه اصلا نمیتونستم درکش کنم حتی شده یه ذره چون کاراش فقط باعث میشد حال من بد بشه
با ایستادن ماشین جفتمون پیاده شدیم دستام از شدت استرس شروع کرده بود به لرزیدن حسابی ترسیده بودم و نمیتونستم باعث بشم این احساس از من دور بشه !
_ لاله
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ بله ارباب کوچیک !
_ چرا انقدر ترسیدی ؟
_ من
_ آره
_ نه ، نترسیدم
پوزخندی زد :
_ شیرین خبر داره من تو رو عقد کردم پس نیاز به این همه ترس نیست
داشت درست میگفت همشون میدونستند پس چرا من باید این همه احساس ترس داشته باشم ، باهاش همراه شدم داخل عمارت شدیم ، از شانس بد من همشون تو نشیمن نشسته بودند
_ سلام
با شنیدن صدام خاله ترنج و حوا به گرمی جوابم رو دادند ، ستاره خانوم مامان امیرعباس بلند شد به سمتم اومد من رو تو آغوشش کشید :
_ خیلی خوشحالم عروسم شدی !
اینبار صدای شیرین بلند شد :
_ مامان عروس شما من هستم قرار نبود انقدر بهش بها بدید !
چقدر حرفش روی مخ بود بهش حق میدادم ناراحت باشه اما حق نداشت باعث ناراحتی من بشه
ستاره خانوم به سمتش برگشت و گفت :
_ شیرین قرار نیست بهش توهین کنی ، لاله قرار هست به عنوان …
شیرین وسط حرفش پرید :
_ به عنوان کسی که خودش رو فروخته به شوهر من یه مدت اینجا زندگی کنه

با شنیدن این حرفش صورت من جمع شد قرار نبود بهم توهین بشه اما داشتند به من توهین میکردند
_ تو حق نداری بهم توهین کنی !
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد :
_ جدی ؟
_ بله
خواست چیزی بگه که امیرعباس داد زد :
_ کافیه
بعدش به سمتم برگشت و هشدار دهنده گفت :
_ شیرین زن من هست باید بهش احترام بزاری ، حد و حدود خودت رو بفهم
بعدش گذاشت رفت ، شیرین پوزخندی تحویلم داد و پشت سرش گذاشت رفت …
هاج و واج ایستاده بودم حرفاش اصلا درست نبود ، شیرین داشت به من توهین میکرد اونوقت من باید تحقیر میشدم این اصلا درست نبود
_ لاله
با شنیدن صدای خاله حوا نگاهم رو بهش دوختم :
_ نیاز نیست ناراحت بشی اون عادتش شده انقدر بی احترامی کنه
گیج بهش خیره شده بودم که خانوم بزرگ بلند شد و به سمتم اومد ، توقع داشتم من رو سرزنش کنه اما در کمال تعجب گفت :
_ خوشحالم از اینکه اینجا هستی !
نمیدونستم چی باید بهش بگم واقعا شوکه شده بودم همیشه داشت سایه ی من رو با تیر میزد
_ ممنون
همچنان ساکت شده داشت بهم نگاه میکرد بعدش گذاشت رفت
_ ستاره خانوم
_ جان
_ خانوم بزرگ حالش خوبه ؟
به خنده افتاد :
_ آره
_ رفتارش با من عوض شده بود شما هم متوجه شدید ؟!
_ آره
رفتارش واقعا با من عوض شده بود چی میشد گفت همیشه همین بود شاید چون زن امیرعباس شده بودم و داشتم بهشون همچین لطفی میکردم ترجیح داده بود رفتارش با من عوض بشه چی میشد گفت بهش زن ارباب سالار بود پس باید سکوت میکردیم چون حق پرسیدن هیچ سئوالی رو نداشتیم !

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

2 دیدگاه

  1. سبا گلی

    پارت ها رو زود زود بزارین

  2. چه عجب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *