خانه / رمان آنلاین / رمان دلبر جذاب من/پارت پنج

رمان دلبر جذاب من/پارت پنج

آرین:خوبه ای گفتم کیفمو برداشتم رفتم پایین از عمارت زدم بیرون رفتم سوار لیموزینم شدم لیموزینم مشکی رنگ بود

سوار شدم رفتم شرکت اعصابم خیلی خورد بود امید داشتم این اون ایرن باشه ولیی نیست

لعنتیی خودششش نیستت دستمو محکم زدم به فرمون ماشین لعنتی گفتم گاز دادم سمت شرکت

تا رسیدم گفتم واسم اول قهوه بیاره بعدش ساعت اخر واسم الکل بیاره

 

منشیه هم انگاری فهمیده بود اعصابم خورده چیزی نگفت فقط سکوت

دلم می خواست فقط حرصمو سر یکی خالی کنم شروع کردم اول نقشه ها رو برسی کردن

 

ایرن************

اعصابم خیلی خورد بود بدجور توی فکر بودم من لعنتی اون نقشه رو انجام

میدادم مطمعنم الانم باید ایندفعه با کامیار یه رابطه رمانتیک اون جوری که

خودش دوست داره داشته باشم بعدشم میریم برای ارین خانن ههه فقط صبر

کنین تماشا کنین ببینین که ایرین هیچ وقت شکست نمی خوره به جاش اون

شماهارو میشکونه حالا ببینید زود رفتم پایین یه خدمتکار جونی اومد سمتم

گفت:خانم امری دارین

ایرن:ارین کجاست

خدمتکار:ایشون رفت شرکت کاری دارین بهم بگین خودم براتون انجام میدم

ایرن:نه چیزی نمی خوام اوکی برو خودم چیزی خواستم صدات می کنم

 

خوب الا باید به بهونه گردش توی حیاط برم سمت در ببینم نگهبانا گیر میدن یا نه

رفتم سمت در عمارت زدم بیرون شروع کردم راه رفتن سمت در اصلی چهار تا

نگهبان بود که تا منو دیدن خیره نگاهم کردن گفتن خانم شما اجازه بیرون رفتن

 

ندارین منم خودمو زدم به خنگی گفتم
ایرن:واااا منکه نمی خوام برم بیرون

 

فقط اومدم اینجا یکم راه برم بادیگارده هم با اخم و جوری که بگه خنگ توییی

نگام کرد منم چپ چپ نکاش کردم رفتم سمت پشت عمارت وایی خدا الا چجوری

از دست اینا راحت بشم چجوری برم ییرون مگه اینکه نصف شبی برم که خوابیده باشن با بهونه نخوابیدن

 

واسشون قهوع ببرم بعدش داخلش قرص خواب اور بریزم واییی خدااا همینه فقط

ای کاش شک نکننن و بخورنش مگرنه باید همین تو بمونم

 

هوفیییی کشیدم رفتم سمت عمارت داخل که رفتم دوتا خدمتکار اومد بهم

 

گفتن که شام امادست منم با تعجب گفتم وااااا مگه ساعت چنده

 

خدمتکار:ساعت هشته خانم
ایرن:چرا اینقدر زود یه ساعت دیگه بزارین فیلا گشنم نیست

 

خدمتکار:نه خانم اخه اقا همیشه گفتن این ساعت بزاریم

 

ایرن:اقاتون الا نیست منم و گفتن هرچی بخوام بهم بدین الانم من میگم

 

ساعت نه بعدش رفتم بالا واااا ساعت شیش عصرونه خوردم بعدش الا بخوام شام بخورم

رفتم بالا برگشتم داخل اتاقم واییی خدا یعنییی چیییی اهههه حوصلم سر رفت حتا گوشیمو هم ازم گرفت

 

هوفی کشیدم رفتم داخل تراس دلم هوس سیگارم رو کرده بود ولی

 

حیفففف اینجا مثللل یه زندانی بودمم باید حتما از اینجا فرار کنم نقشمو اجرا

 

کنم مگرنع بایددد منتظر پوسیدن خودم توی این اتاق و خونه باشم

داشتم بیرونو نگاه می کردم که ویلای روبه رویی درش باز شد دقت کردم

 

دیدم یه پسرر با دوتا بادیگارد ازش بیرون زد رفتن سوار ماشین روبه رویی شدن

 

قیافه پسره از دور خیلی اشنا بود ولی اصلا معلوم نبود دقیق از خیر فکرش

زدم بیرون رفتم داخل اتاق ساعت ۹:۳۲
شده بود دیگه رفتم پایین به خدمتکارا

 

گفتم میزو حاظر کنن منم رفتم توی سالن غذا خوری نشستم تا میزو اماده کنن

 

میزو اماده کردن گفتم واسم غذا بکشن تا بخورم واسم قورمه سبزی تا هاداگ

 

کشیدن با پیش غذا شروع کردم خوردن زیاد گشنم نبود ولی غذاشون دستپختش

 

خوب بود خوشمزه بود داشتم تمام میکردم که صدای در عمارت اومد حتما

 

ارشام اومده دیگه پس کیه دیدم ارشام اومد داخل سریع رفت بالا تعجب کردم

 

اول معمولا باید چک میکرد من کجام چی کار می کردم بهتر اصلا ولششش 🙄

 

هرچی دور تر بهتر حوصله کلکل باهاش رو نداشتم غذا تمام کردم اومدم از جام بلند شم که ارشام اومد گفت

 

ارشام:کجا بشین کارت دارم منم باشه ایی زیر لب زمزمه کردم نشستم اونم

 

نشست واسش غذا کشیدن شروع کردن با اشتها خوردن منم با ابرو های پریده

 

 

بالا نگاهش کردم ههه باید منتظر خان باشم تا غذاشو کوفت کنه و امر بفرمات

 

اونم با ارامش و اروم غذا میخورد منم داشتم حرص میخوردم اوننم چون دید

 

دارم حرص میخورم بیشتر طولش میداد تاجایی که دیگه خواستم منفجر بشم

 

دیگه تمام کرد انگاری اونم فهمیده بود😑😑😑

برگشت سمتم گفت:کامیار میخوات صیضت کنه بعدش ببرت خونش پیش زنش

ایرن:چیییییییییی😳😳صیضه کن ببره خونششششش عمرننن من نمیزارم😑😑😑

 

ارشام :نمیدونم باید خورت بهش بگی نه میگی میخوام پیش ارشام باشم تو رو

 

نمیخوام اوکی یه جوری راضیش میکنی که بره مگرنه ولت نمیکنه و صیضت میکنه فهمیدی

 

ایرن🤨😑:گوه خورد غلتتت کرد من نمیزارم همچنین اتفاقی بیوفته بعدش از

 

جام بلند شدم سریع رفتم طبقه بالا ایخدا این چه مصیبتی بود الا من چیکار کنم

باید زنگ بزنم ملینا شاید بتونه یکم راهنمایمم کنه چون من دیگه اصلا چیزی به مغزم نمیرسه

مریم:چشم خانم مریم هم زود رفت منم رفتم توی سالون نشستم گوشی که دیشب ارین واسم گرفت رو در اوردم

شروع کردم مخ زدن کامیار اولش تعجب کرد که بهش پی دادم ولی یه جوری بهش فهموندم که ارین رو یعنی نمیخوام

اونم اول تعجب کرد ولی بعدش قانعش کردم داشتم کامیار رو وابسته خودم می کردم که یهو ارین اومد

سریع از پی اما زدم بیرون تا نفهمه اونم اومد گفت

ارین:اینجایی فکردم سر میز نشستی

ایرن:نه منتظرت بودم باهم بریم بخوریم اخه مریمم هنوز میزو اماده نکرده بود

ارین:اها پس بریم بخوریم که الا ضعف میکنی

اهومی گفتم رفتیم داخل سالن غذا خوری خدمتکارا کنارا کنار میز ایستاده

 

بودن تا هرچی اقاشون امر کنه براش بکشن الاهی کوفتتتت بخوره😑

دیشب حالشو برد الانم میخوات دستور بده و کوفت بخوره منم شروع کردم خوردن شکلات صبحانه با نون توستور

اوممم خیلی خوشمزه بود 😋😋
عاشق این صبحانه هستم با شیرکاکاو داغ خیلی خوب میشه

داشتم میخوردم که یهو گوشیم زنگ
خورد لقمه پرید گلوم ترسیده بودم که

نکنه کامیار باشه فکر کنم باید قبلش گورمو با دستای خودم بکنم

ارین:چته اروم باش اب بخور

ایرن:خوبم خوبم

ارین:گوشیتو جواب بده نمی خوای جواب بدی

 

رفتم توی تراس همش داشتم فیلم بازی می کردم که ارشام چیزی از نقشم نفهمه

مگرنه اگر چیزی می فهمید دیگه باید گور خودمو بکنم رفتم زود زنگ زدم به ملینا

ایرن:الو ملینا نگا کن ارشام امروز یه چیزی بعم گفت که خیلی خوبه انگاری نقشه خودش دارع میره جلو

ملینا:خوب چی گفت بهت زود بگو

ایرن:گفت که کامیار میخوات صیغت کنه باید کاری کنی که صیغت نکنه

 

ملینا:چیییییی😳😳جدننن بهت گفت یعنی کامیار میخوات صیغت کنه وایی

 

ولی ایرن من خیلی از این کارت رضایت ندارم احساس خوبی ندارم ایرن احساس می کنم

بعدش قراره اتفاق بدی بیفته ……..

ایرن:باز که حرفای قبلتو زدی ملینا من نقشمو انجام میدم زمین به اسمان بیات هم انجام میدم

مننن از انتقامم دست نمیکشم اینو توی مغزت بکنش فهمیدی نگاه کن الا باهاش

صیغه نمیشم بهش میگم باید بیشتر اشنا شیم بعدش باید ارشام رو هم بپیچونم

اوکی اگر حقیقتو بفهمه باید قبلش خودمو بکوشم اوکی نگا من الا به

کامیار اینجور میگم بهش میگم به ارشام هم چیزی نگه مگرنه منو تو رو از هم

 

دور میکنه دیگه خلاصه یه جور مخشو میزنم باشه توهم باید با خواهرمم رفیق فاب بشی اوکی

ملینا:باشههههه اهههههه فقط مارو نندازی توی چاه صلوات

ایرن:واییی ملی اگر بخوای ادامه بدی بگو که دیگه چیزی بهت نگم

ملینا:باشه عجبب باشه فقط قبلش همه چیو با من هماهنگ کن باشه

ایرن:باشه من الا برم پیش ارشام بای

زود قطع کردم یه لباس خواب توری لوختی پوشیدم قرمز رنگ بود با یه روژ

 

قرمز زدم رفتم سمت اتاق ارشام اروم در زدم رفتم داخل دیدم روی تخت

 

خوابیده بود سرشو ماساژ میداد انگاری سر درد داشت منم اروم اروم رفتم

 

سمتش دستامو گذاشتم رو دستاش شروع کردم ماساژ دادن اون رفت شوک

 

از حرکت ایستاد بعدش سریع برگشتت سمتم با ابروهای بالارفته نگام کرد

 

قشنگ کامل چکم کرد بعدش به چشمام خیره شد گفت :خبریه با این لباسو اومدن داخل اتاقو ….

ایرن:وا مگه باید خبری باشه حتما الا بده ماساژت ندم

ارشام با ابرو بالارفته نگام کرد گفت:نه خوبه ادامه بده

بعدش شروع کردم ماساژ دادن سرش کارم که تموم‌شد گفتم خسته شدم دیگه میخوام برم راضی نشد منو

برد داخل اتاق خودش و دیگه اصلا یادم نمیات چی شد

وقتی بیدار شدم گیجو منگ بودم وقتی احساس کردم یکی بقلم کرده برگشتم ارینو دیدم

بعدش یاد اتفاقات دیشب اقتادم اروم اروم از بقلش به زور در اومدم انگاری قراره بدوزدنم

رفتم مستقیم حمام دوشی گرفتم زدم بیرون حوله یادم رفت با خودم ببرم برای

 

همین زود رفتم سراغ کمد ارین دنبال بلوزی میکشتم که

یهو دستایی دورم پیچیده شد از ترس تو جام پریدمو اومدم جیغ بکشم که ارین دستشو گذاشت روی دهنم

 

ارین:اروممم باشش منم کسی جز منکه نمیتونه توی خونه خفتت کنع که ترسیدی

ایرن:ببخشید که توهم مثل جن ظاهر میشی انتظار نداشته باش که به جاش بندری برم

ارین:به منچه تو مثل موش چپیدی داخل کمد فکردم یکی‌ از خدمتکار هاست که جاسوسه

از شکل شیطون قیافش خندیدم اولین باره اینجور میدیدمش میدونستم اگر

 

تعجب کنم یا چیزی بکم باز همون ادم قبلی میشه و شروع میکنه پاچه گرفتن

 

یه شلوارک جین پاره پاره پوشیدم با یه تاپ بندی موهامو هم باز گذاشتم یه

روژ سرخی هم زدم رفتم پایین صدای پچ پچ خدمتکارا میومد میدونستم درباره منه

ولی من خودمو به اون راه زدم چونکه حوصله کلکل با این عجوزه هارو نداشتم

حتا دختراشون مثل عجوزه ها رفتار میکنن

ایرن:مریم مریم

مریم:بله خانم

ایرن:بگو صبحانه رو سرع اماده کنن

درباره ی ali aghapoor

مطلب پیشنهادی

رمان گرداب/ پارت صدو پنجاهو شش

  با محبت دستم رو روی بازوش کشیدم و با لبخند سرم رو تکون دادم: …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *