خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو هفت

داخل اتاق شدم خواستم برم سمت حموم که صدای خش دار ارباب زاده بلند شد :
_ ستاره
با شنیدن صداش ایستادم با ترس بهش خیره شدم که بهم اشاره کرد برم سمتش با ترس و لرز به سمتش رفتم که لبخند ترسناکی زد
_ خوب میشنوم
اب دهنم رو پر سر و صدا قورت دادم
_ چی رو ؟
_ اینکه امروز بدون اجازه من به چه حقی پا شدی رفتی تو حیاط ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو پایین انداختم :
_ ببخشید ارباب زاده
صدای قدم هاش نشون میداد داره میاد سمتم وقتی رسید بهم خیره شد و گفت :
_ خوب میشنوم زود باش
سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و تند شروع کردم به حرف زدن :
_ ببخشید ارباب زاده من دوست نداشتم برم بیرون حوا و ترنج اصرار کردن بخدا من …
دستش رو دهنم نشست که ساکت شدم و با چشمهای گشاد شده از ترس داشتم بهش نگاه میکردم که خیلی خشن گفت :
_ دیگه به هیچ عنوان حق نداری بری تو حیاط شنیدی ؟
_ چشم ارباب زاده
_ و میمونه مطلب بعدی !
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ چی ؟
_ اون پسره بهت خیره شده بود آره
و دستش رو روی فکم گذاشت که با التماس بهش خیره شدم و نالیدم :
_ ارباب زاده من هیچ تقصیری ندارم
سرش رو تکون داد
_ میدونم
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل شوکه شدم
_ میدونید ؟
_ آره
_ پس چرا دارید من …
_ چون باید بدونی تو بدون اجازه من حق آب خوردن هم نداری شنیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
خیلی آهسته خندید :
_ آفرین
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم که پرسید :
_ حالا چرا انقدر ترسیدی ؟
_ چون شما خیلی ترسناک شدید
_ جدی ؟
_ آره

حوا با لبخند بهم خیره شد و گفت :
_ خوب چطور بود نقشه ی من داداش خیلی خوشحال شد نه ؟
با شنیدن این حرفش چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ دیوونه شدی کجا خوشحال شده بود اون وقت ؟ ارباب زاده از شدت عصبانیت دوست داشت من و کتک بزنه تو واقعا عقل نداری منم ساده هستم که عقلم و دادم دست تو
_ ستاره
اینبار مامان نازگل گفت :
_ حق با ستاره هست نباید با غیرتش بازی کنید شاید نتیجه ی عکس بده
حوا لب برچید :
_ اما ترنج گفت همیشه جواب میده این شکلی
من و مامان نازگل همزمان به سمت ترنج برگشتیم که لبخندی زد
_ خوب تو فیلما همیشه جواب میداد
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد آخه من عقلم رو چرا داده بودم دست این دوتا بچه خودم مونده بودم تو این کار ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم
بلند شدم که حوا گفت :
_ کجا ؟
_ برم استراحت کنم اصلا نتونستم درست حسابی بخوابم بعدش نکنه توقع دارید بشینم به حرفای شما گوش بدم اونم با این نقشه هاتون ؟
پشت چشمی نازک کرد
_ مگه نقشه های ما چش هست.
با شنیدن این حرفش به خنده افتادم :
_ نقشه های شما چش نیست یه نگاه بندازید خودتون متوجه میشید .
مامان نازگل بهم خیره شد :
_ برو عزیزم استراحت کن
_ باشه شب بخیر !
بعدش به سمت اتاق رفتم ارباب زاده با بالا تنه ی برهنه روی تخت لم داده بود
نفس عمیقی کشیدم نمیدونم چرا خجالت میکشیدم ازش به سمت سرویس رفتم لباسم رو عوض کردم
بعدش اومدم روی تخت دراز کشیدم که دستش دورم حلقه شد و بعدش بوسه اش روی گردنم نشست که نفسم رو ناله مانند بیرون فرستادم بهم خیره شد
بعدش لبهاش رو روی لبهام گذاشت ، دستش داشت پیشروی میکرد اما من بشدت ازش خجالت میکشیدم تموم صورتم شک نداشتم از شدت خجالت شده بود شبیه لبو این و مطمئن بودم
_ از من خجالت میکشی ؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم !

چند مدت گذشته بود احساس حالت تهوع سرگیجه داشتم اما جرئت نداشتم چیزی به ارباب زاده بگم واقعیت این بود هنوز ازش میترسیدم ، از بس عق زده بودم رنگ صورتم شده بود شبیه گچ دیوار ، از سرویس خارج شدم به سمت سالن رفتم همشون نشسته بودند
ارباب زاده بهم صورتم خیره شد و گفت :
_ ستاره چرا صورتت این شکلی شده چت شده ؟
هول شده گفتم :
_ چیزی نیست من خوبم ارباب زاده
بلند شد اخماش رو تو هم کشید
_ زود باش پاشو باید بریم بیمارستان شهر اینطور که مشخص حالت اصلا خوب نیست
بلند شدم خواستم چیزی بگم که سردرد بدی بهم دست داد ، دستم رو روی سرم گذاشتم و آخی گفتم که ارباب زاده به سمتم اومد بازوم رو گرفت و با حرص گفت :
_ چرا لج میکنی هان ؟
_ من خوبم
_ مامان پاشو بیا کمک لباس هاش رو بپوشه ببرمش بیمارستان
_ باشه پسرم
بعد اینکه به کمک مامان نازگل لباس هام رو عوض کردم همراه ارباب زاده و حوا به سمت شهر راه افتادیم ، حوا دستم رو داخل دستش گرفت و متعجب پرسید :
_ دستت چرا انقدر سرده ؟

سرم رو تکون دادم :
_ چیزی نیست
_ یعنی چی چیزی نیست دستت خیلی سرده ستاره نکنه فشارت افتاده
_ نه
_ داداش
ارباب زاده خش دار گفت :
_ بله ؟
حوا با نگرانی گفت :
_ کی میرسیم داداش ستاره اصلا حالش خوب نیست
_ دیگه چیزی نمونده
نمیدونم چرا حالم تا این شدت بد بود اما امیدوار بودم که چیز خاصی نباشه ، چون میترسیدم ارباب زاده رو برای همیشه از دست بدم .
دکتر اومد داخل اتاق بهم خیره شد لبخندی زد و گفت :
_ مبارک
گیج بهش خیره شدم که ارباب زاده پرسید :
_ چی مبارک ؟
_ حامله هستند خانومتون
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شده بود باورم نمیشد من حامله بودم و بچه ی ارباب زاده کسی که عاشقش بودم تو شکم من بود ، اشک تو چشمهام جمع شده بود حوا به سمتم اومد و شروع کرد به تبریک گفتن اما ارباب زاده اصلا هیچ حرکتی انجام نداد و همین باعث ترس من شده بود همش میترسیدم نکنه این بچه رو نخواد
وقتی مرخص شدم و برگشتیم روستا ارباب زاده همچنان ساکت بود حتی حوا هم فهمیده بود یه چیزی شده اما اون هم مثل من جرئت نداشت چیزی بگه و تمام مدت ساکت بود !

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هفت

بعدش سریع بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم به سمت اتاق دویدم حسابی ناراحت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *