خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو ده

رمان شوهرغیرتی من/پارت صدو ده

حسابی حوصلم سررفته بود چجوری میتونستم طاقت بیارم تو این خونه واقعا همه چیز سخت بود خیلی زیاد کاش یه راه فرار داشت اما نمیشد چون حالا من زن دوم ارباب کوچیک شده بودم واقعا مسخره بود ، بلند شدم به سمت بیرون رفتم تو حیاط ایستاده بودم به کسایی که در حال کار کردن بودند خیره شده بودم چی میشد اگه منم یکی مثل اونا بودم یه زندگی کاملا معمولی داشتم پدر و مادر داشتم و مجبور نمیشدم برده ی کسی باشم !
_ لاله
به سمت ارباب سالار برگشتم و گفتم ؛
_ بله ارباب سالار
_ چرا بیرون ایستادی ؟
_ هینطوری
_ میدونم زندگی در اینجا واست سخت میشه ، اما یه مدت کوتاه باید تحمل کنی
پوزخندی زدم :
_ مگه چاره ای هم دارم ؟
_ نه
بعدش گذاشت رفت ، نمیدونستم چرا ارباب سالار همیشه با من مشکل داشت اما با نازنین رفتارش بهتر بود ، همیشه واسم جای سئوال بود گاهی بهش شک میکردم که شاید خانواده ی من رو میشناسه بخاطر همینه که از من متنفره اما بعدش میفهمیدم اگه همچین چیزی بود قطعا بهم میگفت و مخفیش نمیکرد
_ لاله
با شنیدن صدای خدمتکار به سمتش برگشتم حسابی صورتش رنگ پریده شده بود
_ بله
_ ارباب کوچیک تو اتاق منتظر شما هستند
با شک پرسیدم :
_ چیزی شده ؟
_ نه
به سمت داخل رفتم میدونستم یه چیزی شده وگرنه دلیلی نداشت خدمتکار انقدر ترسیده باشه ، داخل اتاق شدم ارباب وسط اتاق ایستاده بود همین که نگاهش بهم افتاد سریع به سمتم اومد سیلی محکمی تو گوشم خوابوند ، دستم رو روی گونم گذاشتم شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم که گفت ؛
_ کدوم گوری رفته بودی هان ؟
_ من بیرون بودم تو حیاط …
با خشم غرید :
_ تو گوه خوردی بدون اجازه من رفتی تو حیاط !

بهت زده داشتم بهش نگاه میکردم چرا رفتارش با من انقدر بد شده بود مگه مشکلی داشت تو حیاط باشم ، با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ مگه مشکلی هست تو حیاط باشم که شما دارید اینطوری رفتار میکنید ؟
_ آره مشکلش اینه تو حق نداری جایی بری که هزار تا مرد مشغول کار هستند شنیدی ؟
شوکه شده داشتم بهش نگاه میکردم نمیدونستم انقدر متعصب هست و این مسائل واسش مهم هست
_ آره
گوشه ی لبش کج شد :
_ خوبه
میتونستم ببینم چقدر عصبانی هست و شک نداشتم یه مشکلی این وسط هست
بعدش از اتاق خارج شد ، منم هاج و واج ایستاده بودم که صدای ستاره خانوم اومد :
_ لاله
به عقب برگشتم :
_ بله ستاره خانوم
لبخند قشنگی روی لبهاش نشسته بود ، به سمتم اومد و پرسید :
_ پسره دیوونه من باعث شد ناراحت بشی ؟
لبخندی بهش زدم :
_ نه
_ میدونم واست سخت هست به عنوان زن دومش اینجا زندگی کنی اما این و بدون ما همیشه کنارت هستیم دوستت داریم هر وقت مشکلی داشتی بیا پیش خودم
اشک تو چشمهام جمع شد تنها کسی که با من مهربون بود ، ستاره خانوم و ارباب زاده بودند چون محبتشون بدون ریا بود مثل خاله ترنج و حوا
_ ستاره خانوم
_ جان
_ ممنون که با این حرفتون بهم ثابت کردید اصلا تنها نیستم چون همیشه احساس میکردم من هیچکس رو ندارم
اخماش بشدت تو هم فرو رفت :
_ اصلا اینطور نیست تو ما رو داری !
با شنیدن این حرفش یجورایی خوشحال شده بودم خیلی زیاد چون نمیدونستم قراره چی بشه
بعدش کمی صحبت کردیم که باعث شد حال روحی منم بهتر بشه ، بعد رفتنش منم از اتاق خارج شدم میخواستم برم سمت پایین که شیرین صدام زد :
_ هی تو وایستا ببینم !

با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ فکر کردی با دلبری واسه شوهرم میتونی واسه ی همیشه اون رو از دست من دربیاری آره ؟
با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم دیگه داشت واسه خودش مزخرف میگفت
_ دارید اشتباه میکنید
هیستریک خندید :
_ دهنت رو ببند من کسایی مثل تو رو خیلی خوب میشناسم یه خدمتکار ساده بودی حالا قصد داری از فرصت استفاده کنی خودت رو به شوهر من بچسپونی آره ؟
_ اینطور نیست !
چشمهام با درد بسته شد نمیدونستم چی باید بهش بگم رفتارش واقعا روی مخ بود
_ ببین خوب گوشت رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم تو فقط قراره یه بچه واسه ی ما بدنیا بیاری همین پس سعی نکن خودت رو به شوهرم بچسپونی شنیدی ؟
_ حق نداری بهم توهین کنی تا الان ساکت شدم هر چیزی دوست داشتید گفتید اما صبر منم یه اندازه ای داره من قراره واسه ی شما بچه بدنیا بیارم برده شما نیستم که اینطوری باهام صحبت کنید .
بعدش به سمت پایین رفتم همش تقصیر امیرعباس بود که شیرین رفتارش با من انقدر توهین آمیز بود
_ لاله
مهسا اسمم رو صدا زده بود ، از افکارم خارج شدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوب نیست چیشده ؟
_ چیزی نیست من خوبم
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد ، نفسم رو کلافه بیرون فرستادم :
_ باشه راستش رو بهت میگم چیشده
_ میشنوم بگو ببینم
واسش تعریف کردم شیرین چی بهم گفته بود ، وقتی حرفام تموم شد ، مهسا گفت :
_ شیرین عقل درست حسابی نداره نباید باهاش صحبت کنی اصلا متوجه هستی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ چون عقل درست حسابی نداره باید توهین کنه ؟
_ نه
_ ارباب کوچیک باید باهاش صحبت کنه من به خواسته ی خودشون اینجا هستم اگه مشکلی هست میتونم برم هنوزم دیر نشده مهسا نمیتونم با شیرین دعوا کنم بهش حق میدم ناراحت باشه اما حق توهین نداره

 

_ بهت حق میدم ناراحت باشی اما نگران نباش درست میشه مطمئن باش
میدونستم قرار نیست درست بشه چون بدتر میشد ، حسادت های شیرین شروع شده بود و یجورایی رسما رد داده بود همه ی حرفاش توهین به من بود
_ لاله
_ جان
_ شاید بهتره با امیرعباس صحبت کنی تا اجازه بده پیش نازنین زندگی کنی ؟
خسته گفتم :
_ منم همین خواسته رو ازشون داشتم اما گفتند نه باید عمارت باشی حالا میخوام با ارباب کوچیک صحبت کنم ببینم چی میشه شاید درست شد
سرش رو با تاسف تکون داد
_ درسته
بعدش بلند شدم به سمت اتاق کار ارباب کوچیک که تو حیاط بود رفتم امروز جایی نرفته بود ، وقتی رسیدم خیره به دوستش سیاوش شدم و پرسیدم :
_ ارباب کوچیک داخل هست ؟
_ آره
_ میتونم ببینمشون ؟
_ چند دقیقه صبر کن
ایستادم زیاد طول نکشید اومد بهم گفت برم داخل ، داخل شدم یه اتاق کار خیلی بزرگ و شیک بود که باعث حسادت میشد کاش میشد منم همچین جایی کار میکردم اما میدونستم ممکن نیست
_ چیکار داری ؟
با شنیدن صداش به خودم اومدم خیره بهش شدم و گفتم :
_ من اومدم با شما صحبت کنیم ، میخوام اگه میشه اجازه بدید من برم پیش نازنین زندگی کنم اینطوری واسه ی شما هم بهتر هست
اخماش بشدت تو هم رفت بلند شد به سمتم اومد ، حالا روبروم ایستاده بود با صدایی خش دار شده گفت :
_ مثل اینکه یادت رفته واسه چی اینجا هستی هان ؟
نفس عمیقی کشیدم :
_ نه
_ پس چجوری جرئت کردی دوباره داری همچین سئوالی از من میپرسی هان ؟
_ چون شیرین ناراحت هست
_ به تو ربطی داره ؟
_ وقتی به من توهین بشه آره بهم مربوط هست من دوست ندارم همش با یکی بحث کنم
پوزخندی زد :
_ تو خیلی غلط میکنی با شیرین بد صحبت کنی !

با شنیدن این حرفش احساس بدی بهم دست داد حق نداشت با من انقدر بد صحبت کنه این اصلا حق من نبود ، نمیدونم چقدر گذشته بود که با شنیدن صداش به خودم اومدم :
_ شیرین ناراحت هست شاید چیزی بگه اما تو حق نداری اصلا جوابش رو بدی شنیدی ؟
_ نه
یه تای ابروش بالا پرید ، من برده اش نبودم پس حق نداشت بهم چیکار کنه
_ من به همسر شما توهین نکردم ایشون هم حق توهین به من و ندارند من به خواست خودم زن شما نشدم بخاطر تهدید پدر بزرگتون ارباب سالار هست که اینجام شک نکنید بعد به بدنیا اومدن بچه میرم پس قرار نیست واسه شماها دردسر بشم پس تو این مدت دست از سر من بردارید با اذیت کردن من به جایی نمیرسید
بعدش خواستم برم که بازوم رو گرفت و گفت :
_ وایستا ببینم
ایستادم خیره بهش شدم که ادامه داد :
_ حرفات و زدی الان فکر کردی واسم مهم هست ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ شما از خانواده ارباب سالار هستید مثل ایشون سنگدل و بی احساس هستید توقع نداشتم شما درکی داشته باشید خودم میتونم حلش میکنم
_ زبونت درازه حواست باشه من الان آرومم یهو ممکن هست وحشی بشم شنیدی ؟
با تمسخر گفتم ؛
_ آره
داشت با من بد صحبت میکرد توقع داشت آروم باشم اصلا مگه همچین چیزی شدنی بود
_ لاله
_ بله
_ گمشو بیرون تا یه بلایی سرت نیاوردم
با شنیدن این حرفش سریع گذاشتم رفتم چون میدونستم باعث شدم عصبانی بشه و وقتی حالش بد بشه این خیلی وحشتناک بود خیلی خوب حالیم شده بود
داخل شدم داشتم میرفتم سمت بالا که مهسا اسمم رو صدا زد :
_ لاله
ایستادم به سمتش برگشتم :
_ جان
_ وایستا
بلند شد به سمتم اومد و پرسید :
_ چیشد ؟
_ عصبانی شد منم سریع اومدم دوست نداشتم بیشتر از این عصبانیش کنم اینطوری واسه خودم بد میشد
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ درسته

دوست داشتم برم چون شیرین داشت من و اذیت میکرد اما این وسط من طبق معمول باید تحمل میکردم چون خواسته ی بقیه همین بود نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای باز شدن در اتاق اومد نگاهم به امیرعباس افتاد سریع بلند شدم که به سمتم اومد با دیدن راه رفتنش متوجه شدم حالش زیاد نرمال نیست ، نمیدونم چقدر گذشته بود که اسمم رو صدا زد :
_ لاله
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ بله
_ حرفای امروزت رو فراموش میکنم اما کافیه یکبار دیگه همچین حرفایی به دهنت بیاد خیلی بد میشه واست شنیدی ؟
چشمهام با درد بسته شد :
_ آره
دوست نداشتم هیچ اتفاق بدی واسم بیفته ، میدونستم که امیرعباس میتونست تا چه اندازه خطرناک باشه دستش دور کمرم حلقه شد
_ به من نگاه کن ببینم
خیره به چشمهاش شدم که با صدایی خش دار شده پچ زد :
_ میخوام همین امشب کاری کنم حامله بشی
ترسیدم چون میدونستم امشب تا چه اندازه میتونست خطرناک بشه
_ میشه کاری باهام نداشته باشی ؟
_ نه یادت رفته زن من شدی تا هر شب تکمین کنی حامله بشی پس نیاز نیست از خودت ادا دربیاری
اشک تو چشمهام جمع شده بود نمیدونستم چه جوابی باید بهش بدم خیلی سخت بود جواب دادن بهش بعد گذشت چند ثانیه لبهاش روی لبهام قرار گرفت دستش دور کمرم حلقه شد سفت من رو به خودش فشار داد
_ یواش
من رو روی دستاش بلند کرد برد روی تخت گذاشت و شلوارم رو پایین کشید …
_ درد داری ؟
_ نه
بوسه ای روی لبم کاشت و چشمهاش رو بست ، اما حسابی درد داشتم چون امیرعباس خیلی خشن شده بود ، مشخص بود چرا اینطوری شده انگار قصد داشت عصبانیتش رو اینطوری روی من خالی کنه نمیدونم چرا اینطوری شده بود ، چون واسم درکش سخت بود خیلی زیاد اصلا نمیدونم چرا اینطوری شده بود …

_ لاله
خیره به چشمهای قرمز شده اش شدم و گفتم :
_ بله
_ نباید دیگه حرفی از رفتن بزنی تو زن من هستی من بهت اجازه نمیدم جایی بری شنیدی ؟
_ آره
بعدش از اتاق خارج شد ، چرا بهم اجازه نمیداد برم وقتی شیرین همش داشت من و اذیت میکرد ، وقت صبحانه بود بعد اینکه به خودم رسیدم به سمت پایین رفتم دوست نداشتم نا مرتب برم پایین تا شیرین من و مسخره کنه ، ذاتا همینطوریش هم زیاد باعث ناراحتی من میشد
_ صبح بخیر
جوابم رو دادند همه به جز چند نفر ، کنار محمد نشستم که امیرعباس نگاهش با اخم بهم دوخت سریع سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن شدم که صدای شیرین بلند شد :
_ یواش بخور تو گلوت گیر میکنه !
با شنیدن این حرفش دست از خوردن کشیدم ، اشتهام کور شده بود
پوزخندی زد :
_ میدونم تو اون خونه روستایی همچین غذا هایی نخوردی اما یواش چون باعث میشی اشتهای بقیه کور بشه .
همچنان ساکت شده داشتم بهش نگاه میکردم بشدت ناراحت شده بودم اما دوست نداشتم جوابی بهش بدم ، امیرعباس بهش توپید :
_ کافیه
شیرین بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و مشغول خوردن شد مشخص بود از اولش چه قصدی داشته
_ باشه
دیگه نمیتونستم چیزی بخورم بعد اینکه ارباب سالار بلند شد رفت ، منم بلند شدم برم که شیرین گفت :
_ چرا نخوردی اشتها نداشتی ؟
خیره به چشمهای بدجنسش شدم و گفتم ؛
_ اشتهای من سرجاش بود منتها تو باعث شدی اشتهام کور بشه
_ چی ؟
بدون اینکه جوابش رو بدم گذاشتم رفتم میدونستم دنبال فرصت هست واسه ی دعوا اما من بهش هیچ فرصتی نمیدادم ، امیرعباس چجوری عاشق همچین کسی شده بود که تعادل روحی نداشت …
_ لاله
با شنیدن صدای مهسا از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و جوابش رو دادم :
_ جان

_ نباید نقطه ضعف دستش بدی اینطوری همیشه اذیتت میکنه میفهمی ؟
نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم :
_ حق نداره همش باعث ناراحتی من بشه من با خواست خودم نیومدم اینجا مهسا چرا نمیفهمه ؟
_ چون شیرین درست بشو نیست
_ اشکالی نداره تا اینجا سکوت کردم امیرعباس هم سکوت کرد در برابر حرفاش اما خودم بلدم چیکارش کنم دختره ی احمق رو
چشمهاش گرد شد :
_ میخوای چیکار کنی ؟
لبخند بدجنسی بهش زدم :
_ مگه نمیگی بخاطر حسادت داره اینطوری میکنه ، منم کاری میکنم بیشتر حسودیش بشه
_ دیوونه شدی ؟
_ آره
_ بیخیال باش بهش توجه نکن یه مدت تا حامله شدنت صبور باش
_ باشه
مشکوک داشت بهم نگاه میکرد ، من تصمیم رو گرفته بودم اجازه نمیدادم من و تحقیر کنه
_ لاله
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ نگرانت هستم خیلی زیاد
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
_ چون میترسم کاری کنی باعث بشه تو دردسر بیفتی شیرین از خانواده اربابی هست قدرت و نفوذ دارند هر کاری از دستش برمیاد
دستش رو تو دستم گرفتم ، خیره به چشمهاش شدم و با صدایی خش دار شده گفتم :
_ مطمئن باش کاری نمیکنم واسم دردسر بشه
هنوز نگران بود درکش میکردم اما باید میفهمید شیرین هر کسی که باشه حق نداره به من توهین کنه
_ لاله
با شنیدن صدای امیرعباس جفتمون بلند شدیم ، خیره بهش شدم :
_ بله
_ زود باش آماده شو میریم مزرعه
_ باشه
به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم ، چه خوب بود داشتیم میرفتیم مزرعه حداقلش اینطوری شده واسه چند روز از شیرین دور میشدم ، بعد اینکه آماده شدم از اتاق خارج شدم شیرین نگاهش به من افتاد و پرسید :
_ کجا ؟
لبخندی بهش زدم :
_ همراه ارباب کوچیک داریم میریم مزرعه

چشمهاش برق بدی زد :
_ ببینم چرا داری مزخرف میگی امیرعباس قراره با تو بره مزرعه ؟
_ این دستور خودش هست
سریع من رو کنار زد به سمت پایین رفت ، لبخند شیطانی زدم چند دقیقه لفتش دادم بعدش رفتم پایین اما خبری از امیرعباس نبود ، خدمتکار اسمم رو صدا زد :
_ لاله
خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ جان
_ ارباب کوچیک همراه شیرین خانوم رفتند مزرعه گفتند منتظر نباشید
با شنیدن این حرفش ناباور داشتم بهش نگاه میکردم یعنی من رو بازی داده بود چجوری میتونست همچین کاری در حق من انجام بده چقدر سخت بود شنیدن حرفاش داشتم دیوونه میشدم واقعا من و گذاشته بود رفته بود چه توقعی داشتم من میخواستم با حرفام ناراحتش کنم اما اون من و ناراحت کرده بود
به سمت اتاقم رفتم قبل از اینکه کسی من رو ببینه در رو بستم و قفلش کردم با چشمهای گریون رفتم روی تخت دراز کشیدم نمیدونم چقدر گذشته بود که خوابم برد …
با شنیدن صدای در اتاق بلند شدم ، با چشمهای خوابالود در رو باز کردم ستاره خانوم بود
_ سلام
صدام بشدت گرفته بود بخاطر گریه هام بود ، نگران گفت :
_ خوبی ؟
_ آره خوبم یکم خسته بودم داشتم استراحت میکردم
با چشمهای ریز شده داشت به من نگاه میکرد حرف من رو باور نکرده بود
_ مگه قرار نبود با امیرعباس برید مزرعه
دوباره یادش افتادم و باعث شد قلبم به درد بیاد ، اما دوست نداشتم ستاره خانوم متوجه بشه
_ با همسرشون رفتند
ساکت شد ، بعد گذشت چند ثانیه گفت :
_ بیا پایین شام آماده اس
_ میل ندارم شما بفرمائید
_ لاله
ناچار باشه ای گفتم نمیتونستم باهاش مخالفت کنم هر چی بود بزرگتر بود زن ارباب زاده بود …
_ تو قرار بود با شوهرت بری مزرعه پس چرا نرفتی ؟
چرا امروز داشتند این سئوال رو از من میپرسیدند ، لبخندی به ارباب سالار زدم :
_ ایشون با شیرین خانوم رفتند !

 

ساکت شد دیگه سئوالی نپرسید گویا متوجه شده بود هر چیزی بگه فقط باعث میشه حال من بد بشه پس ترجیح داده بود ساکت باشه ، چند دقیقه که گذشته بود بلاخره دل از غذا کندم زیاد هم اشتها نداشتم میخواستم برم تو اتاقم که خاله ترنج گفت :
_ لاله عزیزم بیا پیش ما فعلا زود هست واسه خوابیدن !
نمیشد باهاش مخالف کرد ناچار سرم رو تکون دادم همراهشون رفتم تو سالن کنار مهسا نشستم همشون مشغول صحبت کردن بودند اما من تو افکار خودم غرق شده بودم که صدای خانوم بزرگ باعث شد از افکارم خارج بشم خیره بهش شدم :
_ نباید ناراحت باشی چون میدونی واسه چی اومدی تو این عمارت
ابرویی بالا انداختم :
_ متوجه نمیشم شما چی میگید !.
گوشه ی لبش کج شد :
_ جدی ؟
_ بله
_ چون امیرعباس اول قرار بود با تو بره مزرعه اما بعدش با زنش رفت و تو ناراحت هستی
_ این از شعور ارباب کوچیک هست که باید بفهمه بیخود نباید حرفی رو بزنه ، بعدش واسم مهم نیست چون من علاقه ای نسبت به ارباب کوچیک ندارم و میدونم واسه چه کاری اینجا هستم نیاز نیست ، شما وظیفه ی من رو بهم یاد آوری کنید کسی که داره لطف میکنه من هستم نه شما پس به جای اینکه ساکت باشید همش دارید اذیتم میکنید اونم الکی
بعدش بلند شدم ، خواستم برم که صدای خانوم بزرگ بلند شد :
_ چجوری میتونی همچین رفتار بدی با من داشته باشی هان ؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار دادم :
_ کسی که رفتارش بد هست من نیستم شما هستید خانوم بزرگ دست بردارید از اذیت کردن من
_ تو خیلی بی شرم هستی
_ گاهی احساس میکنم شما خانواده ای که من هیچوقت ندیدمشون رو میشناسید و به همین خاطر هست با من اینطوری برخورد میکنید
رنگ از صورتش پرید :
_ تو چی داری میگی ؟
_ گاهی به شما شک میکنم خانوم بزرگ
بعدش به سمت اتاقم رفتم بیشتر واینستادم تا به حرفاش گوش بدم و باعث ناراحتی بیش از حد من بشه

همه خانوم بزرگ رو دوست داشتند به همشون حق میدادم چون باهاشون مهربون بود رفتار خوبی داشت اما من بشدت ازشون بدم میومد چون همیشه با من بد بود

_ لاله

با شنیدن صدای خاله حوا سریع دستی به چشمهام کشیدم ، خیره بهش شدم و گفتم :
_ بله

ناراحت اومد کنارم نشست و گفت :
_ دوست نداشتم اینطوری ناراحت و گرفته باشی نمیدونم چرا اینقدر رفتارش با تو بد شده واقعا هنوز رفتارش واسه ی من شوکه کننده هست

میفهمیدم چی داشت میگفت واسه همین ترجیح میدادم ساکت باشم شاید درست میشد

_ مهم نیست

_ لاله
_ جان

_ میدونم احساس تنهایی میکنی مخصوصا با رفتار های مامان نازگل و امیرعباس همینطور ارباب سالار اما باید این رو بدونی من همیشه کنارت هستم تو تنها نیستی

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو دوازده

امیرعباس به سمتش برگشت و با عصبانیت بهش توپید : _ بهتره حواست به کار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *