خانه / رمان آنلاین / رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو دو

رمان شوهرغیرتی من/پارت شصتو دو

اینطور که مشخص شد سوتفاهم های بین همتا و سپهر رفع شده دوباره سپهر همتا رو عقد کرده بود و نجمه رو طلاق داده بود خیلی خوشحال شده بودم از این موضوع همتا واقعا لیاقتش رو داشت اون باید خوشبخت میشد
_ ستاره
با شنیدن صدای ارباب زاده از افکارم خارج شدم ، و نگاهم رو بهش دوختم و متعجب پرسیدم :
_ چیزی شده ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ حواست کجاست چرا هر چی صدات میزنم اصلا جواب نمیدی ؟
_ ببخشید
به سمتم اومد خیره به چشمهام شد
_ داشتی به چی فکر میکردی ؟
_ وای ارباب زاده مگه شما خبر ندارید چیشده ؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ نه چیشده مگه ؟
_ همتا و سپهر آشتی کردند
_ تو برای این خوشحال هستی ؟
با چشمهایی که از شدت خوشحالی شک نداشتم داره برق میزنه بهش خیره شدم و با ذوق سرم و تکون دادم
خندید و گفت :
_ کوچولوی ارباب زاده خیلی خوشحال شده پس آره
با شنیدن این حرفش خجالت کشیدم احساس کردم گونه هام گل انداخت ، دستش رو روی گونم کشید که چشمهام بسته شد
صداش نوازش وار بلند شد
_ خیلی شیرین و خواستنی هستی اصلا نمیشه ازت گذشت
بعدش خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت که باعث شد چشمهام گرد بشه و شکه بشم بوسه ی کوتاهی روی لبهام گذاشت و ازم جدا شد به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ ارباب زاده
_ جون
شرمزده بهش خیره شدم خواست چیزی بگه که صدای در اتاق اومد
_ بیا تو
در اتاق باز شد و ترنج اومد داخل اتاق و ترسیده گفت :
_ داداش اتفاق بدی افتاده
ارباب زاده اخماش تو هم رفت
_ چیشده ؟
_ یکی از خدمه ها به مامان حمله کرد و …
ارباب زاده هنوز حرف ترنج تموم نشده بود از اتاق خارج شد منم پشت سرشون رفتم وقتی رفتم پایین با دیدن صورت مامان نازگل چشمهام گرد شد چه به روزش آورده بودند چرا اینا این شکلی بودند
_ کار کیه ؟
ترنج به یکیشون اشاره کرد ارباب زاده به سمتش رفت و گفت :
_ پس تو باعث شدی مامان من زخمی بشه آره ؟
با تنفر به ارباب زاده خیره شد
_ هر کاری لایقش باشه انجام میدم فهمیدی اون باعث شد زندگی مامانم نابود بشه .
_ تو چی داری میگی ؟
دختره با صدای بلندی خندید
_ منم خواهرتون هستم دختر ماه بانو زن اول ارباب سالار ازش بپرسید چجوری مامان من و پرت کرد بیرون از عمارتش بخاطر مامان تو و باعث شد من یه زندگی مثل جهنم رو تجربه کنم اومده بودم تا مادرت رو بکشم اما حیف اینا مزاحم شدن ….

ارباب زاده خواست دستش رو بلند کنه که مامان نازگل گفت :
_ دست نگه دار
ارباب زاده دست نگه داشت که مامان نازگل اومد سمت همون دختره و گفت :
_ این غیر ممکن ماه بانو نمیتونست حامله بشه و بعدش هیچ رابطه ای با ارباب سالار نداشت اون بخاطر کار های بدی که انجام میداد ارباب از عمارت پرتش کرد بیرون این چرندیات رو کی بهت گفته ؟
دختره با صدای بلند خندید
_ پس که اینطور حتی الان هم داری کتمان میکنی من حاضرم تست DNA بدم تا مشخص بشه من دختر ارباب سالار هستم بعدش مشخص میشه دروغگو کی هست .
ارباب زاده عصبی سرش داد زد :
_ خفه شو خیلی داری حرف میزنی
دختره خندید
_ چیه زورت اومد منم خواهرت باشم ؟ خواهری که مادرت باعث شد تو آشغالدونی بزرگ بشه که تو سن سیزده سالگی بهش تجاوز کنند و بخاطر خرج درمان مادرش فاحشه بشه
دستم رو روی دهنم گذاشتم خیلی شکه شده بودم از قیافه ی ارباب زاده هم مشخص بود خیلی شکه شده به سمت مادرش برگشت که مامان نازگل گفت :
_ ببریدش تو اتاق طبقه پایین درش رو هم قفل کنید تا من با باباتون صحبت کنم .
دختره قبل رفتن گفت :
_ من واقعا دخترش هستم اما هیچوقت هیچکدومتون رو نمیبخشم تاوان بدبختی هایی که من کشیدم رو پس میدید .
وقتی اون و بردند نگهبان ها ارباب زاده به سمت مادرش برگشت و گفت :
_ چخبره اینجا ؟
مامان نازگل کلافه گفت :
_ منم نمیدونم چخبره خودت که دیدی چیشد
_ مامان اگه ….
مامان نازگل وسط حرفش پرید
_ فعلا چیزی نگو پسرم
بعد رفتن مامان نازگل ارباب زاده هم عصبی گذاشت رفت ترنج هم هاج و واج همونجا ایستاده بود به سمتش رفتم و گفتم :
_ بیا بشین رنگ از صورتت پریده حالت خوب نیست
با بهت گفت :
_ اون خواهر منه ؟
_ هنوز چیزی مشخص نیست شاید داره دروغ میگه
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ دعا میکنم یه کلاهبردار باشه اما خواهر من نباشه .
_ چرا ؟
_ چون گذشته اش خیلی تلخ بوده من شرمنده میشم وقتی میشنوم نمیتونم تحمل کنم که این همه بلا سرش اومده
آهی کشیدم و گفتم :
_ هیچ چیزی دست ما نیست بیا بشین برم برات آب قند بیارم رنگ از صورتت پریده
_ باشه

تو این مدت اوضاع عمارت خیلی داغون شده بود هیچکدوممون باورمون نمیشد که اون دختره واقعا دختر ارباب سالار باشه اما وقتی نتیجه اومد و مشخص شد اون دختر ارباب سالار همه داغون شدن ارباب سالار خیلی شکسته شد مخصوصا با حرف هایی که حوا دخترش زده بود دختری که تازه پیداش شده بود .
سرم رو تکون دادم تا به این افکار پایان بدم .
_ ارباب زاده
بدون نیم نگاهی به من بندازه گفت :
_ چیه ؟
_ تا کی قصد دارید این شکلی باشید ؟
به سمت من برگشت و گفت :
_ چه شکلی ؟
_ انقدر داغون و شکسته
_ نمیتونم باور کنم یه خواهر داشتم ، خواهری که وقتی سیزده ساله بوده بهش تجاوز شده بعدش بخاطر مادر حرومزاده اش فاحشه شده ، پر شده از انتقام و کینه من نمیتونم این حالش رو درک کنم دارم دیوونه میشم
_ باید صبور باشید ارباب زاده
بلند شد دستی به لباسش کشید
_ من میرم سر زمین ها
بعدش از اتاق خارج شد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم تو این مدت همه به یه نحوی داغون شده بودند به سمت اتاق حوا رفتم تقه ای زدم که صدای سردش بلند شد
_ بیا داخل
در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم یه گوشه روی تخت نشسته بود
_ سلام عزیزم
به سمتم برگشت پوزخندی زد
_ خسته نشدی ؟
متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ برای چی ؟
_ هر روز میای اتاق من و سگ محل میشی ؟ بخاطر این میای که باهام دوست بشی حالم بهتر بشه بعد همه بگن وای ستاره معجزه کرد و اون پسره ی گند اخلاق دوستت داشته باشه آره ؟
_ نه
_ اما من خوب میدونم همه ی کارات برای اینه پس گمشو بیرون
رفتم کنارش نشستم و با لبخند بهش خیره شدم
_ درسته ارباب زاده از من خوشش نمیاد دلیل ازدواج ما هم مشخص فقط برای انتقام بود اما من بخاطر ارباب زاده بهت نزدیک نمیشم .
_ پس برای چی میای ؟
صادقانه جوابش رو دادم :
_ دوست دارم بهت کمک کنم
_ ترحم ؟
_ نه
متعجب بهم خیره شد
_ چه نقشه ای داری هان ؟
_ قسم میخورم هیچ نقشه ای ندارم فقط میخوام حالت بهتر بشه ، این خانواده برای من خیلی تلاش کردند منم میخوام کمک کنم اونا واقعا از وجود تو خبر نداشتند حالا هم که خبردار شدند نابود شدند
پوزخندی زد و عصبی گفت :
_ دوست نداشتند من باشم من …
_ نه اینطوری نیست !
_ پس چجوریه ؟
_ اونا خیلی دوستت دارند همشون بعد فهمیدن واقعیت داغون شدن تو اصلا نمیتونی بفهمی حالشون چه شکلی شده همشون دوستت دارند اما از طرفی دارند زجر میکشن

_ منم زجر کشیدم سختی کشیدم تحقیر شدم میتونی درکم کنی ؟
_ آره
_ تو چه شکلی میتونی درک کنی آخه تا وقتی که جای من نباشی نمیفهمی
_ من تو خانواده ای بزرگ شدم که اصلا من رو دوست نداشتند حتی ذره ای براشون مهم نبودم برای همین میگم میفهمم چه حالی داشتی
چونش لرزید
_ همیشه دوست داشتم یه خانواده داشته باشم کسایی که ازم حمایت کنند تا منم مثل بقیه یه زندگی خوب داشته باشم اما اصلا این شکلی نبود من همیشه مجبور بودم خیلی بد زندگی کنم و سختی بکشم
اه تلخی کشیدم و گفتم :
_ اما خانواده ات رو دوباره پیدا کردی ! ارباب سالار میتونه یه پدر خیلی خوب باشه
_ اما اون …
وسط حرفش پریدم :
_ نمیدونم تو گذشته چیشده نمیدونم مادرت چی بهت گفته حتی نمیتونم قضاوت کنم اما یه چیزی رو خیلی خوب میفهمم
_ چی ؟
_ از ارباب سالار درمورد گذشته بپرس توضیح بخواه اگه جواب قانع کننده ای بهت نداد ازش متنفر باش تو دوست داری همیشه با فکر کردن به انتقام زندگی کنی یا زندگی کنار کسایی که دوستشون داری ؟
_ زندگی کنار کسایی که دوستشون دارم رو ترجیح میدم !
لبخندی بهش زدم و بلند شدم
_ پس پاشو
متعجب بهم خیره شد و گفت :
_ چرا ؟
_ چون باید با بابات صحبت کنی و واقعیت رو بهش بگی شنیدی ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
_ این خوبه
_ ستاره
_ جان
_ من میترسم
_ از چی ؟
_ از شنیدن واقعیت ها خیلی میترسم !
_ اصلا نترس و باهاش روبرو شو تو تا آخر عمرت نمیتونی با ترس زندگی کنی .
_ باشه .
از اتاقش خارج شدیم حوا به سمت اتاق ارباب سالار رفت منم رفتم سمت پایین مامان نازگل و ترنج غمگین نشسته بودند
_ سلام
با شنیدن صدام سرشون رو بلند کردند و خیلی آروم جوابم رو دادند
_ مامان نازگل
_ جان

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان معشوقه استاد/پارت چهلو شش

صورتشو جلو آورد که ناخوداگاه سرمو عقب کشیدم و خیلی جدی گفتم: _چیکار می کنی…! …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *