خانه / رمان آنلاین / رما ن دلبر جذاب من / رمان دلبر جذاب من/ پارت یک

رمان دلبر جذاب من/ پارت یک

منم تو بغلش دلبری می کردم و می رقصیدم اونم گفت ژونن سکسیه من تو

فقط ناز کن بعد دستشو گذاشت روی باسنم و گفت اینم واسم تکون بده عالیه

منم پوزخندی زدم تو دلم گفتم:اره عزیزم تو فقط به فکر هوستی هه

بعدش دویستش ارین اومد

ارین:کامیار بیا بریم بسه دیگه

کامیار:کوجا من تازه عروسکمو پیدا کردم ولش نمی کنم

ایرن:اوه هانی کوجا میری امشب یه شب خوبی میشه ها بعد براش چشمک زدم

بعد رو کردم سمت ارین گفتم: اوه عزیزم کوجا میری بیا باهامون برقص

اونم اصلا انگار نه انگار من وجود داشته باشم به کامیار گفت

ارین:کامیار نمیری بگو من برم

کامیار گفت:اههه بابا کوجا بمون دونفره این خوشگلو جرش بدیم هومم نظرت چیه

ایرن:واووو ولی من جر میخورم که بالحن لوسی اینو گفتم که کامیار قهقه زد گفت

کامیار:نه عروسک جوری میکنیمت که فقط بیای پیش خودمون

منم تو دلم کثافت اشغالی خطابش کردم با اینکه زن داره ولی هنوز همون کثافت

هوس باز قبل بود هه ولی زنش که میشه خواهر گرامیه من هنوز فکر میکنه این کثافتو دوست دارم و دارم

اینجور میگم بهش که طلاق بگیرن بعد من باهاش ازدواج کنم در حالی که من

از این کثافت متنفرم و از دوست رزلش ارین هم هیچ وقت فراموش نمی کنم اون روزو ولی الا اقا مغرور شده

تحویل نمیگره فقط ببیند چه بلایی سرتون نمیارم دوتاتون ههه ههه

ایرن:واو هانی خیلی خوبه😉
واسش یه چشمکم زدم که قشنگ بره تو کار من

کامیارم با هوس نگام می کرد نگامو پایین بردم دیدم بله بدجورم رفته تو کار من راست کرده پوزخندی زدم شروع

کردم رقصیدن تمام برجستگی های بدنمو تکون می دادم بعدش رفتم سمت ارین که تعجب کرد رفت توشوک از

پست رفت بغلش باسنمو هم تکون می دادم روی قسمت پایینی تنش اونم یهو

از شوک درومد اخماش رفت تو هم سرشو خم کرد اورد کنار گوشم گفت

ارین:بین خوشکل خانم اگر بخوای پا رو دم شیر بزاری بدجور تیکه پارت می کنه پس به ما مواظب باش که بیدارش کنی جر می خوری اوکی عزیزم 😏😉

منم از رو کم نیوردم گفتم

ایرن:اوههه واووو من عاشق زیر بودنه تو ام مس باید سعی خودمو بکنم تا بیدار بشه از خواب زمستونی

بزور داشتم این حرفا می گفتم موندم تو عملیش چه کنم واقعا

ارین اخماشو کرد تو هم گفت:انگاری دلت می خوات بازی کنی منم واسه

امثال تو بلدم چجوری بازی کنم وقتی شیکو مجلسی جر خوردی بعد میفهمی با دم شیر بازی کردن یعنی چی عزیزم😏😉

منم از رو نرفتم گفتم:اوه هانی پس یادم باشه شمارمو بدم منتظر تماست میمونم عشقم 😉

از هم جدا شدیم رفتم اتاق بالایی مانتوی بلند جلو بازمو پوشیدم رفتم پایین

داشتم نگاشون می کردم که پیش در دیدمشون داشتن میرفتن رفتم سمتشون گفتم :ارین صبر کن شمارمو بدم بهت

اونم هوفی کشید گفت بگو منم شمارمو گفتم رو کردم بهش

ایرن:یه تک بزن شمارت بیوفته

آرین:نه لازم نیست خودم شمارتو دارم هرموقعه خواستم تماس میگیرم

اون فکرده بود خرم ولی منم از خودش زرنگ ترم گفتم:اوهه نه یه تکه گلم بزن دیگه الا

اونم اخماشو کرد تو هم تک زد شمارش افتاد سریع سیوش کردم بعد گفتم

ایرن:میسی هانی بابای

کامیار زود اومد دنبالم گفت کجا عروسک بیا خودمون میرسونیمت

ایرن:نه عزیزم مزاحمتون نمیشم

کامیار:تعاروفو بزار کنار بیا بریم ماشین اون وره

ارین هم اخماش بدجور رفته بودن توهم انگار می خواست از شرم راحت شه منم زود رفتم سوار ماشین شدم که یه ماشین فورموستاینگ بود سوار شدم

ارین خیلی خر پوله اینقدر که که خرش همه جا میره کامیارم پولدار بودن ولی نه به اندازه ارین دقیقا منو کامیار هم

سطح بودیم تو لحاظ مالی ولی اون از خانواده معمولی بود ولی من پدرم اقازاده است با پدر ارین هم همین طور

 

ما قبلا با خانواده ارین رفت امد خانوادگی داشتیم ولی یه مشکلاتی و بحثایی بین پدرم و پدر ارین اومد که قطع رابطع کردیم

با صدای ارین می گفت ادرس بده برگشتم سمتش ادرسو دادم اونم با سرعت رفت

کامیار برگشت گفت:خوب عروسک شمارتو بده که یه شب دیگه درخدمتتم

ایرن:اوه بله هانی الا میدم

اونم گوشیشو دروورد شماره رو گفتم
سیوش کرد بعد رفت تو اینستا مخاطبینو زد پیدام کرد بعدش فالوم کرد

بعد گفت ژونننن فالوورا رو نگاه کم کشته نیستنا ارین برگشت گوشی کامیار رو نگاه کرد بعد ابروهاش پرید بالا گفت

ارین:همه یا نصفش فیکن درسته هه😏

ایرن:واا چی میگی نگاه استوریمو همه فالورا دیدن اگر فیک بودن نمیدیدن که

اونم پوزخندی زد چیزی نگفت بعد گفت
اسم فامیلت چی بود

منم فامیلمو عوض کرده بودم از خیلی وقت پیش از موقعه ای که از خونه انداختنم بیرون عوض کردم فقط اسممو عوض نکردم چون دوستش داشتم

منم گفتم:ایرن رادمنش نیا

ارین:اوکی یلحظه فکردم اشنا هستی

ایرن:چطور مگه

ارین:هیچی یکی هم اسم تو بود ولی فامیلیش این نیست

بعد یهو کامیار گفت:راستی ارین چی شد ایرنو پیدا نکردی نه خانوادشم خبر ندارن فیلا دارم میگردم

من از تعجب خوشکم زده بود پس دنبالم بودن هه هه خیال خوش عمرا پیدام کنن

ارین رو کرد سمت کامیارو گفت:خجالت نمیکشی هنوز بهش فکر می کنی زنت

خواهرشه ها حتا اگر پیداش کنم می خوای بری بهش بگی برگرد دوست دارم چون…..

که یهو کامیار پرید وسط حرفش گفت

کامیار:بسهه رسیدیم ارین

ایرن:میسی بچه ها خوندم دیگه میرم

ارین:نه بگو کدوم خونست

منم اومدم حرفی بزنم با صدایی خشن و بمی گفت:گفتم کدوم خونه

ایرن:این طلایی رنگه

کامیار:تنها زندگی میکنی

ایرن:اره تنها زندگی می کنم پدر مادرم فوت کردن

کامیار:اوکی پس بهت زنگ میزنم هماهنگ میکنم من بیام خوبه

ایرن:باشه ارین جان شما هم بیای خوشحال میشم

ارین جیزی نگفت منم پیاده شدم درو بستم رفتم ایفنو زدم برام درو باز کردن اونا هم گاز دادن رفتن منم رفتم داخل

مش رحیم اومد:سلام باباجان خسته نباشی

ایرن:سلام مرسی سلامت باشی کاری نداری مش رحیم

مش رحیم:نه خانم بفرماید

منم رفتم سمت عمارت که خیلی بزرگ بود فقط ربع ساعت تارسیدم به خود عمارت رفتم داخل خدمتکارا اومدن سمتم خوش اومدین خانم

ایرن:دیانا من رفتم بخوابم فردا صبح سرموقع بیدارم میکنی حتا یک دقیقه هم دیر نشه فهمیدی

دیانا:بله خانم چشم

خوبه ای گفتم عمارت من اینجوری بود اول که وارد میشی یه راه رو کوتاه

وردی می خوره بعد چند تا پله میخوره میری بالا وارد سالن اصلی میشی بعد که رفتم وارد شدم از سالن خارج شدم

رفتم سمت اتاقا که باز وقتی از سالن
خارج میشی یه راه رو میخوره بعد پله ها میان از پله ها که رفتم بالا مستقیم رفتم سمت اتاقم

اتاقم یه اتاق خیلی بزرگ که یه تخت بزرگ وسطش بود و بالاش پرده ای نازک وصل بود میز ارایشم هم روبه

روش که جفتش پنجره بزرگ اتاقم کع سر تاسری بود و بازش میکردی می رفتی بیرون یع تراس کوچیک بود که

روبه باغ بود پنجره اتاقم روبه باغ بیرونیه نه پشت عمارت البته باغ پشت عمارت خیلی بزرگه

یه تاپم بود که من عاشق اون تابم منو یاد خاطرات با کامیار میندازه لعنتی هرموقع به یاد گذشته میوفتم اعصابم خورد میشه

رفتم سمت کمد سر تاسری اتاقم بازش کردم یه تاپ و یه شلوارک برداشتم لباس زیرامو هم درو وردم عادتم شده بود

رفتم موهامو هم باز کردم بورس کشیدم توش موهام بلوند مانند از اونم روشن تر بود به مامانم رفتع بودم جشمام هم ابی رنگه

لبام هم قرمز و چشمام درشته و لبای قلوه ای مانند و دماغی که انگار عملیه
…………………………….
گوشیمو برداشتم رفتم سر تخت دراز کشیدم رفتم توی اینستا دیدم ارین فالوم کرده همه عکسامو هم لایک کرده بود

رفتم تو پیجش عکساشو دیدم لعنتی خیلی جذاب و خوشکل بود هرچی بگم کم گفتم رفتم فالوراشو دیدم که

بیشترش دختر بود عجببب کشته مرده ها رو نگاه کن بعضی از دوستاشو می شناختم چون توی مسافرت هایی که

میرفتیم یا بیرون که میرفتیم میومدن یکیشون که اسمش ارشیا بود خیلی میخ من بود هرجا میرفتیم میومد هرجا من باشم

اون دومم بود اصلا ول کن نبود رفتم تو پیجش اوههههههع چه تغیر کرده بیبی فیس شده خوشملم شده واقعا این خودشه

اصلا باورم نمیشه این اینجوری تغیر کنه ساعت گوشیمو نگاه کردم دیدم نزدیک چهار صبحه وایی باید میخوابیدم چون

صبح زود باید بیدار بشم خیلی کار دارم گوشیمو گذاشتم سر زنگ خوابیدم
……………………………………….

باصدای دیانا خدمتکار مخصوص خودم که هی میگفت

دیانا:خانم خانم جان بیدار بشید وقت ندارید مگه نگفتین یه دقیقه تاخیر هم نکنید بفرماید زود اومدم بلند بشید تا دیرتون نشده خانم

ایرن:اههه باشه برو صبحانمو حاضر کن تا بیام

دیانا:خانم امادست

ایرن:خوبه برو من اومدم

از تخت بلند شدم رفتم دستشویی توی اتاقم دستو صورتمو شستم اومدم بیرون کمدمو باز کردم یه دامن تنگ چاک دار و

یه تاپ یقه پوشیدم بندی بود بعد موهامو باز گذاشتم همه رو انداختم سر

شونه سمت پچم یه ارایش شیک و جذابی کردم روژ قرمز حجم دهنده لب
هم زدم مانتمو که جلوباز چاک دار بود

پوشیدم با یه شال حریر کفش ده سانتیمو که بندینک دار بود و بنداش تا زیر زانوم بود پوشیدم عطر مخصوصم

رو هم زدم رفتم پایین گوشیمو درو وردم زنگ زدم به کامیار داشت بوق می خورد که یهو

صدای ارین اومد ابروهام پرید بالا بعد تو دلم ایولی گفتم پس پیش هم بودن این بهترین موقعیت بود

ارین:الو بفرمایید

ایرن:اوه سلام هانی خوبی عزیزم

ارین:سلام بفرما امرت

ایرن:اوه بد نباش دیگه گلم کجایید شما

ارین:چرا خونه ایم

ایرن:اوکی عزیزم پس ادرس بده که بیام بای

زود قطعش کردم چون میدونستم بهونه میاره تا من نیام می شناسمش ولی منم روش خودمو دارم 😂

رفتم سمت سالن غذاخوریم سریع تند صبحونمو خوردم رفتم بیرون

علی:سلام خانم صبح بخیر

ایرن:سلام مرسی سوارشو بروسنم جایی بعد که بهت زنگ زدم میای دنبالم شایدم نیام خونه امشب هواست باشه

علی:جشم خانم حتما

ایرن:خوبه ای گفتم با صدای گوشیم گوشیمو باز کردم دیدم ادرسو واسم فرستاده بود به علی گفتم اونم گازشو داد رفت

حدود نیم ساعت بعدش رسیدیم پیاده شدم رفتم سمت زنگ عمارتشون قشنگ بود این فکر کنم عمارت ارینه همونی که درحال ساختش بود

با صدای باز شدن در فهمیدم برام بازش کرد به علی هم اشاره کردم بره اونم رفت منم رفتم داخل درو بستم دور تا دور عمارتو بادیگارد گرفته بود

بعد ربع ساعتی رسیدم عمارت خدمتکاراش درو برام باز کردن

خدمتکار:سلام خانم خوش اومدید اقا توی سالن منتظر تونن من باشه ای گفتم رفتم

یه عمارتتت بزرگگگ که حالت شیک و سلطنتی مانند و بروز بود که از وسط سالن پله های بزرگگ و پیچ دار به بالا میرفت عمارتش واقعا چیزی کم نداشت

رفتم تو سالن دیدم از پنجره داره بیرونو نگاه می کنه منم مانتو شالمو درو وردم رفتم از پشت بغلش کردم گفتم سلام عزیزم خوبی

اون برگشت سمتم دستمو باز کرد گفت

ارین:سلام واسه چی اومدی کاری داری

ایرن:منم گفتم مگه باید کاری داشته باشم که اومدم

ارین:خوبه پس من برم اخه به کامیار زنگ زده بودی که اونم نیست باید صبر کنی تا بیات

ایرن:وااا اریننن کجااا

ارین:چیه

ایرن:بمون دیگه

اونم دیگه چیزی نگفت موند منم رفتم پیشش گفتم بریم توی اتاق

اونم چیزی نگفت رفتیم بالا که چهار تا اتاق بود رفت توی اخرینن اتاق که درش مشکی مانند بود

رفتیم داخل یه اتاقق نیمه تاریک که به ادم ارامشص خاصی میداد رفتم روی تخت نشستم اونم اومد

بعدش یهو ل… ب .. ا گذاشتم روی ل…ب ..ا و دیگه هیچ وقتت عاقبته کارمو نفهمیدممم

صبح از درد شدید بیدارر شدمممم یلحظه بغضمممم گرفتتت
خواستم گریه کنم ولی بغضمو قورت دادم

دیدم ارینم جفتم خوابیده رفتم حمومم حموم کردم و گریه میکردم که با کوبیده شدن در از جام پریدم

ارین:خوبیی ایرنن البته ترمیمی ها معلومهه خوبننن

منم حرصی گفتم:چی میگی تو میخوای صابتت کنمم بهتتت هاااا میخوای بریم و بهت صابت کنم

ارینم ازش صدایی دیگه نیومد منم زود با بغض و حرصص حموم کردم و اومدم بیرون

اونم توی اتاق نبود زود لباسس پوشیدم رفتم پایین دیدم داره با گوشیش حرف میزنه

زود ایستادم پشت دیوار تا منو نبینه میخواستم ببینم با کی حرف میزنه

ارین:چی میخوایی تو نهه اره اومد
……….

ارین:ارههه نه بالاستت بتوچهه میخوام قطعع کنم الا میات خدافظ

سریععع رفتمم بالا توی اتاقق بعدش علکی خودمو مشغول شونه کردن موهام کردم

اونم اومد بالا دید دارم موهامو شونه میکنم چیزی نگفتت

بعدش یهووو دلم تیر کشیدو از درد خمم شدمم نشستم سریع سر صندلی اونم دید حالم بده به خدمتکار گفتت صبحانه بیاره بالا

 

اخع الا من داشتم می موردم بعدش اون میگه صبحانه

فقط به خودم می پیچیدم اون کثافتم هوفی از کلافگی کشید

ارین:بیا بریم دکتر ولی وای به حالت همش فیلمم باشه

از درد چیزی نمیگفتم من بعدش که برگشت دید

نمی تونم بلند بشم فهمید که خیلی درد دارم گفت نمیخوات دراز بکش زنگ بزنم دکتر بیات

اینجا منم رو تخت دراز کشیدم منتظر دکتر بودم زود بیات داشتم از درد به خودم می پیچیدم

بعد حدود نیم ساعت دکتر اومد

دکتر:سلام عزیزم

دکتر:لطفا شما بیرون باشید تا چکشون کنم

ارین:وا خانم دکتر شوهرشم ها

دکتر:اقای کیانی لطفا چند لحظحه بیرون باشید

ارین بزور رفت بیرون دکتره هم پتو رو از روم برداشت داشتم از خجالت اب می شدم شروع کرد معاینه کردنم خیلی درد داشت لعنتی

کارش که تمام شد ارین اومد داخل گفت چی شد خانم دکتر

دکتر:الا یه سرم میزنم و قرص میدم لطفا بیشتر مواظب باشید

منم با خجالت بزور گفتم :مرسی خانم دکتر

دکتر هم خواهش می کنمی گفتو رفت ارینم تا دمه در باهاش رفت منم سعی کردم بخوابم دیگه چون خیلی خستمه کله دیشبو نخوابیدم

ارین:الا بهتری

ایرن:نه درد هنوز خیلی درد دادم

ارین:منکه گفتم اقا گرگه مثل گرگه

ایرن:حوصله جرو برحث ندارم با تو واقفا گزفتم بعدش خوابیدم چون مینسشت واسم قور قور می کرد

……………………………..
با صدای خدمتکار بیدار شدم دیانا برو بزار بخوابم

خدمتکار:خانم دیانا کیه من پریسا هستم خدمتکار مخصوص اقا

با حرفش یهو محکم از جام پریدم یهو زیر دلم تیر کشید اییی که یهو اتفاقات

دیشب یادم اومد بغضم گرفت منه لعنتی چی کار کردم رو کردم به خدمتکاره گفتم

ایرن:برو حمام رو اماده کن حموم کنم زود

خدمتکار:چشم خانم

از جام بلند شدم دنبال گوشیه لعنتیم می گشتم که گفت حموم امادست رفتم داخل حموم توی وان نشستم حمومش هم حتا مشکی بود ادم می ترسید

وانی مشکی رنگ با دیوار های سفید مشکی دردم کمی بهتر شده بود ابش دیگه داشت سرد می شد بلند شدم رفتم زیر دوش ایستادم لیف که نبود مجبورن

صابون برداشتم شروع کردم شستن بدنم حموم که کردم اومدم بیرون رفتم سمت کمدش اومدم درشو باز کنم اروین از پشت اومد بهم چسبید سرشو بورد زیر گوشم گفت

ارین: از این به بعد مواظب رفتارات باشش کامیارم فعلا خط بزنن

منم از عصبانیت چیزی نگفتم فعلا مجبور بودم باهاش راه بیام بعدش گفت: لباس سر تخت گذاشتم واست اونا رو بپوش

رفتم لباسرو برداشتم یکی از پیرهنای خودش بود چیزی نذاشته بود منم با

تعجب رفتم سمتش گفتم همین یه تیکه لباسو بپوشم پس لباس زیر

چی شلوار چی با این بگردم جلو خدمتکارا اونم با پوزخند نگام کرد بعد رو کرد بهم گفت

ارین:توکه واست مهم نیست تو مهمونی خوب جلون میدادی با اون لباسات بعدش اینجا واسه من ادم شدی زود بپوش

حوصله ناز کشیدن ندارم تو کارم نیست

منم گفتم بهش بره بیرون اونم ابروهاشو داد بالا با تمسخر گفت

ارین:هرچی بودو دیشب دیدم دیگه چیو می خوای غایم کنی دقیقا

منم تو دلم پرویی نثارش کردم با حرص جلوش پوشیدم بلوزش خیلی کوتاه بود تا رونام میومد لباس زیر هم که نداشتم ای خدا

رو کردم بهش گفتم: سشوار کجاست می خوام موهامو خوش کنم

اونم بی حرف رفت سشوارو از میز ازارایش درو ورد گفت بشین خودم خوش می کنم

منم از خدا خواسته نشستم اونم شروع کرد خوش کردن موهام اروم دست می
کشید روشون منم خوابم گرفته بود

روی موهام خیلی حساس بودم تا یکی باهاشون بازی می کرد خوابم می گرفت

اونم وقتی دید اینجوری شدم با ابرو های بالا رفته گفت پس رو موهات خیلی حساسی نه

ایرن:اهومم من از کوچیکی اینجوری بودم تا توی موهام دست می کشید داداشم یا پدرم زود خوابم می گرفت

ارین:توکه گفتی من تک بچم

منم پوزخندی زدم گفتم:اره چون دیگه نه من اونو داداشه خودم میدونم نه اون منو خواهر خودش میدونه

اونم اهایی گفت بعد شروع کرد شونه کردن موهام منم داشتم از اینه نگاش میکردم

داشتم از اینه نگاش می کردم که یهو سرشو بلند کرد تو چشمام نگاه کرد لعنتی تو دلم گفتم خیلی تیز بود حتا مو رو از ماست میکشید بیرون

از جام بلند شدم مرسی گفتم بهش بعدش یهو رفتم بغلش کردم زیر گوشش زمزمه کردم هیچ وقت صحنه اخرو فراموش نکن

بعدش از بغلش اومدم بیرون بهش لبخندی زدم رفتم دامنمو پوشیدم اون توی شوک نگاهم می کرد
ارین با صداییی که توش تعجب و شوک بود گفت

ارین:یعنی چی منظورت این کلمه رو یه نفر بهم گفته بود .. منم خودمو به بی

اطلاعی زدم گفتم:منظوری نداشتم . نمیدونم شاید یکی بهت گفته باشه

اونم بد جور توی فکر رفته بود منم پوزخندی زدم یاد گذشته افتادم

فلش بک گذشته؛؛؛؛

داداش کی اومد

امیر کیا بردار ایرن :بدو برو یه لباس خوب بپوش ارین و کامیار اومدن اینارو عضو کن زود

منم با خوشحالی رفتم بالا که لباسامو عوض کنم یه لباس خوشگل یه شلوار

قد نود بود با یه شومیز حریر ماند پوشیدم رفتم پایین

من:سلام خوش اومدین کامیار خوبی

کامیار با لبخند نگام کرد گفت:سلام مرسی تو خوبی

مرسی گفتم با ارینم احوال پورسی کردم نشستم

بچه ها گفتن که بریم بیرون لبه دریا قدم بزنیم ما هم موافقت کردیم رفتیم بیرون قشنگ یادمه

منو کامیار گفتیم ما رفتیم اون قدم بزنیم اون دوتا رو هم تنها گذاشتیم رفته بودیم

لب دریا ایستاده بودیم منو کامیار که یهو کامیار بغلم کرد منم خندیدم گفتم

کامیار ولم کن کامیار میوفتم

کامیار:نوچ نوچ نمیوفتی تا وقتی کوهت پشت سرته هسج وقت نمیوفتی

هرموقع هم خواستی بیوفتی اینقدر محکم مثل الا بغلت می کنم

منم به چشماش نگاه کردمو لبخند زدم
با نگاه خیره ای پشت سرمون رو نگاه کردم ارینو دیدم با اخم نگامون می کرد

منم داشتم خیره نگاش می کردم بعدش نگام کرد پوزخندی زد

از بغل کامیار که اومدم گوشیش یهو زنگ خورد اونم بهم گفت میره اون ور جواب تلفنشو بده منم باشه ای گفتم که سایه ارینو نزدیک خودم دیدم

گفت:خوبه درو از چشم برادرت با کسی که عاشقشی معاشقه می کنی هه😏

من:ربطی به تو ندره فهمیدی بعدش رفتم نزدیکش زیر گوشش زمزمه کردم اخرین صحنه همیشه به یادت باشه بعدش پوزخندی زدم رفتم

فلش بک حال؛؛؛؛؛؛

سریع از فکر اومدم بیرون لباسای خودمو پوشیدم رفتم پاییین ارین با تعجب نگام کرد

ارین:کجا اینقدر سریع

ایرن:دیگه باید برم خونم کار دارم که هنوز انجام ندادم

 

زنگ زدم علی که بیاد سراغم حدود ده دیقه بعد زنگ زدو گفت خانم دم در منتظرتونم منم گفتم بمون اومدم از اتاق

اومدم بیرون رفتم توی سالن ارین روی کاناپه نشسته بود و درحال قهوه خوردن

بود با دیدن من گفت:داری میری؟؟

ایرن:آره رانندم دم در منتظرمه

ارین:باشه مواظب خودت باش

ایرن:همچنین عزیزم فعلا هانی بابای
خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین

شدم توی مسیر همش توی فکر انتقامم بودم نمی دونم که کی رسیدم

با بی حوصلگی روی تختم دراز شدم زیر دلم درد می کرد خیلی خسته بودم

گوشیمو برداشتم و به ملینا زنگ زدم ملینا دوست صمیمی من بود واز همه ی

داستان زندگی من با خبر بود بعد از سه بوق جواب داد.

ملینا:چه عجب پیدات شد

ایرن:سلام

ملینا:علیک سلام چخبر دختر؟

ایرن:ملینا خسته شدم با اینکه هنوز اول بازی ام نمی دونم این انتقام به کجا می رسه واقعا نمی دونم باید چکار کنم

ملینا:من که بهت گفتم پا توی این راه نزار واسه چی می خوای انتقام بگیری حالا که شروع کردی باید تا آخرش بدی

ایرن:هووووف😭😭

ملینا:دختر اینقد غصه نخور می خوای بیام؟

ایرن:نه….نه نیا همینم مونده ممکنه

ارین وکامیار اطراف خونه ی من آدم گذاشته باشن و منو تحت نظر بگیرن تا

بفهمن من کی ام .خودت که بهتر می دونی ارین وکامیار الکی به کسی اعتماد نمی کنن اول در موردش خوب

تحقیق می کنن بعد اعتماد می کنن

ملینا:خب حداقل بیا بریم بیرون دوری
بزنیم تا یکم روحیت عوض شه

ایرن:نه ممکنه تو بیای منو تو رو با هم ببینن و تو رو بشناسن و قضیه رو بره
ملینا:نه خیالت راحت من کلاه گیس می زارم و لنز می زنم و آرایش غلیظ می کنم نمی فهمن

ایرن:نمی دونم ملینا😔حالا بزار کمی استراحت کنم اگه تونستم بهت زنگ می زنم که بریم

ملینا:باشه عزیزم می بینمت

ایرن:فعلا بای
ملینا:بای

 

نویسنده:راحله صالحپور

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان شوهر غیرتی من/پارت صدو هجده

_ درسته بعضیا خیلی زود فراموش میشن ! پوزخند صدا داری زد ؛ _ چون …

4 دیدگاه

  1. یکجورایی آدم رو نگه میذارین داخل پارتنون ۱۰۰بار هم بخونی باحاله غکر کنم بعد از چند تا پارت که مقداری از داستان معلوم شد خیلی قشنگتر بشه خیلی زیبا بود داستان 👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

  2. قشنگه ولی یکم خر تو خره

    • عزیزم خرتوخر که نه ولی مبهمش کردم که خواننده نتونه سریع حدس بزنه

  3. سلام پارت بعدی رو کی میزارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *