خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو یک

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو یک

شب رو داخل اتاق مهمون سپری کردم اما حتی یه دقیقه هم خواب به چشمهام نیومد میترسیدم از قضاوت ارباب زاده نمیدونستم چه فکری داشت درمورد من میکرد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صداش بلند شد :
_ ستاره
به سمتش رفتم و گفتم :
_ بله
نگاهی به چشمهای قرمز شده ام انداخت و گفت :
_ دیشب بیدار بودی ؟
_ آره
_ بیا داخل اتاقم باهات کار دارم
_ چشم
دنبالش داخل اتاق کارش شدم بهم اشاره کرد بشینم همین که نشستم گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و شماره ای گرفت و گفت :
_ باهاش صحبت کن جلوی چشمهای من
میدونستم منظورش پسر عموی منه با صدای گرفته ای گفتم :
_ چشم
دوست داشتم سوتفاهم رفع بشه نمیخواستم بیشتر از این ازم ناراحت بشه ، طولی نکشید که صداش پیچید :
_ بله ؟
_ سلام
با شنیدن صدام به خودش اومد و گفت :
_ ستاره تویی ؟
_ آره
_ کجا بودی از دیروز خیلی نگرانت شده بودم !
نگاهی به ارباب زاده انداختم که دستاش از شدت عصبانیت مشت شده بود با صدای گرفته ای گفتم :
_ بهت گفته بودم باهام تماس نگیر دوست ندارم ارباب زاده از دست من عصبی بشه و …
_ گوه خورده عصبی بشه
چشمهام گرد شد وای خدا این چی داشت میگفت ، چشمهای ارباب زاده داشت به قرمزی میزد
_ درست حرف بزن اون شوهر منه !
ساکت شد و نفس عمیقی کشید
_ اون مجبورت کرده اونجا باشی من نجاتت میدم از اون عمارت و ….
_ من زندگیم رو دوست دارم لطفا تمومش کن دوست ندارم با زنگ زدن هات …
بین حرفم پرید :
_ ستاره تو مثل خواهرم هستی من فقط قصد داشتم بهت کمک کنم همین اصلا دوست نداشتم باعث ناراحتیت بشم که اگه شدم واقعا من و ببخش
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم دوست نداشتم جلوی ارباب زاده گریه کنم تا باز بهونه دستش بدم .
_ دیگه باهام تماس نگیر بهم قول ب …
حرفم رو قطع کرد
_ بلاخره بهش رسیدم ستاره به عشقم نگین رسیدم تو باعثش شدی دوست داشتم تو هم تو جشن عروسی من باشی خواهری برای همین وقتی اومدم دعوتت کنم دیدم باهات چیکار کردن میخواستم نجاتت بدم درست مثل همون موقع هایی که تو ما رو نجات میدادی .
_ ببخشید من باید برم خداحافظ
_ خداحافظ مراقب خودت باش خواهر کوچولو
وقتی ارباب زاده گوشی رو قطع کرد بغض من با صدای بدی ترکید اصلا نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم وای خدا کاش میتونستم یه جوری خودم رو محو کنم
_ بسه
با شنیدن صدای ارباب زاده دستم رو روی دهنم گذاشتم و بهش خیره شدم مظلومانه که به سمتم اومد و محکم بغلم کرد سعی داشت من رو آروم کنه .

 

_ ستاره
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم که گفت :
_ عروسیش بپرس چه زمانی هست میبرمت !
چشمهام گرد شد گریه یادم رفت همه چیز یادم رفت ، فقط با بهت و تعجب داشتم بهش نگاه میکردم نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ یعنی میخوای بهم اجازه بدی تو عروسیش شرکت کنم ؟
_ آره اجازه میدم اما تنها نه منم باهات میام ‌
رفته رفته لبخندی روی لبهام نشست جیغی از هیجان کشیدم و گفتم :
_ وای خیلی ممنون نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم
خندید
_ چیشد تو که تا دو دقیقه پیش داشتی گریه میکردی حالا انقدر ذوق زده شدی که جیغ میکشی ؟
شرمنده ساکت شدم
_ ببخشید
_ ستاره
_ بله ارباب زاده
_ میخوام یه سئوال ازت بپرسم ؟
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و متعجب گفتم :
_ بفرمائید ارباب زاده
_ دوست داری خانواده ات رو ببینی ؟
_ نه
متعجب بهم خیره شد
_ چی ؟
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم‌:
_ دوست ندارم ببینمشون
میدونستم متعجب شده اونم خیلی زیاد اما واقعا دوست نداشتم ببینمشون هیچکدومشون برای دیدنم نیومدند تو این مدت سراغی ازم نگرفته بودند
_ چرا ؟
_ چون هیچکدومشون من رو دوست نداشتند !
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
_ اگه من رو دوست داشتند بهم سر میزدند
_ شاید بهت سر زدند اما تو متوجه نشدی !
_ میدونم نیومدند نیازی نیست دروغ بگید ارباب زاده
بعدش ساکت شدم وقتی دیدم ارباب زاده هم چیزی نمیگه گفتم ؛
_ میتونم برم ارباب زاده ؟
بدون توجه به سئوال من گفت :
_ اما داداشت بار ها اومد دیدنت کتک خورد وسط روستا فلکه شد اما باز هم اومد
شکه پرسیدم ؛
_ چی ؟
_ همون که بخاطرش خونبس شدی همش میومد تا تو رو با خودش ببره میگفت قصاصم کنید خواهرم رو پس بدید اون بیگناه ، تنبیه شد ، کتک خورد ، فلکه شد ، مجبورش کردم کل روستا رو تمیز کنه اما باز هم آدم نشد و هر روز میاد
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ دارید راستش رو میگید ؟
_ آره
با صدای لرزون شده گفتم :
_ پس چرا بهم چیزی نگفتید پس چرا من متوجه نشدم ؟
_ چون نمیزاشتم به گوشت برسه
_ الان داداشم کجاست
_ سر زمین کشاورزی چون تنبیه شده دوباره ‌.

_ شما که از داداش من متنفر هستید چرا اینارو بهم گفتید ؟.
_ چون باید میفهمیدی .
بعدش خواست از اتاق بره بیرون که گفتم :
_ ارباب زاده
به سمتم برگشت سئوالی بهم خیره شد لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ خیلی ممنون
لبخند محوی زد و از اتاق خارج شد ، واقعا ممنونش بودم چون بهم امید داده بود یعنی داداشم من رو دوست داشت تموم این مدت برای دیدنم تلاش کرده بود تموم سختی هایی که کشیده بودم ارزشش رو داشت
از اتاق خارج شدم با شادی به سمت پایین رفتم ارباب سالار تنها نشسته بود به سمتش رفتم و گفتم :
_ ارباب سالار
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
چشمهام داشت برق میزد
_ ارباب زاده بهم گفت داداشم همیشه میومده دیدن من
ارباب سالار متعجب گفت :
_ واقعا ؟
_ آره
_ باورم نمیشه
_ منم همینطور
با خنده به سمتم اومد و گفت :
_ پس بلاخره داری موفق میشی اهورا رو سر به راه کنی
_ ببخشید متوجه نمیشم
خندید
_ چیزی نیست عزیزم
_ شما از دست من ناراحت هستید ؟
_ نه برای چی همچین فکری کردی ؟
شونه ام رو بالا انداختم و گفتم :
_ نمیدونم
خواست چیزی بگه که صدای مامان نازگل اومد :
_ ستاره تو اینجایی ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ آره
با تعجب چند ثانیه به من خیره شد بعدش گفت :
_ حالت خوبه ؟.
_ آره ممنون
ارباب سالار رو بهش کرد
_ عزیزم بیا اینجا ببینم
مامان نازگل چشم غره ای به سمتش رفت
_ همتا و سپهر آشتی کردند
جیغی کشیدم و گفتم :
_ واقعا
_ آره
_ خیلی خوشحال شدم همتا واقعا لیاقتش رو داره که خوشبخت بشه

 

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *